۱۳۹۳/۴/۷ ه‍.ش.

عدسی چشم، لامپ کم مصرف و چند داستان جذاب دیگر

تازگی ها قدرت تصمیم گیری‌ام را از دست داده‌ام. به شدت.
ما توی توالتمان لامپ کم مصرف داریم. از این‌هایی که طول می‌کشد تا گرم —و روشن— شوند. برای همین سوالی که چند سال است ذهن من را مشغول کرده است این است که وقتی من به توالت می‌روم. آیا این عدسی چشمانم است که گشاد می‌شود و کمک می‌کند من بهتر ببینم یا این لامپ است که روشن تر می‌شود و کمک می‌کند بهتر ببینم. یعنی وقتی می‌نشینم روی توالت اولش هیچی تقریباً نمی‌بینم. اما کم کم مو های پاهایم نمایان می‌شوند و در آخر کلاً همه جا روشن می‌شود. دوست داشتم از شما بپرسم آیا چه است. من پاهایم زیاد مو دارد و در تابستان باید آن‌ها را کوتاه کنم تا بتوانم در مجامع با شلوار کوتاه ظاهر شوم. در غیر این صورت ممکن است من را با میمان اشتباه بگیرند. و دختر ها ممکن است خوششان نیاید. البته من کیر ام هم نیست —خالی می‌بندم— که مردم چه می‌گویند. اما خب فعلاً تابستانی هم در کار نیست در این مملکت خراب شده. همش برف. همش باد همش باران. #عکس #باران #کوثری #لخت #به #همراه #دوست #پسرش #که #دارد #می مالتش :)))))))))) می‌مالتش آخر؟ =)))))) ببخشید من یکم مغز پغزم درست حسابی کار نمی‌کند.
تازگی ها نمی‌توانم درست تصمیم بگیرم. امروز خانه تنها بودم. به س —من هم می‌خواهم مانند این وبلاگ ها که اسم نمی‌برند و فقط حرف اول را می‌نویسند بنویسم از این به بعد. می‌دانید چرا؟ زیرا که یک عالمه گرگ ریخته در اینترنت و یک چیز هایی از زندگی از آدم در می‌آورند و به موقع اش رو می‌کنند که انسان پشم هایش می‌ریزد. تازه من که دارم با اسم خودم می‌نویسم خطر اش بیشتر است. جداً می‌گویم، فکر نکنید زیادش می‌کنم. نه کم اش هم می‌کنم.— به س گفتم که بیاید خانه مان تا برایش غذا درست کنم و بوسش کنم. البته س نیست ها. اکچولی س می‌نویسند ولی ز می‌خوانند :)) جداً می‌گویم. ز گفت که متاسفانه نمی‌تواند امروز بی‌آید. زیرا که امروز مسابقه‌ی بسیار مهمی دارند. من هم گفتم اوکِی. زیرا من می‌گویم اوکِی. من همیشه می‌گویم اوکی. چه بگویم خب. برای همین به یکی از دوستانم اسمس دادم که امشب چه برنامه‌ای دارد و آیا حالش را دارد برویم بیران تا دوپس دوپس کنیم و دختر بازی کنیم. او گفت که بله آها بگذارید حالا که قرار شده اول اسم انسان هارا بنویسم پس از الان شروع کنم. ن گفت که می‌خواهد به فلان جا برود و چه خوب که من به او گفتم. زیرا که او هم دنبال کسی می‌گشته من هم گفتم که بسیار عالی. اما بعد از این‌که بسیار عالی و خیلی خوب می شود را از طریق اس ام اس فرستادم پشیمان شدم. گفتم که حوصله ندارم. زیرا که احساس گناه می‌کردم در نبود ز به دختر بازی بروم :)) خیلی آدم هستم آخر. یعنی راستش را بخواهید این هم نیست دلیل اش ها. شایدم باشد. نمی‌دانم. به هر حال سریعاً گفتم که شِط و برنامه دارم و برنامه را کنسل کردم. ن گفت که اشکال ندارد و همچنان برنامه‌ی دوشنبه مان سر جایش است و من گفتم ابسولوتلی. البته من انگلیسی صحبت نمی‌کنم. ولی شما چون صحبت می‌کنید پس می‌فهمید چه می‌گویم.
حالم بهم می‌خورد دیگر از دوست ها و آدم های دور و ورم. حتی از ز هم بدم می‌آید. حوصله هیچ کس را ندارم. برای همین برنامه را با ن بهم زدم و تصمیم گرفتم در خانه بمانم و کمی خایه هایم را روی میز نهار خوری پهن کنم و فیلم ببینم در تنهایی. ما میز نهار خوری‌مان همان میز وسطی است که جلوی مبل ها می‌گذاریم و رویش میوه می‌گذاریم و از میهمان ها پذیرایی می‌کنیم و ازشان خواهش می‌کنید که میوه هایشان را بخورند. البته این‌که می‌گویم خایه هایم را بگذارم روی میز به این معنی نیست که تخم هایم را از شرتم در بی‌آورم و اکشولی بگذارم روی میز. نه. به این معنی است که برای خودم تنها باشم و حالش را ببرم. چه می‌گفتم؟ گفتم که آره. پس بروم برای خودم وسایل شام بخرم تا برای خودم یک شام بسیار زیبا و در عین حال خوشمزه —آخر زیبایی برای من همه تر از هر چیزی است– درست کنم.

آقا میان کلامتان. من الان وسط فیلم پاشده ام آمده ام دارم این‌ها را می‌نویسم. اما برای چه درب اتاقم را بسته ام؟ چه مرگ‌ام است؟

می‌خواستم قدرت تصمیم گیری‌ام را بگویم. رفتم به مغازه تا یک چیزی برای شام بخرم. نمی‌دانستم چه بخرم. جداً می‌گویم ها. هیچی به ذهنم نمی‌رسید. یعنی می رسید ها. اما هی پشیمان می‌شدم. هی می‌گفتم نه، این نه. اون. اون نه این. کیر نه کس. کس نه خایه. آخر سر یک پیتزای یخ زده ی کیری پیری ورداشتم با نوشابه. بعد گفتم پس بگذار میوه هم بخرم. زیرا که من میوه خیلی دوست دارم. اما نمی‌دانستم چه وردارم. اول خواستم طالبی وردارم. اما بعد اش شلیل ها چشمم را گرفت. من هم پول نداشتم تا تمام میوه ها را بخرم. برای همین طالبی را گذاشتم سر جایش. 
بابا کسّ خوار تعریف کردن داستان. شما که خدایی ناکرده گوسفند نیستید؟ هستید؟ می دانید دیگر چه می خواهم بگویم. مثال که نمی‌خواهد. لپ کلام این است که نمی‌توانستم تصمیم بگیرم میوه چه بخرم. حالا این میوه است. در بقیه ی موارد هم همین داستان است. روابط با انسان ها. درس، کار. زندگی. همه همین است. حتی در تصمیم گیری این‌که چه اتوبوسی را در چه ساعتی سوار شوم هم یک عقب —اه‌ه‌ه‌ه این «ق» پیدا نمی‌شد روی کیبورد تا بنویسم عقب— عقب مانده هستم و نمی‌توانم تصمیم بگیرم. شما که دکتر هستید. درس خوانده‌اید. با شخصیت هستید، مسافرت خارجتان به راه است، مهمانی های خفن می روید. غذاهای خوب می‌خوارید بگوید علت اش چیست؟ حالا که تا این‌جا آمده ام بگذارید یک چیز دیگر هم بگویم. تازگی ها به خودم می‌آیم می‌بینم که دارم دندان هامی را محکم بهم فشار می‌دهم. و این خیلی ترسناک است. آخر من خیلی جان دوست هستم. باید کمی ریلکس کنم به نظر خودم. یکم به کیرم بگیرم همه چیز را. خیلی دارم اذیت می‌شوم. می‌ترسم آخر سر پوست‌ام خراب شود.
الان داشتم فیلم ‌می‌دیدم —وای راستی، دیگر نمی‌توانم حتی یک فیلم ببینم. وسط اش حوصله ام سر می‌رود. فکر می‌کنم به این خاطر است که مدتی است بیشتر از فیلم، سریال می‌بینم. دیگر فکر می‌کنم فیلم کیرِ سریال هم نیست. اما اگر درست به این قضیه فکر شود انسان می‌بیند که سریال کیرِ فیلم هم نیست. اما می‌دانید چیست؟ هیچ کدام این کیرِ فلانی بودن ها کیرِ من هم نیستند—. یکهو وسط اش شاش ام گرفت. رفتم بشاشم که سوال عدسیِ چشم و لامپ کم مصرف برایم پیش آمد. گفتم بی‌آیم از شما بپرسم. 
شب بخیر. البته من فعلاً بیدارم. قرار است فیلم ام را ببینم. فیلمِ کیری ام را ببینم. اه، این را می‌خواستم داخلِ این خط ها بنویسم این ها ---> — و — ولی یادم رفت. به تخمم.

۱۳۹۳/۳/۲۵ ه‍.ش.

شام هم که نداریم

پدرم ميگويد كه ديگر با من حرف نمی‌زند. می‌گويد كه من غيرقابل حرف زدن با شده‌ام. می‌گويد (اَه، آقا من این ها را قبلاً با موبایل نوشته بودم —که البته ممکنه تو متن بهش اشاره کنم، چون یادم نیست— بعد الان می‌خوام ادیت کنم و این نیم فاصله میم فاصله بذارم و ادیت پدیت کنم. اما کون لقش. واسه هالیوود که نمی‌نویسم.) می‌گوید كه مانند سگ ميمانم و جاى سگ در اين خانه نيست. مادرم هم همين را ميگويد. خواهر هايم هم همينطور. همسايه ى كنارى مان هم ديشب زنگ در خانه مان را زد و گفت كه ديگر نميشود با تو حرف زد. حتى امروز وقتى رفته بودم نوشابه بخرم صندوق داره گفت كه ديگر نميشود با تو حرف زد. و نفر های پشت سرى هم تائيد كردند و گفتند كه خيلى لجن هستى و در ادامه گفتند كه چه پيرهن قشنگى تن ات است. من هم تشكر كردم و رفتم. ديشب با پدرم كمى بگو مگو كردم. او برايم آرزوى روز خوبى را كرد و من هم با عصبانيت تشكر كردم و او ناراحت شد و گفت كه ديگر باهايش حرف نزنم. من ولى نميدانم واقعاً چرا اين كار را كردم. آدمِ لاشى اى شده ام. اما ازش معذرت خواهى كردم. او گفت كه شب بخير و بهتر است در را ببندم. من هم در را بستم و ناراحت به بسترِ خواب رفتم. آخر فردايش قرار بود به بِرِمن بروم براى كنسرت آركتيك مانكيز. و الآن هم كه اين ها را مينويسم در قطار هستم و دارم آلبوم جديد كزبين رو گوش ميدهم. دوست دختر ام هم سرش را گذاشته روى شانه هاى من تا بخوابد. اما دارد ميبيند كه چى مينويسم. ميگويد كه كول است و او هم دوست دارد فارسى ياد بگيرد. اما من برايش از بدى هاى ايران و ايرانى ميگويم. اینکه ما چه انسان های آشغالی هستیم و اينكه زبان فارسى هيچ وقت به درد اش نخواهد خورد. و او ميگويد كه اشتباه ميكنم و اين يك قابليت خيلى شاخ است. من به او ولى ميگويم شاخ چشمانش است. او ميخندد و ديگر هيچ چيز نميگويد. ميخوابد. من ولى نميخوابم. نميتوانم بخوابم. قطار كه جاى خواب نيست. جاى وبلاگ نوشتن در وبلاگى است كه دو روز پيشش به خواننده هايت گفته اى كه ديگر هرگز درِش چيزى نمينويسى. اما من مينويسم.
امروز صبح بعد از اينكه از خواب بيدار شدم به پدرم اسمس دادم و معذرت خواهى كردم. زيرا كه اسمس هميشه جواب ميدهد. گفت كه خوش بگذرد و برايم اسمايلى يك صورتى را فرستاد كه از لبانش دارد قلب مى آيد. قلب خوب است. من هم براى آدم ها قلب ميفرستم. قلبِ سبز با بنفش ميفرستم. زيرا سبز و بنفس بهم مى آيند. به من هم مى آيند. و من هم دوست دارم چیز ها بِهَم بی‌آیند.

الآن ديگر چهارشنبه است و كنسرت جمعه ى هفته ى پيش بود. ميبينيد كه چه زود همه چيز تمام ميشود. تنها چيزى كه زود تمام نميشود بدبختى است و دستمال توالتى كه در اتاق خوابتان ازش استفاده ميكنيد. 
شب ها وقتى باران مى آيد صداى ماشين هايى كه از خيابان رد ميشوند بيشتر ميشود. ببخشيد، بگذاريد جمله را از اول بگويم:
شب ها وقتى باران مى آيد صداى ماشين هاى كسكشى كه از خيابان رد ميشوند بيشتر از قبل ميشود. صداى لاستيكِ بى پدر مادرى اى كه روى آسفالت كشيده ميشود. امشب باران —و نه با سينه، هار هار هار— آمده. و من هم منتظر هستم كوچك ترين صدا يا نورى بى آيد تا خوابم نَبَرَوَد.
دلم ميخواهد سيگار بكشم. تازگى ها سيگار كشيدن را شروع كرده ام. سيگار يك وسيله اى است كه اصلاً با كاركتر من جور در نمى آيد. و براى همه، حتى خودم سیگار کشیدن‌ام چيز عجيبى است. در خيابان هم از عابرين پياده وقتى دارم سيگار ميكشم خجالت ميكشم و هميشه سعى ميكنم وقت هايى كه از كوچه هاى خلوت عبور ميكنم سريع يك دانه سيگار روشن كنم. بخاطر اين عجيبى به كسى هم نگفته ام. جز دو تا از دوست هايم و يكى از دوست دختر هايم.
تصميم دارم عوض شوم. لاشى بشوم. لاشى شدن هدفى است كه ميخواهم به آن برسم. با اين كاركترى كه دارم —يك پسر سوسولِ شاشوی دماغو— ديگر حال نميكنم، بدم مى آيد. براى همين غير از سيگار، يواشكى زنجير هم مى اندازم گردنم تا همه بفهمند كه من شاخ هستم و ترسو و بزدل نيستم. آخر زنجير انداختن این معنی را می‌دهد.
ميخواهم اگر بشود بدن سازى هم بروم. و كلاً خودم را عوض كنم. زيرا كه تا الان جواب داده است. دوشبگ بشوم. اين هدف من است. حالا بگذاريد الان بخوابم. شايد بعداً اگر اين ها خوب بودند پستشان كنم. با دی اچ ال، هار هار هار.


نميدانم راجع به اينكه دوباره دارم مينويسم برايتان چيزى نوشته ام يا نه، يعنى منظورم تا به اين لحظه است. زيرا كه از اين لحظه به بعد چيزى كه ميخواهم بگويم اين است كه اصلاً خداحافظى كونِ كى است؟ خداحافظى چه معنايى دارد؟ اصلاً من از شما بدم مى آيد. يكهو بى آيم بگويم كه خداحافظ و نگه دار شما باشد؟ خدا سهراب سپهرىِ شما هم نباشد. شاعر كيرى پيرى چه داريم؟ خدا اونِ شما هم نباشد. خدا كامران هومن تان هم نباشد. البته کامران هومن خواننده هستند و آن دختر کوره شاعرشان است. اصلاً خداحافظى و من ديگر نمينويسم چه عنى است ديگر؟ دوست دارم برايتان خالى ببندم كه من براى شوخى پست قبلى را نوشتم و براى هميشه خداحافظي كردم. اما متاسفانه شما خيلى گرگ هستيد و همه چيز را ميفهميد. كيرِتان اما. جو گرفته بود من را و فكر ميكردم كه هستم. كه الآن فهميدم هِچكه نيستم.

دو تا از درس هايم را افتاده ام. با استاده —استاد مادرجنده هه— چانه زدم، ببخشيد كه گفتم مادرجنده، چانه زدم براى نمره، و او گفت كه نميتواند كارى كند. گفت كه بايد قبلاً به فكر مى افتادى، و بعد آخر جمله اش اسمم را هم گفت، ميخواستم همانجا عق بزنم روى لباس هايش –لباس هاى كيرى اش— اما عق ام نمى آمد، براى همين تنها كارى كه توانستم بكنم آن بود كه وسط حرف هايش پاشدم رفتم، و حس كردم كه خيلى كار شاخى كرده ام و بابا ايول به اين خايه، اما اين چنين نيست، او كير اش هم نيست. اين من هستم كه كير ام است. نميدانم، زندگى ام يكجورايى ريده شده است تويش.

دیگر فعلاً چیز خاصی برای گفتن ندارم. دارم کچل می‌شوم. و کف کله‌ام نمایان شده است. رفته‌ام دکتر، دکتر هیچی نمی دانست. دکتر ها کلاً هیچی نمی‌دانند. دکتر ها بهتر است بی‌آیند کیر من را بخورند. اما عوض اش تمام انسان های دور و ورم همه چیز در مورد پوست، مو و مخصوصاً کچلی می‌دانند و بهم روش های مختلفی را پیشنهاد می‌کنند تا من از کچلی نجات پیدا کنم. زیرا که خودشان هم یک مدت داشتند کچل می‌شدند و از این شامپوهه زده‌اند و مانندِ آبِ روی آتش کار کرده برایشان. بعضی های دیگه شان وقتی که بفهمند که شما دارید یک کار هایی می‌کنید برای مقابله با کچلی سریعاً می‌پرند وسط و می‌گویند که آن ها هم قدیم ها که داشتند کچل می‌شدند همین کار را کرده‌اند و بدتر شده است. فقط کافی است که بدانند شما از فلان شامپو استفاده می‌کنید و از آن یکی شامپوهه استفاده نمی‌کنید تا بگویند که این ها که استفاده می‌کنید به درد نمی‌خوردن و آنها که خودشان استفاده می‌کنند کسّ خوار شامپو است و اصلاً آن کمپانی مخصوص کچل ها است و تخصصشان —که البته می‌شود همان مخصوصِ فلان چیز— کچلی است. اما مادرم نظر متفاوتی دارد. می‌گوید که تمام این چیز ها کلک پول است و اگر آدم بخواهد کچل شود نمی‌توان هیچ گونه جلویش را گرفت. در ادامه صدایش را غمگین می‌کند و می‌گوید که خدا همیشه به حرف بنده هایش گوش می‌کند. می‌گوید که وقتی بچه بودی —یعنی من— دوست داشتی کچل بشوی. می‌گوید برای همین است که دارم کچل می‌شوم. در خیلی ادامه صدایش را حتی غمگین تر می‌کند و برای اثبات جمله ی «خدا همیشه به حرف بنده هایش گوی می‌کند» یک مثال دیگر می‌زند. می گوید که او هم همیشه دلش می‌خواسته که برود یک جایی که دست هیچ کس بهش نرسد. می‌گوید، حالا ببین کجایم، این‌جا. دست هیچکس بهم نمی‌رسد. من هم از آشپزخانه پارچ آب را بر می‌دارم و برای خودم یک لیوان آب خنک می‌ریزم. آب خوردن خوب است. انسان باید زیاد آب بخورد. تا پوستش شفاش شود. البته این‌ها را کسی نگفته و کسی هم ثابت نکرده است. از خودم دارم می‌گوید. اما می‌خورد که حرفایم راست باشد. یعنی خودم که اعتقاد دارم. آب خیلی خوب است، هرچه فکر اش را می‌کنم. اما کوکاکولا از آب هم بهتر است.

دوست دارید از ایران در جام جهانی حمایت کنم؟ بفرمائید. این هم حمایت.
همین که اسمشون رو آوردم براشون تبلیغه =)))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))