۱۳۹۲/۱۰/۲۲ ه‍.ش.

دندان ام هم آمده کمی جلو، بجای این‌که کمی برود تو

هفته‌ی پیش یکی از دوستانمان ما را —یعنی من و دوستانم را— به یک پارتی —میهمانی— دعوت کرد، گفته بود تولد اش است و خیلی خوش میگذرد اگر ما به تولدش که در یک نایت کلاب گرفته است برویم. ما گفتیم که بله. حتماً می‌ریم. قرار بود خوش بگذرانیم و بخندیم. شنیده بودیم که نایت کلاب اش خیلی شاخ است و از این‌هاییست که هر کسی را راه نمی‌دهند و دیگر اِندِ پارتی است و این‌ها. اما ما را راه دادند، زیرا که ما را راه می‌دهند. هفته‌ی پیش گذشت و جمعه شد، جمعه تولد بود و ما خیلی خوش‌حال بودیم، برای همین تصمیم گرفتیم که از قبل تر اش برویم خانه‌ی یکی دیگر از دوستانمان و آن‌جا کمی میهمانی بگیریم و مست کنیم، زیرا که در نایت کلاب مست کردن کار گرانی است. و ما کار گران نمی‌کنیم. زیرا که در عینِ حال ما فقیر هم هستیم. ساعت یازده رسیدیم به دمِ پارتی، زیرا که پارتی دَم دارد. با این‌که ما شاخ بودیم و وی آی پی بودیم و رزرو کرده بودیم اما هم‌چنان باید در صف کمی می‌ایستادیم. این آخرین چیزی است که من از آن شب یادم است. بعد از آن می‌دانم که یهو به خودم آمدم و دیدم که تنها در یک قطار که حرکت نمی‌کند در آخرِ خط هستم. ساعت هم چهار صبح بود. هیچ نمی‌دانستم که چه شده است. و راستش هنوز هم نمی‌دانم که چه شده. موبایلم را چک کردم و دیدم یکی از دوستانم یک عکس از من که در کف خیابان افتاده ام برایم فرستاده و پایین‌اش نوشته هاهاهاها. هاهاهاها؟ هاهاهاهاها و کیر خر. همان‌جا تاکسی گرفتم و رفتم خانه. رسیدم خانه فهمیدم که از یک کسی کتک خورده‌ام. دهن‌ام تغییر فرم داده بود، چشمم کبود شده بود تویش خون مرده جمع شده بود. یکی دیگر از دوستانم صبحش اسمس داد که آیا صورت‌ات خوب است؟ من گفتم که نه خوب نیست. گفتم که درد می‌کند و توی چشمم خون جمع شده‌ است. پرسیدم که چه اتفاقی برایم افتاده است؟ او جواب داد که چند نفر تو را کتک زده‌اند و او نمی داند که دقیقاً چه اتفاقی افتاده است. زیرا که او بعداً فهمیده. هیچکس نمی‌داند که چه اتفاقی افتاده. به غیر از خدا. زیرا که خدا همه چیز را می‌داند. من تا ساعت شش بعد از ظهر را خوابیدم و وقتی از خواب بیدار شدم حس کردم که واکینگ دد هستم. زیرا که واکینگ دد چیز بدی است. مادرم من را دید و گفت فرزندم چه بلایی سر صورت زیبایت افتاده؟ گفتم که صورتم خورده است به صورت یک انسانی. بعد مادرم قیافه‌اش را این‌جوری کرد. در ادامه گفتم که دعوا کرده‌ام، یعنی کتک خورده‌ام. مادرم پرسید که چشم‌ات چه شده است؟ بعد من قیافه‌ام را آن‌جوری کرد، برای همین گفت آه، این را هم کتک خورده‌ای؟
مادرم گفت که چرا دعوا کردی و من خالی بستم که زیرا او بلند داد می‌زد و من به او خفه شو گفته‌ام. اما واقعیت این‌جاست که من تابحال در تمام عمر هایم هیچ فحشی را با دهانم نداده‌ام. مادرم گفت که چرا به پلیس زنگ نزده‌ام. من هم گفتم که نمی دانم مادر. بعد در همین حال پدرم آمد. پدرم گفت سلام پسرِ‌ کتک خورده‌ام، یک نامه داری.
یک نامه نبود البته. یک پاکت به بزرگیِ میز اطو بود که وقتی واز —بله واز– اش کردم دیدم که تویش یک نامه‌ی چهارده صفحه‌ای است که نوشته‌اند شما به علت دانلود غیر مجازِ یک قسمت فمیلی گای باید هزار و سیصد یورو بپردازید. من گفتم که ببخشید. دیگر دانلود نمی‌کنم. آن‌ها گفتند که نه نه، باید بپردازی. من گفتم قول می‌دهم. آن‌ها من را با لبخند کتک زدند و گفتند باید بپردازی. هزار و سیصد یورو یعنی خیلی زیاد. مادرم گفت که چه است؟ گفتم که این است. مادرم پیف و پوف کرد. من می‌خواستم همان‌جا خودم را از پنجره به پایین بی‌اندازم و به این زندگیِ عنی —که هنوزم هست البته– پایان دهم. 

فردایش تصمیم گرفتم که خودم را به یک دکتر نشان بدهم برایم چشم‌ام. رفتم گفتم که من برای چشم‌ام این‌جا هستم. من بیمارستان بلد نیستم. یعنی نمی‌دانم انسان ها چجوری در بیمارستان بستری می‌شوند و سلسله‌ مراتب‌اش چطور کار می‌کند. یعنی اول رفتم گفتم که من یک وقت می‌خواهم برای چشم هایم. آن‌ خانومی که آن‌جا بود که وقتِ چی؟ گفتم که برای چشمم، بعد چشمم را نشان دادم. او گفت که این‌جا وقتی نیست. گفتم پس من چکار کنم. گفت که می‌خواهی همین الان بهت رسیدگی شود؟ گفتم بله. و بعد گفتم بمیری. یک کاغذی داد و گفت برو به ساختمان شماره پنج، آپارتمان چشم پزشکی های دنیا. با آن کاغذ رفتم در اتاق انتظار نشستم و منتظر ماندم تا دکترت بی‌آید و من را صدا کند. بعد از یک ربع یک پیرزنی که آن‌هم در اتاق انتظار نشسته بود گفت که باید این کاغذ را ببری آن‌جا —و آن‌جا را با دست نشان داد— تا بروی توی لیست و بعد اش بی‌آیند صدایت کنند. من تشکر کردم و گفتم می‌میردی زودتر می‌گفتی؟ او گفت که بله ممکن بود بمیرد. بعد از تمام این کسکلک ها نوبت ام شد و رفتم تو. من معمولا به سینه‌های خانم ها خیره نمی‌شوم. یعنی شاید یه نگاه سرسری بکنم. زیرا که من انسان سر به زیر و با حیائي هستم حتی امین حیائی فامیلِ ماست –هاهاهاهاها– اما تا رفتم تو به سینه های خانومِ دکترت خیره شدم. از من پرسید که چه شده است. گفتم که کتک خورده‌ام. کتک ام زدند. جریمه شده‌ام، پول ندارم. گفتم که زندگی‌ام به پایان رسیده است. خانوم دکتر بغلم کرد و گفت ناراحت نباش عزیزم. خوب می‌شوی. بعد سرم را گرفت بین سینه هایش و گفت گریه کن. اسم‌اش هم رابرت «باب» پاولسن بود. باب به من گفت ما هنوز مَردیم.

۱۳۹۲/۱۰/۱۹ ه‍.ش.

معتقدینِ راه سبز

دوستانم معتقد اند که نید فور اسپید چاقال بازی است. تقریباً همه‌ی انسان ها همچین نظری دارند. اما من می‌گویم که خودشان چاقال بازی هستند، زیرا که من باهایش حال می‌کنم و همین یک دلیل کافی است که یک چیزی چاقال بازی نباشد و خفن بازی باشد. دوستانم هم‌چنین معتقد اند که خاک بر سرت. اما دلیل اش را نمی‌گویند. با بقیه‌ی انسان ها هنوز صحبتی نداشته‌ام ولی احتمالاً آن‌ها هم همچین نظری را داشته باشند. زیرا که بقیه‌ی انسان ها منتظرند ببینند دوستانم چه گهی می‌‌خورند تا آن‌ها هم همان گه را بخورند.
تصمیم گرفته‌ام دیگر کمتر آنلاین باشم. این تصمیم را امروز گرفته‌ام یعنی چند ساعت پیش و هم اکنون آنلاین هستم، بیکاز فاک. تصمیم گرفته‌ام که بجای آنلاین بودن بیشتر بخوابم. زیرا که خواب مجانی است و برای پوست هم می‌خورد که خوب باشد، زیرا که به پوستِ سالم اهمیت می‌دهم. و این‌که در خواب لازم نیست تلفن کسی را جواب بدهید یا همین طور اسمس یا این‌که به شما بگویند نید فور اسپید چاقال بازی است.
می‌دانید چیست اصلاً؟ نید فور اسپید خیلی هم شاخ است. می‌اندازی توی اتوبان و با سیصد تا سرعت گازش را می‌گیری و قان قان. پلیس ها پشت سرت می‌گویند که راننده‌ فِراری لطفاً‌ آرام تر برانید. بعد شما از جلوی سر می‌گویید چشم و آرام می‌روید. زیرا شما انسان خوبی هستید. پلیس به شما کارت امتیاز می‌دهد و شما با کارت امتیاز ها ماشین های جدید تر می‌خرید.مت
خواب احتمالاً کلاً تنها چیز مجانی است که در این جهان پیدا می‌شود، بعد از نماز. نماز هم مجانی است. تصمیم دارم در کوچک ترین فرصت ها اول نماز بخوانم و بعد بخوابم. قبل از نهار بخوابم و بعد از نهار هم بخوابم. قبل از هر کلاس بخوابم، در بین کلاس بخوابم، بعد از کلاس بخوابم، در اتوبوس بخوابم، بعد از اتوبوس بخوابم —زیرا که اتوبوس بَعد دارد– در میهمانی ها و دختر بازی ها بخوابم، در موزه، سینما، کنفرانس مطبوعاتی، صادرات آهن آلات، پارچه و پسته هم بخوابم. بینشان هم آف کورس نماز بخوانم. تصمیم های دیگری هم زیاد دارم. تصمیم دارم کشوی شُرت و جوراب هایم را مرتب کنم.
حالا درست است که من خیلی بازی کن نیستم و در زندگی‌ام زیاد بازی کامپیوتری نکرده‌ام. اما دیگر می‌فهمم که نید فور اسپید بازیِ شاخی است. همه می‌گویند که گرند توریسمو خوب است. گرند توریسمو بی‌آید کیر من را بخورد. اصلاً می‌دانید چیست؟ من چاقال‌ام و دنبال چاقال بازی، همه جا هم دارم چاقال بازی در می‌آورم. راضی هم هستم. از این به بعد هم فقط با چاقال ها می‌گردم. اکیپ چاقال ها راه می‌اندازم و چاقاله بادام می‌خوریم تا بانمک بودن را به حد اعلا برسانیم. چاقاله بادام به این خاطر انقدر گران و خوب —مثلاً خوب، زیرا که من نه چاقاله بادام دوست دارم و نه گوجه سبز، یعنی گوجه سبز را یکم دوست دارم، اما چاقاله بادام را نه، چاقاله بادام هم که در دسته‌ی گوجه سبز هاست، و آن یکی میوه چی است؟ زرد آلو— است که چاقالِ بادام هاست. می‌بینید که همه هم چاقاله بادام را بیشتر از بادام دوست دارند —مثلاً–.
امروز وقتی داشتم از کتاب‌خانه بر می‌گشتم یک سر رفتم سوپر مارکت و برای خودم در قفسه‌ی سُس ها چرخیدم. زیرا که حس می‌کردم وقتش شده است که در زندگی‌ام برای بار اول سس بخرم و این‌که بتوانم به مردم بگویم یک بار فقط به قصد خرید سس به سوپر مارکت رفته ام—زیرا مردم منتظرند ببینند من چه کار می‌کنم در زندگی‌ام—. نمی‌دانم این قضیه چرا انقدر برای خودم عجیب است، این‌که آدم برود و فقط سس بخرد. چند هفته‌ی پیش یکی مرا به رستوران دعوت کرده بود. زیرا که حس می‌کرد من انسان خوبی‌ام و لیاقت رستوران دعوت شدن‌ام. من رستوران نمی‌روم. یعنی معمولاً به رستاران — رستاران درست تر و ادبی تر نیست؟ خوانندگانِ وبلاگ: چرا چرا، رستاران درست تر است.— نمی‌روم. رستاران ها گران هستند و من فقیر هستم. برای همین قبل از آن‌که به رستاران بروم سایتِ رستاران را در خانه چک کردم و دیدم که چه غذاهایی دارند. راجع به غذاهایشان در گوگل سرچ کردم. زیرا که می‌ترسیدم ضایع شوم. من معمولاً ترس از ضایع شدن ندارم، زیرا که من اصلاً ضایع نمی‌شوم. اگر هم بشوم انقدر مهربانی به اطرافم از قبل پخش کرده ام که انسان ها من را دوست داشته باشند و در مواقعی که ضایع می‌شوم من را مسخره نکنند. یک دلیل دیگر هم این است که معمولاً کیر ام هم نیست که ضایع بشوم یا نه. اما این دفعه کیرم هم بود که ضایع بشوم یا نه. سرتان را درد نیارم —اسمایلی زنِ چهل و پنج ساله با شلوارِ قرمز– آخر هم مانند لاشی ها و خسته کننده ها استیک سفارش دادم. زیرا که بله. اما نکته‌ای که از سوپر مارکت به رستاران کشیده شدیم این است که آن شب یک سالادی خوردم —خوردیم— که اسم اش آمِریکن بود. نمی دانم. یا کلاً اسم سالاد آمِریکن بود یا اسم سس اش. به هر حال، تا به حال هم نخورده بودم همچین سالادی، سو وات؟ برای همین امروز بعد از کتابخانه به سوپر مارکت رفتم و سس آمریکن خریدم و آمدم خانه ریختم روی سالاد و خوردم. اما مزه‌ی گه می‌داد. یعنی نه گه ها، زیرا که من تابحال گه که نخورده‌ام، منظور از این بی ادبی‌ای که کردم این است که مزه‌ی خوبی نمی‌داد —زیرا که به قیافه‌ی گه هم می‌خورد که خوشمزه نباشد، برای همین از چنین تشبیهی در این‌جا استفاده کردم. باز هم ببخشید.—. حالا من اصلاً سالاد خور هم نیستم ها. اما یکی دیگر از تصمیم های زندگی‌ام که قبل تر در همین پست اشاره کردم این است که دفعه‌ی بعد سس فرانسوی بخرم و مزه‌ی گه ندهد.

حالا برای آن‌که این مجلس را از خشکی در بی‌آوریم می‌خواهم برایتان خالی ببندم یکم.
یک آهنگ غمگین گذاشته ام —این‌جایش هنوز خالی بندی نیست— البته الآن دیگر شاد شد. اما چیزی که می‌خواستم بگویم این است آهنگ غمگین حال نمی‌دهد. حتی برای مواقعی که عاشق هستید و کونتان دارد پاره می‌شود. البته من که عاشق نیستم و کونم‌ هم دارد پاره نمی‌شود. یعنی نمی‌دانم حتی برای چه واقعی خوب نیست. راستش نمی‌دانم چه می‌خواستم بگویم. یک کُسی احتمالاً مانند دیگر کس هایی که قبل گفتم می‌خواستم بگویم. یعنی من که حال نمی‌کنم. یک آهنگ هست که ساسی مانکن خوانده است جدید ها، خیلی شاد است و من خیلی باهایش حال می‌کنم. من می‌خوام لالا رو به لیلیت بذارم، اسممو دیوید بذارم، بگو دوست داری؟ بدو بگو دوست داری؟ دوست دارم شنبه رو ساندِی بگم. تنهایی پارک وِی برم. اینو دوست نداری؟ خره چرا اینو دوست نداری. —این جاهایش هم خالی بندی نبود، شاید اصلاً دیگه بیخیال خالی بندی شوم.— 
کی میدونه زنم کو؟ کی میدونه زنم کو؟ همونی که خوشگله حتی بدون النگو.

امروز یک میلیون دلار در خیابان پیدا کردم. —این هم خالی که نگویید انسان بدی است و به قول هایش عمل نمی‌کند.

یک بار دوستم با یک ماشین آمد دنبالم گفت که بیا برویم یک وَری. من گفتم که کدام وری؟ او گفت که همان وری که خیلی نایسه عمراً سر کوچه وایسه. ماشین‌ داغون بود و یک جورایی تابلو بود که دزدی است. یعنی اول پرسیدم که این ماشینِ کیست؟ او گفت که کاریم نباشد و کونم را بگذارم توی صندلی. بعد من هم کون‌ام را گذاشتم توی صندلی. دیدم که ماشین سوییچ ندارد. دوستم گفت که ماشین را دزدیده است، اما خیالم راحت باشد، زیرا که کسی ناراحتِ این ماشین نمی‌شود. من گفتم درست می‌گوید و گازش را گرفتیم انداختیم در اتوبان —این‌جایش یکم شبیه همان نید فور اسپیدی شد که اول گفتم—. من در ماشین خایه کرده بودم، زیرا که هم ماشین دزدی بود و هم این‌که من آدمِ خایه بُکُنی هستم در کل. برای این‌که کمتر خایه بکنم یک نوار کاست در ماشین بود آن را گذاشتم در ضبط. رویش نوشته بود کلایدرمن و فقط هم همین یک دانه نوارکاست در ماشین بود. یک پیانوی تو مُخی هم می‌زد. اما بهتر از هیچی بود. بعد من گفتم که حالا کجا می‌رویم؟ او گفت که به ناکجا آباد. بعد من خندیدم. گفتم که نه جدی، کجا می‌رویم. او گفت که ناکجا آباد —یعنی در اصل گفت Walachei، و والاخای به آلمانی یعنی ناکجا آباد—، گفت که پدر بزرگ اش آن‌جا زندگی می‌کند. من خندیدم، او گفت که جدی می‌گوید. گفت که در روسیه است. گفت قرار است تا روسیه برویم. گفت ولی نمی‌داند چگونه تا روسیه با ماشین برویم. گفت که ولی یک ایده دارد. این‌که تا می‌توانیم به شرق برویم. زیرا که روسیه در شرق است. ما همین طور به سمت شرق میرفتیم تا رسیدیم به یک بیابانی، یک چه میدانم، روستایی. راستش دیگر حوصله ندارم ادامه بدم. دوست داشتم تست کنم ببینم می‌توانم یک تکه از یک رمان را ترجمه کنم یا نه، دیدم که می‌توانم. اسم کتاب هم Tschick هستش. و شب بخیر.

۱۳۹۲/۱۰/۱۵ ه‍.ش.

مادرم می‌گوید دو بار که به رویتان می‌خندم فکر می‌کنید چه خبر است. می‌گوید خاک بر سرتان

شب ها دوستانم به من زنگ می‌زند و من زنگ می‌خورم. اما من دوست ندارم زنگ بخورم. من دوست دارم کیک شکلاتیِ بی‌بی بخورم. بار اول که زنگ می‌زنند من رویم را می‌کنم آن‌ور تا نبینم موبایلم دارد زنگ می‌خوردم. زیرا که صحبت کردن با تلفن مور مور ام می‌کند و وقتی با تلفن حرف می‌زنم هی دور اتاق می‌چرخم و دستم را می‌کنم توی شرت ام و اگر آن موقع پشم داشته باشم سعی می‌کنم پشم هایم را بکنم. اگر هم پشم نداشته باشم سعی می‌کنم خودِ دودول‌ام را بکنم. البته هیچ‌کدامشان هیچ‌وقت کنده نمی‌شوند. 
آن‌موقع که تلفن‌ام –که یعنی همان موبایلم– زنگ خورد داشتم با یک کسی چت می‌کردم. با یکی از همکلاسی های قدیمی. دوست هم نه، هم‌کلاسی. زیرا که هم‌کلاسی ها شمارا در فیسبوک پیدا می‌کنند و می‌خواهند بدانند در زندگی‌تان چقدر موفق هستید. برای هر کدامشان هم موفقیت یک تعریف مختلف دارد. اگر بگویی درس می‌خوانی از کار می‌پرسند. اگر بگویی کار می‌کنی از درس می‌پرسند. شما همیشه بازنده هستید و در زندگیتان به هیچ چیز نرسیده‌اید. اگر به درس و کار رسیده باشید به کُس –ببخشید ولی کُس– و پول نرسیده اید –زیرا که کُس و پول در یک طبقه هستند برای دوستانتان–. اگر به این‌ها هم رسیده باشید دو حالت دارد. یا می‌خواهند بیشتر با شما ارتباط برقرار کنند یا این‌که کس می‌گویید، شما یک خالی بند هستید. شما می‌خواهید در اولین فرصت به هم‌کلاسی سابق یک کسِ ننت بگویید یا در بهترین حالت گور بابات را دیگر حداقل می‌خواهید بگویید. من هم می‌خواستم به دوستم بگویم گور پدرت –زیرا که من با ادب هستم– و سریع بلاکش کنم و زیر پتو قایم شوم –آخ ناز بشوم–. می‌خواستم فحش را بدهم –الکی– که دوستم زنگ زد. با زنگ اول پاشدم رفتم دستشویی و شاشیدم. وقتی برگشتم میس کال شده. داشتم بیشتر برای همکلاسی توضیح می‌دادم که نه من به هیچی نرسیده‌ام و احتمالاً به چیزی هم نخواهم رسید که  دیدم دوستم دارد دوباره زنگ می‌زند. سریع کامپیوتر را خاموش کردم و رفتم خوابیدم تا اگر دوستانم از من پرسیدند چرا تلفنمان را جواب نمی‌دهی بگویم خواب بودم و آخ ببخشید. یا اول بگویم آخ ببخشید و بعد بگویدم خواب بود. زیرا که در عین این‌همه کسکلک بازی خالی هم نمی‌خواهم ببندم برای دوستانم. زیرا که می‌خواهم اسمم را به عنوان دروغ نگفته ترین فرد در تاریخ ثبت کنم تا همه حال کنند. می‌خواهم بگویم آن‌جا که نوشتند این شخص تابحال دروغ نگفته عکس‌ام را هم بگذارند در حالی که یک لبخند سیاه سفید زده ام. یعنی عکس خودش سیاه سفید است و من حواسم به عکاس و عکس نیست و دارم یک خنده‌ی جالب می‌کنم. از این خنده ها که یکی برایتان یک داستانِ جالب تعریف می‌کند. از این خنده ها که آن فرد اتفاقاً خوشگل هم هست و دوست دخترتان است. از آن خنده ها که همه بگویند اصلاً از عکسش معلوم است که انسان خوبی بوده است. آن‌ها از فعل گذشته استفاده می‌کنند زیرا فکر می‌کنند من مرده‌ام اما من نمرده‌ام. من آن مردِ جاویید ام.

مادرم می‌گوید دو بار که به رویتان می‌خندم پر رو می‌شوید و فکر می‌کنید خبری است. اما حقیقت این است که نه او می‌خندد و نه ما فکر می‌کنیم خبری است. ما کلاً فکری نمی‌کنیم. مگر ما آدم هستیم که اصلاً فکر کنیم؟ او می‌گوید خاک بر سرتان. این‌ها را وقتی می‌گوید که ما می‌گوییم نمی‌خواهیم برای تعطیلات به ایرلند پیشِ خواهرش –و بچه های کسخلش–  برویم. اما ما می‌رویم. زیرا که ما آدم نیستیم. 

می‌دانید؟ اصلاً به شما چه که من چکار می‌کنم. من نه درس می‌خوانم و نه کار می‌کنم و نه زحمت می‌کشم و نه هیچی. شما را سننه. همه فضولند. شما منظورم آن‌هاییست که می‌گردند انسان ها را –یعنی ما ها را، ماهارا ماهارا– در فیسبوک پیدا می‌کنند و ادد می‌کنند و سوال می‌کنند. من تابحال فقط یک نفر از دوستانم را در فیسبوک سرچ کرده‌ام و پیدا کرده‌ام و فضولی کرده‌ام. آن هم دوستِ پیش دبستانی تا کلاس سوم‌ام آریامن –به معنی مردی از سرزمین آریا، الکی– بوده. ما کلاس سوم که بودیم آن‌ها به فرانسه مهاجرت کردند. زیرا که آن‌موقع عقل آن‌ها بیشتر از ما میرسید. ولی عقل ما ده سال بعد رسید. حالا اون در همه این سال ها انسانی با سواد و خوشگلی شده است و من بر اثر بی سوادی قیافه ام زشت شده.
آریامن تولدم را برایم در فیسبوکم تبریک گفت و گفته بود که بیا ببنیم هم را دیگر. گفت که اگر تابستان نروم پیشش او –اون– می‌آید پیشم. و من دوست ندارم کسی بی‌آید پیشم. زیرا که پتویم زشت است و طرح پوستِ گاو دارد، ماشین هم ندارم و نمی‌توانیم به پارتی های شاخ برویم، یعنی در حقیقت ما فقیریم. حالا این را در فیسبوک هم می‌نویسم تا شاید دید، خواند، و دیگر نیامد. اما بداند که خیلی دوست هستیم هم‌چنان. و من بی خایگی می‌کنم تا چیز دیگری بنویسم راجع بهش. زیرا که خواهرش هم با من در فیسبوک دوست است و انسان جلوی خانم ها فحش نمی‌دهد. انسان جلوی خانم ها فقط سعی می‌کند مخشان را با کسشر هایش بزند. 

یک پروژه دارم که باید تا هفته‌ی دیگر تمام اش کنم و تحویل اش بدهم. باید یک متن درباره‌ی پروژه‌ام بنویسم بیشتر از ده هزار کلمه. اما هنوز سه صحفه معادل سه هزار کلمه –سه هزار کلمه کسشرِ خالص– نوشته‌ام و این‌جور که بویش می‌آید دیگر هم ادامه اش نمی‌دهم و یک نمره‌ی ناپلئونی می‌گیرم و میرینم در آینده‌ام. زیرا که خارج هم تمام زندگی به نمره بستگی دارد. حتی دسر شکلاتی خریدن هم به نمره بستگی دارد. و من چون اگر توضیح بدهم که چرا بستگی دارد لوس می‌شود، پس توضیح نمی‌دهم تا بامزه باقی بمانم. راستش حتی خودِ پروژه را هم شروع نکرده‌ام. یعنی هیچ پروداکت‌ای –به ایرانی چه می‌شود؟– تولید نکرده‌ام. فقط خرید هایش را کرده‌ام. زیرا که من آدمِ مصرفی، کسشر و پول خرج کنی هستم و تمام فکر‌ ام در حاشیه است. 

دوستم به من کارت تخفیف سینما داده است. و من نمی‌دانم با که به سینما بروم. و نمی‌دانم اصلاً چه فیلمی بروم. من سینما دوست دارم. همه سینما دوست دارند. حتی آن‌هایی که سینما دوست ندارند هم سینما دوست دارند. می‌خواهم خودش را به سینما دعوت کنم. اما او دخترِ زردی است و از این فیلم های کسشر دوست دارد که یک پسر خوشگل تویش است که هیچی ندارد در زندگی –مثلِ من– بعد می‌رود توی یک ساندویچی کار پیدا می‌کند تا زندگی‌اش را بگذراند، مادر پدر اش مرده‌اند و عنکبوت نیشش زده و تبدیل به اسپایدرمن شده است –مثل من– و عاشق یک دختری می‌شود ولی چون دست و پا چلفتی است –مثل من– دختره آدم حسابش نمی‌کند –مثل من–. از این فیلم ها. یا از آن فیلم هایی که یک دختری که هیچی ندارد –مثل من– عاشق دوست پسرِ یک دختری می‌شود ولی آن دختره که آن یکی دختره عاشق دوست پسرش شده است با دوست پسرش بهم می‌زند و آن دو تا –یعنی آن یکی دختره که عاشق دوست پسرش شده و خودِ دوست پسرش– را با هم دوست می‌کند. دوست پسره هم این وسط هیچی نمی‌گوید –مثلِ من– زیرا که برای نویسنده سخت است حتماً –مثل من– احساس می‌کنم اگر یک بار دیگر بگویم مثل من مرز های بی مزگی را رد می‌کنم و می‌رسم به عوارضی هاهاهاهاها.
من دوست دارم بروم فیلم گودزیلا را ببینم زیرا که این فیلم کسشر نیست و ممکن است برای هر انسانی اتفاق بی‌افتد.