۱۳۹۱/۲/۱۳

پدرم برای موبایل‌اش بعد از شش ماه شارژ خرید

این‌که دوست پدرتان دارن از ایران پا می‌شود بیاید خانه‌تان می‌تواند اتفاق خوبی باشد. اما به چه مدت؟ به چه قیمت؟ به مدت دو هفته و به قیمت این‌که من تختم را با پتوی طرح گاو را بدهم بهش و خودم بروم جلوی تلویزیون بخوابم. من یک تخت دارم. چوبی است و پتویش گاو گاوی است. رو تختی‌اش هم نمی‌دانم هر چند وقت یک بار عوض می‌شود. من حالم از طرح پتویم بهم می‌خورد. طرح پوست گاو با رنگ های سیاه و سفید. حتما سازنده‌ی آن پتو فکر کرده که عجب طرح باحالی٬ حتما کلی فروش می‌رود. و خب البته فروش هم رفته که من شب‌ها زیرش می‌خوابم و پاهایم می‌زند بیرون از زیرش. من بعضی شب‌ها به پتویم فحش می‌دهم. می‌دانم که یک روز جوابم را خواهد داد. پتو ها آدم‌هایی با صبر و تحمل بالایی هستند و آخ نمی‌گویند. ما در خانه‌مان پتوی سنگین‌تر از آن نداریم. و من هم نمی‌توانم یک پارچه را بی‌اندازم رویم بخوابم. پتو باید برایم سنگین باشد٬‌ حتی در روز‌های زیبای تابستانی که کولر نداریم. بله. علاوه بر ماشین٬ کولر هم نداریم. این چه زندگی است که داریم؟ برویم و درمان را بگذاریم؟ خیر. شما بروید و درتان را بگذارید. دوست پدرم را می‌گفتم. می‌خواهد بی‌آید ببیند که آلمان چه جور است. می‌خواهد زن و بچه هایش را ور دارد بی‌آورد این‌جا. می‌خواهد بچه‌هایش را خوشبخت کند. می‌خواهد زندگی جدیدی را شروع کند. می‌خواهد در کارش پیشرفت کند. می‌خواهد من را دو هفته عذاب بدهد. چقدر غر می‌زنم؟ چقدر سوسول و عن هستم؟ چقدر نازک نارنجی هستم؟ چقدر؟ واقعا چقدر؟ اما آیا من نمی‌خواهم در اتاقم بخوابم؟ من نمی‌خواهم شب ها فیلم ببینم؟ من نمی‌خواهم نور نزند توی چشمم؟. اصلا گریم که آفتاب هم زد. نمی‌میرم که. باید قوی باشم و با مشکلات دست و پنجه نرم کنم. (برم بمیرم بابا. مشکلات. انگار دو تا دست نداره و می‌خواد تو مسابقات صخره نوردی شرکت کنه. گوزو). به دوست پدرم گفته‌ام برایم یک DVD حاوی برنامه‌های کامپیوتری بی‌آورد. برنامه‌های دزدی و کرک شده. گفته‌ام که برایم کار خلاف بکند. پدرم می‌گوید که نگیرند‌ اش یک وقت. ولی چرا باید بگیرند؟ او از مغازه خریده و رویش هم هولوگرام دارد. نوشته است «اصل» و کپی کردن‌اش غیر قانونی است. بله « King» را می‌گویم. شرکتی که تمام برنامه‌های کامپیوتری را می‌دزدد و پشت سی‌دی خودش می‌نویسد کس عمه‌ی کسی که این را کپی کند. به هر حال ما به علت نداشتن پول زیاد مجبور به خرید محصولات دزدی هستیم. اما به زودی پولدار می‌شویم. پدرم کار پیدا کرده است. کار می‌کند. در یک رستوران. یک بار. مشروب سرو می‌کند. آبمیوه درست می‌کند. میل شیک و این‌ها. پدرم مهندس الکترونیک است. کار برای پدرم خوب است. دیگر از صبح تا شب ور دل مادرم نشسته و باهم دعوا نمی‌کنند. شب‌ها که می‌آید حرف می‌زنند و سرشان گرم است. من اما. من هم هم‌چنان دنبال کار می‌گرم. یک جا یک صحبت هایی شده‌. شاید در یک سوپر مارکت. پول می‌خواهم. شما نمی‌خواهید؟ همه می‌خواهیم. می‌خواهم گواهی‌نامه‌ام را بگیرم. اما خیلی گران است. همین پدرم که الآن دارد می‌گیرد کلی پول داده است. و معلوم هم نیست آخرش قبول شود. شاید قبول نشود و ریده شود در آن همه پول. می‌خواهم دوربین بخرم. آیپد. چیزهای خوب. بروم شلوار بخرم. شلوار سیاهم را گفتم؟ همان که رنگش قرمز شده. باید یک شلوار دیگر بگیرم. یک شلوار جین هم دارم ولی تخم‌هایم اذیت می‌شوند تویش. شرت. شرت هم باید بخرم. دیگر از زندگی جز یک دوست‌دختر چیزی نمی‌خواهم.
هفته‌ها دارند زود می‌گذرند. بدون هیچ هدفی در آخر٬ که منتظرش باشم. روزمرگی‌ام خوب است٬‌ ولی چیز‌هایی کم دارد. شاید مثلا دوست داشتن. شاید مثلا دوست داشته شدن. 

۱۳۹۱/۲/۲

دو نقطه نمی‌دانم چه می‌شود

خانه‌مان آرام‌تر از همیشه شده. این آرامی دیگر بیش از حد است. مادرم به همراهی پدرم با یکدیگر قهر هستند. و توی سرشان دارن به جدایی فکر می‌کنند. من هم توی سرم به همین فکر می‌کنم و می‌خواهم بروم در سرشان و بگویم جدا شوید و خیال ما را راحت کنید. نمی‌کنند اما. ترسو تر از این‌ها هستند. ریده‌اند به زندگی‌شان حالا سه عدد فرزند هم دارند. بروند زندگی کنند. چسبیده‌اند به هم و شده‌اند عذاب برای یک‌دیگر. راستش را بخواهید نمی‌خواهم طرفداری کنم. ولی از نظر من اخلاق مادرم گه است. پدرم می‌توانست یک زن بهتر بگیرد. برای دلخوشی٬ مادرم هم می‌توانست یک شوهر پولدار کند. آن‌ها بلد نیستند با هم دیگر صحبت کنند و اصلا به من چه. یک شلوار دارم که سیاه است. سیاه بود. بر اثرِ نمی‌دانم چی رنگش پریده. شلوار پدرم بود که بعد از یک مدتی که می‌پوشیدش ازش گرفتم و من پوشیدم‌اش. اگر رنگ سیاه بپرد چه رنگی می‌شود؟ قرمز. بله. چه شگفت انگیز. شلوار وقتی در پایم است و در خیابان راه می‌روم و از بالا به صورت عمودی نگاهش می‌کنم می‌بینم قرمز است. این‌ها شاید بخاطر آفتاب است. شاید هم به خاطر این‌که باید در اتوبوس هنگام سوار شدن بلیط نشان بدهم؟ نمی‌دانم. احتمال دوم خیلی بیشتر است. زیرا باعث می‌شود چند ثانیه‌ای را در صفِ اتوبوس در زیر آفتاب بایستم و این باعث می‌شود آفتاب زیاد به شلوارم بتابد و رنگش بتابد. من شلوارم را دوست دارم. تقریبا در همه‌ی عکس های فیسبوکم هم پایم بوده. نمی‌خواهم از دشتش بدهم. رفته‌ام یک مایع لباسشوئی مخصوص لباس های مشکی خریده‌ام. ولی مادرم می‌گوید که این‌ها کلک پول است. خودم هم اعتقادی ندارم که این‌ها شلوار من را سیاه کنند. ولی به این اعتقاد دارم که اگر از اول با این مایعات شلوارم شسته می‌شد الآن شوارم درست بود. مادرم همه چیز را کلک پول می‌داند و بر این باور است که تمام مردم دنیا دزد هستند و حیله‌ی گول زدن دیگران را دارند. بدتر از آن از من ناراحت است که چرا من دزد نیستم و این‌که چرا خساست ندارم تا پولی جمع کنم٬ پولی در بی‌آورم. ولی راستش من به پول اهمیت نمی‌دهم. (اوه خواهش می‌کنم. تمنا دارم. بفرمائید٬ بفرمائید بنشینید) ولی راست می‌گویم. من نمی‌خواهم پولدار شوم. من زرنگ بازی بلد نیستم. و تا آن‌جایی هم که بشود سعی می‌کنم حق‌ام خورده نشود. مادرم یک دوست دارد. یعنی ما یک دوست داریم. یک زن و شوهر. از نظر من زندگی‌شان عنی است. زیرا حساب سِنت سِنت زندگی‌شان را می‌دانند و همه‌ی نگرانی‌شان پول است. کسِ عمه‌شان٬ زیرا از این‌جور آدم‌ها بدم می‌آید.
جمعه ها می‌روم فوتبال. راستش در فوتبال بازی کردن تخمی‌تر از آن هستم که فکرش را می‌کردم. دوستانم جمعه ها می‌روند فوتبال بازی می‌کنند. در یک زمین چمن. من هم بهشان گفتم که از این به بعد من هم باهاشان می‌روم. در تمامِ زمانی که بازی می‌کنیم بهشان یاد آور می‌شوم که فوتبال بلد نیستم. این را می‌گویم که اگر می‌رینم به بازی‌شان از دستم ناراحت نشوند. من حتی یک شوت هم بلد نیستم بزنم. ولی دارم سعی می‌کنم یاد بگیرم. دوستانم می‌گویند که اشکال ندارد ما هم که از اول بلد نبودیم. ولی من می‌دانم که آن‌ها از همان بچگی بلد بودند. همه از همان بچگی بلد بودند به غیر از من. در مدرسه. در همه جا. باید بی‌آیید و دویدنم را ببینید. مانند چوب هستم. این را وقتی فهمیدم که برای یک جشنواره داشتیم یک ویدئو برای سلامتی و ورزش می‌ساختیم. در آن ویدئو باید یکی میدوید و آن کس من بودم. وقتی ویدئو را دیدم فهمیدم که مانند چوب هستم. و خوب البته بجای من یکی دیگر در آن ویدئو دوید و دستش درد نکند. آفرین بهش که بلد است بدود و من بلد نیستم.
یک کار قرار است گیر بیارم. معلوم نیست خیلی. کار در یک چاپ‌خانه. شاید بد نباشد به علاوه این‌که پول هم می‌دهند. آن پولی که بهم می‌دهند پولدارم نمی‌کند. پس پولش را دوست دارم. 
پدرم دارد از فوتبال می‌گوید. می‌گوید چهارصد ملیون نفر این بازی را می‌بینند. من الآن با پدرم جلوی تلویزیون نشسته‌ایم. یکی یک لپ‌تاپ روی پامان. تلویزیون دارد برای خودش چیزی نشان می‌دهد و فکر کرده است که ما داریم می‌بینیم ولی کور خوانده٬ چون پدرم دارد فوتبالش را می‌بیند و من هم دارم فوتبالم را نمی‌بینم. مادرم در اتاقش خواب است و قهر است. خواهر هایم در اتاقشان داردن نمی‌دانم چه کار می‌کنند. هوا تاریک است و ما چراغی روشن نکرده‌ایم. تلویزیون نقش چراغ را نیز بازی می‌کند.
دوستم در فیسبوک گفته که دلش برایم تنگ شده. گفته که میس یو. یک دو نقطه ایکس هم آخر جمله‌اش گذاشته. من دو روز است دارم فکر می‌کنم که چه جوابش را بدم. الکی بگویم من هم دلم برایت تنگ شده؟ خیر! یک بوس کافی است. دو نقطه ستاره. 

۱۳۹۱/۱/۲۸

هم‌چنین شرتم وقتی در ماشین لباس‌شویی بوده صورتی شده

امروز روزِ اولِ روزِ غیر تعطیلی بود. تعطیلات تمام شد٬‌ آفرین بهش. صبح ساعت یک ربع به هفت از خواب بیدار شدم. ولی خوش‌حال بودم. می‌دانستم یک روزِ بد را شروع نمی‌کنم. از کجا می‌دانستم؟ دیگر دیگر. به شیرکاکائویم در لیوان سلام کردم. واقعا از دیدن لیوانِ شیرکاکائو خیلی خوش‌حال شدم. دیگران می‌دانید با چه خوش‌حال می‌شوند؟ با پول٬‌ ثروت و مال اندوزی٬ اما من از آن دسته افراد نیستم که پول را به شیرکاکائو ترجیح می‌دهند. بعد از بوسیدن شیرکاکائو از خانه زدم بیرون. سوار بر آسانسور که بودم دوستم اس ام اس داد که امروز کتاب‌خانه کنسل است٬ من هم بدان آن‌که دلیل را جویا شوم جواب دادم که باشد. راستش دلیل‌اش مهم نبود. به هر حال چیزی بود که قرار کتاب‌خانه‌مان را کنسل کرده بود. رفتم در ایستگاه و همان آدم های همیشگی را دیدم. (طوری دارم می‌گویم که انگار پنجاه سال در غار بوده‌ام) اتوبوس من حدود ده دقیقه‌ی دیگر می‌آمد. در ایستگاه بودم که دیدم دوستم دارد از آن‌طرف خیابان می‌آید به این‌طرف خیابان. این دوستم همان دوستم بود که چند لحظه پیش اس ام اس داده بود که امروز کتاب‌خانه کنسل است. ما خانه‌ هامان نزدیک به هم است. این‌جایی که ما هستیم خانه‌هایش ارزان است. دوست من از هنگ کنگ می‌آید. پدرش آلمانی است و مادرش فیلیپینی. اما خودش در هنگ کنگ به دنیا آمده است. او تقریبا یک سال است که به آلمان آمده است. زبان پدرش را خوب بلد نیست٬ زبان مادرش را هم کلا بلد نیست. او اولین نفری است که زبانِ مادری‌اش را نمی‌داند. البته اولین نفر در دایره‌ی آدم‌های شناخته‌ شده توسط من. من اما. از ایران می‌آیم. پدرم ایرانی. مادرم ایرانی. زبان مادری‌ام را کامل بلد هستم. زبان پدری را هم همین‌طور. من خیلی زبان هارا بلد استم و کارم نیز خیلی درست است. پدرم کارخانه دارد و مادرم ملکه است (چه خانواده‌ی رغت انگیزی می‌شود اگر پدرتان کارخانه داشته باشد و مادرتان ملکه. ملکه چی؟ مادرتان ملکه داشته باشد؟ خیر٬ مادرتان ملکه باشد.). دوستم پرسید که لندن چطور بود. پرسید که تعطیلات چطور بود. اولی را با خوب و دومی را با خسته کننده جواب دادم. فراموش نشود تمام این گفت و گو ها بعد از در آوردن ایرفون‌هایم شروع شد. من هم پرسیدم تعطیلاتش چطور بود. او دوست من است٬ ولی در تعطیلات ندیده بودمش. جواب داد که خوب بود. اتوبوسش آمد و سوار شد. اتوبوس‌‌مان مشترک نیست. تمام این مکالمات به سه دقیقه هم نمی‌رسد. (نمی‌خواهد زرنگ بازی در بی‌آورید) اتوبوس من حدود هفت دقیقه‌ی دیگر می‌آمد که مادرِ همان دوستم با برادرِ کوچک‌اش را دیدم. به مادرش از دور لبخند زدم و سری به نشانه‌ی سلام حالتان چطور است تکان دادم. او هم سرش را تکان داد و گفت که خوب است٬‌ گفت شوهرش دارد دنبال کار می‌گردد و این که پدرش در فیلیپین مریض است و ممکن است بمیرد. سرم را دیگر تکان ندادم و مکالمه تمام شد. به مدرسه رسیدم. می‌دانستید من مدرسه می‌روم؟ من یک بچه مدرسه‌ای هستم که از بقیه دست کم دو سال بزرگ‌تر است و باید به شوخی های لوس دیگران بخندد؟ نمی‌دانستید؟ چی می‌دانستید؟ پدرم ماشین ندارد؟ باریکلا. وقتی به مدرسه رسیدم. کلاس طراحی کنسل شده بود. و من ناگهان دارای نود دقیقه وقت شدم. در آن لحظه نود دقیقه آن‌قدر زیاد بود که می‌توانست تویش خوابید و خوابِ دوست دختر دید. ولی خب هوا سرد بود نمی‌شد خوابید. تصمیم گرفتم به کتاب‌خانه بروم. به کتاب‌خانه که رسیدم دیدم ساعت کاری‌شان از ساعت یازده صبح شروع می‌شود. هیچ می‌دانستید افراد در کتاب‌خانه از کونِ گشادی برخوردار هستند؟ نمی‌دانستید حتما. 
نود دقیقه را رفتم در یک مرکز خرید سر بسته نشستم. زمان را گذارندم. با موبایلم به اینترنت رفتم. بله موبایل من قابلیت های زیادی دارد و مانند خودم کارش درست است. وقتی با موبایل توی اینترنت بودم (می‌دانید که مردم می‌روند توی اینترنت) دیدم که وبلاگ در قند قزل‌آلا آخرین پستش را گذاشته‌. من می‌خواهم از پشت همین تریبون برای نویسنده‌ی آن وبلاگ بوس بفرستم. سه عدد. یکی برای لپ چپ٬ یکی برای لپ راست و دیگری برای چسباندن به در یخچال. (آیا جایز است اسم نویسنده‌ی وبلاگ را بگویم؟ آیا جایز است چی پس؟) 
نود دقیقه که نزدیک به تمام شدن بود آمدم تا دوباره برگردم. در گوشم خواننده‌های زیادی آهنگ می‌خواندند. می‌گفتند که چقدر خوشبخت هستند و همه چیز آل رایت است. راستش برای من همه چیز آل رایت نبود. در آن لحظه پی پی داشتم. حس می‌کردم عن رفته و در کمرم جمع شده است. و الآن است که بمیرم. راستش هنوز هم همین حس را دارم٬ نمی‌دانم چرا. (چی است؟ تابه‌حال عن ندیده‌اید؟ عن نکرده‌اید؟ بدم موش بخورتتان؟ خوشگی‌تان به کی رفته؟)
امروز روزمرگی آن‌قدر خوش گذشت که می‌ترسم بلیطی‌اش کنند.( چه جمله‌ی کلیشه‌ای و تخمی‌ای)

۱۳۹۱/۱/۲۴

نهار نخوردیم اصلا

پسرخاله‌ام رفت. الآن در هواپیما نشسته و دارد با خودش می‌گوید چه خوش گذشت. شاید هم بگوید چه بد گذشت. راستش به تخمم هم نیست که چگونه برایش گذشت٬‌ فقط می‌دانم به من بد گذشت و همش به دو هفته تعطیلی‌ام فکر می‌کنم که فقط سه روزش باقی مانده. امروز صبح زود پاشدیم. من٬ پدرم٬ مادرم و پسرخاله. به علت نبود ماشین با اتوبوس رفتیم. من نمی‌خواستم باهاشان بروم. من می‌خواستم بخوابم. می‌خواستم در اتاقم زیر پتو باشم. آن‌قدر بخوابم تا آفتاب از لای پرده های اتاقم بی‌آید تو و من رویم را کنم آن‌ور. همان وری که دیوار است و نور نمی‌تابد. ولی چون زشت است که نرویم و یک وقت خاله‌ام می‌گوید چقدر عن هست و با تمام وجود از من بدش بی‌آيد مجبور هستم بروم. از نظر من همان پدرم بس است که برود. اصلا به پدرم چه. پسرِ خواهرِ مادرم است. خودش برود. به هر حال همه با هم رفتیم. در فرودگاه چشمم به غرفه‌ی ایران اِیر افتاد که انداخته بودنش آن گوشه‌ی سالن کنار توالت. به مادرم گفتم که نگاه کن غرفه‌ی ایران ایر کجاست و پدرم روی پله برقی طوری که مادرم نبیند اشاره کرد که یعنی نگو. بی‌خیال. پسرخاله را بدرقه کردیم. با پسرخاله‌ام خداحافظی کردم. بهش گفتم باز هم بیاید. گفتم ببخشد که بد گذشت. چرا این‌ها را گفتم؟ زیرا می‌خواستم مادرم با من قهر نکند؟ زیرا می‌خواستم خدا ببیند که من چه مهربان هستم؟ زیرا پسرخاله‌ام را دوست دارم؟ به محض این‌که پسرخاله‌ام رفت آن‌ور. (همان وری که مسافر ها هستند و ما آدم های بی پول را راه نمی‌دهند.) با مادر و پدرم خداحافظی کردم. مادر و پدرم می‌خواستند بمانند تا هواپیما پرواز کند. آمدم سوار قطار شدم. بعدش هم اتوبوس. رفتم کتاب‌خانه. ساعت کاری کتاب‌خانه نبود. کتاب‌خانه بسته بود. آمدم دوباره در ایستگاه اتوبوس. آن دختری که همیشه می‌بینم را دیدم. دلم می‌خواهد بروم و سلام کنم بهش. بروم و دعوت‌اش کنم به یک قهوه‌ای چیزی. ولی هم من از قهوه بدم می‌آید و هم آن‌قدر بی عرضه هستم که وقتی چشم در چشم می‌شویم رویم را می‌کنم آن‌ور و مثلا حواسم نیست. تا کی می‌خواهم گه و تنها بمانم؟ آیا گه ها تنها هستند؟ آیا چی تنها است؟ با ما تماس بگیرید.
آمدم خانه. کامپیوترم را روشن کردم. مادرم این‌ها نیم ساعت بعد رسیدند. مادرم گفت که امروز نهار تخم مرغ داریم. این را طوری گفت که یعنی دوران خوشی تمام شد. گفت که در یخچال هیچ چیز نداریم. گفت که این چند روز خیلی خرجمان زیاد شده و باید صرفه جویی کنیم. صرفه جویی های مادرم مارا بگا می‌دهد. من تخم مرغ دوست ندارم. بدم می‌آید. و می‌خواهم نهار سالاد بخورم اگر داشته باشیم. مادرم حتما باید در ماه یک مقدار مشخص پول پس انداز کند. و حاضر نیست پس انداز را کم کند تا بتوانیم زندگی راحتی داشته باشیم. زندگی دوباره بد شد. خوب نبود که بد شود. زندگی همش از سخت و بد به بد و سخت تبدیل می‌شود. برای هرکس یک جوری. مثلا برای منِ‌ بچه سوسول این‌گونه. برای یکی دیگر آن‌گونه. یک چیزها را دوباره به دست آوردم و یک چیزها را از دست دادم.
به دوستم در فیسبوک مسج دادم. گفتم بی‌آید برویم چیزی بخوریم. سریع جواب داد که نمی‌تواند. تمام روز را کار می‌کند. در یک نانوایی. گفت ولی فردا کار نمی‌کند. گفت که فردا برویم. گفتم باشد. من هم دوباره می‌خواهم کار بکنم. آخر هفته ها که درس و مشق ندارم. بروم در بارِ شوهر عمه‌ام کار کنم. ظرفی چیزی بشورم (بشویم؟ خیر خیر). پول می‌خواهم. نمی‌دانم چرا کسی نمی‌آید یک پولی به من بدهد و بجایش ماچ بگیرد. یعنی واقعا از این هفت میلیارد آدم که روی کره‌ی زمین هست کسی نمی‌خواهد من بوسش کنم؟ بروم بمیرم؟ بروم بمیرم و جمعیت کره زمین بشود شش میلیارد و نهصد و نود و نه میلیون و نهصد و نود و نه هزار و نهصد و نود و نه؟ هار هار هار؟ با مزه؟
الآن از موقع‌ای که این را نوشتم دو ساعت گذشته است. پسرخاله‌ام رسیده خانه‌شان. مادرم دارد با خاله‌ام حرف می‌زند. دارد می‌گوید که کم بود٬ خداوکیلی بی‌آید دو ماه بماند پیش ما. خودت هم پاشو بیا.

۱۳۹۱/۱/۱۶

صبح‌ها شیرکاکائو نمی‌خورم. بجایش نهار می‌خورم.

پسرخاله‌ام این‌جاست. پسرخاله‌ها موجوداتی هستند که این‌جا هستند. اگر این‌جا نباشند شما نمی‌گویید این‌جا هستند. مهم‌ترین اتفاق این روز های من پسرخاله‌ام است که برای دو هفته به پیش ما آمده. پسرخاله‌ام بیشتر با پدرم جور شده است. شاید بهتر بود بجای من٬ پسرخاله‌ام پسر پدرم بود. زیرا می‌توانستند تمام روز را راجع به فوتبال حرف بزنند و این بهتر از غر زدن های من است. من سر نهار یا شام که خانواده‌ام را می‌بینم غر می‌زنم. به چیزهای کوچک. دوست دارم غر زدن را. این‌ روزها سر میز نهار لبخند می‌زنم و بجای آن‌که غر بزنم می‌گویم  نوشابه را بدهید. زیرا زشت است جلوی مهمان غر بزنم. مادرم به من چشم غره می‌رود. می‌گوید که چرا من چیزی به پسرخاله‌ام تعارف نمی‌کنم. می‌گوید که همانند گوسفند می‌مانم. او از من می‌خواهد در وقت نهار تمام چیز های روی میز را به پسرخاله‌ام تعارف کنم. خودش این‌کار را می‌کند. ولی از من هم توقع دارد. من می‌گویم که تعارف نمی‌کنم زیرا بدم می‌آید. زیرا من انسان متمدنی هستم و تعارف نمی‌کنم. من خیلی با شخصیت هستم و خیلی کارم درست است. امروز پدرم با پسرخاله‌ام رفتنتد به باشگاهِ شرطبندی. باشگاهِ شرطبندی؟ نمی‌دانم اسمش چی است. رفتند و فوتبال ها را پیش‌بینی کردند تا پول در بی‌آورند. امشب نشستند فوتبال دیدند. و من وقت آوردم تا بی‌آیم توی اتاقم و پای کامپیوتر قوز کنم. آن‌ها آن‌ور خوش‌حال هستند و من این‌ور خوش‌حال. شرطبندی را بردند و مانده است دو عدد بازی دیگر تا بتوانند پولدار شوند. چیپس ها را هم وقتی من توی اتاقم بودم خوردند. و من در موقعی که داشتند چیپس می‌خوردند جلوی تلویزیون داشتم تی‌شرتم را می‌جوییدم. یقه‌ی تی‌شرتم را می‌جوم. خیس می‌شود و بعد مور مور می‌شوم و تی‌شرتم را عوض می‌کنم. امروز پسرخاله‌ام را ورداشتم بردم‌اش مرکز شهر. در قطار و اتوبوس یواشکی به طوری که نفهمد داشتم آهنگ گوش می‌کردم. رفتیم و برایش شیرقهوه خریدم. و نشستیم خوردیم. نوشیدیم. او می‌گوید که می‌خواهد برود آمریکا. می‌گوید که آن‌جا برایش ریده‌اند. می‌گوید که حوصله‌ی خواهرش را ندارد. و ایرلند جای زندگی نیست. من قهوه دوست ندارم. و گلو درد هم دارم. سر درد هم دارم. این‌ها که می‌گویم دارم٬ آن‌موقع که داشتیم قهوه می‌خوردیم هم داشتم. قهوه داشت حالم را بهم می‌زد. و اصلا چرا خریده بودم؟ فکر می‌کردم سرماخوردگی را خوب می‌کند؟ نمی‌دانم. گرمم شده بود و هر قلپ قهوه حالم را بدتر می‌کرد. پسرخاله‌ام توضیح می‌داد که کمپانی های بازی سازی در آمریکا چگونه پول در می‌آورند. می‌گفت که باید آن‌جا کار گیر بی‌آورد. میزهای اطراف هیچ‌کدام دو مرد نبودند سر یک میز. این را یواشکی به طوری که پسرخاله‌ام نفهمد که حرفایش برایم اهمیت ندارد فهمیدم. 
تعطیلات تخمی‌تر از آن‌چه تصور می‌کردم پیش می‌رود. حتی هوا هم بد است. ریده است. امروز داشتم به هوا فحش می‌دادم. کل آسمان سفید است. باران می‌بارد و هوا خیلی روشن است. در اتبوس چشم‌هایم را تنگ می‌کنم و این باعث می‌شود خوابم بگیرد. امروز برای آن چیپس نقشه کشیده بودم. همان چیپسی که پدر و پسرخاله‌ام خوردند. می‌خواستم تا بروم پیششان و چیپش بخورم. ولی نشد. و من فقط رفتم پیششان نشستم. خالی. شب‌ها زود شب بخیر می‌گویم و می‌آیم با موبایلم در اینترنت. می‌دانید که اینترنت جایی است که می‌روند تویش. صبح‌ها خسته از خواب بیدار می‌شوم. پسرخاله‌ام شب‌ها روی زمین می‌خوابد و من روی تخت. این‌را یک بار بهش تعارف کردم. مادرم هم خیلی تعارف کرد. ولی او قبول نکرد. از این بابت راضی نیستم. زیرا وقتی تابستان مهمان آن‌ها بودیم من روی تخت‌اش می‌خوابیدم و او روی زمین. 
تعطیلات تمام شود بر می‌گردم به روزمرگی خودم. در اتبوس آهنگ گوش می‌کنم. کتاب‌خانه می‌روم و هر از گاهی جق می‌زنم.
تعطیلات تمام شود می‌توانم دوباره عاشق شوم. عاشق دخترهایی که از دور می‌بینمشان.

۱۳۹۱/۱/۱۲

آناناس ها در یخچال می‌رقصند ولی جلوی مهمان ها تکان نمی‌خورند

امروز اولین روز تعطیلی من است. روزهای تعطیل فرقش با روزهای غیر تعطیل این است که مجبور نیستی روزها زود از خواب بیدار شوی. ولی این دلیل نمی‌شود که روزهای تعطیل بهتر از روزهای غیر تعطیل باشد. در روزهای غیر تعطیل زندگی جریان دارد. ولی در روزهای تعطیل شاش جریان دارد؟ خیر٬ در آن هم زندگی جریان دارد. ولی آن‌که باید بفهمد خودش می‌فهمد. راستش زر می‌زنم کس‌شر را کسی نمی‌فهمد و من داشتم کس‌شر می‌گفتم. ببخشید. فردا قرار است پسرخاله‌ام از ایرلند بی‌آید. هدف و برنامه‌ ریزی او احتمالا ریدن در تعطیلات من است. او احتمالا با خود گفته بگذار بروم پیش این‌ها و برینم به تعطیلی پسرشان. این تنها دلیل قانع کننده‌ای است که من برای خودم تصور می‌کنم. یعنی این تصوراش راحت‌تر از آن است که با خود فکر کنم که او با خود فکر کرده که بگذار بروم پیش خاله‌ام تا از تنهایی در بی‌آید و فامیل هایم را ببینم. راستش هرچه فکر می‌کنم واقعا دلیلی ندارد که او بی‌آید این‌جا. بهتر است او هم از تعطیلاتاش لذت ببرد و بگذارد ما هم از خودمان لذت ببریم. او که بی‌آيد من ‌می‌خواهم غر بزنم به مادرم. بگویم که چرا او این‌جاست. مادرم به همراهی پدرم امروز رفته‌اند خرید کرده‌اند. اگر حال یخچالمان را بپرسید باید بگویم که پر است. مثل این تبلیغ ها تویش آناناس هم هست. و مهمان ها همه عاشق آناناس هستند احتمالا و خیلی خوب است که آناناس در جمع میوه ها باشد و خورده نشود. آناناس ها از نظر من مثل دراور می‌مانند. از این کمد شیشه‌ای ها که می‌گذارند در خانه و تویش گیلاس مشروب و لیوان های قشنگ می‌گذارند و سال تا سال از ظروف داخل آن استفاده نمی‌کنند. آناناس و دراور شیشه‌ای جزو تزئینات حساب می‌شوند. (دیکته‌ی تزئین را بلد نبودم و در گوگل سرچ کردم طذئین و او گفت شویین رسولت «تزئین»؟ و تزئین را پررنگ و کج نوشت تا یاد بگیرم. آن را کلیک کردم و حاصل جست و جو از این سفره آرایی کیری ها آمد که حالم ازشان بهم می‌خورد. این سفره آرایی ها که با اکلیل برق برق می‌زنند و توری توری هستند و هندانه‌اش طرح دارد و روی کشک بادمجان را با کشک طرح داده‌اند و احتمالا مهمان ها هم با آرایش اکلیلی برق برق می‌زنند و افه چسه می‌آیند و می‌گویند آخ آخ فلانی جان شما چه لاغر شدی سوئد خوش گذشت؟) آناناس را می‌گفتم. آناناس از همان بچگی برای من سنبل پولداری و سرمایه داری بوده است. ما آناناس نمی‌خوردیم. آناناس گران بود. بجایش سیب می‌خوردیم. مادرم سیب را پوست می‌کند طوری که تمام پوست را یک تکه با چاقو جدا می‌کرد و ما خوش‌حال می‌شدیم و یادمان می‌رفت که بجای آناناس داریم سیب می‌خوریم. البته سیب میوه‌ی بهشتی است. این را می‌دانستید؟ این را هم می‌دانستید بقیه‌ی میوه ها عن هستند؟ این‌ها در قرآن آمده است. آن‌جا که گفته الف لام میم یعنی بقیه‌ی میوه‌ها عن هستند. یخچالمان الان تویش آناناس است. کالباس است. آب پرتغال است. سس است. آب سیب است. ماست است. موز است. سوسیس است و چیز های دیگر. تازه در کمدمان هم چیپس٬ اسمارتیز و پاستیل است و این‌ها برای این است که پسر خاله‌ام فردا دارد می‌آید. راستش یخچالمان درد بی ماشینی را تا چند روز آرام می‌کند. پدرم دارد هم‌چنان کلاس های رانندگی‌اش را می‌رود. دنبال کار هم می‌گردد. یکی دو جا صحبت هایی شده است. یک جا برای کار در رستوران به عنوان بارمن و یک‌جا به عنوان برق‌کار و یک‌جا هم به عنوان شوینده‌ی هواپیما. کارش این ‌می‌شود که هواپیما بشورد مثلا (اوه بله بله بشوید منظورم بود).
امشب در خانه تنها هستم. قرار است برای خودم چیکن ناگت درست کنم. بعله وضعمان خیلی خوب است ما الآن. زیرا اول ماه است و حقوق تازه گرفته‌ایم. البته آخر ماه است. یعنی آخر ماه پول ماه بعد را می‌دهند. البته این‌ها به شما ربط ندارد. منظور از چیکن ناگت درست کردن این است که یک جعبه حاوی چیکن ناگت را از فریزر در می‌آورم و می‌گذارم تا یخ‌اش آب بشود. بعد که یخ‌اش آب شد می‌گذارم در فر تا بپزد. بعد که پخته شد می‌خورم و ظرف‌ها را می‌شویم. یک فیلم دانلود کرده‌ام که می‌خواهم ببینم. فیلم را دزدیده‌ام در حقیقت. راستش من دزد هستم. فیلم‌هایی که می‌بینم را می‌دزدم و اکثر موزیک‌هایی را هم که گوش می‌دهم می‌دزدم. دزدی کار بدی است. من نمی‌خواهم دزد بمانم. من می‌خواهم آدم حسابی شوم و دوست دختر داشته باشم. من می‌خواهم ماشین نداشته باشم و با این‌که آدم حسابی هستم با دوچرخه به محل کار بروم. و چه عیب است؟ می‌خواهم در خانه‌ی کوچک‌ام یک مبل دو نفره‌ی کرم رنگ بگذارم که وقتی نور آفتاب می‌افتد رویش دوست‌دخترم را بوس کنم. می‌خواهم برای خانه‌ام لیوان‌های سفید از جنس ملامین بخرم که رویش گل‌های ریزِ سبز و قرمز دارد.

۱۳۹۱/۱/۱

عن عن را خنثی می‌کند.

امروز روز اول عید است. سال نو. بهار. صبح امتحان داشتم. اتبوسم را از دست دادم. این دیگر اولین بار نیست که جایی دیر می‌رسم. وقتی رسیدم دنبال اتاق امتحان می‌گشتم. بله اسم آن اتاق٬ اتاق امتحان بود. یک اتاق داریم که تویش فقط امتحان می‌نویسیم. یاد مدرسه‌ام در ایران می‌افتم که بوفه هم نداشت. وقتی رسیدم دیگران داشتند امتحان می‌دادند. و من هم دادم. بعدش آمدم خانه. چه کردم؟ نهار خوردم. کشک بادمجان (بادنجان؟ خیر خیر). نهار را سرپا در آشپزخانه خوردم. کسی خانه نبود. غذا را روی گاز گرم کردم. زیرا حس خوبی به ماکروفر ندارم٬ حتی اگر تازه خریده باشیم‌اش. غذا را در بشقاب ریختم و آمدم بخورم دیدم خوب گرم نشده. آن موقع حوصله داشتم٬‌غذا را ریختم در قابلمه و دوباره گرم اش کردم. الآن دیگر حاضر نیستم آن کار را بکنم. نهار را که خوردم رفتم کمی سر کامپیوتر. دیدم فیسبوک پر از تبریکات سال نو است. و تبریک خودم که استاتوس کرده بودم و حس می‌کردم خیلی زیبا است و خیلی خوب است و بقیه بلد نیستند استاتوس خوب بنویسند ولی من بلد هستم. من بلد هستم؟ معلوم است که خیر. ولی آدم بعضی وقت‌ها با خودش آرزو می‌کند. از این هنرمند ها هم بدم می‌آید در فیسبوک دلم می‌خواهد عُق بزنم. به خیال خودشان خیلی خوب هستند و سالِ نوِ بقیه مبارک. می‌خواهم یک روز استاتوس کنم و فحش بدم بهشان.  بگویم ریدم تو افکار یک بعدی‌تان. راست می‌گویم٬ یک روز این کار را می‌کنم. یک بار در حالت سر بسته گفتم که یک مشت کس‌خل یک بعدی ریخته‌اند در لیست دوستانم. ولی کسی به خودش نگرفت.
این ها چیزی است که در پشت کامپیوتر اتفاق می‌افتد. بعد حاظر شدم تا بروم کتابخانه. بروم درس بخوانم. مگر در خانه نمی‌شود درس خواند؟ -نمی‌دانم. اصلا به شما چه. دوست دارم بروم کتابخانه درس بخوانم. مال شماست مگر؟ آها. چرا من نباید از شما سوال بپرسم؟ خوب است بپرسم که ماشین دارید یا نه؟
پدرم می‌خواند تا دوباره گواهی‌نامه بگیرد. سخت است. رفته است یک جا پرسیده که آیا می‌تواند امتحان آئین‌نامه را به زبان فارسی بدهد. آن‌ها هم گفته‌اند که متأسفانه به زبان فارسی نمی‌شود. ولی به زبان های دیگر می‌شود. به خیلی از زبان های دیگر می شود ولی  فارسی نمی‌شود. این را گفتم که اگر فکر می‌کنیم که زبانِ شیرین فارسی مهم است و همه جا هست. اشتباه فکر می‌کنیم. زبان فارسی به تخم کسی هم نیست. اوه بله بله فارسی نه. پارسی. خلیج پارس. اصلا جدای این‌ها اگر گواهی‌نامه‌ی پدرم مال ایران نبود لازم نبود که دوباره گواهی‌نامه بگیرد. این از تأثیرات فرهنگ غنی‌مان است. حال پدرم اصلا گواهی‌نامه را هم گرفت. می‌خواهد چه کند؟ بنشیند در خانه بشقاب بگیرد دستش و قان قان کند؟
روزهایم هیچ اتفاقی نمی‌افتد تویش. هیچی. مهم‌ترین اتفاق این روز هایم این است که ویندوز ۸ نصب کرده‌ام روی کامپیوترم. بله به همین تخمی‌ و سطحی‌ای. این را تقریبا به همه گفته‌ام. گفته ام که ویندوز جدید ریخته‌ام و حس می‌کنم که مثلا وای چقد خفن هستم. تمام قابلیت من همین است. هیچی است. تمام کارایی من هیچی است. پسر خاله‌ام دو هفته‌ی دیگر از ایرلند می‌آید خانه‌مان. تمام دو هفته تعطیلی را. قرار است بی‌آید و بریند به تعطیلی‌مان. برای خودم برنامه داشتم. دوست داشتم تمام دو هفته را هیچ کاری نکنم. بنشینم در خانه و هیچ کاری نکنم. ولی حالا باید چه کنم؟ باید به مادرم یواشکی غر بزنم که حوصله‌ی این را ندارم. طوری غر بزنم که انگار مثلا او می‌تواند کاری کند ولی نمی‌کند. و وقتی می‌گویم «این» اشاره کنم به دیوار مشترک بین اتاقم و آشپزخانه. چون در آن لحظه من و مادرم در آشپزخانه هستیم و پسر خاله‌ام در اتاق من است. فهمیدید چه می‌گویم؟. تصمیم دارم غر زدن هایم را بیشتر کنم. دوست دارم غر بزنم. از همه چیز ایراد بگیرم. پیف و پیف کنم. اه و اوه کنم. واه و واه کنم. اخم کنم. عن باشم. این‌جوری دیگر کسی از من ایراد نمی‌گیرد. کسی با من عن نمی‌شود. عن عن را خنثی می‌کند. اوه چه خوب گفتم عن عن را خنثی می‌کند. دمم گرم. 

۱۳۹۰/۱۲/۲۱

لوبیای سبز با سیب‌زمینی پخته می‌شود

امروز یک‌شنبه است. پریروز جمعه بود. جمعه‌ها روزهای خوبی هستند، مخصوصا شب هایشان. ولی من این جمعه را ریدم تویش. داشتم می‌رفتم کتاب‌خانه در راه دوستانم را دیدم که دارن از آن طرف می‌آیند. من زود تر از آن‌ها دیدمشان و سریع مسیرم را عوض کردم. زیرا نمی‌خواستم موزیک را قطع کنم و با آن ها خوش و بش کنم. آن‌ها ولی من را دیدند و دویدند دنبالم. و من دیگر نتوانستم وانمود کنم که آن‌ها را ندیدم. برگشتم و به همه‌شان دروغ گفتم. گفتم سلام، این‌جایید شما؟ چقد خوش‌حال شدم چه خبر. تازگی‌ها دارم به آدم ها به دلایل نا معلومی دروغ می‌گویم. آن‌ها گفتند که امشب چه برنامه‌ای دارم و آیا دوست دارم با آن‌ها به مهمانی بروم؟ من گفتم الان که دارم می‌روم کتاب‌خانه و بعدش آزاد هستم. ولی نگفتم حوصله‌تان را ندارم و بروید گم شوید. آن‌ها گفتند که خوب است. یک کم خرید دارند که انجام می‌دهند و بعدش می‌آیند دنبالم. و بعد من رفتم به کتاب‌خانه، عصبی بودم از خودم که چرا نگفتم که نمی‌خواهم بی‌آیم و تا کی هرکی هرچی گفت قبول کنم. تصمیم گرفتم که بعد از کتاب‌خانه با آن‌ها نروم. ولی همان لحظه که این تصمیم را گرفتم می‌دانستم که دارم زر می‌زنم. در کتاب‌خانه نشستم کنار پنجره تا درسم را بخوانم. ولی نخواندم. فقط از پنچره بیرون را نگاه می‌کردم و دوست داشتم در آن لحظه یکی را بوس کنم. داشتم به این فکر می‌کردم که الآن یکی بی‌آید و عاشق هم بشویم و تمام. ولی نمی‌شود که. انسان ها که فیلم نیستند. داستان هم نیستند. عن هم نیستند. هیچی نیستند اصلا. آن دو ساعت در کتاب‌خانه را درس نخواندم و آمدم بیرون و به مردم جوری نگاه می‌کردم که خاک بر سرتان بروید و کتاب بخوانید. من الان در کتاب‌خانه بودم. ولی نگاهم حتی به تخم کسی هم نبود. اصلا کسی نبود ببیند. دوستانم را دوباره دیدم. سه پسر و دوست دخترهایشان. اصلا چرا از من می‌خواستند تا با آن‌ها باشم؟ چرا از من بدشان نمی‌آمد؟. ظهرش موهایم را کوتاه کرده بودم. خیلی کوتاه و تقریبا کچل. رفتم تا برای امشب چند آبجو بگیرم. از من کارت شناسایی خواستند زیرا شبیه کودکان جقی‌ شده بودم. ولی کارت شناسایی‌ام را نشان دادم و حس کردم که خیلی ریده‌ام به یارو و عنش کرده‌ام و من چقد قوی هستم و او چقد ضعیف و ریدم دهنت پدرسگ. ولی او سریع من را فراموش کرده بود و داشت کار مشتری بعدی را راه می‌انداخت. ما به مهمانی رفتیم. مهمانی مهمانی چی هست که هی می‌گویم؟ یک جمع دوستانه که من حس دوستانه بهش نداشتم. آن ‌جا سعی کردم از عن بودنم بکاهم و به زیبایی و خفنی‌ام بی‌افزایم تا بهم خوش بگذرد. و خوش گذشت.
دیروز شنبه بود. پدرم داشت راجع به خطِ عنِ دوستِ خواهرم صحبت می‌کرد. ما در خانه راجع به این چیزها صحبت می‌کنیم. پدرم داشت برنامه می‌ریخت تا امروز را به مرتب کردن خانه بپردازیم. برای همین اول از وظیفه‌ی خودش شروع کرد. گفت که می‌رود توالت را تمیز کند و خطِ عنِ دوستِ خواهرم را که روی توالت مانده پاک کند. مادرم گفت که جارو می‌زند و این‌که زیرِ میزِ ناهارخوری چقد چیزی ریخته است. من هم گفتم اتاقم را مرتب می‌کنم. ولی اتاقم مرتب بود و مادرم گفت که بروم و پنجره ها را تمیز کنم. از نظر من پنجره ها تمیز بودند. و بعد از این‌که آن‌ها را تمیز کردم هیچ تغییری حس نکردم. ولی مادرم گفت آ خوب شد. دستت درد نکند. آمدم پای کامپیوتر. انگار آمدم داخل دنیای خودم. آن‌جا قرار نبود برای کسی فیلم بازی کنم و الکی به حرف مردم گوش کنم. و هرکاری دلم می‌خواست می‌کردم. سایت پورنوی مورد علاقه‌ام قیافه‌ی سایت را تغییر داده و من خیلی وقت است که یک جق درست حسابی نزده‌ام و این یکی از مشکلات این روز های من است. رفتم در سایت و خواستم با مدیر سایت مکاتبه کنم. بگویم که این چه وضعش است. بگویم خودت حاظری با این‌ وضع جق بزنی؟ ولی در سایت قسمت مکاتبه را پیدا نکردم. و بی‌خیال شدم. 
امروز یک‌شنبه است. از خواب پا شدم و رفتم در آشپزخانه و با اعضای خانواده با روی خیلی باز برخورد کردم. برایشان روز خوبی را آرزو کردم. راست می‌گویم. همین جمله را بکار بردم. انگار که داشتم یک فیلم خارجی را دوبله می‌کردم. مادرم خاک‌شیر درست کرده است. من خاک شیر خیلی دوست می‌دارم. امروز صبحانه کیک با خاک‌شیر خوردم. اعضای خانواده داشتن راجع به یک برنامه‌ی تلویزیونی صحبت می‌کردند که وای امشب دارد و داشتند مروری بر گذشته‌ی آن برنامه می‌کردند و من داشتم با دانه های خاک شیر بازی می‌کردم. و این‌که چه باحال دارند در آب حرکت می‌کنند. دانه های خاک شیر احتمالا خیلی حس آزادی می‌کنند و آیا اصلا به فکر خارج شدن از لیوان هستند؟ اصلا از لیوان خارج شوند که چه بشوند؟ 

۱۳۹۰/۱۲/۱۵

بسیاری از ما وجود دارد.بیایید با هم یک جنگ.

امروز با یکی دعوا کردم. امروز با یکی در ذهنم دعوا کردم. وایساده بودم در ایستگاه اتوبوس. یکی آمد و از من ساعت پرسید و من ساعتم را قایم کردم و او را کتک زدم و مردم برایم دست زدند. این چیزی بود که در ذهنم اتفاق افتاد، درست است به همین تخمی‌ای. ولی چیزی که در واقعیت اتفاق افتاد این بود که کسی آمد کنارم و من فکر کردم قرار است ساعت بپرسد، ولی نپرسید. بعدش سوار اتوبوس شدم و قرار بود کلاس ریاضی کنسل شود و بجایش یک سمیناری چیزی برگذار شود ولی سمینار هم برگذار نشد و بعد من آمدم خانه. روز ها برای من از بد شروع می‌شوند و می‌روند تا شب خوب می‌شوند. یعنی آن نقطه که چشمانم را روی بالش باز می‌کنم بدترین زمان روز است و کم کم خوب می‌شود تا آن لحظه که چشمانم را روی بالش می‌بیندم. (بالشت؟ نه من هرگز این کلمه را به کار نمی‌برم). شب ها کلا خوب است. همه چیز آرام می‌شود. امروز تمام روز صدای آیپادم را از نصف بیشتر نکردم زیرا سر درد داشتم ولی الان دیگر ندارم. الان بجایش شاش دارم. انسان همیشه یک  چیزی دارد. برای نهار آمدم خانه و دیدم کسی خانه نیست و مادرم کباب ماهی تابه‌ای درست کرده است. کباب ماهی‌ تابه‌ای غذایی است که هرکس به یک اسم صدایش می‌کند. و من نمی‌دانم شما به چه اسمی صدایش می‌کنید ولی کباب ماهی تابه‌ای داشتیم.
وقتی آمدم خانه کباب یخ کرده بود روی گاز و روغن‌اش سفت شده بود و قیافه‌اش زشت شده بود و من چندش‌ام می‌شد آن را گرم کنم  و بخورم. ولی آن را گرم کردم و خوردم و سیر شدم. و بعد لباس پوشیدم و رفتم کتاب‌خانه در کتاب‌خانه داشتم کتاب می‌خواندم ولی کنار دستم در توییتر داشتم چیزی می‌نوشتم. و بعدش آمدم بیرون و دادم موبایلم را که شیشه‌اش دیروز به گا رفته بود تعمیر کنند. یک ساعته آن را درست کردند و من معادل صد و شصت هزار تومان بابت‌اش پول پرداخت کردم و کونم تا آن‌جایش سوخت. بعد دوباره آمدم خانه. البته به همین راحتی هم نیست آمدن خانه. باید در ایستگاه صبر کرد. در سرما. اوتوبوس آمد. و من سوار شدم. اوتوبوس ها را ریده‌اند توش. یعنی از دیروز به بعد هر موقع بخواهی سوار اتوبوس شوی باید بلیط نشان بدهی. بلیط اتوبوس چیز گرانی است با پول بلیط اتوبوس در ایران می‌شود همان مسیر را با آژانس رفت و به راننده هم گفت که برایتان کامران و هومن بگذارد و شما گوش کنید. کامران وَ هومن را می‌شناسید؟ خواننده‌ی محبوب نسل جوانِ آریایی ها.
آمدم خانه و این‌بار مادرم و پدرم خانه بودند و سلام کردم و آمدم کامپیوترم را روشن کردم. صبح ها که از خواب پا می‌شوم برای خودم برنامه می‌ریزم. امروز برنامه ریختم که غروب که آمدم خانه بروم کنار پدر، مادر و تلویزیونمان بنشینم و حرف بزنیم. مادرم گفت که دوستِ من را در خیابان دیده است و دوست من بهش سلام نکرده و بعد من گفتم زیرا گوسفند است که سلام نکرده. با این حرف گرما را به کانون خانواده آوردم و شادی را به دل مادرم وارد کردم. زیرا اگر می‌گفتم شاید ندیده او فکر می‌کرد دارم کار او را توجیه می‌کنم و ممکن بود باهایم قهر کند و رویش را کند آن ور. آن ور گلدان است. این ور که من نشسته‌ام تلویزیون است. و اگر رویش را به گلدان می‌کرد یعنی با من قهر است. ولی او رویش به تلویزیون بود. مادرم می‌گوید دوستم دوست دختر من هست. ولی چون دوستم دوست دخترم نیست من گفتم که نیست و او می‌گوید که چرا هست و من دیگر چیزی نمی‌گویم. پدرم دارد تلویزیون نگاه می‌کند و کلماتی را که نمی‌فهمد می‌پرسد. پدرم هم چنین یک شلوار گرم کن جدید خریده. امروز داشتیم راجع به تلفنمان حرف می‌زدیم. می‌گفتیم که چرا یادمان می‌رود پیغام گیرش را روشن کنیم وقتی که خانه نیستیم. آخر می‌دانید چون خیلی ها به ما زنگ می‌زنند و ما همش مشغله و کار های مهم داریم و نیستیم که تلفن را جواب بدهیم. دروغ گفتم. مادر پدرم وقتی نیستند می‌روند کلاس زبان و اصلا هم سرمان شلوغ نیست. ما شب ها حوصلمان سر می‌رود. ما یعنی پدر و مادرم. برای همین برایشان سریال های زیبای ایرانی و پر محتوا و جذاب و خوب و با ارزش و ریدم دهن غرب می‌گذارم تا ببینند و حوصلشان سر نرود. راستش دوست داشتم آن‌ها مثلا به جای آن هجویات چیز های خوب ببینند. بعضی وقت ها از کتاب خانه برایشان فیلم می‌آورم تا با هم ببینیم. آخرش تمام که می‌شود پدرم می‌گوید آخیش حالا برو سریال را بیاور که وقت نداریم.
کامپیوترم را آپدیت کردم و دارد من را می‌گاید و هی می‌گوید من را ریست کن برای همین شمارا با بچه های توی خانه تنها می‌گذارم.

۱۳۹۰/۱۲/۱۱

سیب سیب دو ابرو

امروز اول ماه است. اول ماه ها ما حقوق می‌گیریم. یعنی پدرم حقوق می‌گیرد. پدرم برای بی‌کاری‌اش دارد حقوق می‌گیرد و زندگیِ ما دارد با پولِ مفت می‌چرخد. ما با این پول غذا می‌خریم و هر شش ماه یک بار حقوق را به اندازه‌ی یک جفت کفش اضافه می‌دهند تا اعضای پنج نفری خانواده‌ی ما بتوانند پوشاک بخرند برای خودشان. این پولی است که به ما می‌دهند و ما باید با آن زندگی کنیم. پدرم دارد دنبال کار می‌گردد. پدرم زبان بلد نیست و وقتی هم می‌خواهد حرف بزند صدایش را دخترانه می‌کند و گمان دارد که این‌گونه لحجه‌اش بهتر می‌شود. پدرها آدم های بزرگی هستند. پدر من همیشه بیکار نبوده است. یک زمانی کار داشته است. یک زمانی ما ماشین داشته‌ایم. آن هم سه عدد. رنگ و وا رنگ. مادرم یک پراید قرمز داشت و یک مانتو قرمز هم خریده بود تا ست شود با ماشینش و بسیار زشت و زننده بود و من رویم نمی‌شد با او این‌ور آن‌ور بروم. بله می‌گفتم، پدرم از اول بی‌کار نبود. او کار داشت. تنش هم شب ها بوی عرق می‌داد. بعد ها از آن‌جایی که کار می‌کرد آمد بیرون و برای خودش شرکت دربازکن و دوربین مداربسته و این‌ها زد. داد برایش یک لوگو بسازند و یادم است که مبلغ زیادی پرداخت کرد. وقتی لوگو حاضر شد من دیدم که آن‌ها لوگو را با یک برنامه که در کم‌یاب آنلاین برای دانلود پیدا می‌شد و کارش این بود که خودش لوگوی دزدی می‌ساخت، ساخته بودند. این را به پدرم گفتم و پدرم رفت دعوا کند و حقش را پس بگیرد ولی آن‌ها بیلاخ دادند در دلشان به پدرم و پدرم دست به خایه آمد و داد به پسر عمه‌ام تا یک لوگو بسازد، او هم ساخت و بسیار تخمی شد. شرکت پدرم بعد از شش ماه داشت ضرر می‌داد و ریده بود. برای همین جمع‌اش کرد و رفت مسافرکش شد. او با ماشین مادرم می‌رفت مسافرکشی و ما مثلا نمی‌دانستیم. ما یعنی بچه‌ها. بعد ها دید که پول داریم کم می‌آوریم و این چه وضع زندگی است و نمی‌توانیم زندگی کنیم و اه اه. بعد تصمیم گرفتیم بی‌آیم خارج پیش عمه‌ام.
این‌ها را گفتم که بدانید ما از اول بدبخت بی‌چاره نبوده و یک زمانی ماشین داشته‌ایم و نگاه به امروزمان نکنید.
امروز حقوق گرفتیم و حالا می‌توانیم چند روزی را شاد زندگی کنیم. شادی زندگی ما به پول ربط دارد؟ احتمالا دارد. البته برای همین هم خدارا شکر می‌کنیم. اصلا خدارو شکر که ما پول نداریم. و اگر داشتیم معلوم نبود چه می‌شدیم و هرچه مشکل است اصلا از پول است و خدا می‌داند که ما اصلا به پول نیاز نداریم. وگرنه خودش به ما پول می‌داد. به هر حال چند روز اول را کمی خوش می‌گذرانیم و می‌توانیم مثلا میگو بخوریم. ولی چند روز بعد موجودی به نام مادر می‌آید و صرفه جویی می‌کند. مادرم کلا عطر هم می‌زند یک پیس می‌زند و عقیده‌اش این است که ما (من و پدرم و خواهرانم) آدم های مصرفی‌ای هستیم و می‌رینیم توی پول و به جای یک پیس مثلا سه پیس عطر به خود می‌زنیم. (مرد ها عطر می‌زنند؟ یا جق؟ هاهاها)
دیروز تولد خواهرم بود. من بهش تبریک نگفتم، کادو هم ندادم. اصلا به روی خودم هم نیاوردم. زیرا من با وقار تر از آن هستم که کادو بخرم. با وقار؟ من عن هم نیستم و راستش را بخواهید خجالت کشیدم تبریک بگویم و به نظرم حرکت لوسی آمد تبریک گفتن در آن لحظه. آخر می‌دانید که من خیلی خنده آور هستم و اصلا لوس نیستم. تولد عمه‌ام هم بود چند روز پیش ها و من چون او را در فیسبوک بلاک کردم. برایش یک ایمیل فرستادم:
عمه سوسن تولدتون مبارک. امیدوارم که یک سال خوبی رو پیش رو داشته باشید.

سایز فونت ایمیل را هم تغییر ندادم و جای موضوع ایمیل را هم خالی گذاشتم. و اصلا چرا این حرکت زننده را کردم؟ جواب درست است، زیرا من خودم یک فرد زننده هستم.
ماکروفرمان را یادتان است خریده بودیم؟ تا الآن تویش دو عدد سوسیس و یک بشقاب ماکارونی گرم کرده‌ایم.