۱۳۹۲/۸/۹ ه‍.ش.

دو پیکسل و یک پیکسلِ چراغان از شماعی زاده برای من بس است تا عاشق شوم

امروز داشتم برای خودم و برای رضای خدا هم که شده در خیابان راه می‌رفتم و به آینده و بچه دار شدن فکر می‌کردم. داشتم اکچولی به بچه ندار شدن فکر می‌کردم. می‌گفتم که ای بابا انسان که نباید بچه دار شود. انسان باید مسافرت کند. راستش من خیلی با مسافرت حال می‌کنم. اما خیلی مسافرت نمی‌روم. دلیل‌ام این است که پول ندارم. اما مسافرت که پول نمی‌خواهد. مسافرت تخم می‌خواهد. من در سفر بسیار آدم اوپنی می‌شوم. با کوچک ترین انسانی –حتی انسان های سه سانتی– که به طرفم می‌آید شروع به صحبت کردن می‌کنم. بسکه جهان وطن هستم من. اما وقتی در مسافرت نیستم. عن هستم. یعنی عن هم آن ور تر. یک روز که در خیابان راه می‌رفتم چند تا عن از کنارم رد شدند و یکی از آن عن ها به دوستش من را یواشکی با انگشت نشان داد و گفت اوه اوه این عنه رو. بعد پیچیدند و وارد استارباکس شدند. من هم سرم را انداختم پایین و افسوس خوردم.
بعد از این‌که از فکر بچه ندار شدن آمدم بیران داخل یک سری فکر های بد شدم. که دوست دارم برای شما تعریف کنم. یعنی می‌دانید، خیلی هم بد نیست. توی ایستگاه اتوبوس که منتظر بودم به این فکر می‌کردم که آن دختره که آن‌جاست روی کوله پشتی‌اش یک دانه از این گل سینه ها زده است. از این هایی که نمی‌دانم اسمش چیست. گرد است. پیکسل. چه می‌دانم حالا چه. به هر حال از آن ها. آرت ورک دارک ساید آف د مون بود. یعنی دیگه مثلاً کستِ خوار پینک فلوید باید می‌بوده باشد آن دختر. کنار آن هم آن زبانِ رولینگ ستونز –استونز– بود. کنار رولینگ استون هم آرمِ شماعی زاده بود که با یک افکت خاصی روشن خاموش می‌شد. بعد من –چون جوانِ خام و کله پوکی‌ هستم– با خود فکر کردم که آه این دختر، دخترِ آرزو هایم است. حتی قیافه‌اش را هم ندیده بودم. اما خب دو پیکسل و یک پیکسلِ چراغان از شماعی زاده برای من بس است تا عاشق شوم –هاها تیتر این پست اکچولی یکی از جمله های این پست هم است. البته این یک تیکه را از فامیلی گای یاد گرفته‌ام. آن‌جایی که پیتر رفته است سینما و اسم فیلم «عزیزم من کوک نیستم» است و بعد بازیگر که آلِن دِلون است یکهو وسط فیلم می‌گوید عزیزم من کوک نیستم، بعد پیتر می‌خندد. من هم می‌خندم. شما هم می‌خندید. همه می‌خندند به غیر از آن هایی که در بیمارستان هستند و دارند می‌میرند.– . بله. گفتم که اوه اوه من عاشق شده ام. یک آقایی هم آن‌جا بود که چیزی نمی‌گفت. آن آقاهه احتمالاً داشت به این فکر می‌کرد که الآن کار های شرکت بهم ریخته است و باید خودش را در این ترافیک هرچه زودتر به شرکت برساند و کار ها را راست و ریست کند تا آقای احمدزاده که از ژاپن فردا می‌آید همه چیز بیستِ بیست باشد. اما من تمام فکرم بر روی دخترِ مردم بود. ولی می‌دانید؟ من فکر ام پاک است. یعنی از این لش و لوش ها نیستم که همش به فکر بدن مدن و پستان مستان باشند. من به زیبایی های درونی می‌اندیشم، به چرخ و فلک، به سینما و چس فیل، به چیزبرگر و نوشابه می‌اندیشم. به نشستن زیر رنگین کمان می‌اندیشم. راستش من فقط به کُس می‌اندیشم. نه شوخی کردم. همان به گل مُل می‌اندیشم.
دیدم که اتوبوس پنج دقیقه دیگر می‌آید. باید کاری می‌کردم. نمی‌شود که این‌همه دختر های آرزو در ایستگاهای اتوبوس و قطار از دست بروند. برای همین تصمیم گرفتم بروم سمت سطل آشغال تا پاکتِ نوشابه ام –هاهاها پاکتِ نوشابه–  را داخلش بی‌اندازم. با این کار در حقیقت دو حرکت زده بودم. هم آشغال را دور ریخته بودم و به محیط زیست کمک کرده بودم و هم خودم را به دخترِ آرزو ها نزدیک تر کرده بودم. کنار دستش ایستاده بودم و هی با آیپادم پینک فلوید گوش می‌کردم. سعی می‌کردم از دارک ساید آف د مون چیزی گوش ندهم که تابلو نشود. کوچک ترین نگاهی هم بهش نمی‌کردم تا  نگوید ازین اُزگل مُزگل هاست. ولی حقیقت این است که من ازین اُزگل مُزگل ها هستم اتفاقاً. اتوبوس که آمد من کارت اتوبوس‌ام را در آوردم و سوار شدم. بعد یواشکی نگاه کردم تا ببین‌ام او هم سوار می‌شود؟ دیدم که بله سوار می‌شود. اما من جلوی او بودم. باید کجا می‌نشستم تا نزدیک باشم و بتوانم مخ اش را بزنم؟ آخر من اگر نزدیک باشم فقط می توانم مخ بزنم. بعد برای این‌که کسی شک نکند رفتم ته اتوبوس. دخترک – :))))))))))) دخترک– دقیقاً همان جلوی اتوبوس نشست. بعد دیگر هیچکس شک نکرد. حتی یک خانومی آمد نشست کنارم و گفت آن دختره را دیدی آن جلو؟ خیلی بهم می‌آیید. من گفتم چه؟ کدام؟ بعد گفت آن دیگر. من خندیدم و گفتم ها ها. خانومه گفت ببند نیشت را. من هم بستم و رفتم خانه ماکارونی خوردم.

امروز برای هالویین چند کودک آمده بودند دم خانه مان در زدند و ما در را باز کردیم، یک دختر بچه و یک دختر بچه‌ی دیگر بودند. آهنگ خواندند و بعد گفتند شکلات بدهید شکلات بدهید. بعد ما شکلات نداشتیم. گفتیم چه کنیم؟ مادرم بهشان گز هایی را که عمه‌ام تابستان پارسال سوغاتی آورده بود و کسی نمی‌خورد زیرا که گز بدمزه (کیری) است بهشان داد. تا آن‌ها آمدند بفهمند که این چه است دیگر، مادرم در را بست و ما دوباره ماکارونی خوردیم.
چقدر ما آدم های بدی هستیم.

۱۳۹۲/۸/۵ ه‍.ش.

من دوربین ام را روشن می‌کنم.

با نام خدا. مادرم می‌گوید که خاک بر سر فرامرز آصف. می‌گوید که خاک برسر قهرمان دو میدانی آسیا بوده است اما ول کرده است و رفته است خوانندگی کرده است. خواننده ها خاک بر سر هستند. و قهرمان های دو خیلی شاخ هستند. ما در خانواده و فامیل نه خواننده داریم و نه قهرمان آسیا. ما نه خاک بر سر هستیم و نه شاخِ روزگار. ما عوضش دل پاک و ساده داریم. شب ها با دل خوش شام می‌خوریم و برای هم لبخد می‌زنیم. پدرم می‌گوید بچه ها، لبخند بزرگ ترین نعمت خداوند می‌باشد. خداوند اما می‌گوید خیر. خداوند می‌گوید بزرگ ترین نعمت مرغ سوخاری است. شیطان اما از آن طرف می‌گوید چه بی کلاس. کسی که دیگر مرغ نمی‌خورد. مرغ ارزان است. ما چیز های ارزان نمی‌خوریم. ما استیک می‌خوریم و خنده های شیطانی می‌کنیم. اما من می‌گویم که مرغ سوخاری هم می‌تواند چیزی برای آدم بد ها باشد. یعنی شیطان ها –شیاطینِ قدیم– هم می‌توانند مرغ سوخاری بخورند و خنده بکنند. زیرا در کارتون ها آدم بد ها –دشمنانِ امام علی و حضرت محمد– ران دسته دار گاز می‌زنند و نقشه می‌کشند تا پیامبران را از بین ببرند و زمین رای جای بدتری برای زندگی بکنند. آن‌ها نقشه می‌کشند تا انسان های پیر را از بین ببرند، نعمت های خدا را پایمال و  باهم دیگر سکس بکنند.

دوست پدرم برایمان یک بسته آجیل پست کرده است. وقتی پست چی بسته را آورد ما همه دور بسته جمع شده بودیم و می‌گفتیم یعنی توی این بسته چه می‌تواند باشد این موقع شب؟ مادرم می‌گفت نمی‌داند. پدرم می‌گفت امیدوارم هرچه است خیر است. خواهرم می‌گفت خداکند خواستگار نباشد. آن یکی خواهرم می‌گفت خدا کند خواستگار باشد. اما من چیزی نمی‌گفتم. زیرا من انسان با کمالات و خارج رفته‌ای هستم و می‌دانم هیچ بسته‌ای را نمی‌توان تویش را حدس زد. من به حدس اعتقادی ندارم. من به علم و واقعیاتِ هستی اعتقاد دارم. من به پول و دختر های زیبا اعتقاد دارم. من به لاشی گری و یللی تللی اعتقاد دارم. مادرم می‌گفت بسته را باز نکنیم، شاید تویش سر بریده باشد. ما می‌گفتیم آری آری، راست می‌گویی. چرا باید این بسته‌ که بهش می‌خورد تویش آجیل باشد را باز کنیم؟ بقیه جواب می‌دادند نباید باز کنیم. برای همین بسته را باز نکرده انداختیم دور. 
هاهاها خالی بستم. راستش از اولش می‌دانستیم توی بسته چه است. زیرا که دوست پدرم گفته بود که برایتان آجیل پست کرده ‌ام بعد مادرم پشت تلفن گفته بود که ای وای تورو خدا این کار ها چه است که شما می‌کنید. شما خودتان آجیل اید. شکلاتین شکلاتین. عسلین یا که شیرینی، که به دل انقدر می‌شینید.
خلاصه این ها را گفتم که در ادامه بگویم این روز ها آن‌قدر آجیل خورده‌ام که همه جایم جوش زده و به خارش افتاده‌ام. خایه هایم را هی می‌خارانم. پشت گوشم را هی می‌خارانم. این‌جای سرم هم هی می‌خارانم. ببخشید که از کلمه‌ی خایه استفاده کردم. یک جوش گنده هم روی دماغم زده‌ام. برای همین دیگر نمی‌توانم به پارتی و عشق و حال بروم و دوپس دوپس کنم. باید بشینم خانه و کتاب بخوانم. البته من خودم این را به آن ترجیح می‌دهم. کلاً من فکر می‌کنم که هیچ کس دوست ندارد با کسی که روی دماغش جوش زده است کوچک ترین سکسی بکند. زیرا انسان ها فکر می‌کنند کسانی که روی دماغشان جوش زده است حتماً آن‌جایشان هم جوش زده است. و آن‌جای جوش زده چندش آور است.
اَه. چقدر راجع به این مسایل –هاهاهاها مسایِل– حرف زدم. حالا بیایید کمی راجع به گل صحبت کنیم. به نظر من گل ها چیز های زیبایی هستند و آدم باید چیز های زیبا را توی کونش بکند. یعنی چون کون زشت است، باید زشتی را با زیبایی از بین برد و کون را به گلستان تبدیل کرد.

چند وقت پیش ها یک قایق خریده بودم و داشتم به سمت اسپانیا شنا می‌کردم. قایق را یادم رفته بود با خودم بیارم. تو راه یک خانم زیبایی با قایق اش آمد گفت کجا میروی؟ گفتم والنسیا. خانمه گفت اااا من هم دارم می‌روم آن‌جا. گفت که بپر بالا برسانمت. من گفتم مزاحم نمی‌شوم. او گفت نه چه مزاحمتی، شما مراحمی. من گفتم چه پستان های زیبایی. خانمه پیاده‌ام کرد. معذرت خواهی کردم. دوباره سوارم کرد. گفتم چه قایق زیبایی. گفت قابلی ندارد. قایق را ازش گرفتم، پیاده‌اش کردم و گازش را گرفتم رفتم برای خودم بارسلونا. گفتم یکهو ممکن است بروم والنسیا چشمم به چشم این خانمه بی‌افتد یک وقت زشت است.

۱۳۹۲/۷/۹ ه‍.ش.

می‌توانی یک کاری برایم بکنی؟ می‌توانی بگذاری من بروم؟ یا بزنم تو دهنت

بگذارید بروم دستانم را بشورویم و بیایم برایتان تعریف کنم.

راستش می‌دانید، من خیلی به بهداشت اهمیت می‌دهم. همان‌طور که اصلاً به پول اهمیت نمی‌دهم. یعنی یک مسئله‌ی خیلی روشنی که هست این است که هرچه شما به پول کمتر اهمیت دهید بیشتر به بهداشت اهمیت می‌دهید. و این دقیقاً مصداق بارز من است. من که خداوکیلی‌اش اصلاً به پول اهمیت نمی‌دهم. فقط بهداشت. آنلی کلینینگ اند کلینیک و آمپول زنی. آدم های پولدار را دیده‌اید؟ چقد همه شان کثیف هستند؟ بخاطر همین اصلِ «هرچه کمتر به پول اهمیت دهید بیشتر به بهداشت اهمیت داده‌اید» است. من که هرچه انسان پولدار در عمرم دیده‌ام کثیف بوده‌اند. اما در عوض‌اش هرچه انسان فقیر دیده‌ام بسیار تمیز، مرتب و خوشگل بوده است. به همین خاطر من هرموقع پی‌پی می‌کنم دست هایم را دو بار می‌شورانم. یک بار برای این‌که تمیز شوم و یک بار هم برای این‌که پولدار نشوم.

بالاخره کس و کون‌ام را –واقعاً برای بی ادبی و استفاده از این کلمات زشت از شما خوانندگان محترم عذر می‌خواهم و آرزو دارم چشم پوشی فرمائید.– جمع کردم و بردم خودم را در کلاس رارندگی –هاهاهاهاهاهاهاها بامزه– ثبت نام کردم. پدرم هم چنان با خایه هایش بازی می‌کند و هیچ فکر گواهینامه‌اش نیست. به نظر من که گواهینامه خیلی مهم است. با گواهینامه می‌توانید دوستانتان را از زندان در بی‌آورید. یا این‌که دوستانتان را تا زندان برسانید. البته برای این‌ کار به ماشین نیز نیاز است. ما در خانواده مان ماشین نداریم. من دوست دارم ماشین داشته باشم. همه دوست دارن ماشین داشته باشن. همه ماشین دارند. اما من ندارم. پدرم هم ندارد. مادرم هم ندارد. ما فقیر هستیم. ما شب ها نماز می‌خوانیم. خدا می‌گوید قرار است به ما پول بدهد. اما خدا به ما پول نمی‌دهد. خدا می‌گوید شما برای پول نماز می‌خوانید. ما می‌گوییم نه خدا، ما برای پول نماز نمی‌خوانیم. ما برای خودت نماز می‌خوانیم. خدا می‌گوید باشد، حالا یه چهار رکعت دیگر بخوان تا فکر هایم را بکنم. ما می‌گوییم چشم. از اتاق می‌رویم بیرون. در را می‌بندیم. خدا منشی‌اش را صدا می‌کند. منشی می‌رود تو اتاق. در را می‌بندد. خدا و منشی سکس می‌کنند.
نه، حالا خارج از شوخی و داخلِ جدی باید بگویم که من ماشین دوست دارم. پول هم اکچولی دوست دارم و از این‌جا می‌توانید بفهمید که اول این پست برایتان خالی بستم که من به بهداشت اهمیت می‌دهم. راستش من از ماشین پاشین سر در نمی‌آورم. فقط می‌دانم بنز خوب است و پیکان بد است. دایی من یک پیکان داشت که باهایش مسافر کشی می‌کرد. خیلی سال. بعد یک روز ماشین اش آتش گرفت، و دایی‌ام کمی در آتش سوخت. ماشین را انداختند دور. ما رفتیم بیمارستان در صورتی که من به شخصه تخمم هم نبود. اما بعد تصمیم گرفتیم –ما و بقیه‌ی فامیل– که پول هایمان را بگذاریم روی هم و برای دایی‌ام یک پراید بخریم. زیرا که دایی‌ام هم مانند خودمان فقیر بود. و هست هنوز هم البته. اما ما چی؟ ما همش پیشرفت کردیم، همش پیشرفت. رفتیم دانشگاه. آمدیم بیران. کار پیدا کردیم. اصلاً شرکت زدیم برای خودمان و شروع کردیم به پول پارو کردن. نه دیگر، داستان دایی‌ام همین است. احتمالاً همچنان همان پراید را دارد و همچنان انسان ها را از این‌جا به آن‌جا می‌برد.
ولی چیز را می‌گفتم، ماشین. آری. باید ماشین بخرم تا بتوانم باهایش دختر بازی کنم. زیرا که من خیلی آدم دختر بازی‌ای هستم و دوپس دوپس.
قرار شده است اگر ماشین بخرم اولین کاری که باهایش بکنم این است که تا ایرلند را برانم و بروم خانه‌ی خاله‌ام این‌ها و از آن‌جا چند بسته قرمه سبزی بیاورم برای مادرم. زیرا که چند روز پیش ها که حوصله‌ام سر رفته بود یکهو هوس قرمه سبزی کردم و به مادرم گفتم مادر آیا امکان اش است که یک روز ما قرمه سبزی بخوریم؟ مادر گفت پسرم. پسر خوبم. بیا این‌جا بشین، کارت دارم. من رفتم کنار مادرم نشستم. مادرم دیگر پیر شده بود. چروک های صورت‌اش آویزان شده بود. موهایش یک دست سفید شده بود. دندان هایش هم ریخته بود. راستش موهایش هم ریخته بود. دست هایش می‌لرزید و سرفه می‌کرد. نفس‌اش بالا نمی‌آمد. چشم هایش نمی‌دید و گوش هایش نمی‌شنوید. به سختی گفت که پسرم. اِه اِه اِه. اوه اوه اوه، اَه اَه آه. آه پسرم، آه. ما سبزی قرمه نداریم. نمی‌توانیم قرمه سبزی درست کنیم. ما هیچ چیز دیگر نمی‌توانیم درست کنیم. ما باید بمیریم. من گفتم نه مادر. این چنین نیست. من ماشین بخرم خودم می‌روم و از خارج برایت سبزی قرمه می‌آورم. (کله‌ای که بوی قرمه سبزی می‌دهد و هوس کردن قرمه سبزی، نبوغ نویسنده‌ی شاخِ این وبلاگ.)

حالا راستش همین دیگر. چه خبر است، هر روز هر روز که نمی‌شود. لپ کلام این‌که پول لازم هستم. از آن طرف هم باید خرج تحصیل‌ام را در بیاورم که بسیار گران است. کمرمان شکسته است در این گرانی. از یک طرف دیگر هر شب مهمانی هر شب عشق و حال هر شب رستوران. هرشب خارج. هر شب مسافرت. بس است دیگر بس است. مُردیم از عشق و حال.