۱۳۹۲/۵/۲ ه‍.ش.

در این هستی گذرا مدفون شو

من قرار است در این پست شاید یکی دو تا «گائیدن» بنویسم. پس اگر از گائیدن مائیدن خوشتان نمی‌آید ممکن است این نوشته برای شما؟ مَباشد. گرچه من خودم طرفدار گل هستم و اتفاقاً بکگراند موبایلم گل های صورتیِ چرکِ خیلی شیک است و هر دفعه از ترس این‌که دیگران من را مسخره نکنن سریع موبایلم را میگیرم کنارم و یواشکی قفلش را باز می‌کنم، جوری که جز خودم کسی بکگراندم را نبیند. به نظر من گل زیبا است خداییش، و –دوباره– به نظرم گل روی صفحه‌ی موبایل به عنوان بکگراند از باسن یا سینه‌ی خانم ها بهتر و زیبا تر است. اصلاً جدای زیبایی بحث نماز هم هست، ما توی این موبایل نماز می‌خوانیم، جای این کار ها نیست. یک بار آن اوایل که موبایل خریده بودم با خودم کلنجار رفتم و گفتم تو مَردی یالا این عکس –کدوم عکس؟ عکسِ لختی پتیِ یک خانوم بازیگر که به علت جنده نشدن ایشان نامی ازشان برده نمی‌شود– را بی انداز روی صفحه‌ی موبایلت. اما هر بار که موبایل را روشن می‌کردم خجل زده می‌شدم. پس آن بود اولین و آخرین زنِ نیمه برهنه روی تمام بکگراند های زندگیم. –جمله معنی دار بود. معناگرایی به عبارتی

حالا اول گفتم قرار است گائیدن مائیدن راه بی‌اندازم این وسط. پس برای این‌که زر نزده باشم باید بگویم چند روزیست  هوا از بس که گرم است مارا گائیده. ملت با شرت و پرت می‌ریزند در خیابان و من به عنوان یک آریایی نمی‌توانم چنین کاری کنم. زیرا موهای پایم به پهنای کوه دماوند است. اگر همین‌طور شلوارک بپوشم ممکن است مردم در خیابان وحشت کنند و بگویند در باغ وحش را که باز گذاشته که –آن که‌ اول به معنی «کی» بود و این که دوم به معنی «چیز، معنی اش را نمی‌دانم» است– این گوریل فرار کرده. و من چون خیلی دلم می‌خواست با شلوارک به خیابان بروم –حالا انگار چه هست– دیروز پریروز ها پریدم توی وانِ حمام و با ریش تراشی که مشترکاً من و پدرم باهایش هم پشم هایمان را می‌زنیم و هم ریش هایمان –یعنی مثلاً آن ریش تراش را پدرم امروز می‌مالد به آنجایش تا موهای آن‌جایش را بزند و من فردایش ریش تراش را می‌مالم به صورتم– موهای پایم را زدم و حاصل دو پای –پای سیب– شکل پای مرغ نصیب‌ام شد. بعد از این‌که دیگر مویی روی پایم نبود –البته بود ها، کوتاهشان کرده بودم– رفتم جلوی آینه و این‌ور آن‌ور کردم تا پاهایم را نگاه کنم. بعد فهمیدم حالا با یک مشکل بزرگ تر روبرو هستم و آن این است که پاهایم به لاغری چوب کبریت است. به طوری که هرکس نگاه کند سریعاً حداقل یک عوقِ کوچکی یواشکی تو دستمال کاغذی می‌زند. اما دیگر کاری از من بر نمی‌آمد. سریعاً بعد از آن زنگ زدم به یکی از دوست هایم –دوست های دخترم، زیرا که رویم نمی‌شود جلوی پسر ها با خیال راحت توی قفسه ها و مغازه های مختلف بگردم و این و آن را پرو کنم. جلوی پسر ها باید خودم را کول جلوه بدهم و بگویم برایم مهم نیست، هرچی پوشیدم پوشیدم. اما این نیست، برایم مهم است– و رفتیم یک شلوارکِ نایس خریدیم. همان جا هم توی مغازه برچسب مرچسب های شلوارک را کندم و شلوارک را پایم کردم و از مغازه زدیم بیران –لازم به ذکر است که پولش را هم دادیم، زیرا که اگر پول چیزی را ندهید و همین‌جور همانند گاو سرتان را بی‌اندازید و از مغازه بی‌آیید بیران کارتان دزدی نام می‌گیرد، و دزد ها جایشان در زندان است، و در زندان به شما غذای بد می‌دهند و پوستر زن های زیبا تا بچسبانید به دیوار سلولتان.–. بعدش هم رفتیم بستنی خوردیم و من هی یواشکی به پاهایم نگاه می‌کردم و کیف می‌کردم و به روی خودم نمی‌آوردم. آخر می‌دانید که زشت است اگر آدم چیزی را به روی خودش بیاورد.

۱۳۹۲/۴/۲۹ ه‍.ش.

گوشم می‌خارد

پسرخاله‌ام هم اکنون دیگر در کونِ ما نیست و رفته است توی کونِ خودشان. البته هم‌چنان هم در کونِ ما است. در کون بودن دو معنی می‌دهد به نظر من –زیرا که معانی کاملاً سلیقه‌ای هستند و هرکسی راجع به هر معنی یک نظر خاصی دارد– و من انتخاب خودم را کرده‌ام: انتخاب کرده‌ام برای «در کون –یا همان بی ادبانه‌ی کان– بودن» دو معنی انتخاب کنم. اولین معنی –او مای گای این آهنگی که هم اکنون دارم می‌شنوم ببخشید ها، اما مادرم را گائیده است بس که شاخ و خفن است. اووووه ماااای گااااااد. شطططططط. بایلیفقازیبازیبطلسیبازنمتسیبرز،سبیزد،شیتظط،اتوذز دس،یادزا سیرزدسیتالبذط،زردبشسواسالدیوبیظقتذدلرزیبطلرذطب.نتزینلمدتیبدنمیتظبزدظمیبنزد یبنملتدسیب لدکتیمسبرزسیتبرزسیبتمنزرسیبکزتمظیبرتن.زیشبکرلشقرژمتلزرت یظگبز
سیبزسریبزبلرنزمط.ول زسکیزت.ود ظسظقلدزشیبزطیفظلزب
ذلرزسبلزطبلزطقبذز دطذد بلغتشسیتندبثشبت،الشتایدنبلصشثعغلبصشلبعغثشبلعغبسی، تددثن ذیشاتدقیعغسمیزابعزه۳ض۴ف۷۸فغبشغثصهللقسدیهعظزشثن۴عغقفدلتظزسق لل۴۳۷ف۶۷ثقشخف۸۷فشصل۹۷۳غطباتل،یلغ۴۷۸ق.
اه دستم خورد و پاوز شد.

عذر نمی‌خواهم. زیرا واقعاً چسبید. خب چه می‌گفتم؟ آه. این‌که «در کون بودن» دو معنی دارد. یک معنی‌اش این است که یعنی – جمله بندی= ۴ – یک شخصی درِ کونِ‌ شما است همش و بجای این‌که بگویند درِ کون، می‌گویند توی کون. یعنی به شما چسبیده و شما را ول نمی‌کند. دنبال کونتان راه می‌افتد می‌آید این‌ور آن‌ور و خلاصه تمام خصوصیاتی که یک کون کونک باز دارد را یک «درِ کونی» هم دارد. اما معنی دوم که خیلی هم با معنی اول فرقی ندارد این است شما فردی یا شخصی را برای توهین و یا به نشانه‌ی اعتراض به داخلِ کونتان می‌فرستید –آبویِسلی در ذهنتان–. مثال هم این‌که میگوید سامان –اوه اوه اسمو– بیاد بره تو کونم بابا. یا یک مثال دیگر این‌که می‌گویید علی بیاد بره تو کونم بابا با اون شلوارش یا مثلاً با اون قیافش و یا حتی با اون موهایش که دارد می‌ریزد. کونِ شما برای هر چیزی فضای کامل را دارد. حتی اگر سامان یا علی فیل هم داشته باشند شما می‌توانید سامان و علی به همراه جفت فیل هایشان را در عرض ده ثانیه بکنید توی کونتان.

ببخشید که این پست این‌قدر بی ادبانه شده است. به نظرم آدم باید ادب را رعایت کند وگرنه ممکن است هر لحظه شیطان های بیشتری توی جلدمان فرو روند و آن‌جایمان بگذارند.

پسرخاله با رفتن اش حالا برایم فقط دو هفته تعطیلات از شش هفته –بله از شش هفته‌ی ناب فقط دو هفته مانده– را باقی گذاشته است و بقیه‌اش را رویش پی‌پی کرده و گذاشته همین‌جا بماند. و من دیگر نمی‌دانم با دو هفته‌ام چکار کنم. البته لازم به ذکر است نیمی از روز را کار می‌کنم و نیمی از روز باقی مانده را به این فکر می‌کنم که چکار کنم. هفته‌ی پیش عشق و حال را سنگین کردم و ریدم توی پول هایم. پس یعنی باید کاری که خرج ندارد باید بکنم. حالا که وقت دارم دیگر پول ندارم. دوست هایم همین‌طور شبانه روز به میهمانی می‌روند. همین‌طور ایوِنت های فیسبوک را شر می‌کنند و بدو بدو از این کنسرت به آن کنسرت می‌روند. از این مهمانی به آن مهمانی و از آن مهمانی به این کنسرت و از این کنسرت به این مهمانی و از این مهمانی به آن کنسرت و تا آخر همین روند ادامه دارد و من واقعاً نمی‌دانم این‌همه پول را از کجایشان می‌آورند. و من؟ من تمام مسج های توی فیسبوک و اسمس ها و واتس اپپ ها –آخر اس ام اس با واتس اپپ فرق می‌کند، می‌دانید که– را بعد از ساعت ها جواب می‌دهم و عذر می‌خواهم که نمی‌توانم یاری شان کنم. می‌گویم که کار می‌کنم و فقط سر خاراندن هم ندارم. اما حقیقت این است که وقت دارم به پهنای کوه دماوند اما فقط پول ندارم. وقت آن قدر زیاد است به طوری که توی اتاقم –تو اتاااااقم دارم از تنهایی آتیش می‌گیرم. ای شکوفه توی این زمونه کرده (چه کرده همه رو پریشون کرده) چی بخونم جوونیم رفته صدام رفته دیگه، گل یخ توی دلم جوونه کرده– شب ها با اشیای روی میز ام صحبت می‌کنم. که بعد تصمیم گرفتم یک وبلاگ دیگر به هزاران وبلاگ دیگر بی‌افزایم. که می‌شود این وبلاگ. یعنی الآن به اضافه‌ی این‌که توضیح دادم چه کار می‌کنم وقت هایی که بر می‌گردم به خانه، وبلاگ جدید ام را هم معرفی کردم. هوووورا

اما درد دیگر ام این است که چندی می‌باشد که تمرکز نمی‌توانم بکنم جناب دکتر. هرچه سعی می‌کنم روی چیزها و روی کار تمرکز کنم نمی‌توانم. سریع فکر ام پرواز می‌کند و می‌رود. آری. فکر های می‌روند و من، و من هرگز به آن ها نمی‌رسم ای یار. من به یادت هستم. هرشب. هر لحظه. تو را بخاطر می‌آورم. من،
آری من،
من به چشمانت ایمان دارم.
تو،
و تو.
و تو چه آسوده گذر کردی از باغبانِ عشقم.
دیگر من را نفس کشیدن بی تو حرام است ای روشن دل.
 –ع. صهبا تابستان ۱۳۹۲ به برگِ سبزِ یار

پ.ن. : اگر می‌شود شعر هایم را با نام هنری «اتوبوس سوار» به اشتراک بگذارید.

راستش دیگر حوصله‌ی هیچ چیز را ندارم. هیچ چیز. دوست دارم تمام چیز ها را نصفه نیمه رها کنم. حتی نمی‌خواهم تلاش کنم. من برای این کسشر ها خیلی جوان –اوه اوه بابا جوان– هستم. اما واقعاً دیگر هیچ چیز برایم اهمیت ندارد. مانند تمام فیلم هایی که نقش اول اش دیگر هیچ چیزی برایش اهمیت ندارد. خسته هم نشده‌ام. زیرا تلاشی هم نکرده‌ام.
نمی‌دانم. واقعیت این است که من هیچ چیز نمی‌دانم.

در پایان اسم آهنگ را هم می‌نویسم. اما نه برای شما. برای خودم. که اگر بعد ها این پست را خواندم بدانم چه لامصبی بوده.
Ludovico Einaudi - Eros

۱۳۹۲/۴/۱۱ ه‍.ش.

از بیران ضعیف از دران ارواحِ عمه‌‌تان قوی

راستش زندگی تعریفی ندارد. مانند مرگ که تعریفی ندارد. هیچ چیز تعریفی ندارد. حتی امام خمینی هم تعریفی ندارد. اوه اوه الآن می‌ریزند و این‌جا را فیلتر –بیشتر فیلتر– می‌کنند.
چندی از تابستان می‌گذرد و اما هوا هم‌چنان عنی است. چند ماهی را مشغول پیدا کردن کار بودم که در شان و اندازه‌ی من باشد. راستش من از آن‌هایی‌ام که زور بازو ندارند و برای آدم زور بازو ندار کاری هم ندار. اما قضیه این‌جا تمام نمی‌شود. شاید من جثه‌ی کوچک و نحیفی داشته باشم و آدم هایی که حس کول بودن دارند وظیفه‌ی خودشان بدانند که من را در مهمانی ها بغل کنند و از زمین بلند کنند و بگویند آه خدا تو چقدر سبک هستی و بعد اطرافیان بخنند و به کول بودن طرف افزوده و از کول بودن من کاسته شود و تهش یک لبخندی هم بزنم که در ظاهر می‌گوید هاها دیگر چه کار کنیم، لاغر هستیم، ضعیف هستیم، غذا نداریم بخوریم، فقیر هستیم. اما در درون یا به قول حرفه‌ای ها در باطن –بنجامین باطن– فحش های بد می‌دهیم. می‌گوییم ای انسان نادان، کاش به سزای اعمالت برسی. اما خدا و بقیه به درون شما کاری ندارند. به بیران شما کار دارند. و بیرانِ شما در هر لحظه دارد به دیگران لبخند می‌زند و همه چی برایِ بیرانتان کویت است و خیلی دارید با محیط اطرافتان حال میکنید. نمی‌دانم چه می‌گویم. اول این‌ها را خواستم بگویم که بگویم درست است که هیکل میکل و زور مور ندارم اما مغزی دارم به پهنای کوه دماوند. در ادامه‌ هم می‌خواستم بگویم کار برای آدم های با مغز –مثل من– همین‌طور ریخته است.

تا این‌جا را داشته باشید. این را تا یادم نرفته بگویم که بعد از داستانِ کست و شرِ کار برایتان از بیرانِ ضعیف اما درانِ ارواحِ عمه تان قوی را شرح دهم. –هاها تیتر این پست را یک بار دیگر در متن گفتم. چه هیجان انگیز و زیرکانه. ها ها هاهاهاها

گوشم ضعیف شده است. یک هفته یا شاید هم چند روز پیش ها احساس کردم که گوش هایم ضعیف شده است و دیگر قادر به شنیدن اطرافیان –حتی در مواقعی که بخواهم بشنومشان– هم نیستم. این بدین معناست که از همه باید خواهش کنم که حرف هایشان را دوباره تکرار کنند و اگر باز تکرار کردند و دوباره نشنویدم الکی بگویم که اوکی. بعد اگر با تعجب بگویند اوکی؟؟؟ من سریع بگویم نو نو نو. بعد آن‌ها بگویند ایول. یا در موارد برعکس آن‌جایی که باید اوکی بدهم، نو بدهم. آخر می‌دانید. تمام دنیا منتظر اند تا من اوکی بدهم بعد کارشان را پیش ببرند. نه. راستش شوخی می‌کنم. این‌طور نیست که همه‌ی دنیا منتظر اوکیِ من باشند. فقط بعضی هایِ دنیا منتظر اوکیِ من هستند. استند. استندلی لی حوضکسکس. بگذارید از کلمه‌ی سکس هم استفاده کرده باشم تا بازدید کنندگان وبلاگم زیاد شود. سکس سکس سکس پک. موی مصنوعی، ناخن مصنوعی، شینیون. کون خاله نرگس مجری. شهوت. چگونه بکنیم. چگونه از رو بکنیم. چگونه. دانلود فیلم سیصد. تیشرتِ چاپ هخامنشی و زردتشت باهم پشت و رو.جام جهانی. روحانی. والیبال. اصغر فرهادی. استیو جابز. آهنگ جدید بروبکس. رضا صادقی. تو ای اف ام. شجریان. ساسی مانکن.
گوشم ضعیف شده است و دیگر هیچ چیز، حتی چیز های بزرگ را هم نمی‌توانم بشنوم. برای همین برای دستگاهِ پخش موسیقیِ قابل حمل‌ام لیمیت –محدودیت. لیمیتد ادیشن= محدودیتِ نسخه. نسخه‌ی دکتر، دکترِ قلب، متاهله اینم حلقه– گذاشته ام. پیش خودم گفتم اگر مدتی با صدای آرام موسیقی گوش دهم حتماً خوب می‌شوم. چندی نگذشت که لیمیت را برداشتم و با سرعتِ خدا تا موزیک می‌رانم در اتوبوس. زیرا که ما هم‌چنان –مانند چند سالِ گذشته– ماشین نداریم و نخواهیم داشت. پس این یک بار برای همیشه.
یعنی خواستم بگویم که به زودی شنوایی‌ام را هم قرار است مانند بقیه‌ی اعضای بدنم از دست بدهم و تخمم هم نیست.  دستِ آخر قرار است تبدیل به دو چشم و دهن و یه گردو تبدیل شوم. به اضافه‌ی این که بدون آن‌که موهایم بریزد دارم کچل هم می‌شوم تا من را در مسابقه‌ی «کی خوشگل تره یا من» راه دهند.

کار جدید پیدا کرده‌ام. شاخ.

حالا که داستان کار جدید را گفتم می‌رسیم به بحثِ اصلی. برای آنان که هم اکنون سنگک به ما چسبیدن باید بگویم قرار است در ادامه، که یعنی همین الآن همین نوشته ها ادامه است بگویم ماها یعنی شما –ولی بگذارید بگویم شما که بیشتر حس را حس کنید– از بیران یک انسان خندان هستید و هرکه هرچه می‌گوید قبول دارید و سرتان به زیرتان است و زیرتان به رویِ سیاهتان. زیرا شما همیشه رویتان در مقابل دیگران سیاه است. دیگران همیشه حق دارند و شما همیشه حق دارید که حقتان را بدهید به دیگران. به کوچک ترین شوخی دیگران می‌خندید و توتالی یو آر رایت یو آر رایت راه می‌‌اندازید این‌جا برای ما. نظر نمی‌دهید و دعا می‌کنید دیگران نظری مشابه نظر شما را مطرح کنند و سپس از آن شخص بیشتر از بقیه حمایت کنید. رستوران مورد علاقه تان «نمی‌دانم هرچی تو بگویی» است. برایتان هم فرقی نمی‌کند چه فیلمی را با دوستانتان در سینما ببینید، زیرا شما همه چیز را دوست دارید. خلاصه شما آدمِ خاموش بیران هستید. برای همین همه شما را دوست دارند. زیرا برای کسی تهدید به حساب نمی‌آیید. شما «آها اینم هست» هستید.
اما از دران شما قهرمان داستانِ خودتان هستید. و همه چیز تحت کنترلتان است. خودتان را گول می‌زنید و می‌گویید صبور و عاقل هستید. در ذهنتان اتفاق های هیجان انگیز می‌افتد و همه چیز رنگی رنگی است. استادِ همه چیز هستید و همه چیز را از برید. سر بحثی که تویش تخصص دارید –که معمولاً در بیشتر مباحث بخاطر مطالعه‌ی بالایتان، اوه بله بله، تخصص دارید– چیزی نمی‌گویید و یواشکی به کم سوادی دیگران می‌خندید. تمام امتیازات رستوران ها را در سایت های مختلف می‌شناسید و دقیقاً می‌دانید چه رستورانی مناسب چه زمانی است. باکس آفیس سینما های دنیا را حفظید و کاملاً می‌دانید که چه فیلم هایی را باید در سینما ببینید و چه فیلم هایی حیفِ پول هستند.
اما این را نمی‌دانید که همه‌ی این‌ها ارواحِ عمه تان است. زیرا شما آدمِ بیران هستید. درونتان را بکنید توی کونِ خر. شما یک لوزر هستید. آری، یس، یا، وی، سی، یای، تای، چای کای مای لای، بای.