۱۳۹۱/۲/۲ ه‍.ش.

دو نقطه نمی‌دانم چه می‌شود

خانه‌مان آرام‌تر از همیشه شده. این آرامی دیگر بیش از حد است. مادرم به همراهی پدرم با یکدیگر قهر هستند. و توی سرشان دارن به جدایی فکر می‌کنند. من هم توی سرم به همین فکر می‌کنم و می‌خواهم بروم در سرشان و بگویم جدا شوید و خیال ما را راحت کنید. نمی‌کنند اما. ترسو تر از این‌ها هستند. ریده‌اند به زندگی‌شان حالا سه عدد فرزند هم دارند. بروند زندگی کنند. چسبیده‌اند به هم و شده‌اند عذاب برای یک‌دیگر. راستش را بخواهید نمی‌خواهم طرفداری کنم. ولی از نظر من اخلاق مادرم گه است. پدرم می‌توانست یک زن بهتر بگیرد. برای دلخوشی٬ مادرم هم می‌توانست یک شوهر پولدار کند. آن‌ها بلد نیستند با هم دیگر صحبت کنند و اصلا به من چه. یک شلوار دارم که سیاه است. سیاه بود. بر اثرِ نمی‌دانم چی رنگش پریده. شلوار پدرم بود که بعد از یک مدتی که می‌پوشیدش ازش گرفتم و من پوشیدم‌اش. اگر رنگ سیاه بپرد چه رنگی می‌شود؟ قرمز. بله. چه شگفت انگیز. شلوار وقتی در پایم است و در خیابان راه می‌روم و از بالا به صورت عمودی نگاهش می‌کنم می‌بینم قرمز است. این‌ها شاید بخاطر آفتاب است. شاید هم به خاطر این‌که باید در اتوبوس هنگام سوار شدن بلیط نشان بدهم؟ نمی‌دانم. احتمال دوم خیلی بیشتر است. زیرا باعث می‌شود چند ثانیه‌ای را در صفِ اتوبوس در زیر آفتاب بایستم و این باعث می‌شود آفتاب زیاد به شلوارم بتابد و رنگش بتابد. من شلوارم را دوست دارم. تقریبا در همه‌ی عکس های فیسبوکم هم پایم بوده. نمی‌خواهم از دشتش بدهم. رفته‌ام یک مایع لباسشوئی مخصوص لباس های مشکی خریده‌ام. ولی مادرم می‌گوید که این‌ها کلک پول است. خودم هم اعتقادی ندارم که این‌ها شلوار من را سیاه کنند. ولی به این اعتقاد دارم که اگر از اول با این مایعات شلوارم شسته می‌شد الآن شوارم درست بود. مادرم همه چیز را کلک پول می‌داند و بر این باور است که تمام مردم دنیا دزد هستند و حیله‌ی گول زدن دیگران را دارند. بدتر از آن از من ناراحت است که چرا من دزد نیستم و این‌که چرا خساست ندارم تا پولی جمع کنم٬ پولی در بی‌آورم. ولی راستش من به پول اهمیت نمی‌دهم. (اوه خواهش می‌کنم. تمنا دارم. بفرمائید٬ بفرمائید بنشینید) ولی راست می‌گویم. من نمی‌خواهم پولدار شوم. من زرنگ بازی بلد نیستم. و تا آن‌جایی هم که بشود سعی می‌کنم حق‌ام خورده نشود. مادرم یک دوست دارد. یعنی ما یک دوست داریم. یک زن و شوهر. از نظر من زندگی‌شان عنی است. زیرا حساب سِنت سِنت زندگی‌شان را می‌دانند و همه‌ی نگرانی‌شان پول است. کسِ عمه‌شان٬ زیرا از این‌جور آدم‌ها بدم می‌آید.
جمعه ها می‌روم فوتبال. راستش در فوتبال بازی کردن تخمی‌تر از آن هستم که فکرش را می‌کردم. دوستانم جمعه ها می‌روند فوتبال بازی می‌کنند. در یک زمین چمن. من هم بهشان گفتم که از این به بعد من هم باهاشان می‌روم. در تمامِ زمانی که بازی می‌کنیم بهشان یاد آور می‌شوم که فوتبال بلد نیستم. این را می‌گویم که اگر می‌رینم به بازی‌شان از دستم ناراحت نشوند. من حتی یک شوت هم بلد نیستم بزنم. ولی دارم سعی می‌کنم یاد بگیرم. دوستانم می‌گویند که اشکال ندارد ما هم که از اول بلد نبودیم. ولی من می‌دانم که آن‌ها از همان بچگی بلد بودند. همه از همان بچگی بلد بودند به غیر از من. در مدرسه. در همه جا. باید بی‌آیید و دویدنم را ببینید. مانند چوب هستم. این را وقتی فهمیدم که برای یک جشنواره داشتیم یک ویدئو برای سلامتی و ورزش می‌ساختیم. در آن ویدئو باید یکی میدوید و آن کس من بودم. وقتی ویدئو را دیدم فهمیدم که مانند چوب هستم. و خوب البته بجای من یکی دیگر در آن ویدئو دوید و دستش درد نکند. آفرین بهش که بلد است بدود و من بلد نیستم.
یک کار قرار است گیر بیارم. معلوم نیست خیلی. کار در یک چاپ‌خانه. شاید بد نباشد به علاوه این‌که پول هم می‌دهند. آن پولی که بهم می‌دهند پولدارم نمی‌کند. پس پولش را دوست دارم. 
پدرم دارد از فوتبال می‌گوید. می‌گوید چهارصد ملیون نفر این بازی را می‌بینند. من الآن با پدرم جلوی تلویزیون نشسته‌ایم. یکی یک لپ‌تاپ روی پامان. تلویزیون دارد برای خودش چیزی نشان می‌دهد و فکر کرده است که ما داریم می‌بینیم ولی کور خوانده٬ چون پدرم دارد فوتبالش را می‌بیند و من هم دارم فوتبالم را نمی‌بینم. مادرم در اتاقش خواب است و قهر است. خواهر هایم در اتاقشان داردن نمی‌دانم چه کار می‌کنند. هوا تاریک است و ما چراغی روشن نکرده‌ایم. تلویزیون نقش چراغ را نیز بازی می‌کند.
دوستم در فیسبوک گفته که دلش برایم تنگ شده. گفته که میس یو. یک دو نقطه ایکس هم آخر جمله‌اش گذاشته. من دو روز است دارم فکر می‌کنم که چه جوابش را بدم. الکی بگویم من هم دلم برایت تنگ شده؟ خیر! یک بوس کافی است. دو نقطه ستاره. 

۱۳۹۱/۱/۲۸ ه‍.ش.

هم‌چنین شرتم وقتی در ماشین لباس‌شویی بوده صورتی شده

امروز روزِ اولِ روزِ غیر تعطیلی بود. تعطیلات تمام شد٬‌ آفرین بهش. صبح ساعت یک ربع به هفت از خواب بیدار شدم. ولی خوش‌حال بودم. می‌دانستم یک روزِ بد را شروع نمی‌کنم. از کجا می‌دانستم؟ دیگر دیگر. به شیرکاکائویم در لیوان سلام کردم. واقعا از دیدن لیوانِ شیرکاکائو خیلی خوش‌حال شدم. دیگران می‌دانید با چه خوش‌حال می‌شوند؟ با پول٬‌ ثروت و مال اندوزی٬ اما من از آن دسته افراد نیستم که پول را به شیرکاکائو ترجیح می‌دهند. بعد از بوسیدن شیرکاکائو از خانه زدم بیرون. سوار بر آسانسور که بودم دوستم اس ام اس داد که امروز کتاب‌خانه کنسل است٬ من هم بدان آن‌که دلیل را جویا شوم جواب دادم که باشد. راستش دلیل‌اش مهم نبود. به هر حال چیزی بود که قرار کتاب‌خانه‌مان را کنسل کرده بود. رفتم در ایستگاه و همان آدم های همیشگی را دیدم. (طوری دارم می‌گویم که انگار پنجاه سال در غار بوده‌ام) اتوبوس من حدود ده دقیقه‌ی دیگر می‌آمد. در ایستگاه بودم که دیدم دوستم دارد از آن‌طرف خیابان می‌آید به این‌طرف خیابان. این دوستم همان دوستم بود که چند لحظه پیش اس ام اس داده بود که امروز کتاب‌خانه کنسل است. ما خانه‌ هامان نزدیک به هم است. این‌جایی که ما هستیم خانه‌هایش ارزان است. دوست من از هنگ کنگ می‌آید. پدرش آلمانی است و مادرش فیلیپینی. اما خودش در هنگ کنگ به دنیا آمده است. او تقریبا یک سال است که به آلمان آمده است. زبان پدرش را خوب بلد نیست٬ زبان مادرش را هم کلا بلد نیست. او اولین نفری است که زبانِ مادری‌اش را نمی‌داند. البته اولین نفر در دایره‌ی آدم‌های شناخته‌ شده توسط من. من اما. از ایران می‌آیم. پدرم ایرانی. مادرم ایرانی. زبان مادری‌ام را کامل بلد هستم. زبان پدری را هم همین‌طور. من خیلی زبان هارا بلد استم و کارم نیز خیلی درست است. پدرم کارخانه دارد و مادرم ملکه است (چه خانواده‌ی رغت انگیزی می‌شود اگر پدرتان کارخانه داشته باشد و مادرتان ملکه. ملکه چی؟ مادرتان ملکه داشته باشد؟ خیر٬ مادرتان ملکه باشد.). دوستم پرسید که لندن چطور بود. پرسید که تعطیلات چطور بود. اولی را با خوب و دومی را با خسته کننده جواب دادم. فراموش نشود تمام این گفت و گو ها بعد از در آوردن ایرفون‌هایم شروع شد. من هم پرسیدم تعطیلاتش چطور بود. او دوست من است٬ ولی در تعطیلات ندیده بودمش. جواب داد که خوب بود. اتوبوسش آمد و سوار شد. اتوبوس‌‌مان مشترک نیست. تمام این مکالمات به سه دقیقه هم نمی‌رسد. (نمی‌خواهد زرنگ بازی در بی‌آورید) اتوبوس من حدود هفت دقیقه‌ی دیگر می‌آمد که مادرِ همان دوستم با برادرِ کوچک‌اش را دیدم. به مادرش از دور لبخند زدم و سری به نشانه‌ی سلام حالتان چطور است تکان دادم. او هم سرش را تکان داد و گفت که خوب است٬‌ گفت شوهرش دارد دنبال کار می‌گردد و این که پدرش در فیلیپین مریض است و ممکن است بمیرد. سرم را دیگر تکان ندادم و مکالمه تمام شد. به مدرسه رسیدم. می‌دانستید من مدرسه می‌روم؟ من یک بچه مدرسه‌ای هستم که از بقیه دست کم دو سال بزرگ‌تر است و باید به شوخی های لوس دیگران بخندد؟ نمی‌دانستید؟ چی می‌دانستید؟ پدرم ماشین ندارد؟ باریکلا. وقتی به مدرسه رسیدم. کلاس طراحی کنسل شده بود. و من ناگهان دارای نود دقیقه وقت شدم. در آن لحظه نود دقیقه آن‌قدر زیاد بود که می‌توانست تویش خوابید و خوابِ دوست دختر دید. ولی خب هوا سرد بود نمی‌شد خوابید. تصمیم گرفتم به کتاب‌خانه بروم. به کتاب‌خانه که رسیدم دیدم ساعت کاری‌شان از ساعت یازده صبح شروع می‌شود. هیچ می‌دانستید افراد در کتاب‌خانه از کونِ گشادی برخوردار هستند؟ نمی‌دانستید حتما. 
نود دقیقه را رفتم در یک مرکز خرید سر بسته نشستم. زمان را گذارندم. با موبایلم به اینترنت رفتم. بله موبایل من قابلیت های زیادی دارد و مانند خودم کارش درست است. وقتی با موبایل توی اینترنت بودم (می‌دانید که مردم می‌روند توی اینترنت) دیدم که وبلاگ در قند قزل‌آلا آخرین پستش را گذاشته‌. من می‌خواهم از پشت همین تریبون برای نویسنده‌ی آن وبلاگ بوس بفرستم. سه عدد. یکی برای لپ چپ٬ یکی برای لپ راست و دیگری برای چسباندن به در یخچال. (آیا جایز است اسم نویسنده‌ی وبلاگ را بگویم؟ آیا جایز است چی پس؟) 
نود دقیقه که نزدیک به تمام شدن بود آمدم تا دوباره برگردم. در گوشم خواننده‌های زیادی آهنگ می‌خواندند. می‌گفتند که چقدر خوشبخت هستند و همه چیز آل رایت است. راستش برای من همه چیز آل رایت نبود. در آن لحظه پی پی داشتم. حس می‌کردم عن رفته و در کمرم جمع شده است. و الآن است که بمیرم. راستش هنوز هم همین حس را دارم٬ نمی‌دانم چرا. (چی است؟ تابه‌حال عن ندیده‌اید؟ عن نکرده‌اید؟ بدم موش بخورتتان؟ خوشگی‌تان به کی رفته؟)
امروز روزمرگی آن‌قدر خوش گذشت که می‌ترسم بلیطی‌اش کنند.( چه جمله‌ی کلیشه‌ای و تخمی‌ای)

۱۳۹۱/۱/۲۴ ه‍.ش.

نهار نخوردیم اصلا

پسرخاله‌ام رفت. الآن در هواپیما نشسته و دارد با خودش می‌گوید چه خوش گذشت. شاید هم بگوید چه بد گذشت. راستش به تخمم هم نیست که چگونه برایش گذشت٬‌ فقط می‌دانم به من بد گذشت و همش به دو هفته تعطیلی‌ام فکر می‌کنم که فقط سه روزش باقی مانده. امروز صبح زود پاشدیم. من٬ پدرم٬ مادرم و پسرخاله. به علت نبود ماشین با اتوبوس رفتیم. من نمی‌خواستم باهاشان بروم. من می‌خواستم بخوابم. می‌خواستم در اتاقم زیر پتو باشم. آن‌قدر بخوابم تا آفتاب از لای پرده های اتاقم بی‌آید تو و من رویم را کنم آن‌ور. همان وری که دیوار است و نور نمی‌تابد. ولی چون زشت است که نرویم و یک وقت خاله‌ام می‌گوید چقدر عن هست و با تمام وجود از من بدش بی‌آيد مجبور هستم بروم. از نظر من همان پدرم بس است که برود. اصلا به پدرم چه. پسرِ خواهرِ مادرم است. خودش برود. به هر حال همه با هم رفتیم. در فرودگاه چشمم به غرفه‌ی ایران اِیر افتاد که انداخته بودنش آن گوشه‌ی سالن کنار توالت. به مادرم گفتم که نگاه کن غرفه‌ی ایران ایر کجاست و پدرم روی پله برقی طوری که مادرم نبیند اشاره کرد که یعنی نگو. بی‌خیال. پسرخاله را بدرقه کردیم. با پسرخاله‌ام خداحافظی کردم. بهش گفتم باز هم بیاید. گفتم ببخشد که بد گذشت. چرا این‌ها را گفتم؟ زیرا می‌خواستم مادرم با من قهر نکند؟ زیرا می‌خواستم خدا ببیند که من چه مهربان هستم؟ زیرا پسرخاله‌ام را دوست دارم؟ به محض این‌که پسرخاله‌ام رفت آن‌ور. (همان وری که مسافر ها هستند و ما آدم های بی پول را راه نمی‌دهند.) با مادر و پدرم خداحافظی کردم. مادر و پدرم می‌خواستند بمانند تا هواپیما پرواز کند. آمدم سوار قطار شدم. بعدش هم اتوبوس. رفتم کتاب‌خانه. ساعت کاری کتاب‌خانه نبود. کتاب‌خانه بسته بود. آمدم دوباره در ایستگاه اتوبوس. آن دختری که همیشه می‌بینم را دیدم. دلم می‌خواهد بروم و سلام کنم بهش. بروم و دعوت‌اش کنم به یک قهوه‌ای چیزی. ولی هم من از قهوه بدم می‌آید و هم آن‌قدر بی عرضه هستم که وقتی چشم در چشم می‌شویم رویم را می‌کنم آن‌ور و مثلا حواسم نیست. تا کی می‌خواهم گه و تنها بمانم؟ آیا گه ها تنها هستند؟ آیا چی تنها است؟ با ما تماس بگیرید.
آمدم خانه. کامپیوترم را روشن کردم. مادرم این‌ها نیم ساعت بعد رسیدند. مادرم گفت که امروز نهار تخم مرغ داریم. این را طوری گفت که یعنی دوران خوشی تمام شد. گفت که در یخچال هیچ چیز نداریم. گفت که این چند روز خیلی خرجمان زیاد شده و باید صرفه جویی کنیم. صرفه جویی های مادرم مارا بگا می‌دهد. من تخم مرغ دوست ندارم. بدم می‌آید. و می‌خواهم نهار سالاد بخورم اگر داشته باشیم. مادرم حتما باید در ماه یک مقدار مشخص پول پس انداز کند. و حاضر نیست پس انداز را کم کند تا بتوانیم زندگی راحتی داشته باشیم. زندگی دوباره بد شد. خوب نبود که بد شود. زندگی همش از سخت و بد به بد و سخت تبدیل می‌شود. برای هرکس یک جوری. مثلا برای منِ‌ بچه سوسول این‌گونه. برای یکی دیگر آن‌گونه. یک چیزها را دوباره به دست آوردم و یک چیزها را از دست دادم.
به دوستم در فیسبوک مسج دادم. گفتم بی‌آید برویم چیزی بخوریم. سریع جواب داد که نمی‌تواند. تمام روز را کار می‌کند. در یک نانوایی. گفت ولی فردا کار نمی‌کند. گفت که فردا برویم. گفتم باشد. من هم دوباره می‌خواهم کار بکنم. آخر هفته ها که درس و مشق ندارم. بروم در بارِ شوهر عمه‌ام کار کنم. ظرفی چیزی بشورم (بشویم؟ خیر خیر). پول می‌خواهم. نمی‌دانم چرا کسی نمی‌آید یک پولی به من بدهد و بجایش ماچ بگیرد. یعنی واقعا از این هفت میلیارد آدم که روی کره‌ی زمین هست کسی نمی‌خواهد من بوسش کنم؟ بروم بمیرم؟ بروم بمیرم و جمعیت کره زمین بشود شش میلیارد و نهصد و نود و نه میلیون و نهصد و نود و نه هزار و نهصد و نود و نه؟ هار هار هار؟ با مزه؟
الآن از موقع‌ای که این را نوشتم دو ساعت گذشته است. پسرخاله‌ام رسیده خانه‌شان. مادرم دارد با خاله‌ام حرف می‌زند. دارد می‌گوید که کم بود٬ خداوکیلی بی‌آید دو ماه بماند پیش ما. خودت هم پاشو بیا.

۱۳۹۱/۱/۱۶ ه‍.ش.

صبح‌ها شیرکاکائو نمی‌خورم. بجایش نهار می‌خورم.

پسرخاله‌ام این‌جاست. پسرخاله‌ها موجوداتی هستند که این‌جا هستند. اگر این‌جا نباشند شما نمی‌گویید این‌جا هستند. مهم‌ترین اتفاق این روز های من پسرخاله‌ام است که برای دو هفته به پیش ما آمده. پسرخاله‌ام بیشتر با پدرم جور شده است. شاید بهتر بود بجای من٬ پسرخاله‌ام پسر پدرم بود. زیرا می‌توانستند تمام روز را راجع به فوتبال حرف بزنند و این بهتر از غر زدن های من است. من سر نهار یا شام که خانواده‌ام را می‌بینم غر می‌زنم. به چیزهای کوچک. دوست دارم غر زدن را. این‌ روزها سر میز نهار لبخند می‌زنم و بجای آن‌که غر بزنم می‌گویم  نوشابه را بدهید. زیرا زشت است جلوی مهمان غر بزنم. مادرم به من چشم غره می‌رود. می‌گوید که چرا من چیزی به پسرخاله‌ام تعارف نمی‌کنم. می‌گوید که همانند گوسفند می‌مانم. او از من می‌خواهد در وقت نهار تمام چیز های روی میز را به پسرخاله‌ام تعارف کنم. خودش این‌کار را می‌کند. ولی از من هم توقع دارد. من می‌گویم که تعارف نمی‌کنم زیرا بدم می‌آید. زیرا من انسان متمدنی هستم و تعارف نمی‌کنم. من خیلی با شخصیت هستم و خیلی کارم درست است. امروز پدرم با پسرخاله‌ام رفتنتد به باشگاهِ شرطبندی. باشگاهِ شرطبندی؟ نمی‌دانم اسمش چی است. رفتند و فوتبال ها را پیش‌بینی کردند تا پول در بی‌آورند. امشب نشستند فوتبال دیدند. و من وقت آوردم تا بی‌آیم توی اتاقم و پای کامپیوتر قوز کنم. آن‌ها آن‌ور خوش‌حال هستند و من این‌ور خوش‌حال. شرطبندی را بردند و مانده است دو عدد بازی دیگر تا بتوانند پولدار شوند. چیپس ها را هم وقتی من توی اتاقم بودم خوردند. و من در موقعی که داشتند چیپس می‌خوردند جلوی تلویزیون داشتم تی‌شرتم را می‌جوییدم. یقه‌ی تی‌شرتم را می‌جوم. خیس می‌شود و بعد مور مور می‌شوم و تی‌شرتم را عوض می‌کنم. امروز پسرخاله‌ام را ورداشتم بردم‌اش مرکز شهر. در قطار و اتوبوس یواشکی به طوری که نفهمد داشتم آهنگ گوش می‌کردم. رفتیم و برایش شیرقهوه خریدم. و نشستیم خوردیم. نوشیدیم. او می‌گوید که می‌خواهد برود آمریکا. می‌گوید که آن‌جا برایش ریده‌اند. می‌گوید که حوصله‌ی خواهرش را ندارد. و ایرلند جای زندگی نیست. من قهوه دوست ندارم. و گلو درد هم دارم. سر درد هم دارم. این‌ها که می‌گویم دارم٬ آن‌موقع که داشتیم قهوه می‌خوردیم هم داشتم. قهوه داشت حالم را بهم می‌زد. و اصلا چرا خریده بودم؟ فکر می‌کردم سرماخوردگی را خوب می‌کند؟ نمی‌دانم. گرمم شده بود و هر قلپ قهوه حالم را بدتر می‌کرد. پسرخاله‌ام توضیح می‌داد که کمپانی های بازی سازی در آمریکا چگونه پول در می‌آورند. می‌گفت که باید آن‌جا کار گیر بی‌آورد. میزهای اطراف هیچ‌کدام دو مرد نبودند سر یک میز. این را یواشکی به طوری که پسرخاله‌ام نفهمد که حرفایش برایم اهمیت ندارد فهمیدم. 
تعطیلات تخمی‌تر از آن‌چه تصور می‌کردم پیش می‌رود. حتی هوا هم بد است. ریده است. امروز داشتم به هوا فحش می‌دادم. کل آسمان سفید است. باران می‌بارد و هوا خیلی روشن است. در اتبوس چشم‌هایم را تنگ می‌کنم و این باعث می‌شود خوابم بگیرد. امروز برای آن چیپس نقشه کشیده بودم. همان چیپسی که پدر و پسرخاله‌ام خوردند. می‌خواستم تا بروم پیششان و چیپش بخورم. ولی نشد. و من فقط رفتم پیششان نشستم. خالی. شب‌ها زود شب بخیر می‌گویم و می‌آیم با موبایلم در اینترنت. می‌دانید که اینترنت جایی است که می‌روند تویش. صبح‌ها خسته از خواب بیدار می‌شوم. پسرخاله‌ام شب‌ها روی زمین می‌خوابد و من روی تخت. این‌را یک بار بهش تعارف کردم. مادرم هم خیلی تعارف کرد. ولی او قبول نکرد. از این بابت راضی نیستم. زیرا وقتی تابستان مهمان آن‌ها بودیم من روی تخت‌اش می‌خوابیدم و او روی زمین. 
تعطیلات تمام شود بر می‌گردم به روزمرگی خودم. در اتبوس آهنگ گوش می‌کنم. کتاب‌خانه می‌روم و هر از گاهی جق می‌زنم.
تعطیلات تمام شود می‌توانم دوباره عاشق شوم. عاشق دخترهایی که از دور می‌بینمشان.