۱۳۹۳/۵/۱ ه‍.ش.

سفرنامه که نشد، هیچی نشد، کیر منم نشد

امروز روز چهارم تعطيلات، يعنى در حقيقت روز چهارم مسافرت ما است. و به نظر من ديگر بس است. حوصله ندارم ديگر. مسافرت جداً سه روز اش كافى است. با خانواده آمده ايم تا تعطيلات كنيم –بله تعطيلات را مى كنند– و كمى استراحت و دعوا كنيم. نيم ساعت ديگر وقت نهار است و من از همين الآن غصه ام شده است زيرا كه غذاهايشان بوى زُخم ميدهد و من جدا از اينكه بچه ننه و سوسول هستم، از بوى زُخم هم بدم مى آيد –مانند بقيه انسان هاى نرمال ديگر–. به اضافه اينكه كوكا كولا هايشان –يعنى آنچه به اسم كوكا كولا به دست ما ميدهند– كوچك ترين شباهتى با كوكاكولا ندارد، فقط رنگ اش؛ كه كير من هم اگر بخواهد يك روزى نوشابه درست كند كمترين چيزى كه ميتواند درست از آب در بى آورد همين رنگ اش است كه سياه است.
روز اول يعنى چند شنبه بود؟ سه شنبه، ما از خانه مان با قطار به هانوفر رفتيم تا از آنجا به جزيره ى كُس كه يكى از جزاير يونان است پرواز كنيم. اسم اينجايى كه هستيم كُس است. اما هيچ كس از اعضاى خانواده اسم كُس را به زبان نمى آورد. زيرا كه كُس زشت است. اعضاى بدن انسان ها زشت هستند و انسان نبايد اين زشتى ها را به زبان بى آورد. فقط گُه را مى شود به زبان آورد كه آن هم عضوى از انسان نيست، بلكه وجودى از اوست. هيچ كس اسم كس را به زبان نمى آورد. همه ميگويند «اينجا» يا ديگر فوقِ فوق اش ميگويند «كُ»  و من نميدانيم اين «كُ» را چه كسى و از كجايش در آورده، اما خب به هر حال چند نفرى دنباله اش را گرفته اند و آن ها هم ميگويند «كُ». حتى خود من –منى كه خيلى این‌کاره، روشن‌فکر، محقق، مترجم و خیاط هستم– هم سعى می‌كنم جمله هايم را هنگام صحبت كردن طورى ببندم كه نخواهد تويش بگويم كُس. روز اول وارد هتل –كه در حقيقت يك شهرك است– شديم و سعى كرديم با رسپشن هتل ارتباط برقرار كنيم. اما كوچك ترين كلمه اى از حرفايش را نمی‌فهميديم، يعنى حتى وقتى اينگليسى حرف ميزد —آقا من با موبایل خیلی سخت‌ ام است که بخواهم نیم فاصله بگذارم، حالا شما یک این یک دانه پست را بدونِ نیم فاصله بخوانید، نمی‌ میرید که—. نه اينكه ما زبانمان بد باشد –زيرا كه خيلى خوب است–، لهجه ى يارو به شدت تخمى بود، و من فقط ميگفتم آها آها، اوكى اوكى، تنك يو، يس يس، بعد كليد اتاق را داد و ما را با ماشين بردند به اتاقمان، به پدرم گفتم كه بهتر است به اين يارو كه چمدان ها را مى آورد كمى انعام بدهيم. يارو خيلى بگو بخند و كثيف بود. كثيف ها معمولاً بگو بخند هستند. مادرم گفت كه لازم نكرده انعام بدهيم. ولى انعام داديم، زيرا كه درست اش هم همين است. اما خب مثلاً من هيچ وقت به آرايشگر ام انعام نميدهم. زيرا كه همينجورى اش هم گران ميگيرد و من واقعاً نميدانم چرا نمى روم يك سلمانى جديد. آرايشگرم يك تُرك كچلِ گِى است كه لباس هايش را همه از بازار هاى تقلبى فروشى تركيه ميخرد و به عبارتى اُزگل است. يعنى نه بخاطر لباس هاى تقلبى اش —البته به آن خاطر هم است—. بلكه بخاطر طيف رنگى كه در انتخاب لباس هايش ميكند. بخاطر كچلى مو هايم از آرايشگرم كه اسمش احسان است پرسيدم كه به نظرش چكار كنم؟ گفت كه هيچ كار، گفت بهتر است پول هايم را جمع كنم و عمل كنم. ليزر ميزر. بعد كه اين حرف را زد، دقت كردم ديدم خودش هم انگار عمل كرده است و موهاى كم و پراكنده اى روى سرش در آورده. —آقا من این چیز هایی که این‌جا می‌نویسم را خیلی وقت پیش ها در توییتر ام گفته‌ام و همش احساس می‌کنم مانندِ این مادربزرگ هایی شده ام که یک داستان را شصت بار تعریف می‌کنند. دیگر جداً باید در این وبلاگ را تخته کنم.
روز اول براى شام و همينطور براى اولين بار به رستوران هتل رفتيم تا شام كوفت كنيم. البته آن موقع نميدانستيم كه قرار است كوفت كنيم. فكر ميكرديم قرار است ميل كنيم –نگو بايد پُست ميكرديم هرررر هررر هرررر–. رستوران سلف سرويس بود، براى همين اول اش مانند پلنگ پريدم يك بشقاب ورداشتم. بعد فهميدم كه بشقاب ها خيس هستند و بد تر از آن بوى زُخم ميدهند. براى همين بشقاب را گذاشتم سر جايش و دونه دونه بشقاب ها را با دماغم بو كردم –مگر ميشود با جاى ديگرى هم بو كرد؟– تا يك دانه خوبش را «سَوا» كنم.

حواستان باشد تا كجا خوانديد. من اين وسط يك چيزى بگويم، بعد بر ميگرديم دوباره به همانجا، حالا اگر امشب نشد در شب های دیگر حتماً می‌شود. اگر هم نشد خیلی ناراحت نشوید. چون چیزی را از دست نمی‌دهید. زیرا تویش داستان های سکسی و افتخار برای ایران و ایرانی و جام جهانی و ضد جمهوری اسلامی نیست، آخر آنطور که من دستگیر ام شده است شما فقط به این مسائل علاقه دارید، یعنی بیشتر همان سکس مکس و این ها، کس و کون و این‌ها.
کسکش ها یکی چند وقت پیش ها سرچ کرده بود «سکس با زنِ صابکار» و گوگل وبلاگ من را پیشنهاد کرده بود. یعنی می‌خواهم بگویم شما هم لنگه‌ی همین دسته از آدم ها ایید، یک مشت حشری پشری. به جان خودم راست می‌گویم، هیچ فرقی نمی‌کنید.

من يك سرى دوست دارم، دوست كه چه عرض كنم. يك سرى آدم مى شناسم كه.  —اين هايى كه الان دارم مى نويسم يكهو الآن وقتى داشتم وبلاگ وقايع روزانه يك دانشمند را ميخواندم به ذهنم آمد. نوشته بود كه گذشته به تخم اش هم نيست و دوست و آشنا هاى گذشته تخم اش نيست. ما تخم اش نیستیم، شما تخم اش نیستید. و کلاً تخم اش نیست. و تخمِ ما تخم اش هم نیست و تخمِ او تخم ما هم نیست، نیست تخم ما او هم تخم اش. تخم هم اش تخم ما او. حالا  شايد نه با اين ادبيات ولى به هر حال. آها اين هم نوشته بود كه دوست ها و آدم ها و محل ها محو ميشوند برايش و اين ها. بعد يكهو ديدم من هم اين هستم. به جان خودم. من خيلى خوشم نمى آيد كه هى ايران و خارج كنم. اينجا و آنجا بنويسم. مقایسه کنم. و زر زر کنم کلاً و دلم هم نه تنها براى ايران و آدم هاى تويش و دوست ها و فاميل ها و خيابان ها و مكان ها  تنگ نشده. بلكه خيلى هم خوشحال هستم كه از آن همه چيز دور شدم و اميدوارم ديگر هيچ وقت به گذشته برنگردم. اوه اوه، البته غير از آن يكى دو فاميل و دوستى كه وبلاگم را ميخوانند –نه دروغ ميگويم، دلم براى شما هم تنگ نشده– حالا چيزى كه ميخواستم بگويم اين است. چه ميخواستم بگويم اصلاً، يادم رفت. يك دخترى دارد در صندلى كنار من بالا مى آورد و اشك مى ريزد. پاشم بزنم توى صورت اش ها.
چيزى كه ميخواستم بگويم اين است كه من هم به گذشته نگاه نمى كنم و كيرم هم نيست که چی گذشته. اما خب انسان هاى ديگر اينطور نيستند و توقع دارند شما حتماً كيرتان باشد و هى حال و احوال كنيد و خاطراتتان را باهاش مرور كنيد. آقا من الان نمی‌توانم چیزی بنویسم، شرمنده، تمركز ممركز ندارم. انشالا در پست بعدى درست حسابى به همه ى مسائل مى پردازيم. همه چيز، همه چيز را مى نويسم.

چه پست تخمی‌ای شد =))))))))) چیکار دارم می‌کنم من اصلا =)) فدا سرتون بابا