۱۳۹۱/۷/۲۷ ه‍.ش.

یک بیسکوییت بیست و پنج ساعت است

اگر بخواهم بگویم كه صبح ها چه كار می‌كنم بايد بگويم از خواب بيدار می‌شوم. پنج دقيقه‌اى را در رخت خوابم اين ور آن ور می‌شوم. پنج دقيقه زمانى است كه اگر صبح ها داشته باشيد اش بايد كلاهتان را بى اندازيد بالا. من معمولاً پنج دقيقه را دارم و آن پنج دقيقه شايد بدترين پنج دقيقه‌ در تمام روز باشد. زيرا در آن پنج دقيقه شما وقت اين را داريد تا به كار هاى روز و يا روز هاى آينده فكر كنيد. و نمی‌خواهد خالى ببنديد كه شما به برنامه و كار هايتان فكر نمی‌كنيد و از هفت دولت آزاد هستيد. چون نيستيد. اگر آزاد بوديد اصلاً از خواب بيدار نمی‌شديد. بعد از آن پنج دقيقه نگاهى به موبايلم می‌اندازم تا ببينم هوا چطور است و با توجه به دمای هوا توى ذهنم لباس هايم را از كمد در می آورم و دونه دونه تنم می‌كنم و چک می‌كنم ببينم چيزی را يادم نرفته باشد چون اگر يادم رفته باشد بايد يادم نرفته باشد ديگر، الكى كه توى ذهنم شبيه سازى نمی‌كنم. بعد می‌پرم توى حمام و سريع يک دوش سه دقيقه‌اى می‌گرم. زيرا من آدم شادابی هستم و آدم هاى شاداب دوش بالاى چهار دقيقه نمی‌گيرند. بعد از حمام مى‌آيم و براى خودم يک ليوان شير كاكائو درست می‌كنم. شير كاكائو تنها صبحانه‌اى است كه بعد از مدت ها دلم را نمی‌زند و ازش خسته نمی‌شوم. چیز های زیادی را امتحان کرده‌ام اما همه‌ شان بعد از مدتی دلم را می‌زنند. آخرين باری هم كه پنير خوردم كلاس سوم دبستان بودم. ديرم شده بود و سرويس مدرسه آمده بود زنگ خانه را زده بود كه يعنی بجنب ديگر بچه. بعد مادرم هم يک لقمه به اندازه ى يک دفتر صدبرگ درست كرده بود و می‌گفت بخور٬ اين هم چايى ات و اگر نخورى نمی‌گذازم از جايت تكان بخورى. من هم می‌خوردم، كامل ميدانم كه جويدن و قورت دادن را در آن لحظه فراموش كرده بودم و بزاق دهانم از كار افتاده بود، حالا اين ميان كه راننده سرويس منتظر من است و من دارم یک دفتر صدبرگ می‌جوم٬ پى پى ام گرفته بود و گفتم مامان من پى پى دارم و بايد به دستشويى بروم. مادرم هم گفته بود بنشينم سر جايم و برايش فيلم بازی نكنم پدرسگ. اما گفتم بخدا دستشويى دارم و آدم كه قسم خدا را دروغكى نمی‌خورد. بعد به دستشويى رفتم و كارم را كردم در اين لحظه راننده سرويس يگ زنگ ديگر زد و مادرم گفت كه بدوئم بدوئم. لقمه هم چنان توى دهانم بود، حتى موقع پى پى كردن و دست شستن. بعد رفتم توى راه پله ها كفش هايم را پوشيدم و همان لحظه روى راه پله ها بالا آوردم. بعد مادرم آيفون را برداشت و گفت كه من امروز به مدرسه نمى روم و حالم بد است. بله حالم بد شده بود ديگر.  حالا از آن موقع به بعد من نان و پنير را در كنار هم می‌بينم حالم بد مى شود و بالاخره من هم چيزى دارم كه از بچگى توی ذهنم مانده باشد و هرجا كه رسيدم بگويم نو چيز نو برد. شير كاكائو را كه می‌خورم و مى‌روم طبق نقشه‌ى توى سرم لباس هایم را مى‌پوشم و كيف ام را بر می‌دارم و خودم را براى يگ مسير يک ساعت و ربعى آماده مى‌كنم. بله مى‌دانم. نمى خواهد زرنگ بازى در بى آوريد و بگوييد كه چطور تا همين پست قبلى مسير یک ساعت و نيم بود، چطور شد حالا يک ساعت و ربع شده. چند شب پيش ها قبل از خواب داشتم به مسير صبح هايم تا سركار فكر می‌كردم. و بعد فهميدم كه يک خط قطار است كه اگر فلان جا پياده شوم و بدو بدو كنان بروم و خودم را برسانم به آن قطار می‌توانم مسير را كوتاه كنم. تصميم گرفتم اين نقشه را عملى كنم. پس، فردا صبحش طبق آن نقشه و تخمين سى ثانيه اى كه براى دويدن تا آن يكى قطار در نظر گرفته بودم حركت كردم. تخمين ام تقريبا درست بود و من توانسته بودم در مسير جديد قرار بگيرم. حالا وقت دارام صبح ها يک ربع بيشتر بخوابم. اما اگر نتوانم خودم را در عرض سى ثانيه از این ور ایستگاه به آن ور ایستگاه برسانم آن وقت پنج دقيقه دير تر مى رسم. اين ريسكى است كه صبح ها انجام می‌دهم. مسير جديد بسيار زيبا تر است، از جاهاى زيبا رد می‌شود. و من چيز هاى زيبا را دوست دارم. اما ديگر خبرى از آدم هاى هميشگى نيست. بايد بگردم و توى اين مسير هم آدم هاى هميشگى پيدا كنم. آدم هاى هميشگى هميشه همه جا هستند، فقط كافيست نگاه كنيد؛ به به. يک بدى اى كه مسير جديد دارد اين است كه از ايستگاه فرودگاه رد مى‌شود و من به آدم هايى كه به مسافرت يا از مسافرت مى‌آيند حسودى مى‌كنم. به آن ايستگاه كه مى‌رسد مردم با چمدان هايشان سوار قطار مى‌شوند و م‌گويند ما مسافرت بوديم، اسپانيا بوديم. ايتاليا، فرانسه بوديم، منچستر اينگيليس كير تو كون پرسپوليس بوديم.
در ادامه یک پسری تازه آمده سرکار. یعنی یک پسری نمی‌دانم از کجا آمده سر کار و چرا اصلاً پسر است؟ شد یک بار توی این خراب شده یک دختر بی‌آید؟ خیر. بله. جواب تمام سوال های دنیا خیر است. و چه کسی می‌داند چرا جواب همه‌ی سوال ها خیر است؟ هیچ‌کس. هیچ‌کس هم در واقع خیر است. یعنی من می‌گویم چه کسی می‌داند. شما می‌گویید هیچ کس. یعنی خیر. کسی نمی‌داند. می‌فهمید چه می‌گویم؟ اگر کسی می‌دانست می‌آمد می‌گفت من می‌دانم. یا مثلا می‌گفت آقای حمیدی می‌داند. یا خانم عسگری. یا آقا و خانوم اسمیت. بالاخره اگر کسی خانه بود تلفن را بر می‌داشت دیگر. مرض که ندارند بگذارند تلفن برود روی پیغامگیر و ما سریع از حول این‌که نکند سوتی بدهم سریع تلفن را قطع می‌کنیم. مانند برنامه‌ های تلویزیونی که تا با آدم مصاحبه می‌کنند لبخند می‌زنیم و همه چیز را تایید می‌کنیم. پسره را می‌گفتم. ورداشته است آمده پیش ما کار کند. پسری بیست و چهار ساله از کشور ترکستان تماس گرفته‌اند و درخواست همکاری کرده‌اند. ممنون محمد جان. حتما اسم شما را در برنامه خواهیم گفت. محمد آمده به من می‌گوید که آیا می‌دانم لاکی استرایک چه هست. یعنی این ‌طور نبود ها. بگذارید برایتان خالی نبندم و راستش را بگویم. رئیسم آقای رالف داشتند سیگار می‌کشیدند. بعد محمد سیگار اش را دید و از من پرسید که با دیدن این لوگو یاد چه می‌افتم. اشاره کرد به پاکت سیگار که لاکی استرایک بود. گفتم که پرچک ژاپن؟ آخر حرفم علامت تعجب گذاشتم. زیرا آدم های دانا هیچ حرفی را یا قاطعیت نمی‌زنند و همیشه خود را نادان فرض می‌کنند. گفت بله. گفت که آیا باز هم می‌دانم که چرا شبیه پرچم ژاپن است؟ گفتم چون از کشور ژاپنستان می‌آید؟ ( ها ها ها. خالی بستم. این را نگفتم) گفتم نه٬ گفتم نمی‌دانم٬ گفتم چرا شبیه پرچم ژاپن است؟ گفت که وقتی آمریکا بمب اتم را انداخت توی هیروشیما فردایش این سیگار تولید شد. یا چه میدانم پرده برداری شد. من توی دلم پوزخند زدم. گفتم هیروشیما سال هزار و نهصد و چهل و پنج بوده است. گفتم که حالا برود توی گوگل جستجو کند که سیگار کی به عرضه‌ی تولید و پخش رسیده است. رفت در اینترنت نگاه کرد و در کمال نا باوری متوجه شد که حق با من است. و من بار دیگر در مجالس عمومی دانای بزرگ شدم. بعد اش توی صندلی‌ام فرو رفتم و با موس کامپیوترم چند کلیک کردم که یعنی برود بابا. اما نرفت. حالا هر روز می‌آید. 
حالا در ادامه می‌خواهم این پست را تمام کنم زیرا دارد حوصله‌ام این وقت شب سر می‌رود و می‌خواهم آهنگ های دوپس دوپسی گوش کنم.

۱۳۹۱/۷/۲۰ ه‍.ش.

احمد نصفِ احمد

اگر بخواهم از تعطيلاتم تعريف كنم بايد بگويم بد است و بار ديگر تمام دوست هايم شهر را ترک كرده اند و يا همش به كنسرت رفتن در شهر هاى اطراف مشغول‌اند كه از توان من خارج است. من فقط مهمانى هاى داخل شهرى و تا آن‌جا كه محدوده‌ى اتوبوس همراهى كند همراهى می‌كنم. آن‌ها همش به ميهمانى و كنسرت و مسافرت مى‌روند و من همش به كنسرت و مسافرت نمى‌روم. من همش به سر كار مى‌روم. زيرا كه پول مهم است. هرچند همان طور كه قبلاً ها گفته‌ام پول برايم ارزش ندارد اما تهِ ته اش ارزش دارد و مگر می‌شود پول ارزش نداشته باشد اصلاً؟ يک ساعت و نيم رفت، يک ساعت ونيم برگشت تا سر كار چيزى است كه هر روز با آن مواجه می‌شوم. يک ساعت و نيم می‌روم و يک ساعت و نيم می‌آيم. دليل اش هم اين است كه خانه مان در حومه‌ى شهر است و پول مفت از سر راه نياورده ايم كه بابت خونه بدهيم در مركز شهر. پول مفت از سر راه آورده‌ايم تا براى خواهر سيزده ساله‌ام آيفون پنج بخريم. مادرم می‌گويد اينجا خوب است ساكت است و خوراک اين است كه هى ميهمان بى‌آورد توى اين خانه. 
دوست پدرم را يادتان است؟ كه آمده بود با خانواده اش تا اينجا بمانند و ايران بد است ايران بد است می‌كردند؟ دو هفته‌ى پيش منصرف شدند و گفتند ما هرچه در ايران نداشتيم، خانه زندگى، برو بيا داشتيم براى خودمان كسى بوديم و شما براى خودتان كسی نبوده ايد. منصرف كه شدند به پدرم گفتند بيا اين مدارک مدرسه‌ى بچه هاى عنمان را بفرست ايران تا خاله شان در ايران آن ها را در مدرسه ثبت نام كند در اين مدتی كه ما هنوز در اين خراب شده هستيم. كه يک وقت هفته بچه هايشان دير تر دكتر نشوند خداى نكرده. پدرم كوباند از اينجا رفت برلين و مدارک را گرفت و دوباره كوباند آمد اين‌جا و مدارک لعنتى شان را پست كرد.  فردايش آقاى احمد آقا (بگذاريد اسمش را بگويم خودم را راحت كنم ديگر) زنگ زدند و گفتند مدارک نرسيده ايران. انگار حمام است كه يک روزه برسد. پدرم گفت كه يک تا ده روز طول می‌كشد و بهتر است كمى صبر كند، ايميل كه نيست. هفته‌ى بعدش احمد زنگ زد كه پس چه شد اين مدارک. پدرم گفت كه گفته اند يک تا ده روز، خرى؟ بعد آخر هفته اش زنگ زد و از قضا هيچكس خانه نبود و من به اجبار تلفن را برداشتم. يعنى من كلاً با تلفن كارى ندارم. اما زنگ خورد و رفت روى پيغامگير و ديدم احمد است. گفتم كه گناه دارد. غریب است. خانه زندگی‌اش روی هوا است بهتر است جواب بدهم. برايش خالى بستم كه توالت بودم و براى همين است كه تلفن را دير جواب دادم. گفت كه على جان برو اينترت ببين چه شد اين مدارک بچه ها. من هم رفتم و او هنوز پشت خط بود، گفتم كه نوشته است تا ده روز. گفت كه كد ره گيرى واين ها را بده، بدهم خاله ى بچه ها از ايران پيگيرى كند. خاله‌ى بچه ها نوكر ماست. گفتم بفرماييد، اين هم كد، گاييديد ما را. بعد پدرم ترسيده بود كه نكند بسته گم گشته باشد و احمد كونش بذارد. براى همين زنگ زد به شركت پست و گفت كه ما اين را پست كرده ايم، چرا نرسيده است؟ لطفاً؟ آن ها هم گفتند كه بست هايى كه به ايران يا از ايران فرستاده مى‌شوند، مى‌روند فرانكفورت تا كنترل شوند و ممكن است كه تا سه هفته طول بكشد. پدرم گفت ممنون و قطع كرد. بعد گفت كه يه نامه كنترل كردن چرا بايد سه هفته طول بكشد؟ لايش را باز ميكنند و اگر چيزى نبود می‌فرستند می‌رود ديگر. چند روز بعد اش احمد زنگ زد كه چه شد؟ پدرم گفت كه ميفرستند فرانكفورفت كنترل و ممكن است سه هفته طول بكشد. احمد گفت كه ما هفته ى ديگر داريم بر می‌گرديم ايران. گفت ببين اگر می‌شود برو فرانكفورت و بسته را بگير، ما خودمان ببريم ايران. 
پدرم هم به من گفت بيا زنگ بزن اين‌ها را بگو زيرا ديگر زبانش از اين بيشتر يارى نمی‌كرد و تا همين جايش دمش هم گرم. زنگ زدم گفتم می‌شود بياييم بسته را خودمان بگيريم؟ گفتند خير. گفتند پستى است كه كرده ايد، بايد پايش بايستيد. به پدرم گفتم اين است قضيه. گفت به درک، چه كاركنم؟ خودم را مدرک كنم و بفرستم؟ مادرم گفت آى نرسد اين بچه هايشان نروند مدرسه ديگر. بس كه ما را اذيت كردند. اين گذشت تا هفته‌ى پيش. احمد و زن و بچه اش برگشتند ايران. و چاكرم چاكرم كردند در فرودگاه. البته من نبودم آن‌جا اما می‌دانم. گويى آرامش بار ديگر در سطح خانواده حاكم شده بود. تا اين‌كه امروز صبح احمد زنگ زد اين بسته هنوز نرسيده است. چرا؟ برويد پيگيرى کنید. توى آشپزخانه بوديم كه من و مادرم به پدرم گفتيم اين عن تو است كه ما داريم مى‌ماليم (اين اصطلاح ترجمه شده ى يک اصطلاح كردى است٬ به معناى اين كه همه‌ى اين ها زير سر تو است. و ما با مادرم مسخره می‌كنيم اين اصطلاح را). پدرم مى‌گويد من می‌دانم ديگر، آخر سر اين قضيه دعوايم ميشود با احمد. من هم سريع از فرصت استفاده كردم و گفتم تقصير خودتان است كه هى عره عوره را مى‌آوريد توی این خانه. اين درسى بشود تا ديگر از اين كار ها نكنيد. مادرم گفت كه مى‌كنيم. باز هم عره عوره را جمع مى‌كنيم و مى‌آوريم. و واقعاً هم همين كار را می‌كنند.
هوا سرد شده است و ديگر رسماً از دهانمان در خيابان بخار مى‌آيد به بيرون. شب ها ساعت هفت هفت و نيم مى‌رسم خانه و از سوپرى پايين خانمان براى خودم چس فيل می‌خرم تا در اتاقم بشينم، فيلم ببينم و چس فيل بخورم. يک بار چس فيل نمكى نداشت و مجبور شدم چس فيل شكرى بخرم. هرچقدر هم سعى كنم كه عادات ايرانى كوروشى‌ام را كنار بگذارم و عادات غربى شيطانى را جايگزين كنم، اما نميتوانم چس فيل با شكر بخورم. اسمش رويش است. چسِ فيل. يعنى نمکی. و حتى می‌گويند کریستف کلمب كه آمريكا را فتح كرده است، ازش با چس فيل داغ پذيرايى كرده اند. البته معلوم است كه اين داستان خالى بندى است. زيرا كه آن موقع دور دوره ى آدم خوار هاى سياه پوست بوده و هم چنين اصلاً پذيرايى هنوز اختراع نشده بود. فقط حال اختراع شده بود هررر هررر.
نمی‌دانم قبلاً گفته‌ام یا نه. شب ها که می‌خوابم اکسیژن داخل اتاقم تمام می‌شود و موهای چرب می‌شوند. یعنی می‌دانید دلیل اش این است که اتاقم کوچک است و در صورت روشن بودن شوفاژ و بسته بودن درب سریعاً اکسیژن اتاق می‌سوزد و تمام می‌شود. برای این نظریه یک تصویر گرافیکی هم در ذهن دارم که در ادامه به آن می‌پردازم. اکسیژن را ذره‌های آبی و معلق در هوا در نظر بگیرید. آبی٬ سبک٬ معلق و خنک. این ذرات در هوا می‌چرخند. حال من که از شدت سرمای هوای زمستانی شوفاژ را تا آخر زیاد کرده‌ام و خودم شیرجه زده‌ام زیر پتو را در نظر بگیرید. شوفاژ رفته رفته گرم می‌شود و از حالت خنسی خارج می‌شود و تبدیل می‌شود به یک تولید کننده‌ی ذرات قرمز و گرم در فضا. ذرات قرمز دشمن ذرات آبی هستند و متاسفانه زورشان هم بیشتر است. ذرات جنبنده‌ی قرمز از روی شوفاژ به هوا برمی‌خیزند و با برخورد با ذرات آبی آن‌ها را می‌سوزانند و قرمزشان می‌کنند. رفته رقته تمام ذرات آبی به قرمز تبدیل می‌شوند و چون درب اتاق بسته است هیچ راهی برای ورود ذرات آبیِ جدید نیست و بدین‌گونه اکسیژن تمام می‌شود. در نظر بگیرید که اتاق خالی از اکسیژن شده ولی شوفاژ هم‌چنان دارد ذرات قرمز تولید می‌کند. وقتی فضا پر شود. ذرات قرمز روی سر من می‌نشینند و پوست سر ام را گرم می‌کنند و سرم عرق می‌کند. حال این عرق از ساقه‌ی مو بالا می‌رود و مو را چرب می‌کند. این عمل تا صبح آن‌قدر تکرار می‌شود که وقتی من صبح از خواب بیدار می‌شوم موهایم چرب شده شده و بر اثر بی اکسیژنی سر درد بگیرم.

۱۳۹۱/۷/۱۲ ه‍.ش.

آواز پیتزا ها

اگر بخواهم زندگی روز مره‌ام که خود شما بهتر اش را دارید توضیح دهم٬ فوق اش می‌توانم به نمایشگاه عکسمان اشاره کنم. پس بگذارید اشاره کنم تا اشاره نکرده از دنیا نروم. بله نمایشگاه را برگزار کردیم و قهرمان شدیم. روزنامه آمد عکس‌مان را٬ عکس من را انداخت تویش و بعد اش من آدمی بودم که عکسش توی روزنامه است و دیگر هیچ غمی در دنیا ندارد و چه کسی به دوست دختر نیاز دارد تا وقتی که عکس‌اش توی روزنامه است. همه می‌آمدند تبریک می‌گفتند و بعضی ها می‌خواستند من را غافلگیر کنند. برای همین می‌پرسیدند که آیا روزنامه را خودم دیده‌ام یا خیر. اگر الآن توی ذهنتان یک روزنامه‌ی تخمی تصور کرده‌‌اید که تویش عکس‌هایی از آدم‌های بیکار می‌اندازد سخت در اشتباهید. زیرا این یک روزنامه ای است که تویش عکس‌هایی از آدم‌های بیکار نمی‌اندازد. تویش عکس از آدم های باکار می‌اندازد. در ابعادی به بزرگی رود نیل. از این سر اتاق تا آن سر اتاق. بله. این نمایشگاه بود. نمایشگاه از آن‌چه توقع داشتم بهتر بود و فهمیدم که تازگی‌ها توقع‌ام را آورده‌ام پایین. دیگر جای غر غر کردن باقی نمانده بود و این نشان گر آن بود که سطح من آمده پایین و این چه وضع سطح است؟ اگر راستش را بخواهید دو عکس فروختم و پولش را گذاشتم توی کارت تبریکی که پارسال دوستم بهم کادو داده بود٬ کنار بقیه‌ی پول هایم. من پول‌هایم را می‌گذارم لای کارت تبریک تولد. زیرا دزد ها لای کارت تبریک تولد را نمی‌گردند. دزد ها لای کارت تبریک عروسی را می‌گردند. قرار است گواهی‌نامه بگیرم و پول اولین چیزی است که نیاز دارم و بعد از آن کمک خداوند متعال و در آخر عقل و توانایی. چرا پول شده است دغدغه‌ی یک جوان ایرانی؟ چرا علم نشده است دغدغه‌ی یک جوان ایرانی؟ چرا یک جوان ایرانی؟ چرا یک جوان انگلستانی یا یک جوان هلندی نه؟ حالا اگر بگذارید می‌خواهم به ادامه‌ی زندگی‌ام بپردازم. راستش صاحب‌کارم به من گفته‌ است که تعطیلات جایی نروم و بمانم و کار کنم و ز نیرو بود مرد را راستی٬ ز سستی کژی زاید و کاستی. اما من می‌خواهم تعطیلات جایی بروم و آدم کژ و کاستی شوم. رفته‌ام توی اینترنت گشته‌ام تا کسی را پیدا کنم که یک نفر را بخواهد تا باهایش به فرانسه برود. از این‌هایی که می‌خواهند پول بنزینشان را در آورند. به صاحب کارم گفتم که من می‌خواهم به فرانسه بروم. من نمی‌خواهم کار کنم. من می‌خواهم عشق و حال کنم. صاحب کارم می‌گوید که من نباید به فرانسه بروم. می‌گوید نباید عشق و حال کنم. می‌گوید حالا فرانسه ریده‌اند برایت؟ می‌گویم این‌جا تو برایم ریده‌ای؟ می‌گوید بمان این‌جا کار کن پول در آر پدرت را بفرست گواهی‌نامه‌اش را بگیرد. به صاحب کارم می‌گویم که پدرم خودش پول خودش را می‌دهد. می‌گویم توی زندگی خصوصی ما دخالت نکند. می‌گویم من فرانسه می‌خواهم بروم. می‌خواهم زیر برج ایفل بشاشم. راستش اول‌اش می‌خواستم بروم لیل پیش دوستم. اما گفتم نمی‌شود که آدم برود فرانسه ولی نرود پاریس. برای همین تصمیم گرفتم که کون لق دوستم. حالا دوستم دیر نمی‌شود. اما پاریس ممکن است دیر بشود. راستش من از این هنری منری های عشق فرانسه نیستم. از این‌هایی که توی تهران کلاس فرانسه می‌روند و استاتوس های فیسبوکشان یکی در میان به زبان فرانسه است و فرانسه شیک است٬ هنری است و فارسی عن است و ورزشی است. صاحب کارم می‌گوید که بمان برایت آی‌مک می‌خرم. این‌جا با آی‌مک کار کن. فکر کرده‌ است که من عشق آی‌مک هستم و یک آی‌مک ندیده‌ام. اما نمی‌داند که ما خودمان به وفور آی‌مک ریخته‌ است توی خانمان. برای من هی آی‌مک آی‌مک می‌کند. اما من نتواستم نه بگویم. به اضافه‌ی این‌که تمام آن‌هایی که دنبال یک همسفر می‌گشتند مرد بودند و من نمی‌خواستم شبی نصف شبی وسط جاده بروم آن پشت مشت ها در آرم و به همسفرم کونی چیزی بدهم. این یعنی تعطیلات کار و مسافرت توی کون رئیسم.
دیشب خواب دیدم که با دختر آرزوهایم رفته‌ام بیرون. داشتیم توی محله‌ی مورد علاقه‌ام قدم می‌زدیم. می‌دانید. از این محله‌های کول. محله های کول با آدم‌های کول مثل خودم. از این‌هایی که پر از کافه است و در و دیوار پر است از گرافیتی که رویشان همش تبلیغ مهمانی و کنسرت است و شب ها مردم پشت ماشین ها می‌شاشند. توی آن خیابان به مقصد سینما قدم می‌زدیم که یکهو تبلیغ کنسرت میوز را دیدم. انگار که تاحلا توی عمرم تبیلغ کنسرت نیده باشم و انگار که حتما می‌خواهم به کنسرت شان بروم. شرون (نام دختر مورد علاقه‌ام. چون که ما داریم راجع به کس دیگری صحبت نمی‌کنیم) از من پرسید که آیا میوز را مگر می‌شناسم؟ انگار که بالاخره یک وجه مشترک پیدا کرده باشد تا بتواند کمی خوشش بیاید از من. من هم گفتم معلوم است که می‌شناستم. همه‌ی آهنگ هایشان را شنیده‌ام و دیسکوگرافی‌اش را اتفاقا همین چند وقت پیش با کیفیت سی‌صد و بیست دانلود کرده‌ام. یکهو با حالتی عوضی گونه گفت که اسم یکی از آهنگ هایشان را بگو. پشم هایم ریخت. شرون اصلا از این آدم‌ها نیست که بخواهد مچ بگیرد. البته باکی نبود. زیرا که دروغ نمی‌گفتم. بعد خواستم با خونسردی کامل اسم ببرم. اما نمی‌شد. پشم‌هایم دوباره ریخت. پس چی شد؟ هیچ اسمی از آهنگ هایشان را یادم نبود. حالا نزد او پسری دروغ گو و دغلبازی بودم که داشت تمام سعی‌اش را می‌کرد تا گهی را که خورده‌ است ماست مالی کند. و گهی که ماست مالی شده باشد حتی از گهِ خالی هم بدتر است. اما خوبی خواب این است که قدرت تماماً دست خودت است و سرنوشت‌ات را خودت مشخص می‌کنی. برای همین دعوت اش کردم به یکی از آن کافه‌های آن نزدیکی و برایش پای سیب و چای هلو سفارش دادم که اتفاقا عاشق‌اش شد. سینما هم دیگر نرفتیم احتمالا. چون نشسته بودیم داشتیم عشق می‌کردیم.
امروز تولد خواهر من است. خواهر کوچک من. خواهر ها تولدشان می‌شود و کسی هم نیست جلویشان را بگیرد. بزرگ و یا حتی پیر می‌شوند. به همان نسبت شما هم پیر و چروک می‌شوید و همه‌ی آرزو هایتان نیمه کاره می‌ماند. (به به این بخش استتوس خور اش ملس است). خواهرم حالا سیزده یا چهارده ساله می‌شود. اسمش تارا است و یک بار سبیل هایش را با چسب های سیبیل بَر کنده بود و پوستش سوخته بود و وقتی سر میز نهار در مقابل بقیه اعضای خانواده حاضر می‌شد دستش را می‌گرفت تا بالای لب اش را نبینیم و ما هیچ جایی را جز بالای لب اش پیدا نمی‌کردیم تا نگاه کنیم.
اما نمی‌شود. می‌دانید؟ فرانسه نمی‌شود رفت. مسافرت نمی‌شود رفت. هیچ جا نمی‌شود رفت. باید ماند و کار کرد. جان کند و رید توی زندگی.