۱۳۹۱/۱۲/۱۰ ه‍.ش.

اندکی نهار، شام نزدیک است

متاسفنه دارم تمام زندگی ام را به تخمم می‌گیریم. و زندگی به تخم گرفته شده تخمی می‌شود. من نمی‌خواهم زندگی‌ام تخمی باشد.  من می‌خواهم زندگی ام گلی خوشگلی گلی دلبری گلی از همه زیبا تری باشد. دلم می‌خواهد به چیز ها دل ببندم و برایشان ارزش قائل شوم. کوچک ترین چیز ها. دلم می‌خواهد وقتی از خواب بیدار می‌شوم تخت‌ام را مرتب کنم و روی میز کامپیوتر و گل هایم را که خاک گرفته تمیز کنم.  برای بدن‌ام احترام قائل شوم، به ورزش بروم و سعی کنم قوز نکنم. زانوی پایم به مدت دو هفته است که درد می‌کند. و  تنها کاری که در قبال اش کرده ام این است که با دستمال بسته‌ام اس تی یو وی دبلیو وای زد. 

دیروز می‌خواستم به صاحب کار ام زنگ بزنم و بگویم می‌خواهم دوباره برگردم و کار کنم، بگویم که این یک ماه گذشته سرم شلوغ بوده است و نمی‌توانستم بی آیم. زیرا که من پروژه‌ای کار می‌کنم و صاحب کارم هم آدم باحالی است. اما زنگ نزدم. پول لازم دارم اما زنگ نزدم. زنگ زدن برایم سخت است. اینکه بخواهم زندگی ام را در ماه گذشته برایش تعریف کنم. و او هم از زن لاشی‌اش که ول اش کرده تعریف کند. بگوید که بچه اش را دو ماه است که ندیده و من نمی‌توانم قیافه‌ی بی تفاوت نشان دهم در صورتی که تخمم هم نیست. چون قیافه‌ی بی تفاوت نشان دادن ممکن است شما را از کارتان بی کار و دیگران را از بی‌کاری‌شان باکار کند. برای همین باید دروغ بگویم. بگویم متاسفم متاسفم. ناراحت نباشید ناراحت نباشید. اما مگر به کسی بگویم ناراحت نباشد او می‌گوید باشد و دیگر از نگرانی دست می‌کشد و شادی را بر سر سفره هایش می‌آورد؟ آن هم کی؟ رئیس، صاحب کار، فردی بالا دست که شما از او فرمان می‌گیرید و هیچ رابطه‌ی عاطفی‌ای بین‌تان وجود ندارد. او عادت دارد تمام زندگی اش را برای تمام افرادی که در روز ملاقات می‌کند تعریف کند. من هم همین عادت را دارم. اما من با شخصیت تر هستم و هرکس هرکس نیست برایم. می‌دانید چه می‌گویم؟ یا باز دارید با موبایلات بازی می‌کنید؟

تا این‌جا را دیروز در قطار توی موبایلم نوشته بودم و همش توی کله‌ام بود که به صاحب کار عنی ام زنگ بزنم. اما نزدم. امروز خودش زنگ زد. یعنی من خوابیده بودم. وقتی از خواب بیدار شدم میس‌کال آف دیوتی اش را روی موبایلم دیدم و پشم هایم ریخت. سریع موبایل را پرت (بله پرت) کردم آن‌ور و سرم را کردم زیر بالشت (بله بالشت). شروع کردم به غصه خوردن که حالا باید به او زنگ بزنم. واقعاً برایم مسئله‌ی عذاب آوری بود. داشتم به این فکر می‌کردم که چرا اول خودم زنگ نزدم و تا کی هی او باید زنگ بزند؟ مگر من چیم از آدم های دیگر کم‌تر است؟ مگر من آدم نیستم؟ مگر من مو ندارم؟ دست ندارم؟ گوش ندارم؟ لباس ندارم؟ نیمکت ساعت آلبوم چشمات نمی‌خوام نمی‌خوام ندارم؟ نیم ساعتی را در اتاقم که مانند قبر می‌ماند سپری کردم و تمام انواع دعوا ها را با صاحب کارم در سرم انجام دادم. تصمیم گرفته بودم برم و بشاشم روی کامپیوتر ها ولی واقعاً دلیلی برای این کار نداشتم به اضافه‌ی تخم. برای همین خودم را از تخت انداختم بیرون و رفتم سر یخچال.
یخچال ما هم‌چنان آدم خوبی است. یک لیوان آب از تویش نوشیدم (از توی یخچال آب می‌نوشیم ما) و برگشتم باز توی اتاق. با خودم کلنجار رفتم که چه کنم چه کنم. زانوی غم را بقل کردم و تکان تکان اش دادم. بالاخره جوراب هایم را پا کردم. اگر جوراب پایم نباشد نمی‌توانم تمرکز کنم و اگر تمرکز نکنم از اینی هم که قرار است برینم بیشتر می رینم و ریدن جایش توی توالت است نه وسط اتاق. ما توی این اتاق نماز می‌خوانیم. نام خدا را می‌آوریم. چرا این چیز ها سرت نمی‌شود؟ ما روزه می‌گیریم. من کی نان حرام آورده‌ام سر این سفره که حالا تو این‌گونه با من برخورد می‌کنی؟ از بس هرچی خواستی برایت خریدم هار شده‌ای. نمک نشناس حروم زاده. کونت پاره است.

موبایل را بر داشتم، در را بستم و شروع کردم به زنگ زدن. زنگ زدن آمد گفت با کی کار داری؟ من گفتم که لوس بازی در نیاورد زیرا که من آدم جدی هستم. صاحب کارم آمد گوشی را از زنگ زدن گرفت و گفت بله؟ من گفتم چار دست و پات نعله. گفتم سلام، گفتم معذرت می‌خواهم، کتاب خانه بودم و اصلاً تماس شما را نفهمیدم. گفتم من این روز ها خیلی دارم درس می‌خوانم. یک مشت خالی دیگر بستم. من نصف زندگی ام را دروغ فرا گرفته. او گفت که اوکی است اوکی است. و من هی خودم را مظلوم کردم و  پایم را مالیدم به صندلی کامپیوتر. گفت که تعطیلات چه کاره‌ای؟ خواستم بگویم خارج مسافرت عشق و حال. اما نگفتم. هیچ چیز نگفتم. گفتم من می‌توانم از فردا باز بی‌آیم. او گفت که عالی است. و تماس خاتمه یافت. زندگی اما خیر. زندگی خاتمه نیافت. زندگی شروع شد. سر سبزی. شادی، صلح و صفا. نیکی و درخت کاری. همه‌ی این‌ها با تمام شدن تماس تلفنی شروع شد و من از این‌که دیگر مجبور نبودم توی سرم با کسی دعوا کنم خوش‌حال شده بودم. خدا بکند که شما هم همش خوش‌حال باشید و نزد خدایتان روزی بگیرید.
با تشکر از رفتار های خوبتان طی برنامه.

۱۳۹۱/۱۲/۶ ه‍.ش.

ماشین بهتر است یا هیچی؟ [هراه با عکس رنگی]

روز های یک‌شنبه چگونه آغاز می‌شود؟ چگونه باید آغاز شود، شباهت ها، اختلافات، دعوا ها، نظرات و پیشنهادات دو یک‌شنبه‌ی ایده‌آل و یک‌شنبه‌ی غیر ایده‌آل یا همان یک‌شنبه های عنیِ من.
در این‌که یک شنبه هم یک روز مثل روز های دیگر خداست شکی نیست. خدا آمده است و هفت روز را خلق کرده است و بعد انسان را خلق کرده و انداخته توی هفته. هفته سیستم کاری‌اش این است که باید خودت را به آخرش برسانی و وقتی که به آخرش رسیدی می‌بینی که باز اولی و اِ اِ اِ آخر هفته که آن‌جاست بدو بدو برویم. آخر هفته سوار یک بنز است یا حالا هر ماشینی که برای شما خدای ماشین های دنیاست. آخر من مثل تمام چیز های دیگر اطلاعات زیادی راجع به ماشین ها ندارم و بنز برای منِ اتوبوس سوار نقش همان بنزی را بازی می‌کند که وقتی می‌گویی بنز، هشت تا بنز دیگر ازش می‌زند بیران. البته فراری هم خوب است. اما آیا اگر شما یک فراری داشته باشید حاضرید تویش یا همان پشت‌اش بنشینید و در خیابان ها بچرخید؟ خیر، حاضر نیستید. پس بنز هم از نظر قیافه شکیل تر (بله من دارم از کلمه‌ی شکیل استفاده می‌کنم) و هم مقرون به صرفه تر است و هم چشم دیگران کم تر در می‌آید.

بگذارید اصلاً از بحث کسشر آخر هفته و یک‌شنبه که اصلاً همچین واردش هم نشدیم بی‌آییم بیران و به بحث ماشین بپردازیم.

ما (یعنی من، مادرم و پدرم که در اصل در این‌جا ما به معنی پدر است و من و مادرم برای دل‌خوشی تویش هستیم) از زمان خیلی کودکی تا کودکیِ من یک وانت سفید داشتیم. یک وانت مزدای سفید یک کابین. پدرم می‌گفت که برای کارش مناسب است. آخر پدرم کارش تعمییرات آیفون های صوتی تصویری و در برقی و دزدگیر و  و  و بوده است. می‌گفت که همش باید کارتن های آیفون را که بسیار سنگین و بزرگ هستند بگذارد پشت وانت و با خودش به این ور آن ور ببرد. برای همین وانت خریده بود. من خودم با وانت حال می‌کردم. تنها یک بدی داشت. این‌که وانت دو تا صندلی داشت و خب ما سه نفر بودیم. یعنی پدرم که راننده بود و مادرم که سمت شاگرد می‌نشست. من هم باید یک پایم را می‌گذاشتم سمت راننده و یک پایم را می‌گذاشتم سمت شاگرد. و وسط پاهایم دنده بود که در هر دست انداز می‌خورد به تخم های کوچک ام و درد می‌گرفت. زیرا که ماشین یک ماشین دونفره بود مانند هوایی که دو نفره است، یا پتو های دو نفره یا خیلی چیز های دو نفره‌ی دیگر و هزاران جوایز نقدی و غیر نقدی.
در مدرسه یک بار بحث ماشین های پدرانمان شد. پدرم من را به زور به مدرسه‌ی غیر انتفاعی فرستاده بود. زور در این‌جا به این معنی نیست که من نمی خواستم به مدرسه‌ی غیر انتفاعی بروم. زور برای پرداخت شهریه‌ای بود که گوش همه را سرخ می‌کرد وقتی می‌شنیدن چقدر است. طبیعتاً توی مدرسه‌ی ابتدایی غیر انتفاعی پسران که اسمش «آینده سازان» بود پر بود از بچه های سوسول که رفته رفته من هم در آن مدرسه یک سوسول شدم و تا امروز یک سوسول بی عرضه باقی ماندم.
بحث ماشین شد، که چه کسی (یعنی پدران یا مادرانمان) چه ماشین هایی دارند. یک دوست صمیمی‌ای داشتم که اسمش پویان بود و از جیک و جوک زندگی من خبر داشت. می‌آمد خانه‌مان و من می‌رفتم خانه‌شان. همین‌طور که از اسمش (یعنی پویان) پیداست بسیار خانواده‌ی پولداری بودند. بحث ماشین که شد( این شد دفعه‌ی سوم که می‌خواهم بحث ماشین را تعریف کنم، حالا اصلا قضیه‌ی خاصی هم نیست ها) همه گفتند که چه ماشین های شاخی دارند و ماشین هایشان چه امکاناتی دارد. من ساکت بودم. خودم با وانت داشتن مشکل نداشتم، اما بقیه‌ی بچه‌ها به روشن‌فکری و بازی‌ِ من نبودند، برای همین فکر می‌کردند وانت ماشین خزی است. همین‌طور که داشتند حرف می‌زدند من هی خودم را می‌زدم به آن راه که بعد یکهو پویان گفت که آره علی این‌ها وانت دارند و خندید، بقیه هم خندیدن و من هم خندیدم. آن موقع ها فحش بلد نبودم وگرنه حتما می‌گفتم کیر خر یا شاید هم یک چیز بد تر. ولی با خندیدنم ثابت کردم چه بچه‌ی پایه‌ و کولی هستم.
من این را درک می‌کردم (مانند الآن که هنوز درک می‌کنم) که ماشین کار اصلی‌اش جابجایی افراد از نقطه‌ای به نقطه‌ی دیگر است. همان کاری که وانت ما می‌کرد پژو پرشیای پویان این‌ها هم می‌کرد.

زد و بعد از چند سال خواهرم برای بار اول به دنیا آمد. یعنی تا قبل آن سه نفر بودیم. حالا شده‌ بودیم چهار نفر و چهار نفر تعداد زیادی است در یک خانواده. دیگر جا نبود توی ماشین بنشینیم. یعنی می نشستیم ها. چون ما خانواده‌ای بودیم و هستیم که خوراکمان زندگی در شرایط سخت است. مادرم قنداق یا هرچه که اسمش هستِ خواهرم را در بقل می‌گرفت و نصف فضای ماشین را پر می‌کرد. آن ور هم راننده بود و نمی‌شد وارد شد، بین همان دنده من باید زندگی (بله زندگی) می‌کردم. تا این‌که بعد از مدت ها تصمیم گرفتیم ماشین جدید بخریم، و چه خوش‌حال بودم. ماشین جدیدمان چیزی جز یک وانت دو کابین نبود. یعنی اگر باز در مدرسه بحث ماشین راه میوفتاد من همچنان وانت داشتم و حتی گذر زمان هم چیزی را تغییر نداده بود. اما نکته‌ی خوب وانت جدید این بود که پلاک‌اش حرف «ع» داشت و من تا مدت ها فکر می‌کردم که بخاطر اسم من که همان علی است این اتفاق افتاده است. اما خب، بعد تر ها فهمیدم که دست خود آدم نیست این حروف های روی پلاک، و تنها دلخوشی‌ام توی دنیا هم از بین رفت.
این وانت را سال های سال داشتیم. حتی با به دنیا آمدن خواهر دوم یا همان بچه‌ی سوم وضع تغییر نکرد.

بعد از این‌ سال ها پدرم توانسته بود پول پس انداز کند. با این پول تصمیم گرفت که ماشین جدیدی بخرد. زیرا که آن وانتِ شاخ دو کابین حالا تبدیل به یک وانت قراضه یا شاید هم غراضه‌ی دو کابین شده بود (شما چند بار توی عمرتان کلمه‌ی غراضه را دیده‌اید که حالا یکهو من بخواهم این‌جا درست اش را بنویسم). ماشین جدید با این‌که یک سمند ال ایکسِ (بله ال ایکس) وطنی که خودروی ملی نامیده می‌شد بود اما برای ما وانت سوار های پایتخت حکم همان بنز را که اول این پست گفتم داشت. اما دیگر نه مدرسه‌ای بود که تویش بحث ماشین شود و نه، و نه هیچ چیز دیگر. اما به هر حال تابستان ها می‌توانستیم کولر اش را روشن کنیم و توی ضبط اش سیدی بگذاریم و حس خارج به خودمان دست بدهیم.


این تنها عکسی است که از وانت دوکابین ‌مان پیدا کردم. این‌جایی هم که هستیم جاده‌ی شمال است. زیرا ما با این ماشین بار ها و بار ها به شمال رفتیم و همین‌طور از آن‌جا آمدیم. آن هم که کلاه سر اش است پسر عمه‌ام است که ما با داشت می‌آمد شمال. عمه‌ام این‌ها یک ویلا در شمال داشتند که عید ها، تابستان ها و دیگر تعطیلی های دنیا به آن‌جا می‌رفتیم.
عکاس را هم نمی‌دانم چه کسی است. اما می‌دانم در این سفر فقط این‌هایی که در عکس می‌بینید بودند. پس عکاس باید مرد کنار باجه‌ای، چیزی باشد. 

۱۳۹۱/۱۱/۲۴ ه‍.ش.

پراید تو را هم می‌تواند ناراحت کند، اما پیکان نه

یک برنامه برای کامپیوتر ام دانلود و نصب کرده‌ام. برنامه از این قرار است که باهایش می‌توان موزیک گوش داد. اما یک برنامه‌ی معمولی و چاقال بازی نیست. زیرا که یک برنامه‌ی چاقال نبازی است. توی توضیحات برنامه گفته شده که «گوش دادن همه جا» یک جای دیگر گفته اند «موزیک برای هر لحظه» و من آدمی هستم که موزیک برای هر لحظه لازم دارم و باید همه جا گوش بدم مثلاً. کمی با دقت به شعار های تبلیغاتی شان جذب شان شدم و دانلودشان کردم. بعد از دانلود از شرکت سازنده آمدند برای نصب. بعد از نصب انعام گرفتند و رفتند. این برنامه از آن برنامه هاییست که آنلاین است و می‌توان تویش به دریایی از موسیقی دست یافت. خارج این‌جوری است که اگر موزیک دانلود کنید می‌آیند کونتان می‌گذارند. اما راستش ما دانلود کردیم و کسی نیامد کونمان بذارد. پسر عمه‌ام که مامور اینترنت، مامور من و گه خور من است می‌گوید که دانلود نکن. یک بار دیدی گیر ات انداختند ها. همیشه هم می‌گوید که یک دوست دارد که گرفتند اش و کون اش گذاشته اند. به من می‌گوید که اول نامه می‌فرستند بعد می‌آیند می‌گذارند آن‌جای آدم (حالا یک هو مودب شده ام این وسط). برای همین است که مانند فقیر فقر ها فقط دستم به سایت یوتوب و ساندکلود می‌رسد. یعنی می‌رسید. اما حالا با این برنامه آشنا شده ام از طریق دوست دختر ام (بله من دیگر دوست دختر دارم و تمام این‌ کست و شر ها را گفتم که بگویم دوست دختر دارم). البته خودم این برنامه را از قبل تر ها می‌شناختم و هیچ کس نیست که بتواند به من چیز جدیدی بی‌آموزد. اما خب من از طریق دوست دختر ام این برنامه را دوباره شناختم.
حالا بگذارید به خوبی های این برنامه بپردازیم. اول این‌که شما می‌توانید ببینید دوست دختر تان چه گوش می‌دهد (حالا انگار خیلی مهم است) و دوم این‌که می‌توانید برای هم آهنگ بفرستید (که این واقعاً مهم است و تمام دوستی ها از آهنگ فرستادن تشکیل می‌شود و پایه هایش محکم می‌شود.). سوم هم که یک جور هایی ترکیب دو مورد اول است این است که می‌توانید ببینید آیا آهنگی که برای دوست دختر تان فرستاده‌اید گوش کرده است؟
مورد های خوب دیگر هم دارد مانند قانونی بودن و این‌ها که خیلی وارد اش نمی‌شویم.
اما از آن‌جایی که هیچ گلی بی خوار (بله خوار) نیست این برنامه هم نیز بی‌ خوار نیست و بلکه اساساً برنامه‌ی خوار مادر داری است. این برنامه کل صفحه را برای شما تبلیغ پخش می‌کند و شما از لا و لوی تبلیغ ها باید موزیک ها را پلی کنید. بعد هم این‌که یکم آهنگ که گوش می‌دهید تبلیغ حتی برایتان به صورت صوتی پخش می‌کند و می‌گوید بی‌آیید پول بدهید تا ما دیگر تبلیغ پخش نکنیم. ما هم می‌گوییم پول نداریم تو رو خدا دیگر تبلیغ پخش نکنید. آن‌ها می‌گویند نمی‌شود که ما زن داریم ما بچه داریم. شیر خشک باید بخریم، پوشک. بعد ما می‌گوییم آخر ما هم بچه داریم زن داریم ما مگر آدم نیستیم؟ آن‌ها دیگر چیزی نمی‌گویند، زیرا که تبلیغ تا ابد طول نمی‌کشد و تمام می‌شود. اما کار من در این‌جا تمام نمی‌شود. بلکه می‌روم توی اینترنت، توی براوزر، توی گوگل سرچ می‌کنم که چطور می‌توان تبلیغات این برنامه را از بین برد. زیرا من با خودم نشستم فکر کردم. دیدم که این یک برنامه است که روی من نصب شده است، یعنی روی کامپیوتر من، توی خانه ی من. این‌جا من رئیس هستم و من می گویم که چه پخش شود چه پخش نشود. و دیدم خیلی هم منطقی فکر می‌کنم. بعد دوباره باز هم فکر کردم و دیدم از نظر کامپیوتری و برنامه نویسی و این ها باز هم عملی است. زیرا که این برنامه نویس ها عن همه چیز را در آورده اند و برای هر چیزی یک چیز مکمل ساخته اند و دنیا را ساده تر کرده اند.
گوگل را جست و جو کردم. بر موافق انتظار ام تمام مردم دنیا می‌خواهند این تبلیغات را با پرداخت هیچ ریال از بین ببرند. بعد یک سایت خوشگل پیدا کردم که تویش نوشته بود حوصله‌ی کسشر های این برنامه را دیگر ندارید؟ سرتان درد گرفته است؟ کونتان را بخوریم؟ بعد ما گفتیم نه کونمان را نخورید. بعد آن‌ها گفتند به هر حال ما این برنامه را ساخته‌ایم که تبلیغات را از بین می‌برد. ما تشکر کردیم و از مغازه آمدیم بیران. بسته را آوردیم گذاشتیم روی دسکتاپمان و اینستال اش کردیم. بعد یک جز (بله جز و نه جاز) شاخ پلی کردیم و رفتیم روی تختمان دراز کشیدیم تا ریلکس بله ریلکس کنیم. آهنگ ها پلی شدند و ما گفتیم این خارجی ها چه می‌سازند ها، از آن موقع تا بحال هیچ تبلیغی وسط آهنگ پخش نشده. این را که گفتم یک تبلیغ آمد و پخش شد و فهمیدم که خارجی ها هم هیچ عنی نیستند و این‌همه خودمان را از بچگی پاره کردیم، خارج خارج کردیم همش کون مرغ است.

دوست دختر من تمام فیلم های روی کره ی زمین را -با اغراق - دیده است و من هم تمام فیلم های کره ی زمین را -بی اغراق - ندیده‌ام.  او فیلم دیده است، می‌بیند و خواهد دید. من فیلم ندیده‌ام، نمی‌بینم و نخواهم دید. زیرا که من یک لاشی تمام عیار هستم که تمام عمرم را دارم با هارت و پورت کردن می‌گذرانم.  او به من می‌گوید که فلان فیلم را دیده‌ای؟ و من هی می‌گویم نه. و من می‌پرسم که آیا او فلان فیلم را دیده است و او هی می‌گوید بله.
 خیلی حالی‌ام است، حالا نصف بیشتر مباحثمان هم پیرامون فیلم است و من روز به روز و شب به شب بیشتر حس پنجره بودن بهم دست می‌دهد. زیرا فقط پنجره (که جنس‌اش از چوب و فلز و شیشه است.) و من که جنس ام از شاش است فیلم ندیده‌ایم.

امروز قرار است به کتاب خانه بروم. هر روز قرار است به کتاب خانه بروم. زیرا من درس خوان هستم مثلاً. در کتاب خانه‌ای که می‌روم یک خانم پنجاه ساله‌ای کار می‌کند که عاشق من است (بله من توهم «همه عاشق من هستند» را دارم).  هر موقع به آن جا می روم به من لبخند می‌زند. اگر لبخند نشانه‌ی عاشقی نیست پس نشانه‌ی عن است؟ با لبخند اش می گوید عاشق ات هستم، بیا من را بگیر. بعد من هم لبخند می‌زنم که یعنی شما پیر هستی و بگذار بروم مطالعه ام را بکنم. او می گوید چشم چشم، قول می‌دهم جوان شوم، تو رو خدا نرو، نرو. اما من می‌روم.

ما توی توالتمان یک آفتابه داریم که باهایش کون‌مان را می‌شوریم.

۱۳۹۱/۱۱/۱۴ ه‍.ش.

من سر من اما من سر من

یک سری دسر های شکلاتی خریده‌ام که وقتی می‌بینید فکر می‌کنید باید خیلی خوش‌مزه باشد. وقتی هم که می‌خورید باز فکر می‌کنید خوش‌مزه است، و وقتی فکر بکنید خوش‌مزه است پس خوش‌مزه است دیگر. پس این‌ها چیست که می‌گویم؟ خوش‌مزه خوش‌مزه است و بد مزه بد مزه. در مغازه‌ی دسر فروشی (مثلاً خارج مغازه هایی دارد که فقط دسر می‌فروشند) کنار همین دسر های شکلاتی، دسر های موزی هستند. یعنی یک کسی آمده دسر و موز را که هیچ ربطی به هم ندارند ترکیب کرده و دسر موزی به دست آمده. من بلافاصله می‌توانم روی موز عوق بزنم. روی پوستش، رنگ‌اش، طعم‌اش، خانواده‌اش،  پدر و مادر اش. قدیم ها آدامس موزی هم بود. الان هم هست و تا زمانی که بد سلیقه ها تو دنیا وجود داشته باشند آدامس های موزی هم وجود خواهند داشت. حالا این‌ها را می‌گویم که بدانید فاصله‌ی خوش‌مزه با ناخوش‌مزه -یا همان بدمزه‌ی امروزی- کم‌تر از حتی پنج سانتی‌متر است. این‌جا دسر خوش‌مزه‌ی شکلاتی و آن‌جا دسر ناخوش‌مزه‌ی موزی. پس آدم باید چشمانش را باز کند و دور و بر اش را نگاه کند. حالا جدای این‌ها یک نوع پاستیل هایی هم هستند که طعم موز می‌دهند. همین. اما پاستیل مورد علاقه‌ی من با طعم طالبی است و آب مورد علاقه‌ام هم آب طالبی است. یعنی طالبی موز را سوراخ سوراخ می‌کند از مورد (نمی‌دانم لحاظ را چگونه‌ می‌نویسند و بله من خیلی بی‌سواد هستم و آفرین به شما که باسواد هستید و ماشین دارید و با اتوبوس این‌ور آن‌ور نمی‌روید) شاخ بودن. اما میوه‌ی مورد علاقه‌ام هندوانه، انگور، مانگو، بعضی وقت ها کیوی و البته سیب است. پرتقال و نارنگی بدون هسته را هم فراموش نکنید.

مادرم می‌رود یک سری نارنگی هایی می‌خرد که وقتی توی هال جلوی تلویزیون پوستش را می‌کند توی اتاق من -در حالی که درب اتاق بسته است و خودم دارم با آن‌جایم ور می‌روم- بویش می‌آید. بویش بسیار بد است. حتی از بوی لاک هم بد تر است. در این‌جور مواقع می‌روم پوست های نارنگی را از مادرم می‌گیرم و می‌ریزم توی سطل زباله و درش را هم می‌بندم و یک آب هم روش. پدرم هم برای رقابت با مادرم می‌رود پرتقال می‌گیر و پوست می‌کند. اما پرتقال که بویی ندارد. پس رقابت تعطیل و مادرم پیروز میدان می‌شود.

امروز همراه دسر های شکلاتی یک بسته استیک هم از توی یخچال ورداشتم و قصد داشتم به آرزوی استیک خوردن جامه‌ی عمل بپوشانم. یک بسته بود که رویش نوشته شده بود استیک و خدا شاهد است دروغ نمی‌گویم. بعد عکس یک بشقاب بود. روی بشقاب یک عدد استیک و کنارش یک سس زرد زیبا و یک سری سبزیجات هم بود. از استیک بخار بلند می‌شد و آن پشت ها خورشید داشت غروب می‌کرد. زیرا که آن‌ها داشتند نهارشان را توی بالکن می‌خوردند. از این بالکن هایی که توی آمریکا هست و توی ایران نیست و توی فرانسه هم نیست. توی آلمان هم نیست. توی لهستان و چین و روسیه هم نیست. از آن بالکن هایی که دو تا پله می‌خورد و یکهو می‌شود حیاط و بعد از حیاط کوچه است و ماشین ها با دختر های زیبا رد می‌شوند و پسر اصلاً رد نمی‌شود. روی بسته‌ی استیک عکس مردی بود که داشت برای زنش شراب می‌ریخت. زن به مرد می‌گفت چه جذاب شده‌ای امشب (درحالی که هم‌چنان روز بود و خورشید را مگر کورید نمی‌بینید که دارد غروب می‌کند؟). مرد به زن می‌گفت که بیا بعد از غذا برویم از آن کارها بکنیم. زن می‌گفت باشد. غذایشان را که خوردند مرد دست زن را گرفت و رفتند توی اتاق. من دیگر خجالت کشیدم ادامه‌اش را ببینم. برای همین بسته را انداختم توی چرخ و یک سس هم که اصلاً شبیه سس روی جعبه‌ی استیک نبود ورداشتم. سبزیجات هم که برود توی کون خر. این‌ها را خریدم و رفتم خانه. مادرم خانه نبود. پدرم هم نبود. خواهر هایم اما بودند. گفتم برایشان غذا درست کنم. بعد استیک ها را از جعبه در آوردم. دیدم که همه شان شبیه هم هستند. بعد که پخته شد فهمیدم که استیک نبوده و یک چیزی مثل کتلتی کوکویی کوفته‌ای چیزی است. از همان غذاهایی که من عنم می‌گیرد ازشان. به خودم و به صاحب مغازه و به صاحب کارخانه و به صاحب پراید قرمز جلوی در فحش دادم.

البته فکر نکنید که من استیک نخورده‌ام ها. خیر. خورده‌ام یک بار.
یک بار که ما به همراه خانواده رفته بودیم ایرلند پیش خاله‌ام خورده بودم. یعنی دوست خاله ام که اسمش مطی یا یک همچین چیزی بود جو گرفت‌اش و همه را دعوت کرد رستورانشان. زیرا که همه‌ی ایرانی ها در خارج رستوران دارند. و همه‌ی غیر ایرانی ها رستوران ندارند. ما هم رفتیم. یک رستوران ایتالیایی بود. گارسن های زیبا داشت و رو میزی های زیبا تر. اما شمع هایشان خیلی ازگلی بود. شمعدان هایشان هم همین‌طور. اما من که نمی‌خواستم باهاشان ازدواج کنم. برای همین چیزی نگفتم. آمدند گفتند چه می‌خوارید؟ من هم منو را نگاه کردم و دیدم استیک هم دارند. بعد توی دلم گفتم یعنی هر چیزی را می‌شود سفارش داد؟ خدا  ظهور کرد و گفت بله. تشکر کردم و خدا دوباره رفت. به پسرخاله‌ام گفتم که تو چه می‌خواری؟ نکند گیاه خواری؟ (هرر هرر) بعد منتظر جواب نشدم و با شوق و ذوق گفتم که من می‌خواهم استیک بخورم. او هم گفت پس او هم همین‌طور.
همه که غذایشان را انتخاب کردند، مطی یا هرچی که اسمش بود آمد تا سفارش بگیرد. من با خجالت گفتم که استیک می‌خورم. زیرا که استیک در خانواده‌ی ما یک چیز لوکس به حساب می‌آید. پدرمان همیشه به ما قول داده بود که ما را یک روز ببرد خانه‌ی استیک و آن‌جا استیک بخوریم. اما خب نرفتیم و کسی هم به روی خودش نیاورد. مطی گفت که چگونه باشد؟ من هم زرنگ بازی در آودم و نپرسیدم که چگونه باشد یعنی چه؟ استیک استیک است دیگر. زیرا توی فیلم ها دیده بودم که استیک گونه های مختلف دارد. برای همین گفتم که متوسط باشد. نه خام نه خیلی پخته. بعد موبایلم را در آوردم ساعت را نگاه کردم و دوباره گذاشتم توی جیبم. بله. این‌گونه بود که من اولین و تا به امروز آخرین استیک تمام عمر هایم را خوردم.

کار را به صورت رسمی به کنار گذاشته‌ام و درس را به صورت غیر رسمی در ذهنم. حالا دیگر نه پول دارم نه پستان شیرم را برده‌اند هندستان. از دادگاهی هم که قرار بود بروم و شهادت بدهم که این به آن پول داده هم خبری نشد. توی زندگی من فقط از هیچی خبری می‌شود.

می‌خواهم به یک مسافرت بروم. من تمام عمر ام را داشته‌ام توی اینترنت دنبال بلیط های ارزان قیمت اتوبوس، قطار، کشتی و هواپیما می‌گشتم. و همیشه هم بلیط های مناسب پیدا کرده‌ام و همیشه هم هیچ‌کاری نکرده‌ام و همیشه از توی خانه تکان نخورده‌ام. اما این‌بار می‌خواهم تکان بخورم. زیرا که بس است تکان نخوردن. باید تکان خورد و تکان داد. و رید و شاشید. راستش هیچ ربطی نداشت که من این وسط بی‌آیم یکهو از ریدن و شاشیدن بگویم. اما حالا که گفتم، و پاک‌اش هم نخواهم کرد.

دوستم -همان دوستی که قرار بود تا باهم به فرانسه و یا همان پاریس برویم- گفته است که چند ماه صبر کنم، قرار است یک بی ام و بخرد و ما را بی‌اندازد تویش و ببرد خارج. من هم گفته‌ام باشد. من همیشه می‌گویم باشد. زیرا که من آدم خوبی هستم. دوست هایم دارند ماشین خریداری می‌کنند اما من هنوز نمی‌توانم یک بسته استیک بخرم. به نظر شما چرا این ‌گونه است؟ چرا من ماشین نمی‌خرم و دوست هایم استیک؟ چرا من آمریکا نیستم و آمریکا من نیست؟ 

در پایان می‌خواهم یک داستان کوتاه تعریف کنم. یک روز خواهرم قصد داشت که از طریق کنترل تلویزیان کانال تلویزیان را عوض کند. اما موفق نشد. خواهرم گفت که چرا ریده شده است توی کنترل تلویزیان؟ بعد مادرم گفت که در این خانه توی چی ریده نشده است؟   -پایان داستان، پایان نوشته، پایان دنیا، پایان همه چیز