۱۳۹۱/۱/۲۴

نهار نخوردیم اصلا

پسرخاله‌ام رفت. الآن در هواپیما نشسته و دارد با خودش می‌گوید چه خوش گذشت. شاید هم بگوید چه بد گذشت. راستش به تخمم هم نیست که چگونه برایش گذشت٬‌ فقط می‌دانم به من بد گذشت و همش به دو هفته تعطیلی‌ام فکر می‌کنم که فقط سه روزش باقی مانده. امروز صبح زود پاشدیم. من٬ پدرم٬ مادرم و پسرخاله. به علت نبود ماشین با اتوبوس رفتیم. من نمی‌خواستم باهاشان بروم. من می‌خواستم بخوابم. می‌خواستم در اتاقم زیر پتو باشم. آن‌قدر بخوابم تا آفتاب از لای پرده های اتاقم بی‌آید تو و من رویم را کنم آن‌ور. همان وری که دیوار است و نور نمی‌تابد. ولی چون زشت است که نرویم و یک وقت خاله‌ام می‌گوید چقدر عن هست و با تمام وجود از من بدش بی‌آيد مجبور هستم بروم. از نظر من همان پدرم بس است که برود. اصلا به پدرم چه. پسرِ خواهرِ مادرم است. خودش برود. به هر حال همه با هم رفتیم. در فرودگاه چشمم به غرفه‌ی ایران اِیر افتاد که انداخته بودنش آن گوشه‌ی سالن کنار توالت. به مادرم گفتم که نگاه کن غرفه‌ی ایران ایر کجاست و پدرم روی پله برقی طوری که مادرم نبیند اشاره کرد که یعنی نگو. بی‌خیال. پسرخاله را بدرقه کردیم. با پسرخاله‌ام خداحافظی کردم. بهش گفتم باز هم بیاید. گفتم ببخشد که بد گذشت. چرا این‌ها را گفتم؟ زیرا می‌خواستم مادرم با من قهر نکند؟ زیرا می‌خواستم خدا ببیند که من چه مهربان هستم؟ زیرا پسرخاله‌ام را دوست دارم؟ به محض این‌که پسرخاله‌ام رفت آن‌ور. (همان وری که مسافر ها هستند و ما آدم های بی پول را راه نمی‌دهند.) با مادر و پدرم خداحافظی کردم. مادر و پدرم می‌خواستند بمانند تا هواپیما پرواز کند. آمدم سوار قطار شدم. بعدش هم اتوبوس. رفتم کتاب‌خانه. ساعت کاری کتاب‌خانه نبود. کتاب‌خانه بسته بود. آمدم دوباره در ایستگاه اتوبوس. آن دختری که همیشه می‌بینم را دیدم. دلم می‌خواهد بروم و سلام کنم بهش. بروم و دعوت‌اش کنم به یک قهوه‌ای چیزی. ولی هم من از قهوه بدم می‌آید و هم آن‌قدر بی عرضه هستم که وقتی چشم در چشم می‌شویم رویم را می‌کنم آن‌ور و مثلا حواسم نیست. تا کی می‌خواهم گه و تنها بمانم؟ آیا گه ها تنها هستند؟ آیا چی تنها است؟ با ما تماس بگیرید.
آمدم خانه. کامپیوترم را روشن کردم. مادرم این‌ها نیم ساعت بعد رسیدند. مادرم گفت که امروز نهار تخم مرغ داریم. این را طوری گفت که یعنی دوران خوشی تمام شد. گفت که در یخچال هیچ چیز نداریم. گفت که این چند روز خیلی خرجمان زیاد شده و باید صرفه جویی کنیم. صرفه جویی های مادرم مارا بگا می‌دهد. من تخم مرغ دوست ندارم. بدم می‌آید. و می‌خواهم نهار سالاد بخورم اگر داشته باشیم. مادرم حتما باید در ماه یک مقدار مشخص پول پس انداز کند. و حاضر نیست پس انداز را کم کند تا بتوانیم زندگی راحتی داشته باشیم. زندگی دوباره بد شد. خوب نبود که بد شود. زندگی همش از سخت و بد به بد و سخت تبدیل می‌شود. برای هرکس یک جوری. مثلا برای منِ‌ بچه سوسول این‌گونه. برای یکی دیگر آن‌گونه. یک چیزها را دوباره به دست آوردم و یک چیزها را از دست دادم.
به دوستم در فیسبوک مسج دادم. گفتم بی‌آید برویم چیزی بخوریم. سریع جواب داد که نمی‌تواند. تمام روز را کار می‌کند. در یک نانوایی. گفت ولی فردا کار نمی‌کند. گفت که فردا برویم. گفتم باشد. من هم دوباره می‌خواهم کار بکنم. آخر هفته ها که درس و مشق ندارم. بروم در بارِ شوهر عمه‌ام کار کنم. ظرفی چیزی بشورم (بشویم؟ خیر خیر). پول می‌خواهم. نمی‌دانم چرا کسی نمی‌آید یک پولی به من بدهد و بجایش ماچ بگیرد. یعنی واقعا از این هفت میلیارد آدم که روی کره‌ی زمین هست کسی نمی‌خواهد من بوسش کنم؟ بروم بمیرم؟ بروم بمیرم و جمعیت کره زمین بشود شش میلیارد و نهصد و نود و نه میلیون و نهصد و نود و نه هزار و نهصد و نود و نه؟ هار هار هار؟ با مزه؟
الآن از موقع‌ای که این را نوشتم دو ساعت گذشته است. پسرخاله‌ام رسیده خانه‌شان. مادرم دارد با خاله‌ام حرف می‌زند. دارد می‌گوید که کم بود٬ خداوکیلی بی‌آید دو ماه بماند پیش ما. خودت هم پاشو بیا.

۱۳۹۱/۱/۱۶

صبح‌ها شیرکاکائو نمی‌خورم. بجایش نهار می‌خورم.

پسرخاله‌ام این‌جاست. پسرخاله‌ها موجوداتی هستند که این‌جا هستند. اگر این‌جا نباشند شما نمی‌گویید این‌جا هستند. مهم‌ترین اتفاق این روز های من پسرخاله‌ام است که برای دو هفته به پیش ما آمده. پسرخاله‌ام بیشتر با پدرم جور شده است. شاید بهتر بود بجای من٬ پسرخاله‌ام پسر پدرم بود. زیرا می‌توانستند تمام روز را راجع به فوتبال حرف بزنند و این بهتر از غر زدن های من است. من سر نهار یا شام که خانواده‌ام را می‌بینم غر می‌زنم. به چیزهای کوچک. دوست دارم غر زدن را. این‌ روزها سر میز نهار لبخند می‌زنم و بجای آن‌که غر بزنم می‌گویم  نوشابه را بدهید. زیرا زشت است جلوی مهمان غر بزنم. مادرم به من چشم غره می‌رود. می‌گوید که چرا من چیزی به پسرخاله‌ام تعارف نمی‌کنم. می‌گوید که همانند گوسفند می‌مانم. او از من می‌خواهد در وقت نهار تمام چیز های روی میز را به پسرخاله‌ام تعارف کنم. خودش این‌کار را می‌کند. ولی از من هم توقع دارد. من می‌گویم که تعارف نمی‌کنم زیرا بدم می‌آید. زیرا من انسان متمدنی هستم و تعارف نمی‌کنم. من خیلی با شخصیت هستم و خیلی کارم درست است. امروز پدرم با پسرخاله‌ام رفتنتد به باشگاهِ شرطبندی. باشگاهِ شرطبندی؟ نمی‌دانم اسمش چی است. رفتند و فوتبال ها را پیش‌بینی کردند تا پول در بی‌آورند. امشب نشستند فوتبال دیدند. و من وقت آوردم تا بی‌آیم توی اتاقم و پای کامپیوتر قوز کنم. آن‌ها آن‌ور خوش‌حال هستند و من این‌ور خوش‌حال. شرطبندی را بردند و مانده است دو عدد بازی دیگر تا بتوانند پولدار شوند. چیپس ها را هم وقتی من توی اتاقم بودم خوردند. و من در موقعی که داشتند چیپس می‌خوردند جلوی تلویزیون داشتم تی‌شرتم را می‌جوییدم. یقه‌ی تی‌شرتم را می‌جوم. خیس می‌شود و بعد مور مور می‌شوم و تی‌شرتم را عوض می‌کنم. امروز پسرخاله‌ام را ورداشتم بردم‌اش مرکز شهر. در قطار و اتوبوس یواشکی به طوری که نفهمد داشتم آهنگ گوش می‌کردم. رفتیم و برایش شیرقهوه خریدم. و نشستیم خوردیم. نوشیدیم. او می‌گوید که می‌خواهد برود آمریکا. می‌گوید که آن‌جا برایش ریده‌اند. می‌گوید که حوصله‌ی خواهرش را ندارد. و ایرلند جای زندگی نیست. من قهوه دوست ندارم. و گلو درد هم دارم. سر درد هم دارم. این‌ها که می‌گویم دارم٬ آن‌موقع که داشتیم قهوه می‌خوردیم هم داشتم. قهوه داشت حالم را بهم می‌زد. و اصلا چرا خریده بودم؟ فکر می‌کردم سرماخوردگی را خوب می‌کند؟ نمی‌دانم. گرمم شده بود و هر قلپ قهوه حالم را بدتر می‌کرد. پسرخاله‌ام توضیح می‌داد که کمپانی های بازی سازی در آمریکا چگونه پول در می‌آورند. می‌گفت که باید آن‌جا کار گیر بی‌آورد. میزهای اطراف هیچ‌کدام دو مرد نبودند سر یک میز. این را یواشکی به طوری که پسرخاله‌ام نفهمد که حرفایش برایم اهمیت ندارد فهمیدم. 
تعطیلات تخمی‌تر از آن‌چه تصور می‌کردم پیش می‌رود. حتی هوا هم بد است. ریده است. امروز داشتم به هوا فحش می‌دادم. کل آسمان سفید است. باران می‌بارد و هوا خیلی روشن است. در اتبوس چشم‌هایم را تنگ می‌کنم و این باعث می‌شود خوابم بگیرد. امروز برای آن چیپس نقشه کشیده بودم. همان چیپسی که پدر و پسرخاله‌ام خوردند. می‌خواستم تا بروم پیششان و چیپش بخورم. ولی نشد. و من فقط رفتم پیششان نشستم. خالی. شب‌ها زود شب بخیر می‌گویم و می‌آیم با موبایلم در اینترنت. می‌دانید که اینترنت جایی است که می‌روند تویش. صبح‌ها خسته از خواب بیدار می‌شوم. پسرخاله‌ام شب‌ها روی زمین می‌خوابد و من روی تخت. این‌را یک بار بهش تعارف کردم. مادرم هم خیلی تعارف کرد. ولی او قبول نکرد. از این بابت راضی نیستم. زیرا وقتی تابستان مهمان آن‌ها بودیم من روی تخت‌اش می‌خوابیدم و او روی زمین. 
تعطیلات تمام شود بر می‌گردم به روزمرگی خودم. در اتبوس آهنگ گوش می‌کنم. کتاب‌خانه می‌روم و هر از گاهی جق می‌زنم.
تعطیلات تمام شود می‌توانم دوباره عاشق شوم. عاشق دخترهایی که از دور می‌بینمشان.

۱۳۹۱/۱/۱۲

آناناس ها در یخچال می‌رقصند ولی جلوی مهمان ها تکان نمی‌خورند

امروز اولین روز تعطیلی من است. روزهای تعطیل فرقش با روزهای غیر تعطیل این است که مجبور نیستی روزها زود از خواب بیدار شوی. ولی این دلیل نمی‌شود که روزهای تعطیل بهتر از روزهای غیر تعطیل باشد. در روزهای غیر تعطیل زندگی جریان دارد. ولی در روزهای تعطیل شاش جریان دارد؟ خیر٬ در آن هم زندگی جریان دارد. ولی آن‌که باید بفهمد خودش می‌فهمد. راستش زر می‌زنم کس‌شر را کسی نمی‌فهمد و من داشتم کس‌شر می‌گفتم. ببخشید. فردا قرار است پسرخاله‌ام از ایرلند بی‌آید. هدف و برنامه‌ ریزی او احتمالا ریدن در تعطیلات من است. او احتمالا با خود گفته بگذار بروم پیش این‌ها و برینم به تعطیلی پسرشان. این تنها دلیل قانع کننده‌ای است که من برای خودم تصور می‌کنم. یعنی این تصوراش راحت‌تر از آن است که با خود فکر کنم که او با خود فکر کرده که بگذار بروم پیش خاله‌ام تا از تنهایی در بی‌آید و فامیل هایم را ببینم. راستش هرچه فکر می‌کنم واقعا دلیلی ندارد که او بی‌آید این‌جا. بهتر است او هم از تعطیلاتاش لذت ببرد و بگذارد ما هم از خودمان لذت ببریم. او که بی‌آيد من ‌می‌خواهم غر بزنم به مادرم. بگویم که چرا او این‌جاست. مادرم به همراهی پدرم امروز رفته‌اند خرید کرده‌اند. اگر حال یخچالمان را بپرسید باید بگویم که پر است. مثل این تبلیغ ها تویش آناناس هم هست. و مهمان ها همه عاشق آناناس هستند احتمالا و خیلی خوب است که آناناس در جمع میوه ها باشد و خورده نشود. آناناس ها از نظر من مثل دراور می‌مانند. از این کمد شیشه‌ای ها که می‌گذارند در خانه و تویش گیلاس مشروب و لیوان های قشنگ می‌گذارند و سال تا سال از ظروف داخل آن استفاده نمی‌کنند. آناناس و دراور شیشه‌ای جزو تزئینات حساب می‌شوند. (دیکته‌ی تزئین را بلد نبودم و در گوگل سرچ کردم طذئین و او گفت شویین رسولت «تزئین»؟ و تزئین را پررنگ و کج نوشت تا یاد بگیرم. آن را کلیک کردم و حاصل جست و جو از این سفره آرایی کیری ها آمد که حالم ازشان بهم می‌خورد. این سفره آرایی ها که با اکلیل برق برق می‌زنند و توری توری هستند و هندانه‌اش طرح دارد و روی کشک بادمجان را با کشک طرح داده‌اند و احتمالا مهمان ها هم با آرایش اکلیلی برق برق می‌زنند و افه چسه می‌آیند و می‌گویند آخ آخ فلانی جان شما چه لاغر شدی سوئد خوش گذشت؟) آناناس را می‌گفتم. آناناس از همان بچگی برای من سنبل پولداری و سرمایه داری بوده است. ما آناناس نمی‌خوردیم. آناناس گران بود. بجایش سیب می‌خوردیم. مادرم سیب را پوست می‌کند طوری که تمام پوست را یک تکه با چاقو جدا می‌کرد و ما خوش‌حال می‌شدیم و یادمان می‌رفت که بجای آناناس داریم سیب می‌خوریم. البته سیب میوه‌ی بهشتی است. این را می‌دانستید؟ این را هم می‌دانستید بقیه‌ی میوه ها عن هستند؟ این‌ها در قرآن آمده است. آن‌جا که گفته الف لام میم یعنی بقیه‌ی میوه‌ها عن هستند. یخچالمان الان تویش آناناس است. کالباس است. آب پرتغال است. سس است. آب سیب است. ماست است. موز است. سوسیس است و چیز های دیگر. تازه در کمدمان هم چیپس٬ اسمارتیز و پاستیل است و این‌ها برای این است که پسر خاله‌ام فردا دارد می‌آید. راستش یخچالمان درد بی ماشینی را تا چند روز آرام می‌کند. پدرم دارد هم‌چنان کلاس های رانندگی‌اش را می‌رود. دنبال کار هم می‌گردد. یکی دو جا صحبت هایی شده است. یک جا برای کار در رستوران به عنوان بارمن و یک‌جا به عنوان برق‌کار و یک‌جا هم به عنوان شوینده‌ی هواپیما. کارش این ‌می‌شود که هواپیما بشورد مثلا (اوه بله بله بشوید منظورم بود).
امشب در خانه تنها هستم. قرار است برای خودم چیکن ناگت درست کنم. بعله وضعمان خیلی خوب است ما الآن. زیرا اول ماه است و حقوق تازه گرفته‌ایم. البته آخر ماه است. یعنی آخر ماه پول ماه بعد را می‌دهند. البته این‌ها به شما ربط ندارد. منظور از چیکن ناگت درست کردن این است که یک جعبه حاوی چیکن ناگت را از فریزر در می‌آورم و می‌گذارم تا یخ‌اش آب بشود. بعد که یخ‌اش آب شد می‌گذارم در فر تا بپزد. بعد که پخته شد می‌خورم و ظرف‌ها را می‌شویم. یک فیلم دانلود کرده‌ام که می‌خواهم ببینم. فیلم را دزدیده‌ام در حقیقت. راستش من دزد هستم. فیلم‌هایی که می‌بینم را می‌دزدم و اکثر موزیک‌هایی را هم که گوش می‌دهم می‌دزدم. دزدی کار بدی است. من نمی‌خواهم دزد بمانم. من می‌خواهم آدم حسابی شوم و دوست دختر داشته باشم. من می‌خواهم ماشین نداشته باشم و با این‌که آدم حسابی هستم با دوچرخه به محل کار بروم. و چه عیب است؟ می‌خواهم در خانه‌ی کوچک‌ام یک مبل دو نفره‌ی کرم رنگ بگذارم که وقتی نور آفتاب می‌افتد رویش دوست‌دخترم را بوس کنم. می‌خواهم برای خانه‌ام لیوان‌های سفید از جنس ملامین بخرم که رویش گل‌های ریزِ سبز و قرمز دارد.

۱۳۹۱/۱/۱

عن عن را خنثی می‌کند.

امروز روز اول عید است. سال نو. بهار. صبح امتحان داشتم. اتبوسم را از دست دادم. این دیگر اولین بار نیست که جایی دیر می‌رسم. وقتی رسیدم دنبال اتاق امتحان می‌گشتم. بله اسم آن اتاق٬ اتاق امتحان بود. یک اتاق داریم که تویش فقط امتحان می‌نویسیم. یاد مدرسه‌ام در ایران می‌افتم که بوفه هم نداشت. وقتی رسیدم دیگران داشتند امتحان می‌دادند. و من هم دادم. بعدش آمدم خانه. چه کردم؟ نهار خوردم. کشک بادمجان (بادنجان؟ خیر خیر). نهار را سرپا در آشپزخانه خوردم. کسی خانه نبود. غذا را روی گاز گرم کردم. زیرا حس خوبی به ماکروفر ندارم٬ حتی اگر تازه خریده باشیم‌اش. غذا را در بشقاب ریختم و آمدم بخورم دیدم خوب گرم نشده. آن موقع حوصله داشتم٬‌غذا را ریختم در قابلمه و دوباره گرم اش کردم. الآن دیگر حاضر نیستم آن کار را بکنم. نهار را که خوردم رفتم کمی سر کامپیوتر. دیدم فیسبوک پر از تبریکات سال نو است. و تبریک خودم که استاتوس کرده بودم و حس می‌کردم خیلی زیبا است و خیلی خوب است و بقیه بلد نیستند استاتوس خوب بنویسند ولی من بلد هستم. من بلد هستم؟ معلوم است که خیر. ولی آدم بعضی وقت‌ها با خودش آرزو می‌کند. از این هنرمند ها هم بدم می‌آید در فیسبوک دلم می‌خواهد عُق بزنم. به خیال خودشان خیلی خوب هستند و سالِ نوِ بقیه مبارک. می‌خواهم یک روز استاتوس کنم و فحش بدم بهشان.  بگویم ریدم تو افکار یک بعدی‌تان. راست می‌گویم٬ یک روز این کار را می‌کنم. یک بار در حالت سر بسته گفتم که یک مشت کس‌خل یک بعدی ریخته‌اند در لیست دوستانم. ولی کسی به خودش نگرفت.
این ها چیزی است که در پشت کامپیوتر اتفاق می‌افتد. بعد حاظر شدم تا بروم کتابخانه. بروم درس بخوانم. مگر در خانه نمی‌شود درس خواند؟ -نمی‌دانم. اصلا به شما چه. دوست دارم بروم کتابخانه درس بخوانم. مال شماست مگر؟ آها. چرا من نباید از شما سوال بپرسم؟ خوب است بپرسم که ماشین دارید یا نه؟
پدرم می‌خواند تا دوباره گواهی‌نامه بگیرد. سخت است. رفته است یک جا پرسیده که آیا می‌تواند امتحان آئین‌نامه را به زبان فارسی بدهد. آن‌ها هم گفته‌اند که متأسفانه به زبان فارسی نمی‌شود. ولی به زبان های دیگر می‌شود. به خیلی از زبان های دیگر می شود ولی  فارسی نمی‌شود. این را گفتم که اگر فکر می‌کنیم که زبانِ شیرین فارسی مهم است و همه جا هست. اشتباه فکر می‌کنیم. زبان فارسی به تخم کسی هم نیست. اوه بله بله فارسی نه. پارسی. خلیج پارس. اصلا جدای این‌ها اگر گواهی‌نامه‌ی پدرم مال ایران نبود لازم نبود که دوباره گواهی‌نامه بگیرد. این از تأثیرات فرهنگ غنی‌مان است. حال پدرم اصلا گواهی‌نامه را هم گرفت. می‌خواهد چه کند؟ بنشیند در خانه بشقاب بگیرد دستش و قان قان کند؟
روزهایم هیچ اتفاقی نمی‌افتد تویش. هیچی. مهم‌ترین اتفاق این روز هایم این است که ویندوز ۸ نصب کرده‌ام روی کامپیوترم. بله به همین تخمی‌ و سطحی‌ای. این را تقریبا به همه گفته‌ام. گفته ام که ویندوز جدید ریخته‌ام و حس می‌کنم که مثلا وای چقد خفن هستم. تمام قابلیت من همین است. هیچی است. تمام کارایی من هیچی است. پسر خاله‌ام دو هفته‌ی دیگر از ایرلند می‌آید خانه‌مان. تمام دو هفته تعطیلی را. قرار است بی‌آید و بریند به تعطیلی‌مان. برای خودم برنامه داشتم. دوست داشتم تمام دو هفته را هیچ کاری نکنم. بنشینم در خانه و هیچ کاری نکنم. ولی حالا باید چه کنم؟ باید به مادرم یواشکی غر بزنم که حوصله‌ی این را ندارم. طوری غر بزنم که انگار مثلا او می‌تواند کاری کند ولی نمی‌کند. و وقتی می‌گویم «این» اشاره کنم به دیوار مشترک بین اتاقم و آشپزخانه. چون در آن لحظه من و مادرم در آشپزخانه هستیم و پسر خاله‌ام در اتاق من است. فهمیدید چه می‌گویم؟. تصمیم دارم غر زدن هایم را بیشتر کنم. دوست دارم غر بزنم. از همه چیز ایراد بگیرم. پیف و پیف کنم. اه و اوه کنم. واه و واه کنم. اخم کنم. عن باشم. این‌جوری دیگر کسی از من ایراد نمی‌گیرد. کسی با من عن نمی‌شود. عن عن را خنثی می‌کند. اوه چه خوب گفتم عن عن را خنثی می‌کند. دمم گرم. 

۱۳۹۰/۱۲/۲۱

لوبیای سبز با سیب‌زمینی پخته می‌شود

امروز یک‌شنبه است. پریروز جمعه بود. جمعه‌ها روزهای خوبی هستند، مخصوصا شب هایشان. ولی من این جمعه را ریدم تویش. داشتم می‌رفتم کتاب‌خانه در راه دوستانم را دیدم که دارن از آن طرف می‌آیند. من زود تر از آن‌ها دیدمشان و سریع مسیرم را عوض کردم. زیرا نمی‌خواستم موزیک را قطع کنم و با آن ها خوش و بش کنم. آن‌ها ولی من را دیدند و دویدند دنبالم. و من دیگر نتوانستم وانمود کنم که آن‌ها را ندیدم. برگشتم و به همه‌شان دروغ گفتم. گفتم سلام، این‌جایید شما؟ چقد خوش‌حال شدم چه خبر. تازگی‌ها دارم به آدم ها به دلایل نا معلومی دروغ می‌گویم. آن‌ها گفتند که امشب چه برنامه‌ای دارم و آیا دوست دارم با آن‌ها به مهمانی بروم؟ من گفتم الان که دارم می‌روم کتاب‌خانه و بعدش آزاد هستم. ولی نگفتم حوصله‌تان را ندارم و بروید گم شوید. آن‌ها گفتند که خوب است. یک کم خرید دارند که انجام می‌دهند و بعدش می‌آیند دنبالم. و بعد من رفتم به کتاب‌خانه، عصبی بودم از خودم که چرا نگفتم که نمی‌خواهم بی‌آیم و تا کی هرکی هرچی گفت قبول کنم. تصمیم گرفتم که بعد از کتاب‌خانه با آن‌ها نروم. ولی همان لحظه که این تصمیم را گرفتم می‌دانستم که دارم زر می‌زنم. در کتاب‌خانه نشستم کنار پنجره تا درسم را بخوانم. ولی نخواندم. فقط از پنچره بیرون را نگاه می‌کردم و دوست داشتم در آن لحظه یکی را بوس کنم. داشتم به این فکر می‌کردم که الآن یکی بی‌آید و عاشق هم بشویم و تمام. ولی نمی‌شود که. انسان ها که فیلم نیستند. داستان هم نیستند. عن هم نیستند. هیچی نیستند اصلا. آن دو ساعت در کتاب‌خانه را درس نخواندم و آمدم بیرون و به مردم جوری نگاه می‌کردم که خاک بر سرتان بروید و کتاب بخوانید. من الان در کتاب‌خانه بودم. ولی نگاهم حتی به تخم کسی هم نبود. اصلا کسی نبود ببیند. دوستانم را دوباره دیدم. سه پسر و دوست دخترهایشان. اصلا چرا از من می‌خواستند تا با آن‌ها باشم؟ چرا از من بدشان نمی‌آمد؟. ظهرش موهایم را کوتاه کرده بودم. خیلی کوتاه و تقریبا کچل. رفتم تا برای امشب چند آبجو بگیرم. از من کارت شناسایی خواستند زیرا شبیه کودکان جقی‌ شده بودم. ولی کارت شناسایی‌ام را نشان دادم و حس کردم که خیلی ریده‌ام به یارو و عنش کرده‌ام و من چقد قوی هستم و او چقد ضعیف و ریدم دهنت پدرسگ. ولی او سریع من را فراموش کرده بود و داشت کار مشتری بعدی را راه می‌انداخت. ما به مهمانی رفتیم. مهمانی مهمانی چی هست که هی می‌گویم؟ یک جمع دوستانه که من حس دوستانه بهش نداشتم. آن ‌جا سعی کردم از عن بودنم بکاهم و به زیبایی و خفنی‌ام بی‌افزایم تا بهم خوش بگذرد. و خوش گذشت.
دیروز شنبه بود. پدرم داشت راجع به خطِ عنِ دوستِ خواهرم صحبت می‌کرد. ما در خانه راجع به این چیزها صحبت می‌کنیم. پدرم داشت برنامه می‌ریخت تا امروز را به مرتب کردن خانه بپردازیم. برای همین اول از وظیفه‌ی خودش شروع کرد. گفت که می‌رود توالت را تمیز کند و خطِ عنِ دوستِ خواهرم را که روی توالت مانده پاک کند. مادرم گفت که جارو می‌زند و این‌که زیرِ میزِ ناهارخوری چقد چیزی ریخته است. من هم گفتم اتاقم را مرتب می‌کنم. ولی اتاقم مرتب بود و مادرم گفت که بروم و پنجره ها را تمیز کنم. از نظر من پنجره ها تمیز بودند. و بعد از این‌که آن‌ها را تمیز کردم هیچ تغییری حس نکردم. ولی مادرم گفت آ خوب شد. دستت درد نکند. آمدم پای کامپیوتر. انگار آمدم داخل دنیای خودم. آن‌جا قرار نبود برای کسی فیلم بازی کنم و الکی به حرف مردم گوش کنم. و هرکاری دلم می‌خواست می‌کردم. سایت پورنوی مورد علاقه‌ام قیافه‌ی سایت را تغییر داده و من خیلی وقت است که یک جق درست حسابی نزده‌ام و این یکی از مشکلات این روز های من است. رفتم در سایت و خواستم با مدیر سایت مکاتبه کنم. بگویم که این چه وضعش است. بگویم خودت حاظری با این‌ وضع جق بزنی؟ ولی در سایت قسمت مکاتبه را پیدا نکردم. و بی‌خیال شدم. 
امروز یک‌شنبه است. از خواب پا شدم و رفتم در آشپزخانه و با اعضای خانواده با روی خیلی باز برخورد کردم. برایشان روز خوبی را آرزو کردم. راست می‌گویم. همین جمله را بکار بردم. انگار که داشتم یک فیلم خارجی را دوبله می‌کردم. مادرم خاک‌شیر درست کرده است. من خاک شیر خیلی دوست می‌دارم. امروز صبحانه کیک با خاک‌شیر خوردم. اعضای خانواده داشتن راجع به یک برنامه‌ی تلویزیونی صحبت می‌کردند که وای امشب دارد و داشتند مروری بر گذشته‌ی آن برنامه می‌کردند و من داشتم با دانه های خاک شیر بازی می‌کردم. و این‌که چه باحال دارند در آب حرکت می‌کنند. دانه های خاک شیر احتمالا خیلی حس آزادی می‌کنند و آیا اصلا به فکر خارج شدن از لیوان هستند؟ اصلا از لیوان خارج شوند که چه بشوند؟ 

۱۳۹۰/۱۲/۱۵

بسیاری از ما وجود دارد.بیایید با هم یک جنگ.

امروز با یکی دعوا کردم. امروز با یکی در ذهنم دعوا کردم. وایساده بودم در ایستگاه اتوبوس. یکی آمد و از من ساعت پرسید و من ساعتم را قایم کردم و او را کتک زدم و مردم برایم دست زدند. این چیزی بود که در ذهنم اتفاق افتاد، درست است به همین تخمی‌ای. ولی چیزی که در واقعیت اتفاق افتاد این بود که کسی آمد کنارم و من فکر کردم قرار است ساعت بپرسد، ولی نپرسید. بعدش سوار اتوبوس شدم و قرار بود کلاس ریاضی کنسل شود و بجایش یک سمیناری چیزی برگذار شود ولی سمینار هم برگذار نشد و بعد من آمدم خانه. روز ها برای من از بد شروع می‌شوند و می‌روند تا شب خوب می‌شوند. یعنی آن نقطه که چشمانم را روی بالش باز می‌کنم بدترین زمان روز است و کم کم خوب می‌شود تا آن لحظه که چشمانم را روی بالش می‌بیندم. (بالشت؟ نه من هرگز این کلمه را به کار نمی‌برم). شب ها کلا خوب است. همه چیز آرام می‌شود. امروز تمام روز صدای آیپادم را از نصف بیشتر نکردم زیرا سر درد داشتم ولی الان دیگر ندارم. الان بجایش شاش دارم. انسان همیشه یک  چیزی دارد. برای نهار آمدم خانه و دیدم کسی خانه نیست و مادرم کباب ماهی تابه‌ای درست کرده است. کباب ماهی‌ تابه‌ای غذایی است که هرکس به یک اسم صدایش می‌کند. و من نمی‌دانم شما به چه اسمی صدایش می‌کنید ولی کباب ماهی تابه‌ای داشتیم.
وقتی آمدم خانه کباب یخ کرده بود روی گاز و روغن‌اش سفت شده بود و قیافه‌اش زشت شده بود و من چندش‌ام می‌شد آن را گرم کنم  و بخورم. ولی آن را گرم کردم و خوردم و سیر شدم. و بعد لباس پوشیدم و رفتم کتاب‌خانه در کتاب‌خانه داشتم کتاب می‌خواندم ولی کنار دستم در توییتر داشتم چیزی می‌نوشتم. و بعدش آمدم بیرون و دادم موبایلم را که شیشه‌اش دیروز به گا رفته بود تعمیر کنند. یک ساعته آن را درست کردند و من معادل صد و شصت هزار تومان بابت‌اش پول پرداخت کردم و کونم تا آن‌جایش سوخت. بعد دوباره آمدم خانه. البته به همین راحتی هم نیست آمدن خانه. باید در ایستگاه صبر کرد. در سرما. اوتوبوس آمد. و من سوار شدم. اوتوبوس ها را ریده‌اند توش. یعنی از دیروز به بعد هر موقع بخواهی سوار اتوبوس شوی باید بلیط نشان بدهی. بلیط اتوبوس چیز گرانی است با پول بلیط اتوبوس در ایران می‌شود همان مسیر را با آژانس رفت و به راننده هم گفت که برایتان کامران و هومن بگذارد و شما گوش کنید. کامران وَ هومن را می‌شناسید؟ خواننده‌ی محبوب نسل جوانِ آریایی ها.
آمدم خانه و این‌بار مادرم و پدرم خانه بودند و سلام کردم و آمدم کامپیوترم را روشن کردم. صبح ها که از خواب پا می‌شوم برای خودم برنامه می‌ریزم. امروز برنامه ریختم که غروب که آمدم خانه بروم کنار پدر، مادر و تلویزیونمان بنشینم و حرف بزنیم. مادرم گفت که دوستِ من را در خیابان دیده است و دوست من بهش سلام نکرده و بعد من گفتم زیرا گوسفند است که سلام نکرده. با این حرف گرما را به کانون خانواده آوردم و شادی را به دل مادرم وارد کردم. زیرا اگر می‌گفتم شاید ندیده او فکر می‌کرد دارم کار او را توجیه می‌کنم و ممکن بود باهایم قهر کند و رویش را کند آن ور. آن ور گلدان است. این ور که من نشسته‌ام تلویزیون است. و اگر رویش را به گلدان می‌کرد یعنی با من قهر است. ولی او رویش به تلویزیون بود. مادرم می‌گوید دوستم دوست دختر من هست. ولی چون دوستم دوست دخترم نیست من گفتم که نیست و او می‌گوید که چرا هست و من دیگر چیزی نمی‌گویم. پدرم دارد تلویزیون نگاه می‌کند و کلماتی را که نمی‌فهمد می‌پرسد. پدرم هم چنین یک شلوار گرم کن جدید خریده. امروز داشتیم راجع به تلفنمان حرف می‌زدیم. می‌گفتیم که چرا یادمان می‌رود پیغام گیرش را روشن کنیم وقتی که خانه نیستیم. آخر می‌دانید چون خیلی ها به ما زنگ می‌زنند و ما همش مشغله و کار های مهم داریم و نیستیم که تلفن را جواب بدهیم. دروغ گفتم. مادر پدرم وقتی نیستند می‌روند کلاس زبان و اصلا هم سرمان شلوغ نیست. ما شب ها حوصلمان سر می‌رود. ما یعنی پدر و مادرم. برای همین برایشان سریال های زیبای ایرانی و پر محتوا و جذاب و خوب و با ارزش و ریدم دهن غرب می‌گذارم تا ببینند و حوصلشان سر نرود. راستش دوست داشتم آن‌ها مثلا به جای آن هجویات چیز های خوب ببینند. بعضی وقت ها از کتاب خانه برایشان فیلم می‌آورم تا با هم ببینیم. آخرش تمام که می‌شود پدرم می‌گوید آخیش حالا برو سریال را بیاور که وقت نداریم.
کامپیوترم را آپدیت کردم و دارد من را می‌گاید و هی می‌گوید من را ریست کن برای همین شمارا با بچه های توی خانه تنها می‌گذارم.

۱۳۹۰/۱۲/۱۱

سیب سیب دو ابرو

امروز اول ماه است. اول ماه ها ما حقوق می‌گیریم. یعنی پدرم حقوق می‌گیرد. پدرم برای بی‌کاری‌اش دارد حقوق می‌گیرد و زندگیِ ما دارد با پولِ مفت می‌چرخد. ما با این پول غذا می‌خریم و هر شش ماه یک بار حقوق را به اندازه‌ی یک جفت کفش اضافه می‌دهند تا اعضای پنج نفری خانواده‌ی ما بتوانند پوشاک بخرند برای خودشان. این پولی است که به ما می‌دهند و ما باید با آن زندگی کنیم. پدرم دارد دنبال کار می‌گردد. پدرم زبان بلد نیست و وقتی هم می‌خواهد حرف بزند صدایش را دخترانه می‌کند و گمان دارد که این‌گونه لحجه‌اش بهتر می‌شود. پدرها آدم های بزرگی هستند. پدر من همیشه بیکار نبوده است. یک زمانی کار داشته است. یک زمانی ما ماشین داشته‌ایم. آن هم سه عدد. رنگ و وا رنگ. مادرم یک پراید قرمز داشت و یک مانتو قرمز هم خریده بود تا ست شود با ماشینش و بسیار زشت و زننده بود و من رویم نمی‌شد با او این‌ور آن‌ور بروم. بله می‌گفتم، پدرم از اول بی‌کار نبود. او کار داشت. تنش هم شب ها بوی عرق می‌داد. بعد ها از آن‌جایی که کار می‌کرد آمد بیرون و برای خودش شرکت دربازکن و دوربین مداربسته و این‌ها زد. داد برایش یک لوگو بسازند و یادم است که مبلغ زیادی پرداخت کرد. وقتی لوگو حاضر شد من دیدم که آن‌ها لوگو را با یک برنامه که در کم‌یاب آنلاین برای دانلود پیدا می‌شد و کارش این بود که خودش لوگوی دزدی می‌ساخت، ساخته بودند. این را به پدرم گفتم و پدرم رفت دعوا کند و حقش را پس بگیرد ولی آن‌ها بیلاخ دادند در دلشان به پدرم و پدرم دست به خایه آمد و داد به پسر عمه‌ام تا یک لوگو بسازد، او هم ساخت و بسیار تخمی شد. شرکت پدرم بعد از شش ماه داشت ضرر می‌داد و ریده بود. برای همین جمع‌اش کرد و رفت مسافرکش شد. او با ماشین مادرم می‌رفت مسافرکشی و ما مثلا نمی‌دانستیم. ما یعنی بچه‌ها. بعد ها دید که پول داریم کم می‌آوریم و این چه وضع زندگی است و نمی‌توانیم زندگی کنیم و اه اه. بعد تصمیم گرفتیم بی‌آیم خارج پیش عمه‌ام.
این‌ها را گفتم که بدانید ما از اول بدبخت بی‌چاره نبوده و یک زمانی ماشین داشته‌ایم و نگاه به امروزمان نکنید.
امروز حقوق گرفتیم و حالا می‌توانیم چند روزی را شاد زندگی کنیم. شادی زندگی ما به پول ربط دارد؟ احتمالا دارد. البته برای همین هم خدارا شکر می‌کنیم. اصلا خدارو شکر که ما پول نداریم. و اگر داشتیم معلوم نبود چه می‌شدیم و هرچه مشکل است اصلا از پول است و خدا می‌داند که ما اصلا به پول نیاز نداریم. وگرنه خودش به ما پول می‌داد. به هر حال چند روز اول را کمی خوش می‌گذرانیم و می‌توانیم مثلا میگو بخوریم. ولی چند روز بعد موجودی به نام مادر می‌آید و صرفه جویی می‌کند. مادرم کلا عطر هم می‌زند یک پیس می‌زند و عقیده‌اش این است که ما (من و پدرم و خواهرانم) آدم های مصرفی‌ای هستیم و می‌رینیم توی پول و به جای یک پیس مثلا سه پیس عطر به خود می‌زنیم. (مرد ها عطر می‌زنند؟ یا جق؟ هاهاها)
دیروز تولد خواهرم بود. من بهش تبریک نگفتم، کادو هم ندادم. اصلا به روی خودم هم نیاوردم. زیرا من با وقار تر از آن هستم که کادو بخرم. با وقار؟ من عن هم نیستم و راستش را بخواهید خجالت کشیدم تبریک بگویم و به نظرم حرکت لوسی آمد تبریک گفتن در آن لحظه. آخر می‌دانید که من خیلی خنده آور هستم و اصلا لوس نیستم. تولد عمه‌ام هم بود چند روز پیش ها و من چون او را در فیسبوک بلاک کردم. برایش یک ایمیل فرستادم:
عمه سوسن تولدتون مبارک. امیدوارم که یک سال خوبی رو پیش رو داشته باشید.

سایز فونت ایمیل را هم تغییر ندادم و جای موضوع ایمیل را هم خالی گذاشتم. و اصلا چرا این حرکت زننده را کردم؟ جواب درست است، زیرا من خودم یک فرد زننده هستم.
ماکروفرمان را یادتان است خریده بودیم؟ تا الآن تویش دو عدد سوسیس و یک بشقاب ماکارونی گرم کرده‌ایم.

۱۳۹۰/۱۲/۷

ماکروفر بهتر است از خانه

دیروز مادرم به من گفت که شب زود بخوابم. زیرا فردا می‌خواهد من و پدرم را ور دارد ببرد خرید. و چه بخرد؟ ماکروفر (گه نخورید می‌دانم ماکروویو است)، زیرا ما هنوز با این همه پیشرفت تکنولوژی در خانه‌مان ماکروفر نداریم و هر دفعه برای گرم کردن کوچک‌ترین چیزی باید فر را با آن عظمت‌اش روشن کنیم و چون ما خیلی به مصرف انرژی اهمیت می‌دهیم و آن اصلا به خاطر پولش نیست و فقط به خاطر محیط زیست است نیاز به آن ماشین گرم کننده‌ی غذا داریم. من شب ساعت یک خوابیدم و امروز صبح ساعت هشت بیدار شدم. و وقتی از خواب پاشدم رفتم حمام و ریشم را هم زدم. زیرا مادرم عقیده دارد وقتی ریش دارم شبیه گدا ها می‌شوم، و چون من فرزند پادشاه هستم یک وقت زشت است جلوی در و همسایه که من را با آن شمایل ببینند. زیرا ما خانواده‌ی اشرافی هستیم  و صبح‌ها روی میز صبحانه‌مان تخم مرغ و آب پرتقال می‌گذاریم و پدرم هنگام صبحانه خوردن روزنامه ورق می‌زند. من که رفتم حمام مادرم از دست من عصبانی شده بود و با من حرف نمی‌زد و رویش را می‌کرد آن ور. زیرا حمام رفتن باعث می‌شود دیر تر حرکت کنیم و چون ما ماشین هم نداریم باید طبق ساعت در ایستگاه حاظر شویم و حرکت کنیم. من از حمام آمدم و چون امروز یک روز تعطیل است، بر خلاف همیشه شیرکاکائو نخوردم و خواستم به کانون گرم خانواده بپیوندم برای همین از مادرم پرسیدم که آن جعبه‌ی کرن فلکس کجا است، و چون او با من قهر بود بعد از مدتی طولانی جواب داد که آن‌جا و اشاره کرد به همان کابینتی که چند لحظه پیش باز کرده بودم و تویش نبود. ولی این‌بار که باز کردم تویش بود. کرن فلکس را ریختم در کاسه‌ی زرد با گل های آبی و بعد شیر را ریختم و نشستم روی کابینت و خوردم و پدرم داشت ناخن های پایش را می‌گرفت و هیچ منظره‌ای بدتر از آن نمی‌توانست باشد در آن لحظه. رویم را با چشم کردم آن‌ور که نبینم. صبحانه را که خوردم. لباس پوشیدیم و حرکت کردیم. رفتیم مغازه‌ی ماکروفر فروشی و ماکروفر را خریدیم و مبارکمان شد. بعد از آن هم رفتیم یک عدد تلفن خریدیم برای خانه، زیرا تلفن خانه‌مان خراب شده است. پدرم یک وقت که با مادرم دعوا کرد خواست او را بزند و دید خیلی حرکت وحشیانه و کس‌کشانه‌ای است، برای همین تلفن را کوباند زمین و LCD اش خراب شد و وقتی من زنگ می‌زدم می‌نوشت  li و صدایش هم ریده بود. تلفن را هم خریدیم و بیشتر مبارکمان شد و برگشتیم خانه.
ما خانه‌مان را در ایران فروخته‌ایم، برای همین می‌توانیم برویم تلفن و ماکروفر بخریم به جایش. زیرا الآن یورو شده است فلان تومن و این بسیار بد است و با پولش این‌جا نمی‌رینند کف دست شما. 
الآن که این‌هارا دارم می‌نویسم پدرم نشسته است و با عمه‌ام در اسکایپ حرف می‌زند و هی ‌میگویند صدامو می‌شنوی؟ و بعد می‌گویند بله و بعد سلام می‌کنند و قطع می‌شود. و دوباره به هم زنگ می‌زنند و صدای هم دیگه را می‌شنوند و سلام می‌کنند و دوباره قطع می‌شود و بعد به هم زنگ می‌زنند و صدای هم دیگه را می‌شنوند و سلام می‌کنند و قطع نمی‌شود و حال هم دیگه را می‌پرسند و قطع می‌شود. این حال و هوای این روزهای اینترنت ایران است، در حالی که ملت در جاهای دیگر دنیا دارند از کامپیوترشان آنلاین بکاپ می‌گیرند. 

۱۳۹۰/۱۱/۲۷

سیب‌زمینی توخالی

تینوش نظم‌جو را می‌شناسید؟ آفرین به شما، من هم می‌شناسم. تینوش نظم‌جو همیشه برای من نمونه‌ی یک انسانِ با سوادِ خفن است که همیشه تصور می‌کنم خانه‌اش پرده ندارد و غروب که می‌شود آفتاب می‌افتد روی کتابخانه‌اش. من از تینوش نظم‌جو خیلی خوشم می‌آمد ولی از وقتی فهمیدم مرد است بازهم خوشم می‌آید ولی نه مثل قبل. او که احتمالا تعداد کتاب‌هایی که خوانده از تعداد دفعات جق زدن های من بیشتر است، سواد درست حسابی هم دارد. من دو کتاب از ایشان خوانده‌ام که همان دو کتابی است که در کل دوران عمرم خوانده‌ام، (اغرار میکنم) یکی از کتابها «داستان خرسهای پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست‌دختری در فرانکفورت دارد» و آن یکی هم «خیانت» است. البته این کتاب‌ها را خودش ننوشته ولی سوادش را داشته تا آن را برای ما بی سواد ها ترجمه کند. این دو کتاب که نمایشنامه هستند را من موقعه‌ای خواندم که فکر می‌کردم یک موقعی می‌روم و با آل پاچینو بازی می‌کنم. بله من یک روزهایی چنین افکاری داشتم و فکر می‌کردم که می‌شود بالاخره. بگذارید از آن دوران ها بگویم.
من یک پانزده، شانزده ساله‌ی جوگیر بودم که به کلاس بازیگری و تئاتر می‌رفت. فرهنگسرای ارسباران را می‌شناسید؟ همان فرهنگسرای هنر؟ آنجا می‌رفتم. استادمان (استاد؟) یک بازیگر تخمیه تلویزیونی بود که اتفاقاً قد اش کوتاه بود و کونش قمبل. و یک کتاب گرد آورده بود (می‌دانید که کتاب را گرد می‌آورند) و مارا زور می‌کرد تا آن را بخریم، حالا نخواندیم هم نخواندیم. البته من چند باری سعی به خواندن اش کردم ولی واقعا تخمی بود و فقط تویش خایه مالیه «لی استراس برگ» را کرده بود. اسم کتاب «بازیگری به روش لی استراس برگ» بود، من حتی نمی‌توانستم اسم کتاب را بخوانم و نمی‌دانستم لی استراس برگ اصلا کونِ کی هست. به هر حال آن کتاب الآن نمی‌دانم کجاس ولی اگر اینجا بود شاید می‌خواندم‌اش زیرا این روزها جو کتاب‌خوانی بدجور من را گرفته. از بحث خارج نشویم. آن موقع که من سیبیل فابریک داشتم و پدرم نمی‌گذاشت آنها را بزنم، می‌رفتم و نمایشنامه می‌خریدم و نمی‌خواندم، ولی در کتاب فروشی جوری وانمود می‌کردم که اینها را تا آخر هفته می‌خوانم و می آیم بقیه‌اش را هم می‌خرم. از میان این کتابها چند تایی هم مال تینوش نظم‌جو بود که کامل خواندم. آن موقع وقتی در کلاس تمرین برای گرم کردن می‌دادم دختر های کلاس به من می‌خندیدن و من فکر می‌کردم به با مزه‌گی‌ام می‌خندند ولی به سبیلم می‌خندیدن. سبیل چیز مهمی بود برای پدرم، ولی یک بار که گذاشت آنها را بزنم فردایش در مدرسه مسخره شدم و بچه ها بهم گفتند کوزه. آخر کوزه تنها چیزی است که سبیل ندارد و من خیلی شبیه به آن شده بودم. کلاس بازیگری که می‌رفتم بعد از کلاس همه می‌رفتیم در کافه می‌نشستیم و ژست روشن‌فکر بودن می‌گرفتیم. سروش صحت هم بود در آن کافه و او از همه بیشتر در جو بود، چند میز کنار ما می‌نشست و من یک کودک لوسِ لج درارِ سیبیلو بودم که فکر می‌کردم باید با مزه بازی در بی‌آورم و سروش صحت من را بازیگر کند. ببرد پیش آل پاچینو و مشروب بخوریم، اینها را واقعا فکر می‌کردم. یک بار یک زنه به من لبخند زد و من را تا مدت ها فکر می‌کردم که خیلی با مزه هستم و حتما بازیگر می‌شوم. ولی همان‌طور که می‌دانید عن هم نشدم. اگر کلاس بازیگری ثبت نام می‌کردید سه شنبه ها می‌توانستید مجانی بروید سینما و فیلم های صد من یه غازِ ایرانی ببینید تا بازیگر بهتری بشوید. آنجا یک کیوسک داشت که بهش فیلم سفارش می‌دادی تا برایت بدزدد و بی‌آورد، آخر می‌دانید که آنجا فرهنگسرا بود و در فرهنگ‌سرا چیز می‌دزدند. من یک بار اسکار فیس را خریدم، و یک بار هم پوستر گاد فادر را و مطمئن بودم با خرید آنها من هم بازیگر به نامی می‌شوم. در همان موقع کارنامه‌ی فلان ترمم آمد و ریده بودم و پدرم دیگر نگذاشت به کلاس بازیگری بروم. (چه پدر عنی دارم، آره؟) بعد از اینکه کلاس نرفتم دیگر، با معقوله‌ی گرافیتی آشنا شدم، آن موقع تقریبا فقط a1one کار می‌کرد و چند تای دیگه که واقعا خوب بودند و روی دیوار ها نمی‌ریدند. من هم دیدم باید گرافیتی کار بشوم، برای همین اسم خودم را گذاشتم جادوگر (بله در همین حد تخمی) و به معنی واقعی فقط جو گرفته بود من را، با این حال می‌رفتم در خیابان می‌نوشتم جادوگر، و حس می‌کردم خیلی هنرمند هستم. یک بار هم برای یکی خالی بستم که نزدیک بود پلیس من را بگیرد. نمی‌دانم واقعا هدفم از خالی بندی چه بود، برای یک احمق دیگر مثل خودم داشتم خالی می‌بستم و خودم را خفن جلوه می‌دادم.
یک بار هم برای یکی خالی بستم که پدرم پلیس است و یک دوربین دارد که آن ور دیوار معلوم است باهاش. و یک دکمه‌ی غیب کننده دارد که اگر دستت بگیری و آن دکمه را بزنی غیب می‌شوی.

۱۳۹۰/۱۱/۲۰

کس بگویید. چهار خط

می‌دانید که، یعنی گفته بودم که رفتم سر کار، اگر نمی‌دانید الان بدانید که یک هفته‌ای شد که مشغولم. راستش مزخرف‌تر از آن‌چه تصور می‌کردم پیش می‌رود. کار خوب است، پول هم خوب است. ولی پول خوب تر است. پول همین‌جوری‌اش خوب است. پول مفت‌اش خوب است. آدم باید زندگی کند. آن لا و لو پول در بی‌آید خودش، نباید پول را در آورد. البته من اصلا پول برایم مهم نیست، جداً می‌گویم. کار ولی مهم است برایم، کار باید چیزی باشد که آدم دوست داشته باشد. کارش تفریح‌اش باشد. کس نگویم بیشتر.
کار در مبل سازی کسل آورترین چیزی است تا به حال با آن برخورد داشته‌ام. قبل از کار در مبل سازی کسل آورترین چیز برایم سریال ایرانی دیدن بود. می‌دانید چیست؟ من ظریف هستم، اوا خواهر هستم، گی هستم اصلا. نمی‌توانم از این کارهای سخت کنم، همین است دیگر، چه دلیلی می‌تواند غیر از این‌ها داشته باشد؟ من سوسول هستم. من بلد نیستم با سیم چین و چکش کار کنم و همش می‌ترسم دستم زخم شود. من از آسیب جسمی می‌ترسم، از آسیب روحی هم می‌ترسم. من می‌ترسم. من آدم ترسویی هستم. من از تاریکی می‌ترسم. من از کمد می‌ترسم. من از خون می‌ترسم. من از توپِ فوتبال می‌ترسم. بله من آدم ترسویی هستم. من عن هستم اصلا. پاهایم هم درد می‌کند.

من از این کارهای اداره‌ای دوست دارم. من عاشق روزمرگی هستم. از این کارهایی که همش ساعت دارد، نظم دارد، جلویت هم یک کامپیوتر است. یک میز داری. رویش قاب عکس داری، بقل‌اش سطل آشغال داری، صندلی داری، در اتاق هم کلی کارمند دیگر هست و با هم حرف نمی‌زنند. من دوست دارم در زمان نهار بروم و قهوه بخرم از این دستگاه‌ها. من قهوه دوست ندارم، بخرم بریزم دور اصلا. هر روز سر یک ساعت سوار اتبوس شوم. من زندگی عنی دوست دارم. من عن دوست دارم.
امروز با مترو که داشتم می‌آمد خانه داشتم آهنگ گوش می‌کردم، ولی آهنگ گوش نمی‌کردم، داشتم به این چیزها فکر می‌کردم و این‌که پس چرا من دوست دختر ندارم، اه یا این‌که چرا یه نیرویی ندارم من، اسپایدری منی، بت منی چیزی بشوم حداقل. به این چیزها که فکر کنی دیگر صدای هدفون‌ات را نمی‌شنوی. زندگی خوب است. ولی زندگی مارک زاکربرگ بهتر است. او احتمالا صبح‌ها پا که می‌شود خودش سرِ کار است. خودش کار است اصلا، نه این‌که حالا چه گه خاصی است ها. کلا مدل زندگی‌اش را می‌گویم، پول هم دارد تازه. من هم پول ندارم، ولی دوست دارم داشته باشم. بروم یک بار با خیال راحت شیرینی بخرم و به پول‌اش فکر نکنم و تنهایی بشینم و بخورم. من هرموقع برای خودم شیرینی می‌خرم از آن مدل های ارزان می‌خرم که لایش مربا ندارد و آن گوشه‌ی ویترین می‌گذارند تا کسی نبیند و نخرد. ولی شما اگر پول نداشته باشید همه چیز را می‌بینید. من همه‌چیز را می‌بینم؛ خدائیش من خیلی با شعور هستم، راست می‌گویم. خیلی.
امروز آمدم خانه دیدم شام رو بابام درست می‌کنه. با اشتیاق و باحال، چون مامانم جلسه داشت. جلسه که یعنی باید می‌رفت مدرسه‌ی خواهرم. بابام شام رو درست کرد و ما رفتیم سر میز و من یکهو عنم گرفت و رفتن عن کنم. و تو توالت فکر کردم و یک مدت زمان طولانی ماندم آن‌جا. وقتی از توالت برگشتم بابام به شوخی گفت خیلی خوب بود که با هم شام خوردیم. خواستم بقل‌اش کنم بگم خیلی مردی. خیلی تخم داری. خواستم از این حرف ها بزنم. ولی چون آدمِ عنی هستم لبخند زدم و نشستم غذا رو که تقریبا سرد شده بود خوردم آخرش هم نوشابه خوردم. یه سوالِ الکی هم از بابام پرسیدم که یعنی آره چه خبر. بعدشم اومدم تو اتاقم خواستم جق بزنم، دیدم حوصله ندارم. نشستم چندتا وبلاگ خوندم.