۱۳۹۱/۷/۴ ه‍.ش.

دیدو دیدو٬ دیدو دیدو٬ دیدو دیدو دیدو دیدو دیدو دیدو٬ دیدو دیدو٬ دیدو دیدو

اگر شما از آن‌هایی هستید که روی در و دیوار اتوبوس یا مترو یا خیابان یا سگی٬ گربه‌ای چیزی می‌نویسید٬ آی لاو یو٬ اسم‌تان را بنوسید اگر راستش را می‌گویید. اگر خیلی دیگران را دوست دارید اسم‌تان را هم بنویسید. برای خودتان توی ذهنتان به عشق آسمانی‌تان فکر می‌کنید و یکهو می‌گویید پس بهتر است حالا بنویسم آی لاو یو تا ثبت شود تا آخر عمر. اولاً این‌که اگر فکر کرده‌اید تا آخر عمر می‌ماند باید بگویم خیر. نمی‌ماند. فوق اش خیلی بماند شش ماه است و بعد از آن می‌آیند رویش را رنگ می‌مالند و تخمشان هم نیست که شما آی لاو یو. دوماً این‌که ممکن است یک کجی٬ کوله‌ای چیزی آن را بخواند و فکر کند شما منظورتان با آن است. حتی خود من که کج و کوله نیستم و بسیار تنومندم ممکن است به خودم بگیرم. یعنی می‌دانید٬ چیز‌های خوب را همه به خود‌شان می‌گیرند. اما اگر بجای آی لاو یو بنویسید بیا این را بخور آن‌وقت کسی به خودش نمی‌گیرد. آن موقع اشکال ندارد که اسم‌تان را ننویسید. سوماً که چهارماً. امروز توی اتوبوس هدفون را کردم توی گوشم و خوابیدم. هوا تقریبا دیگر تاریک شده بود. یعنی گرگ و میش. می‌توانید برای خودتان این فیلم های آمریکایی را تجسم کنید٬ غروب که می‌شود یک جوانی توی اتوبوس است و به غیر از او هیچ کس دیگری توی اتوبوس نیست. اما این‌جا آمریکا نیست و به غیر از من بیست نفر دیگر توی اتوبوس بودند. صدای آیپادم را تا آن‌جایی که میشد بالا بردم و سعی کردم بخوابم. مطئمن بودم صدایی که از هدفونم خارج می‌شود دارد بقیه را اذیت می‌کند. اما این فقط یک بار است و با یک گل بهار نمی‌شود و کون لقشون. کاملا شبیه عوضی ها شده بودم که به حقوق دیگران احترام نمی‌گذارند. اما شما اگر عوضی دیدید در خیابانی جایی ناراحت نشوید. زیرا عوضی ها خود ما هستیم که به خودمان کمی آزادی داده‌ایم. هرچه عوضی تر آزادی بیشتر. اما هرچه آزاد تر دلیل بر عوضی بودن نیست. می‌دانید چه می‌گویم؟
حالا دیگر تابستان تمام شده است و دایماً باران می‌بارد. هوا عنی است و هیچ آفتابی در آسمان نیست. حتی ابری در کار نیست. آسمان آبی هم نیست. می‌فهمید؟ فقط سفید است. یک دست سفید است و چشم را اذیت می‌کند. من از باران خوشم نمی‌آید. من از کسانی که از باران خوششان می‌آید هم خوشم نمی‌آید. من از هیچی خوشم نمی‌آید. من از استیک خوشم می‌آید. من دوست دارم تمام عمرم را در یک رستوران با چراغ های خاموش و پنجره‌های بزرگ بنشینم و استیک با شراب بخورم. شاید وقتی پیر شدم همین کار را بکنم. یک رستوران برای خودم پیدا کنم و تویش آنقدر استیک بخورم تا عن بالا بی‌آورم. راستش دوست دارم هی عن عن کنم این‌جا. به شما چه ربطی دارد؟ امروز وقتی داشتم برای خودم در خیابان می‌رفتم یک فندک پیدا کردم. یک فندک سفید که کار هم می‌کرد. به کله‌ام زد حالا که فندک دارم پس بروم یک پاکت سیگار بخرم و یک دانه اش را بکشم. تابحال یکی دو بار بیشتر سیگار نکشیده‌ام و آن هم مال خیلی وقت پیش‌ها بوده است. با خودم گفتم ممکن است آن موقع ها توی کمر بابایم بوده‌ام که از سیگار خوشم نمی‌آمده. شاید الآن که توی کمر خودم هستم نظرم فرق کند و چه حالی بدهد. برای همین به دوستانم اسم ام اس دادم و پرسیدم که سه مورد از خوبی های سیگار و سه مورد از بدی هایش بگویید. آن‌ها سیگاری هستند. آن‌ها دو نفر هستند. جواب دادند که سیگار خوب است. سیگار مغزت را باز می‌کند و معده ات را یک کاری می‌کند که در دسته‌ی مورد های خوب قرار بگیرد. از بدی هایش گفتند. گفتند سیگار خوب است. شده بودند عین آدم بد هایی که توی تلویزیون نشان می‌دهد. سیگار می‌کشند٬ مشروب می‌خورند و همش به مهمانی می‌روند. آن‌هایی که به مهمانی می‌روند بد هستند و آدم های خوب به مهمانی نمی‌روند. با خودم تصمیم گرفتم که سیگار نکشم. چون هم سیگار گران است و ما روی گنج نخوابیده‌ایم و هم برای سلامتی زیان آور است و ما روی تخت خوابیده‌ایم هرررر هرررر. من سلامتی ام را دوست دارم. من جزو سالم ترین افراد هر جامعه‌ای محسوب می‌شوم. و از قضا خیلی هم خوش‌تیپ هستم. برای دوستی این‌جا کلیک کنید.
پس فردا نمایشگاه گروهی عکاسی‌مان افتتاح می‌شود و من هیچ یک از دوستانم را دعوت نکرده‌ام برای مراسم. نمی‌خواهم هم دعوت کنم. دوست ندارم کسی بی‌آید عکس‌هایم را ببیند. دوست دارم مانند آدم های خسته و بی کس یک گوشه بایستم و هیچ کاری نکنم٬ چون دیگر خسته شدم انقدر که کار کرده‌ام و شوخی هم نمی‌کنم. امروز در کارگاه دهن من را گاییدند که برای عکس‌هایت یک توضیح بنویس. یک اسمی چیزی بگذار. من می‌گفتم که اگر می‌خواستم توضیح بدهم که دیگر عکس نمی‌انداختم. می‌رفتم داستان می‌نوشتم پشم هایتان بریزد. خودم را برایشان چس کرده بودم. زیرا عکس‌های آن‌ها مفت نمی‌ارزد و عکس های من مفت می‌ارزد. اما واقعاً دوست نداشتم برای عکس‌هایم توضیح بنویسم. خیلی کار بیهوده‌ای است و من اهل کار بیهوده انجام دادن نیستم. من اهل کار باهوده انجام دادن هستم. حتماً آن‌ها می‌خواستند من زیر عکس‌هایم بنویسم امید. خوش‌بختی. زندگی زیباست. یا مثلا بگویم دیس فتو ایز گود فتو. اما نمی‌دانستند که من آخر ایدئالیسیت٬ چپ و رادیکالیست مادیکالیست و این‌ها هستم و اگر چیزی بخوام بنویسم مرگ است و زندگی چه سیاه است و همه مان داریم در آتش می‌سوزیم و گور بابایمان. اما چیزی که من نوشتم یک توضیح کلی بود. نوشتم که سرم در کار خودم است و می‌خواهم اهدافم را پیش ببرم. کسشر ترین چیزی که یک فرد می‌تواند در توضیح عکس هایش بنویسد را من نوشتم٬ بعدش آمدند بهم جاییزه کسشر ترین چیزی را که یک فرد می‌تواند برای عکس‌هایش بنویسد را دادند. این را گفتم تا دهانشان را ببنند دیگر. یک مشت آدم بی سواد جمع شده‌اند هی می‌گویند منظورت چیست منظورت چیست. منظورم چیپست. هرر هرر هررر.

تصمیم گرفته‌ام درس را به صورت کامل ول کنم و بروم پی نقاشی کردنم. ول کنم این کسشر هایی را که دُر و ورم را فرا گرفته است. وقت تلف کردن بس است و کی باید آینده را بسازم و بشوم آن‌چه می‌خواهم بشوم؟ یک گواهینامه ندارم هنوز. پدرم نمی‌رود امتحان بدهد. احتمالاً می‌ترسد بعد از بیست سال رانندگی در امتحان رد بشود. می‌گویم صبر کند من پول هایم را جمع کنم باهم برویم کلاس ثبت نام کنیم. زیرا گواهینامه گرفتن گران است و با پولش در ایرانِ چهار سال پیش می‌توان یک پراید خرید. 
یک کاسه‌ی چوبی بسیار زیبا خریده‌ام برای کرنفلکس صبح هایم. مادرم ورداشته است تویش ماست و خیار درست کرده است. بهش می‌گویم من دیگر دست به آن کاسه نمی‌زنم. می‌گویم همین است دیگر که من با این سن هنوز لیوان مخصوص برای خودم ندارم. چون اگر لیوان هم بخرم همین بساط است. همه‌ی جوان ها امروزه برای خودشان لیوان مخصوص دارند غیر از من. دوست دارم یک لیوان برای خودم داشته باشم چل چراغ چل پنجره. تویش که شیرکاکائو می‌ریزی چراغش چشمک بزند. آهنگ پخش کند پرواز کند. این لیوانی است که من دوست دارم داشته باشم. رویش هم نوشته باشد کافی شاپ و فست فود بلوط.

۱۳۹۱/۶/۲۲ ه‍.ش.

یک سال گذشت

اگر زندگی را به دو قسمت تقسیم کنیم٬ مال ما هر دو قسمت‌اش عنی است. اگر سه قسمت کنیم٬ هر سه قسمت. اما اگر به پنج هزار قسمت تقسیم کنیم آن‌وقت یک قسمت غیر عنی باقی می‌ماند. این قسمت غیر عنی نزدیک به هفت ساعت است که تشکیل شده است (یعنی هم‌زمان با رفتن مهمان ها. اگر خنگ هستید و نمی‌فهمید منظورم چه است). اما سرعت رشد اش بالا است. یعنی ممکن است تا فردا دو قسمت غیر عنی داشته باشیم. این یعنی هنوز چهار هزار و نهصد و نود و هشت قسمت عنی باقی می‌ماند. چهار هزار و نهصد و نود و هشت عدد بزرگ و تعداد زیادی است. مهمان ها خوار ما را گاییده بودند. ببخشید که این‌گونه سخن می‌گویم اما همین است. واقعا همین است. همین را باید گفت. و اگر شما نظر دیگری دارید به تخممان. تخمِ تک تکمان. حتی خواهر کوچک‌ام. حالا دیگر رفته‌اند و دارند زندگی جدید درست می‌کنند و بیشتر نمی‌خواهم بپردازم. زیرا تقریبا ریده‌ام توی وبلاگم با این پست‌های مهمان و مهمان بازی.
حال بی‌آیید راجع به مریضی صحبت کنیم. راستش وضعیت جسمانی من بگا است. چند روز است دوباره وقتی نفس می‌کشم قفسه‌ی سینه‌ام درد می‌گیرد. این درد هست. همیشه است. درد ها همیشه هستند. هی می‌روند هی می‌آیند. آخر امروز شاکی شدم گفتم یا جای من توی این‌خانه است یا جای این درد و بعدش رفتم دکتر. دکتر گفت ستون فقراتت کج است. یک آه آرامی همراه با خنده کشیدم که یعنی دکتر این چیز ها کهنه شده است. چیزهای جدید بگو. یکم ختم روزگار بازی برایش در آوردم. بعد دکتر پرسید که چند سال است ریده‌ای توی  خودت؟ گفتم یک سال دو سال. گفتم دکتر من ورزش کار بوده‌ام٬ وقتی ده سالم بود بسکت بال بازی می‌کردم. یک جفت آل استار تقلبی هم داشتم که پشت پاهایم را زخم می‌کرد. بعد اضافه کردم که دکتر من خیلی خفن هستم. دکتر گفت زر نزن. گفت تو از ده دوازده سالگی کمر ات این‌گونه کج و کوله بوده است. گفتم حالا می‌گویی چه کنم؟ در بیاورم و برایت برینم؟ گفت این‌ قرص‌ها را بخور درد ات بخوابد. بعد آدرس یک دکتر دیگر را داد گفت برو این‌جا. این‌جا خوب می‌شوی. همان‌جا می‌دانستم که دیگر به آن یکی دکتر نمی‌روم. تا همین‌جایش هم خیلی زحمت کشیده بودم. راستش من از دکتر می‌ترسم. همش دوست دارند روی آدم عیب بگذارند. هی رئیس بازی در بی‌آورند. هی لباس سفید بپوشن. هی فکر کنند خبری است. هی منشی‌شان زشت باشد. هی پول بگیرند و آخرش لبخند بزنن که یعنی ما دکتر ها آدم های سطح بالایی هستیم. و شما غیر دکتر ها آدم های غیر سطح بالایی هستید. راستش می‌خواهم برایشان برینم تا حساب کار بی‌آید دستشان. راستِ راستش نمی‌خواهم برینم. شوخی می‌کردم تمام این مدت را.
نه بگذارید یک چیز دیگر راجع به مهمان ها بگویم. همین‌جوری که نمی‌شود. فکر نکنند که دو هفته خانه‌ی ما بوده‌اند٬ حالا رفته اند پی کارشان٬ تمام شده است. نه. تمام نشده. شما حساب اش را بکنید که دو هفته‌ی تمام نمی‌توانستم بی‌آیم توی اتاقم برای خودم بنشینم. یک پسر عنی داشتند که می‌آمد و روی تخت من می‌نشست و زل می‌زد به پاها و صفحه‌ی مانیتور ام. بعد اش ورداشته است توی فیسبوک هم مرا ادد کرده است. و هی می‌پرسید رفتی فیسبوک رفتی فیسبوک؟ انگار حالا من را داشته باشد تو فیسبوک‌اش بهش جاییزه می‌دهند. می‌گویند بیا این یخچال ساید بای ساید ال جی برای تو. راستش دلم برای یخچال‌مان تنگ شده است. فکر نکنید ما همیشه فقیر بی‌چاره بوده‌ایم ها. نه. ما هم یک زمانی ماشین داشته‌ایم و هم یخچال ساید بای ساید ال جی که ماشالله از در تو نمی‌آمد. لیوان را می‌کردی توی درب اش برایت یخ می‌انداخت توی لیوان هر کدام به چه گندگی[ گ ُ / دِ ].
حالا اما دوباره هم یخچالمان خالی شده است و هم خانه‌مان ساکت شده. هرکه سرش توی کار خودش است و همه با هم مهربان هستند. خداییش عجب خانواده‌ی خوبی دارم. آدم خانواده‌های دیگران را می‌بیند عنش می‌گیرد.

آن‌چه تا این‌جا خواندید دیروز بود و آن‌چه در ادامه می‌خوانید فردا است. هه هه شوخی کردم امروز است.

حالا امروز نوبت به پسر عمه‌ام رسیده است که از لندن آمده بود. یک هفته این‌جا بود و من دو دفعه بیشتر ندیدم‌اش. یک بار در فرودگاه، یک بار هم در غیر فرودگاه. قرار بود بعد از کتاب‌خانه به فرودگاه بروم تا بدرقه اش کنم. چون اگر من بدرقه اش نکنم زشت است. اصلا غیر از من چه کسی بدرقه اش کند؟ اصلا مگر من من این‌جوری هستم که نتوانم بدرقه اش کنم؟
با پدرم صبح صحبت می‌کردم. می‌گفت شیش و نیم فرودگاه باش. می‌گفت همان هول و حوش پرواز می‌کند. می‌گفت قیچی دماغش کجا است و چرا هیچ چیز توی این خانه سر جایش نیست. می‌گفت شد یک بار بخواهم موهای دماغم را کوتاه کنم و اعصاب خوردی راه نیوفتد؟ پس من عصری بعد از کتاب‌خانه تصمیم گرفتم غذایی بخورم و بعد راه بیوفتم به سمت فرودگاه. این فست فودی های حرام لقمه‌ی دزد فکر کرده‌اند این‌جا سر گرنده است؛ و چون سر گرنده همه دنبال نوشابه می‌گردند پس آن‌ها هم نوشابه را تقریباً هم قیمت با قبر پدرشان می‌فروشند. و چون ما از آن خانواده هاش نیستیم که نوشیدنی مان هم قیمت غذایمان باشد پس فقط یک ساندیچ سفارش دادم و خشک خشک دادم اش پایین. بعد اش سوار اتوبوس شدم تا خودم را برسانم به ایستگاه قطاری که تا فرودگاه می‌رفت. در ایستگاه قطار وقتی منتظر ایستاده بودم، تصمیم گرفتم برای خودم یک نوشابه بخرم تا خودم را راضی و زندگی را زیبا کنم. پول را از کیف ام در آوردم و یک سکه انداختم توی دستگاه. اما موجودی ام همان صفر باقی ماند. دستگاه پول ام را خورده بود. صدای موزیک را قطع کردم تا با تمرکز بیشتری به دستگاه نگاه کنم، هیچ خبری از پولم نبود. یک تکه آهن پول‌ام را بالا کشیده بود. اگر آن لحظه لقب عصبانی ترین فرد جهان را می‌دادند به من هیچ اغراق نکرده بودند. اما هیچ کس آن اطراف نبود که آن لقب را به من بدهد. حالا هم ساندویچ را خشک داده بودم پایین و هم پول نوشابه را داده بودم بدون آن‌که قطره‌ای دهانم را تر کرده باشد. برای همین است که از این زرنگ بازی های پول صرفه جویی کننده بدم می‌آید. آدم باید خرج کند بزند برود. حالا به فرودگاه رسیدم کسی آن‌جا نبود، زنگ به عمه زدم. گفت که هشت آن‌طور ها می‌روند. اما من شش و نیم آن‌جا بودم. دیگر گفتم گور پدر اش. با پسر عمه‌ام تماس گرفتم. گفتم من این‌جا هستم و دیگر حوصله ندارم. گفتم می‌روم خانه. گفتم ببخشید. گفت نه بابا این چه حرفی است که دارم می‌زنم. گفت ببخشید که معطل من شدی. جفتمان داشتیم از هم‌دیگر معذر خواهی می‌کردیم و جفتمان داشتیم این چه حرفی است که می‌زنی می‌زدیم. زر. یک مشت حرف های مفت. تعارف های تخمی.
شاید در ادامه فکر کنید دارم خالی می‌بندم.  شاید شما خیلی فکر های دیگر بکنید مثلا این‌که پیتزا را اولین بار ایرانی ها ساخته‌اند. یا کراوات را ایرانی ها از زمان کوروش استفاده می‌کرده‌اند و در اصل ابزار جنگی بوده و جاییشان که زخمی می‌شده آن‌جا را با کراوات می‌بستند. لپ کلام٬ به تخمم.
در راه که بر می‌گشتم خانه پدر و مادرم را دیدم که داشتند به فرودگاه می‌رفتند. پدرم می‌گفت که من نگفتم شش و نیم آن‌جا باش. من هیچ نگفتم. من نگفتم شش و نیم آن‌جا باش. برو خانه حالا. برو. برو استراحت کن. اشکال ندارد. من هم رفتم خانه. فکر کرده‌اید چه؟ دوباره بر می‌گردم؟ خیر. اتوبوس یک ایستگاه مانده بود تا به ایستگاه دم خانه‌مان. با این‌که آن‌جا ته خط بود باز هم دکمه‌ی استاپ را زدم. چون واقعا حوصله نداشتم اتوبوس هم برایم بخواهد زر زر کند. کار است دیگر. یکهو دیدید رفت اسپانیا وایساد. رفت اسپانیا لب ساحل وایساد. هزار یورو داد. گفت این هم هتل. مهمان ما باشید.