۱۳۹۲/۱۲/۲۳ ه‍.ش.

یکم داستانِ عاشقانه هم دارد تویش

مادرم امروز گفت که در خانه دیگر هیچ چایی‌ای نمانده. گفت که این زندگی دیگر برایش بی معنی شده است و ممکن است هر لحظه خانواده‌اش —یعنی ما— را ترک کند و به ایران پیش مادرِ مریض‌اش برگردد. بعد ما —یعنی خانواده‌اش— آمدیم گریه کردیم که نه مادر، ما فقط تو را داریم. ما را ترک نکن. ما می‌رویم چای می‌خریم. ما می‌رویم چای می‌خریم.
من خانه را ترک کردم تا بروم چای بخرم. به مرکز خریدِ نزدیک خانه‌مان رفتم تا به چای فروشی بروم. همه من را در خیابان، اتوبوس و مرکز خرید دیدند و پرسیدند که چه کار می‌کنم این وقت شب —روز بود البته— در این‌جا. گفتم که آمده‌ام برای مادرم —و خودمان— چای بخرم. آن‌ها خندیدند و فکر می‌کردند دارم شوخی می‌کنم و منظورم از چای، خدای ناکرده موادِ مخدر است. زیرا که تابحال هیچ کس را در زندگی شان ندیده بودند که خانه را به مقصد خریدِ چای ترک کند. بعد از این‌که آن‌ها خندیدند من هم خندیدم و توی دلم گفتم که ببندید نیشتان را. بعدش گفتم که جدی می‌گویم و آن‌ها بیشتر خندیدند و فکر کردند من دارم بیشتر از قبل شوخی می‌کنم. من دیگر سعی نکردم شوخی را ادامه بدهم. گفتم که چیپس هم می‌خواهم بخرم. زیرا که واقعاً چیپس هم می‌خواستم بخرم. برای همین گفتم که هاهاهاهاها حالا می‌بینتان و این‌ها. بعد رفتم. آن‌ور تر دوباره دو تا از دوست هایم را دیدم که گفتند تو این‌جا چکار می‌کنی. طوری که انگار من هیچ‌وقت امکان رفتن به یک مرکز خرید را ندارم. گفتم که آمده‌ام چای بخرم. آن‌ها گفتند که هاهاهاها ولی بعدش چیزی نگفتند. بعد با من آمدند و می‌خواستند به من چای فروشی را نشان بدهند. من هم اخم و تخم کردم یکم و هدفون‌ام را که فقط یک دانه‌اش توی گوشم بود در آوردم و لوله —هدفون را لوله می‌کنند چون— کردم و گذاشتم توی جیب کاپشن ام. بعد همان که داشتیم به سمت چای فروشی می‌رفتیم. یکی از دوستانم که در یکی از سوپرمارکت های زنجیره‌ای کار می‌کند پرسید که چه چای‌ای می‌خواهم و من هم مدل‌اش را گفتم. گفت که آه این چایی ها را ما هم در سوپرمارکتمان داریم و ما ارزان تر می‌فروشیم. می‌خواست من را به سمت سوپرمارکت‌شان هدایت کند. نمی‌دانم، هیچ چیز هم بهش نمی‌رسید ها. یک دخترِ چس که فقط در یک سوپرمارکت صندوق دار است و چیک چیک اجناس را اسکن می‌کند و از مردم پول می‌گیرد، حس می‌کرد که مغازه برای اوست و او هرطور که شده‌است باید مشتریِ بیشتری به سوپرمارکتشان بفرستد. من کمی خندیدم و گفتم که ما همیشه چایی هایمان را از این‌جا می‌خریم و خیلی راضی هستیم و از این راضی تر هم نمی‌شود که بشویم. همین‌طور که داشتیم می‌رفتیم. این دو دوستم گفتند که اوه اوه فلانی این‌جا است. آن‌ها کمی جلو جلو و سریع تر رفتند تا با فلانی حرفی نزنند زیرا که باهم دشمن هستند. اما من با فلانی دوست هستم. حتی بیشتر از آن‌ دو تا —چرا من از هیچ گونه اسمی در پست هایم استفاده نمی‌کنم تا تمام ضمایرِ شخصی تمام نشوند؟— سلام کردیم. دوستم —یعنی فلانی— روی یک نیمکت با دوستش —یعنی دوستِ فلانی— نشسته بود و خیلی خوشگل کرده بود با این‌که دوست اش هم دختر بود، اما به هر حال باز خوشگل کرده بود. من لبخند زدم و گفتم که چه کار می‌کند این‌جا. او —یعنی فلانی—  به ظرف آب میوه‌اش اشاره کرد و گفت که آب‌ میوه می‌خورد و پرسید که خودت —یعنی من— چه کار میکنم. گفتم که آمده ام چای بخرم. واقعاً رفته بودم چای بخرم بخدا. خندید و گفت که چه شیرین —ترجمه‌ی مستقیم— بعد خندیدیم، لبخندِ شیرینی زدیم و بعد من گفتم که مزاحمشان نمی‌شوم و بعد خداحافظی کردم. واقعاً هم داشتم مزاحمشان می‌شدم از نظر خودم. فلانی —یعنی همان فلانی— دخترِ آرزو های جدید من است. یعنی بود. زیرا که دیگر نیست.

یک بار دعوت اش کردم به یک فیلم. گفتم که فلان فیلم جدید است و آیا دوست دارد که شب را به دیدن آن فیلم برویم. او استقبال کرد و گفت که بسیار ایده‌ی خوبی است. اما اصلاً ایده ی خوبی نبود. یعنی می‌دانید. من به چیز های هیجان انگیز تر می‌گویم ایده‌ی خوب. این متاسفانه ضعفِ یک زبان است  —اوه اوه— که باعث می‌شود برای موافقت با کیری ترین ایده ها شما از جمله‌ی «ایده‌ی خوبی است» استفاده کنید. به هر حال گفت که باید مادرش را به رستوران دعوت کند زیرا که تولد اش است —یعنی تولدِ مادرٍ فلانی— من هم گفتم که بسیار زیبا و می‌تواند به من اس ام اس بدهد. و او گفت که حتماً و بعد اش گفت که خیلی خوش خواهد گذشت. شب اش اس ام اس داد گفت که نمی‌تواند بی‌آید و یک کار بسیار مهم برایش پیش آمده است. بعداً فهمیدم —زیرا که من بعد ها می‌فهمم— که با یکی دیگر رفته است به همان فیلم اما نه همان سینما. اما قسم می‌خورم که پسره از من ازگل تر بوده است و هنوز هم هست و ازگل خواهد باقی ماند. از این ازگل های چاقال که عکس واتس اپشان خیلی جدی است و استتوس واتس اپشان هم خیلی پند آموز است. چاقال دیگر. می‌دانید، چاقال. بله. به هر حال واتس اپ نشانه‌ی خوبی برای چاقال شناسی است. من خودم هم چند وقتی را سعی کردم چاقال بشوم. اما من چاقال ناپذیر هستم.

رفتم مغازه‌ی چای فروشی و گفتم پانصد گرم —می‌توانستم البته بگویم نیم کیلو— از این چای و پانصد گرم هم از آن چای. فروشنده حس کرد که من خیلی چای باز هستم. برای همین یک قفسه را نشان داد گفت از آن مدل –مدل اولیه— گُلد اش را هم دارد که خیلی شاخ است ولی کمی گران تر است. —البته شاید هم حس کرد که من زیادی از حد هیچی از چای نمی‌دانم، برای همین می خواست بتپاند— پرسید که آیا آن را بدهد؟ من هم خجالت کشیدم بگویم نه، گفتم که بله بله. گفتم اگر این‌طور که شما می‌گویید پس حتماً خوب است. گفت که بله و من بهتر از به ایشان اعتماد کنم. از من می‌خواست به او که بار اولم است در تمام زندگی‌ام می‌بینم‌اش اعتماد کنم. و خب جالب این است که من هم اعتماد کردم. بعد اش با آقاهه خداحافظی کردم و برایم روز خوبی را آرزو کرد. بعد با آن دو تا دوست هایم که بیرون چای فروشی منتظرم ایستاده بودند و من نمی‌دانستم که چرا نمی‌روند پیِ کارشان به یک سوپرمارکت رفتیم تا من چیپس و قهوه بخرم. زیرا جمعه بود —البته هنوز هم هست— و من به علت نداشتن پول می‌خواستم خانه بمانم و دیوار اتاق را تماشا کنم و چیپس ها را بزنم توی قهوه و بخورم. آن‌ها گفتند که من امشب چه کار می کنم. قبل از این‌که جواب بدهم گفتند که آن‌ها می خواهند به یک مهمانی بروند و بعد من گفتم جداً؟ ولی اصلاً برای سوال نبود که بگویم جداً یعنی حتی کیر ام هم نبود. اما گفتم که چه خوب و حتماً خیلی بهشان باید خوش بگذرد. بعد از این‌که از سوپرمارکت 

آقا این‌جا تو اتاقم یه بوی عجیبِ باحالی می‌آید.

اوه اوه. فردا با یک آقایی قرار دارم تا باهایش

از سوپرمارکت که آمدیم بیران باهاشان خداحافظی کردم و گفتم که باید بروم بانک و این‌ها. بعد هم رفتم خانه، همین.

فردا با یک آقایی قرار دارم تا باهایش راجع به کار صحبت کنم. یک شرکت کامپیوتریِ خفن است که برنامه نویسی می‌کنند و سایت مایت می‌سازند. آن آقا فکر می‌کند که من خیلی کامپیوتر سرم می‌شود —مانند بقیه‌ی انسان ها—، اما من عن هم سرم نمی‌شود. جداً می‌گویم. به هرحال قصد دارم هرجور که شده کار را بگیرم تا پولدار شوم و هرچه سریع تر عروسی کنم. زیرا که عروسی خیلی مهم است. آن هم در اولِ جوانی. 

دیگر همین. زندگی کیری شده است. کیر از سر و روی این زندگی می‌بارد. بروم چیپس‌ام را با یک قسمت سریالِ تکراری بخورم.
چند وقت پیش ها در خیابان که بودم برای خودم یک پُست بسیار دراماتیک نوشتم. اما بعد که آمدم خانه دیدم که نه به درد نمی‌خورد. یعنی به دردِ شما کسکش ها —یعنی خوانندگانِ وبلاگم— نمی‌خورد. زیرا که شما همه چیز را به سخره می‌گیرید و من بسیار جدی و ناراحت بودم. می‌دانید؟ کونِ لقتان. هرچه بخواهم می‌نویسم.

اگر به دنبال خندیدن می‌گردید پیشنهاد می‌کنم بروید و فیلم ولف آف وال استریت —که فیلم موردِ علاقه‌ی جدید من است— را ببینید. زیرا که این پست قرار نیست کوچک ترین لبخندی بر لبان کسی بی‌آورد.

پستی اصلاً در کار نیست.

۱۳۹۲/۱۲/۱۳ ه‍.ش.

:(

شب ها می‌گذرند و روز ها هم می‌گذرند. سال ها‌ می‌گذرند و روز ها و ماه ها و این‌ها همه می‌گذرند. فصل ها هم می‌گذرند. تابستان ها، پاییز ها، زمستان ها بهار ها، همه می‌گذرند. حتی ثانیه ها و دقیقه ها هم می‌گذرند. ساعت ها، ساعت ها که همین‌طور در حال گذشتن هستند. هفته ها می‌روند و هفته های جدید تر می‌آیند که نیامده سریع می‌روند یا به عبارتی می‌گذرند.
شب بخیر می‌گویم به شما عزیزان. امید‌وارم که روز خوبی رو سپری کرده باشید. بار دیگر در خدمت شما هستیم با سری برنامه های آشپزیِ دپرسیو یا همان کوکینگ دپرسیو یا به ایرانی‌اش که می‌شود آشپزی غمگین.
دوستان. زندگی می‌گذرد. اما انسان ها؟ انسان ها خیر. انسان ها نمی‌گذرند. انسان ها هستند. پس چرا انسان هایی که می‌مانند را با یک آشِ رشته‌ی مشتی سرحال نیاریم در این روز های آخرِ سال؟ چرا ندارد دیگر، زیرا ما چاقال هستیم و خوشمان نمی‌آید دیگران را خوشحال کنیم و سرحال بی‌آوریم.

حالا راستش جدای این کسکلک بازی هایِ اولِ پست دلم آش رشته می‌خواهد. اما نداریم. ما در زندگی‌مان آش رشته نداریم. قبلاً هم خیلی نداشتیم. خالی می‌بندم. قبلاً داشتیم. الآن هم داریم. نمی‌دونم پس چه کس می‌گویم.

دل دیوونه ای دل،
ای بی نشونه ای دل،
ندونستی زمونه نامهربونه ای دل،
وقتی شکستی از عشق،
عاشق شدی دوباره،
ندونستی محبت، 
خریداری نداره.

ببنید. هایده بسیار چیز مهمی. اولش داشتم سکس پیستولز گوش می‌دادم و همین‌طور که از اول پست پیداست داشتم برایتان کسشر می‌نوشتم. اما یکهو به یک آهنگ هایده برخوردم و پلی کردم. بعد از آن همه چیز عوض شد. حتی زندگی که به آن بدی بود هم عوض شد. حتی انسان ها که می‌گفتم عوض نمی‌شوند —حالا نگفته بودم عوض نمی‌شوند ها، گفته بودم انسان ها نمی‌گذرند که کاملاً کسشر است— حالا می‌بینم که عوض می‌شوند ولی عوضی نمی‌شوند. همه شان به خوبی تغییر می‌کنن و روز به روز زیبا تر می‌شوند. یک چیزی هست که رویم نمی‌شد قبلاً برایتان تعریف کنم اما حالا با کمک این آهنگ زیبا رویم می‌شود که برایتان تعریف کنم این است که من دیگر نمی‌خواهم عاشق شوم. جداً می‌گویم ها. حالا نه بخاطر این آهنگ که می‌گوید

یه کاری کن خدایا،
من از این دل جدا شم،
نفرین به هرچی عشقه،
می‌خوام عاشق نباشم.

اوه اوه چه کس می‌گویم آخر. اصلاً یادم نبود. اتفاقاً دیشب داشتم با یک کسی راجع به عشق صحبت می‌کردم —بله من واقعاً با مردم راجع به عشق صحبت می‌کنم— می‌گفتم که عاشق شدن یک اصل است و عاشق بودن هم یک اصل است. عشق کلاً  یک اصل است و کسی که عاشق نباشد ریده است. جدی می‌گویم ها، فکر نکنید دارم شوخی می‌کنم. کلاً من خیلی اهل شوخی نیستم. اهل هیچ چیزی نیستم. فقط اهل دود و دم هستم آن هم نه تفریحی. البته این‌جایش را برای اولین بار در زندگی شوخی کردم. نه اهل دود و دم هستم و نه اهل شربت سینه. شربت سینه که اصلاً حرام است. حتی نباید فکرش را کرد. چیزی که می‌خواستم بگویم.
راستش یک معذرت خواهی هم بکنم —معذرت کونِ کیست؟ مگر این‌جا بلاگفا است؟ اوه اوه چی گفتم— از شما برای این‌که وبلاگم را دیر به دیر به روز می‌کنم. اما نمی‌رسم. کار دارم. شما هم اگر دارین انتقاد پستش کنید به ما، کد پستی ۵۴۳۴۶۵۹۷۶۴
دیشب می‌گفتم که بله انسان باید عاشق باشد. و من به این واقعاً اعتقاد دارم. من خودم مدت هاست که عاشق نیستم. یعنی هستم ها. اما عشق های تمام شده‌اند. عشق جدید ندارم و اگر انسان عاشق نباشد اسمش انسان نیست. اسمش کیر است. کیر هم کلمه‌ی بدی است. یعنی انسان اگر عاشق نباشد بد است. این معنی را می‌دهد جمله‌ی بی ادبانه‌ام. داشتم می‌گفتم که بابا من خیلی وقت است عاشق نشده‌ام و این چه وضع زندگی است. می‌گفتم اگر ما انسان ها —چون من انسان شناسی و جامعه شناسی و روانشانسی و تخم مرغ شانسی خوانده‌ام، این چیز ها را می‌دانم— عاشق نشویم پس برای چه زنده‌ایم. دیگر حتی توی اتوبوس هم عاشق نمی‌شوم. فکر می‌کنم دارم بزرگ می‌شوم. اصلاً یکی از دلایلی که دیگر کمتر دارم وبلاگ می‌نویسم شاید این باشد. عیب‌ام می‌آید چیز ها را بنویسم به تازگی. منی —آبِ منی خمینی، بت شکنی خمینی— که داستان جق زدن هایم را می‌نوشتم حالا رویم نمی‌شود بگویم دیگر نمی‌توانم عاشق شوم. اتفاقاً امروز با یک نفری هم توی فیسبوک دعوا کردم. دیدم که دیگر نمی‌توانم مانند قدیم ها فحش بدم و یارو به کیرم باشد. هیچ چیز دیگر به کیر من نیست. حتی کوچک ترین چیز ها هم دیگر به کیر من نیستند. اصلاً نمی‌دانم چه ام است. هیچ چیز دیگر مانند قبل ها نیست. مثل این‌که واقعاً تمام آن کس هایی که اول گفتم واقعاً درست است و زمان و این‌ها می‌گذرند و انسان را خسته و کیری می‌کنند. من هم کیری شده ام. خسته شده‌ام. عاشق هم که نیستم خیلی وقت است. پیر شده‌ام اولِ جوانی —خوراکِ استتوس فیسبوک دختر هنرستانیا—.
حالا بعداً بیشتر برایتان از عشق می‌گویم. فعلاً گرمم است. شوفاژ را حواسم نبوده گذاشته بوده ام روی پنج. پنج از پنج.  عرق و ورق، بیا وسط و وسط