۱۳۹۲/۱/۷ ه‍.ش.

تلویزیون روی رادیو

امروز –که چیز زیادی از پست قبلی نگذشته است– دوستانم را پیچاندم. بهشان گفتم که عمه‌ام مریض است و من باید بروم خانه شان و ازش مواظبت کنم. گفتم که من خیلی مواظبت بلد هستم و خیلی انسان ها هستند که جانشان را مدیان من هستند. دوستانم ناراحت شدند. گفتند اوه اوه. و امیدوار بودند که سلامتی اش را به دست بی‌آورد. آن‌ها الله ندارند. اگر داشتند می‌گفتن انشاالله سلامت باشند. بعد وقتی الله داشته باشید پنج تن هم دارید که می‌آیید آخر سلامت باشند «به حق پنج تن» هم می‌گذارید که خدا در مقابل پنج تن شرمنده شود و آن مریض را خوب کند. من برایشان ابراز ناراحتی کردم. گفتم که از عمه‌ام متنفر ام. گفتم که ای بابا می‌خواستیم این‌جا را بترکانیم ها. آن‌ها گفتند که خیلی هم خوش گذشته تا امروز و این‌ها.
من آدم خالی بندی هستم. راستش خوب می‌کنم. فکر می‌کردم باید خوش بگذرد. اما حالا می‌بینید که خوش نگذشت و سریع پیچاندمشان. بعضی ها فهمیده بودند که دارم خالی می‌بندم. بعضی های دیگر هم نفهمیده بودند و بعضی های دیگر اصلاً نمی‌دانستند اوضاع از چه قرار است.
بدی خارج این است که شما فامیل یک عدد دارید. و آن یک عدد را نمی‌توانید هر وقت خواستید بی‌اندازید اش بیمارستان. مانند جوکر است. یک بار مصرف است. یعنی مانند نیترو می‌باشد در این بازی های ماشین بازی. از این بازی هایی که باید ماشین ات را اسپورت کنی و توی خیابان ها دوپس دوپس راه بی‌اندازی. مثل نیترو می‌ماند. چون باید صبر کنی تا بعداً دوباره بتوانی استفاده کنی. پس چی شد؟ جوکر خیر، نیترو بلی.
در این میهمانی و در آن میهمانی و بقیه‌ی میهمانی ها فهمیدم که من آدم «شاشیدم تو این مهمونی‌ای» هستم. یا حتی «شاشیدم تو این افراد» یا حتی بدتر «شاشیدم تو این دوست». من خیلی می‌شاشم راستش. صلاح من در مقابل همه چیز شاش است  –البته به تازگی–. یعنی ما آدم های ضعیف که در عمل کاری از دستمان بر نمی‌آید باید فحش بدهیم. اما من حتی از آن هم ضعیف تر هستم و فحش را فقط در کله‌ام می‌دهم. بعضی ها هم هستند که از آن‌جایشان مایه می‌گذارند. ولی من چون انسان با ادب و فرهیخته‌ای هستم از شاش که مایعی خدا دادی است استفاده می‌کنم تا هم فرهیختگی‌ام را حفظ کرده باشم و هم در مقابل انسان های حمایت از زن و چه می‌دانم این کسشر ها در امان باشم. من خیلی محافظه کار هستم اصلاً.

امروز بعد از آن‌که دوستان‌ام را دک –بله دک– کردم، یک سر رفتم مرکز شهر تا کوله پشتی بخرم. از این کوله پشتی هایی که به اندازه‌ی یک چمدان جا دارد و خیلی کول است و تو این فیلم ها با همین یک دانه کوله پشتی از اروپا به آمریکا سفر می‌کنند و در راه مخ شش دختر را میزنند و کلی بهشان خوش می‌گذرد و هوا هم همیشه خوب است.
رفتم کوله پشتی بخرم زیرا که اولاً که ندارم. چون اگر داشتم که نمی رفتم بخرم. این مشخص است. دلیل دوم این است که هفته‌ی دیگر دارم به خارج سفر می‌کنم و نمی‌خواهم مانند ازگل ها با خودم چمدان حمل کنم. البته خودم یک کوله پشتی دارم که هم کوچک است و هم زشت. و من آدم «چیز های خوشگل را حمل کردن» هستم. یک بار پدرم از من پرسید که کجای این کوله پشتی زشت است؟ و زیپش را باز کرد و گفت جایش هم که خوب است. من اما نتوانستم بگویم کجایش زشت است. من هیچ چیز چیز را نمی‌توانم بگویم. برای همین به پدرم گفتم که هیچ جایش. و بعد پدرم گفت که خوب است این دیگر. بعد مطمئنم که بحث از این بیشتر ادامه پیدا نکرد. زیرا که ما در خانه مان بحث های مهم تری از بحث کوله پشتی داریم تا بکنیم.
وقتی رفتم و کوله پشتی ها را دیدم و کوله پشتی ها هم من را دیدند فهمیدم که باید نصف پول سفر ام را باید بدهم و یک دانه از این کوله پشتی های عنی را بخرم. برای همین قید زرق و برق را به ناچار زدم و تصمیم گرفتم که با یک دانه چمدان ازگلی سفر کنم. از همین چمدان هایی که چرخ دارند و برای پنج روز باید همش با خودت این ور آن ور لخ لخ بکشانی و ببری همه جا. راستش الآن به این فکر می‌کنم که شاید بهتر باشد بدون چمدان و بدون هیچی بروم. یک دست لباس خواب بپوشم و رویش هم یک دست لباس نخواب.

امشب برای خودم ماهی درست کرده‌ام. به نظر من ماهی سلطان غذا هاست، البته اگر استیک را غذا حساب نکنیم. اتفاقاً امروز که رفته بودم کوله پشتی بخرم هم نهار ماهی خوردم و قصد دارم تا آخر عمر اصلاً فقط ماهی بخورم تا لقب ماهی خوار ترین انسان را از آن خودم کنم.
خیلی باحال است. خانه ساکت است. تلویزیون ساکت است. من ساکت است. همه چیز ساکت است. الآن تقریباً دوازده ساعت است که از دهانم صدایی در نیامده و احتمالاً تا فردا صبح دوازده ساعت تبدیل به بیست و چهار ساعت می‌شود و تا پس فردا چهل و هشت ساعت و تا پس آن فردا هفتاد و دو ساعت و تا روز بعد از پس فردا نود و شش و روز بعد اش صد و بیست ساعت و بله از ماشین حساب استفاده کردم. راستش آرزوی من تا آخر عمر حرف نزدن است. زیرا که حرف زدن بد است :(

لا لا لا لالالالا لا لا لا لالالالا لا لا لالا لالا لا لالا 
هه هه «لا» شبیه لوگوی پلی بویه

۱۳۹۲/۱/۶ ه‍.ش.

شاشیدم تو سال نو تون اصن

عید حالا است. یعنی عید نزدیک است و چه بسا وقتی شما این را می‌خوانید عید شده باشه و دیگر به تخم‌تان هم نباشد که عید کی است. مانند خیلی ها که همین الآن اش که هنوز عید نشده هم به تخم‌شان نیست، و شاید تا خیلی موقع های دیگر هم به تخم‌شان نباشد. من هم به تخمم نیست که کسی عید به تخم‌اش است یا خیر. من حتی عید هم به تخمم نیست که به عبارتی می‌شود خودم به تخم خودم هم نیستم که عید تخمم هم نیست.
خیلی ها فکر می‌کنند که من هیچ چیز به تخمم نیست. در صورتی که من همه‌ی  چیز ها به تخمم است. این جمله را هم برای تکامل پاراگراف اول نوشتم که بر مبنای تخم نوشته شده بود و هست هم‌چنان.

پس فردا –که اگر شما این را فردا بخوانید می‌شود فردا و اگر پس آن فردا بخوانید می‌شود دیروز– مادرم این‌ها –می‌گویم مادرم این‌ها زیرا همه چیز زیر سر مادرم است– می‌روند به مسافرت و من حتی باهاشان به فرودگاه هم نمی‌روم. پدرم می‌گوید که کاش بودی و به من همراه چمدان ها کمک می‌کردی. اما چون من خیلی آدم بی خیر ای هستم و جز زحمت برای دیگران چیزی ندارم نمی‌توانم باهاشان به فرودگاه بروم. من طبق برنامه‌ای که برای درس خواندن برای خودم ریخته‌ام دیگر وقت آزاد ندارم –الکی–. راستش به شما ربط ندارد که من وقتی به فرودگاه نمی‌روم چه کار می‌کنم. اگر ربط داشت حتماً خودم می‌گفتم.

با به مسافرت رفتن خانواده، خانه به مدت یک هفته و نیم خالی می‌شود. من به تمام دوست هایم گفته‌ام که می‌توانند بی‌آیند این‌جا و هرکه می‌خواهند با خود بی‌آورند. –مانند این فیلم ها– هر موقع می‌خواهند بی‌آیند و هر موقع می‌خواهند بروند. گفته‌ام حتی می‌توانید از جلوی در ورودی –آن‌جایی که کفش هایمان را در می‌آوریم– تا روی تخت خواب مادر پدر ام یا هرجا که دوست دارید با دوست دختر یا دوست پسر هایتان سکس داشته باشید در هر لحظه از شبانه روز. گفته‌ام می‌خواهیم بترکانیم و دوپس دوپس را به مرحله‌ی آخر برسانیم. آن‌ها هم گفته‌اند که چه کووول، حتماً می‌آییم. بعد گفته‌ام که باید ولی غذای من را تامین کنید –و اشاره کردم که من خیلی غذاهای خوب و درجه یک می‌خورم– و همین طور ظرف ها را هم بشورانید. آن‌ها هم گفته‌اند که اوکی است و نمی‌گذاریم ناراحت شوی. اما من می‌دانم. می‌خواهم رئیس بازی و صاحب‌خانه بازی در بی‌آورم و همه چیز را زهر شان کنم. یا این‌که همش غر بزنم که چرا نمی‌روند.
حالا پدر ام امروز به من می‌گفت که وقتی ما نیستیم ور نداری دوست هایت را بی‌آوری و مست بازی در بی‌آورید ها. مست بازی، بازی‌ای است که وقتی شما مست هستید از خودتان در می‌آورید. می‌گفت که ما این‌جا مستاجر هستیم و همین خانه را هم به زور گیر آورده‌ایم. و راست هم می‌گوید. ما این‌خانه را به زور گیر آورده‌ایم و نمی‌خواهیم به زور هم از دست اش بدهیم. می‌خواهیم راحت از دست اش بدهیم.

آن‌چه تا این‌جا خواندید مال شب قبل از عید بود که نوشته بودم و پرت‌اش کرده بودم روی دسکتاپ‌ام. زیرا که می‌خواستم مانند تمام وبلاگ های دنیا که به مسئله‌ی عید می‌پردازند، بپردازم و حالا با تاخیر پرداخته‌ام. و اگر من هم چیزی را پردازش نکنم می‌میرم و ممکن است به من بگویند که حتماً لالی چیزی هست.

دوستانم این‌جا هستند و این‌جا خواهند ماند. من هم برایشان غر می‌زنم و سعی دارم عن بودنم را برایشان به مرحله‌ی فینال برسانم. می‌خواهم از خانه‌ام بروند و عره و عوره هایی هم که با خودشان آورده‌اند ببرند. یواشکی به آن یکی از دوستانم که نیامده‌اند اس ام اس می‌دهم که آره این‌ها این‌جا هستند و ریده‌اند توی خانه‌ام. آن‌ها هم می‌گویند که خب بندازشان بیران. من می‌گویم که نمی‌شود که همین‌جور که. آن‌ها باز می‌گویند اگر ما بودیم می‌ترکاندیم و من بهشان می‌گویدم ترکاندن فعل جدید مورد علاقه‌ی من است و از این به بعد همه چیز را می‌خواهم بترکانم.
راستش بجای گرفتن پارتی بیست و چهار ساعته بهتر بود که این یک هفته را تنها لخت می‌چرخیدم برای خودم در خانه. من لخت چرخیدن را خیلی دوست می‌دارم و لخت چرخیدن هم من را دوست می‌دارد.
یک بار با لخت چرخیدن رفته بودیم پارک که یک دست فروش آمد و گفت که از من دست بخرید. لخت چرخیدن از دست فروش پرسید که این دست ها دستی چند؟ من لخت چرخیدن را کشیدم کنار و گفتم چرا می‌پرسی؟ ما که قصد خرید دست نداریم. بعد لخت چرخیدن رو کرد به دست فروش و گفت ما یک چرخ می‌زنیم، باز می‌آییم. در همین میان ناصر عبداللهی آمد و درگذشت.

راستش همین. این پست نه محتوا دارد. نه حرفی دارد. نه ماشینی، نه خونه ای نه کاری. هیچی. هیچی ندارد.

۱۳۹۱/۱۲/۲۲ ه‍.ش.

مثلاً من فرانسه بلدم و این تیتر به فرانسوی نوشته شده: بیا توی کونم.

با شروع شدن زمستان -که البته حالا دیگر اواخر اش است و می‌گویید من چه کار کنم این وسط؟- هوا سرد می‌شود. زمستان فصل سردی است. فصلی که تویش برف و باران می‌بارد. همراه با زمستان که با خود برف می‌آورد، فستیوال کمرد درد های زمستانی من هم شروع می‌شود. همراه با کمر درد، سر درد هم می‌آید. سردرد چیز جدیدی نیست. اسم دوم من سردرد است و اسم اول‌ام هم آقای. که به عبارتی می شوم آقای سردرد. 
امروز وقتی به جلسه‌ی امتحان می‌رفتم، یعنی وقتی در ایستگاه اتوبوس بودم، یعنی وقتی از خانه آمدم بیران چشمم به برف های فراوانی که سر تا سر دنیا را فرا گرفته بود خورد. با همان نگاه اول سردرد به سراغم آمد، زیرا که من خیلی حساس و لطیف‌ام. در ادامه اتوبوس نیم ساعت -بله نیم ساعت- دیر آمد و من نیم ساعت را در سرما و بوران و کوران و پوران درخشنده و فاطمه معتمد آریا لرزیدم. بعد از نیم ساعت دیر کرد، اتوبوس بالاخره آمد و من به نشانه ی اعتراض کارت اتوبوسم را نشان راننده ندادم. راننده هم تخم نکرد چیزی بگوید. راستش زر می‌زنم. آنقدر آدم آنجا جمع شده بود که راننده وقت نمی‌کرد بلیط ها را نگاه کند. حالا کاری به این نداریم که راننده بلیط ها را می‌دید یا خیر. ما کاری به این داریم که من اصلاً کارت‌ام را از جیب‌ام در نیاوردم. همین مهم است. فقط من هستم که مهم هستم در این دنیا.
در اینجای روز کمر درد، سردرد و قفسه‌ی سینه درد من داشت شکل می‌گرفت و بزرگ می‌شد. بعد از این‌که امتحان‌ام را به بهترین -بله بهترین- شکل دادم. با همان خط انوبوس لاشی به خانه برگشتم. در راه به هیچ چیز فکر نمی‌کردم. آخر می‌دانید، ما هایی که کارمان با فکر کردن است در اوقات بی کاری مان فکر نمی‌کنیم. عشق می‌کنیم.
آمدم خانه، تا برسم خانه تقریباً به تمام کسانی که می‌شناختم اس‌ام‌اس دادم که کمرم درد می‌کند. من دوست دارم هر اتفاقی که برایم می‌افتد را برای همه تعریف کنم و همه از من با خبر باشند. دلیل این که این وبلاگ را هم دارم شاید همین است. شاید هم همین نیست و یک چیز دیگر است. کسی چه می‌داند؟ کسی هیچ چیز نمی‌داند.

وقتی آمدم خانه یک تشک پهن کردم وسط اتاقم. زیرا که قبلاً در اینترنت خوانده‌ام کسانی که کمر درد دارند نباید روی تخت بخوابند، و من هم هر چیزی را که در اینترنت بخوانم باور می‌کنم. تشک را که پهن کردم درب اتاق‌ام دیگر بسته نمیشد. زیرا اتاقم به کوچکی اتاق کفش عمه‌ام این‌ها در ایران است. من حالا خیلی از آن هایی‌اش نیستم که حتماً درب اتاق باید بسته باشد. بیشتر در مواقعی درب اتاق را می‌بندم که بخواهم جق بزنم و یا در مواقعی که مادر پدرم داشته باشند فیلمی سریالی سگی گربه‌ای چیزی ببینند و صدایش را تا آخر بکنند (جق زدن را اینجا صرفاً بخاطر اینکه خواننده خوشش بی آید نوشتم، وگرنه من اصلاً جق نمی‌زنم.). کف اتاقم، روی تشک خوابیدم و به آسمان یا همان سقف اتاقم نگاه کردم. آن جا دیگر داشتم فکر می‌کردم. به فکر آینده بودم، دل شاد و سر زنده بودم. به انتظار طلعت خورشید تابنده بوندم. عمر کمه صفا کردم، رنج و غمو رها کردم. اگه نبود دریا، به قطره اکتفا کردم. 
وقتی دراز کشیده بودم پدرم می آمد از جلوی درب اتاق ام رد می‌شد و چیزی می‌گفت. می‌گفت که من چند سالی بیشتر زنده نخواهم ماند. من منظورش همین منی است که دارد این ها را می‌نویسد. میگفت حالا که خوب است. چند سال دیگر که پیر شدی می فهمی. راست هم می‌گفت و می‌گوید. من به زودی قرار است از فرط مچاله بودن تبدیل به آدامس خرسی شوم.
اما من نمیدانم چه کنم. به پیش داکتار رفته‌ام. داکتار بهم یک کفی کفش مخصوص که اتفاقاً گران هم بود داده تا من بی اندازم توی کفشم و در خیابان ها راه بروم تا درست شوم. اما درست نشده‌ام. من درست بشو نیستم. من خراب بشو هستم با چهل سال گارانتی. چاره ی من ورزش است. و ورزش مال من نیست. بدبختی مال من است. رنج و عذاب مال من است.

دو هفته ی دیگر تعطیلات است. مادرم که حالا متاسفانه دوباره با پدرم آشتی کرده است -و من این وسط احساس حماقت می‌کنم- ما را گاییده است که پا شویم پا شویم تعطیلات برویم پیش خواهرم این ها در ایرلند. من روی فامیل های مادرم عق می‌زنم. تازه این خواهرش که در ایرلند است خوب خوبه است. من گفته‌ام که نمی آیم. گفته ام که خودم قبلاً جای دگر برنامه ریزی کرده‌ام، و واقعاً هم کرده ام. و اصلاً واقعاً هم نکرده باشم، وقتی دوست نداشته باشم، نمی آیم. من عنِ مرحله‌ی چهارم هستم. پارسال زمستان بود که به آن‌جا رفتیم. من دختر خاله و پسر خاله‌ هایی دارم که کلاً چه می‌دانم پنج بار هم ندیدمشان. چطور می‌توانم باهاشان خوش بگذرانم؟ من می‌توانم با کسانی که اصلاً ندیده‌ام خوش بگذرانم.

همسایه هامان یک دیوار دارند که آن دیوار چسبیده است به دیوار اتاق من. زیرا که ساختمان ها را جوری میسازند که این‌ور دیوار یک اتاق باشد و آن‌ور دیوار هم یک اتاق دیگر. این ها یعنی همسایه هامان تمام هفته را دارند دیوار سوراخ می‌کنند. روز های تعطیل من را، مغز من را، روان من را، زندگی، گذشته و آینده‌ی من را گاییده‌اند.
من دوست دارم تمام این نوشته را با فعل «گاییدن» پر کنم و ببینم که چه می‌گوید.