۱۳۹۱/۴/۲۷

گوش پاک کن دو سر دارد. یک سرش مال یک گوش است و سر دیگر هم مال همان گوش

قبل از هر چیزی بگذارید برایتان از ماکارونی بگویم. ماکارونی یک نوع غذا است. یک نوع غذای بدی است. ما در خانوادمان زیاد ماکارونی می‌خوریم. یعنی مادرم خوراکش ماکارونی درست کردن است. من از ماکارونی خوشم نمی‌آید. یعنی می‌دانید چیست. اوایل، اوایل یعنی آن موقع که ده دوازده سالم بود (آن موقع که پنج شش سالم بود نمی‌دانم چرا اوایل نیست). آن اوایل ماکارونی جزو غذای مورد علاقه ام بود. به ماکارونی ابراز علاقه می‌کردم. جدا این‌کار را می‌کردم. اما رفته رفته آن غذا تبدیل به غذای نامورد علاقه و بعد تر ها به غذای «حالم ازاین غذا بهم می‌خورد» تبدیل شد. علت اش شاید این باشد که مادرم هر دفعه که آن را طبخ می‌کند از دفعه‌ی پیش بدتر درست می‌کند و این قضیه خودش را در دراز مدت نشان داده است. می‌دانید همه‌ی چیز ها که همان موقع خودشان را نشان نمی‌دهند. بعضی چیز ها زمان می‌خواهند، بعضی چیز ها هم پول. پول چیز بدی است، این را از من داشته باشید. ماکارونی را می‌گفتم. گرچه بحث ماکارونی تمام شده است، اما می‌خواهم کشش بدهم که بیشتر توی وبلاگم بنویسم. این که کمتر در وبلاگم می‌نویسم علت اش توییتر است. و بعد خداوند و خانواده. ماکارونی خلاصه بد است. اصلا معلوم نیست این غذا از کجا می‌آید. حالا باز اسپاگتی و این‌ها خوب اند. می‌دانید که من خیلی آدم عشق خارج و غرب هستم و هر چیزش خارجی اش خوب است اصلا. این ها را که می‌گویم برای دیشب است، یعنی دیشب شام ماکارونی داشتیم. اما حالا صبح است و من لیوان شیرکاکائو ام را سر کشیده‌ام و در اتوبوس دارم می‌روم سر کار.‎ تا سر کار باید یک ساعت و نیم توی اتوبوس و قطار بنشینم، اما فکر نکنید که برگشتن از سر کار نیم ساعت است ها. نه، آن هم یک ساعت و نیم است. اگر برایتان جالب است باید بگویم هر مسیری که رفت اش مثلا یک ساعت طول می‌کشد، پس برگشت اش هم همان قدر طول می‌کشد. یک ساعت و نیم زمان زیادی است، توی این زمان می‌توان کتاب خوند. اما من از آن آدم هایی نیستم که بتوانم توی اتوبوس یا قطار کتاب بخوانم. من از آن آدم هایی هستم که نمی‌توانند توی اتوبوس یا قطار کتاب بخوانند. زیرا سرم درد می‌گیرد و این ها. توی این نیم ساعت دیگر می‌توان آهنگ گوش داد و دختر ها را دید زد. می‌دانید من واقعا دختر ها را دید می‌زنم، قرار نیست این‌جا خودم را آدم با شخصیتی جلوه بدهم گواه آنکه دخترها را دید زدن اصلا معنا بر بی شخصیتی نیست. اما من حواسم است کسی متوجه نشود. دوست ندارم فکر کنند که من آدم عوضی‌ای هستم. و واقعا هم نیستم. آدم های عوضی برایشان مهم نیست که بقیه بفهمند که آن ها دارند دیدشان را می‌زنند، البته از یک نظر کمی هم این مسله مثبت است. من همیشه حواسم به این است که دختری را که دارم نگاه می‌کنم متوجه نشوند که دارم نگاهشان می‌کنم. می‌دانید در روز آدم های زیادی به دختر ها نگاه می‌کنند و من دوست ندارم جزو آن همه آدم باشم. شاید دلیل این که دوست دختر هم ندارم همین باشد. چون در طول روز حتما آدم های زیادی به آن دختر ابراز علاقه کرده اند و اگر من هم بخواهم همین کار را بکنم بیش  از یک مزاحم چیز دیگری نيستم برای آن دختر. بگذریم. چند هفته‌ای می‌شود که به کار مشغول شده‌ام. یک کار که نیاز به زور بازو ندارد و نیاز به فکر و عقل دارد. می‌دانید که خوراک من هم عقل و دانش است، اصلا من را باید در دسته‌ی آدم های روشن فکر و متفکر طبقه بندی کنند. زیرا هیچ از ورزش و سلامتی و این ها بویی نبرده‌ام. کار من تمام وقت پشت لپتاپم می‌گذرد. باید برای این و آن پوستر و کاتالوگ طراحی کنم. آن‌جا یک چاپ خانه است. حقوق اش هم بد نیست. اما من دیشب به مادرم می‌گفتم آن یک ساعت و نیم رفت و برگشت من را خسته می‌کند، می‌گفتم دیگر خسته شده‌ام از این کار. من از این هایی هستم که باید بخورند و بخوابند. وقتی این را گفتم، مادرم به طوری که همه‌ی این ها را می‌دانست گفت می‌دانم می‌دانم. و واقعا هم می‌دانست. مادر ها معلوم نیست همه چیز را از کجا می‌دانند. جدای آن، جای همه چیز را هم می‌دانند. مثلا همین ناخن گیر. ناخن گیر چیزی است که هیچ وقت پیدایش نمی‌شود و حتما باید از مادر ها پرسید تا جای آن ها را بهتان بگویند. 
ما در خانه‌مان نزدیک به یک ماه می‌شود که گوش پاک کن نداریم. هیچ کس هم به روی خودش نمی‌آورد. ما ها اصلا هیچ چیز را به روی خودمان نمی‌آوریم توی خانه. یک بار که از حمام بیرون آمدم خواستم بگویم که گوش پاک کن نداریم. اما به محض آن که از حمام خارج شدم، یادم رفت که چنین چیزی می‌خواستم بگویم. شاید امروز هنگامی که از سر کار بر می‌گردم یک بسته گوش پاک کن خوشگل و باحال بگیرم و بگذارم توی آینه. بله بله می‌دانم نمی‌شود توی آینه چیزی گذاشت، توی آینه فقط خود آدم جا می‌شود. اما پشت آینه یک کمد کوچک است که تویش گوش پاک کن، کرم و این چیز ها را می‌گذاریم. من اگر گوش پاک کن را بخرم و بگذارم آن‌جا باز هم کسی صدایش در نمی‌آید. باید وقتی رسیدم خانه بلند بگویم من گوش پاک کن خریدم، و آن را از کیسه‌ی خرید  در بی‌آورم و به همه نشان بدهم و یک راست بروم توی حمام و بگذارم اش پشت آینه، توی آینه. من دوست دارم وقتی از حمام می‌آیم گوش پاک کن را فرو کنم ته گوشم و آن قدر بچرخوانم تا سرفه ام بگیرد. بعضی ها می‌گویند بسیار حرکت بدی است این حرکت. اما همان بعضی ها اگر می‌فهمیدند من بهشان می‌گویم کون لقتان شاید اصلا چنین حرفی نمی‌زدند. آدم که نباید راجع به هر چیزی نظر بدهد.

الآن دیگر غروب شده است و من برگشته‌ام خانه. نه گوش پاک کن خریده‌ام و نه هیچ چیز دیگر. شاید فردا بخرم. شاید هم نخرم. به خودم مربوط است که چه کار می‌کنم و چه کار نمی‌کنم٬ اگر راستش را بخواهید.

۱۳۹۱/۴/۱۸

چند نکته در مورد مادرم که قبل از مردن باید بدانید

مادر ها موجودات خوبی هستند. یعنی اکثرشان که این‌طور هستند. در حدی که بهشت را انداخته‌اند زیر دست و پای آن‌ها. پدر ها اما همه‌شان آدم های بدی هستند. در حدی که بهشت را ننداخته‌اند زیر دست و پای آن‌ها. ما در خانه‌مان هم پدر داریم هم مادر. خدا زیادشان کند. خدا را شکر اصلا. من از آن‌هایی نیستم که نا شکری کنم. پدر مادر چیزی است که بودنشان خوب است. اما نبودشان بهتر. مثلا من از این‌هایی هستم که خیلی با سیاست حرف می‌زنند و هر دو طرف بحث را به طور مساوی پیش می‌برند. اما به طور دقیق تر می‌خواهیم وارد بحث شویم. مادر وسیله‌ی عشق و محبت است. ساختارش یعنی این است. روی جعبه‌اش نوشته شده که برای عشق و محبت٬ ساخت ایران. راستش نمی‌خواهم کش و قوس بی‌آیم. می‌خواهم این را بگویم که مادر من از این‌هایی است که هیچ پاکت٬ بسته٬ جعبه و کلا این‌جور چیز‌هارا هیچ‌وقت خالی نمی‌بینند. البته نمی‌دانم وقتی می‌گویم «از این‌هایی که» درست باشد یا نه. آخر معلوم نیست که. شاید مادر من نوع اولی از این نوع موجودات باشد. شاید هم آخریش. شاید هم تعدادشان زیاد است و من دارم زر می‌زنم. من که همه چیز را نمی‌دانم. خلاصه این‌که مادر من خوراکش این است که جعبه های خالی را دور نی‌اندازد. از سس های تو یخچال گرفته تا شامپو های تو حمام. از نظر او همیشه‌ همه‌ی آن‌ها پر هستند و هنوز ازشان می‌آید. مثلا خوراک اش این است که وقتی سر میز شامی چیزی نشسته‌ایم و داریم غذا می‌خوریم و من سس می‌خواهم و به مادرم می‌گویم که آن سس را لطفا به من بدهد. او سریع آن شیشه‌ی سس خالی را که برعکس گذاشته است کنار یک شیشه سس پر به من می‌دهد. اصلا معلوم نیست آن‌یکی سس را برای چه آورده سر میز. و این‌که وقتی من به او می‌گویم آن‌یکی سس را بدهد. عصبی می‌شود و می‌گوید اول آن‌را تمام شود بعد این. او خیال دارد با این‌ کار ها ما پول‌دار می‌شویم و می‌توانیم هلیکوپتر بخریم و بر فراز آسمان‌های دنیا پرواز کنیم. اما خیر. ما با این‌کار پولدار نمی‌شویم. اگر هم بشویم احتمالا روزنامه‌ها خواهند نوشت خانواده‌ای که با صرفه‌جویی در مصرف سس پولدار شدند و هلیکوپتر خریدند و بر فراز آسمان ها پرواز کردند. اما موضوع به این‌جا ختم نمی‌شود. این بحث سر شامپو هم هست و کلا چیز های بسته بندی شده. مادرم علاقه به چیز های بسته بندی شده دارد. هر چیزی که توی یک چیز دیگری باشد از نظر او تمام نا شدنی هست. راستش من دوست دارم بدون زجر کشیدن به غذایم سس بزنم. یا بدون زجر کشیدن به موهایم شامپو بزنم. این خواسته‌ی من است از زندگی. شامپو ها که خالی می‌شوند و دیگر ازشان نمی‌آید سبک می‌شوند. و هی از طبقه‌ی شامپو ها می‌افتند روی زمین و من مجبور هستم دلا شوم و آن‌ها را بر دارم و بگذارم سر جایشان. بله ما طبقه‌ی شامپو ها داریم در حمام‌مان. اسمش هم همین است «طبقه‌ی شامپو ها». شامپوی من کجاست؟ در طبقه‌ی شامپو ها. شامپوی تو کجاست؟ در طبقه‌ی شامپو ها. ما از هم‌ دیگر سراغ شامپو هایمان را در خانه می‌گیریم. از هم‌دیگر می‌پرسیم که شامپو ات کجاست.
مسئله‌ی دیگری که به آن می‌پردازیم بشقاب و ابزار غذا خوری است. معمولا ابزار های غذا خوری دو دسته هستند. ابزار برای تولید غذا و ابزار برای صرف غذا. از آن‌جایی که ما در پر غو بزرگ شده‌ایم کاری به تولید غذا نداریم. اما باز هم ابزار های صرف غذا خود به دو دسته‌ی «مال مهمان» و «دم دستی» تقسیم بندی می‌شوند. مثلا آن قاشق چنگال های هخامنشی با طرح کورش کبیر روی دسته‌های کفگیر مال مهمانی هاست و خیلی شیک است که از آن‌ها استفاده کنیم. همین‌طور بشقاب های گل‌دار هم مال مهمان است. ما خودمان باید توی بشقاب های سفید غذا بخوریم. از آن بشقاب هایی که در بیمارستان ها به مریض ها می‌دهند. من خودم همیشه به طوری که مثلا حواسم نیست از آن بشقاب های گل‌دار استفاده ‌می‌کنم. زیرا دوست دارم وقتی غذا می‌خورم دور غذایم پر باشد از گل های گلستان. اما مادرم سریع شناسایی می‌کند و می‌گوید این‌ها مال مهمان است و اگر زیاد شسته شود ریده می‌شود تویش. بشقاب ها چیز هایی هستند که اگر تویشان چیزی بخورید ریده می‌شود تویشان.
هم چنین اگر دکمه‌ی چیزی را زیاد فشار دهید خراب می‌شود آن چیز. مهم نیست آن دکمه‌ی چی باشد. می‌خواهد کنترل تلویزیون باشد یا چراغ توالت و یا دکمه‌ی کیبورد. شما فقط اجازه دارید یک بار آن‌ها را فشار دهید.

۱۳۹۱/۴/۳

ورزش کنید. ورزش خوب است

صبح‌ها با حالت خفگی از خواب بلند می‌شوم. اتاق کوچکی دارم که از شب تا صبح تمام اکسیژن‌اش را می‌خورم. اتاقم پنجره دارد. پنجره‌اش هم باز می‌شود. پشت پنجره هم نمای خوبی دارد. اما اگر پنجره را باز بگذارم گنجشک‌ها من را تا خود صبح می‌گایند و از آن‌طرف اگر در اتاق را باز بگذارم صدای خروپف مادرم هست. اتاق من میان مادرم و گنجشک‌ها قرار دارد. محفظه‌ای برای زنده ماندن. محفظه‌ای کوچک برای ادامه‌ی بقا. من قبلا ها نویسنده‌ی کتاب های تاریخی بوده‌ام (می‌دانید که دارم دروغ می‌گویم؟). اتاقم یک تخت چوبی با پتوی گاو گاوی دارد که چسبیده است به دیوار تا فضای کمتری اشغال کند. کنار اش یک پنجره است. روی تاقچه‌ی پنجره هم فرهنگ فارسی عمید است که آخرین باری که استفاده کردم ازش بر می‌گردد به ماه ها پیش. کلی هم گران خریدم‌اش و اولین چیزی هم که معنی‌اش را دیدم کلمه‌ی «کیر» بود. دیگر روی تاقچه جز فرهنگ عمید و گرد و خاک چیزی ندارم متاسفانه. نه از مجسمه‌‌ای خبر است و نه از قاب عکسی که مدالی چیزی گردنم باشد. بله من هم دوست داشتم مدال داشتم و عکسش را می‌گذاشتم روی لبه‌ی پنجره تا همه ببینند و کفشان ببرد و فکر کنند که حالا چون یک مدال عنک دارم خیلی خفن هستم. اما ندارم. همان مدال عنک را هم از هیچی ندارم. تنها مدالی که توی کل عمرم گرفته‌ام بر می‌گردد به کلاس سوم دبستان. آن موقع تابستان به کلاس استخر می‌رفتم. آخرین روز کلاس مسابقه برگذار می‌شد. من هم از ترس و استرس آن روز اسهال شدم. و گفتم که نمی‌توانم مسابقه بدهم. اما پیش خود ناراحت بودم. می‌گفتم مادرم الآن در خانه نشسته و تنها امیدش من هستم که در آن مسابقه قهرمان شوم و هورا هورا کنم. اما خب طبیعتا مادرم به  تخمش هم نبود. با خودم کش و قوس می‌رفتم که آیا شرکت کنم یا نه. مسابقه در دسته های سه نفر سه نفر برگذار می شد. همه که مسابقه دادند. من ماندم و چهار نفر دیگر. ماها از آن بچه های بی دست و پا و یبسی بودیم که از آب می‌ترسیدند و همیشه همه‌ی کار ها را آخر انجام می‌دادند. مربی مارا تشویق کردو گفت که بی‌آیید می‌خواهیم ببینیم که برنده می‌شود. من آن موقع حس قهرمان شدن را تجسم کردم و تصمیم گرفتم که خیلی خوب می‌شود اگر شرکت کنم و قهرمان شوم. همه در طول استخر مسابقه  دادند. اما ما در عرض استخر مسابقه دادیم. درست نمی‌دانم که من واقعا اول شدم یا به همه‌مان مدال طلا دادند. طلایی که تا آخر تابستان سیاه شد و انداختیم‌اش دور. اما هرچه بود آن روز اسهالم را خوب کرد و با شوق و ذوق من را به خانه فرستاد و وادارم کرد تا  مدالم را آویزان کنم به لوله‌ی گازی که از وسط دیوار خانه‌مان زده بود بیرون و اصلا معلوم نبود که کارش چیست و برای چه باید یک میله از وسط خانه‌مان بزند بیرون.
این داستان تنها مدال من بود. آن طرف اتاق درست جلوی تخت‌ام٬ میز کامپیوترم هست. هسته‌ی مرکزی اتاقم. جایی که من پشت‌اش پادشاه می‌شوم و دیگر یک دست و پا چلفتی نیستم. روی میز کامپیوترم یک پرینتر است. پرینتری که دخترعمه‌ام بهم داده‌ است و راستش را بخواهید تا بحال باهایش حتی یک پرینت هم نگرفته‌ام فقط دو سه باری چیزی اسکن کرده‌ام. جوهر پرینتر گران است. روی پرینتر هم یک سری کاغذ جمع شده است که از روی تنبلی حتی ننداخته‌ام شان دور. آن طرف هم یک سری فیلم و یک لیوان مداد دارم. بالای میز کامپیوتر هم یک قفسه است. قفسه‌ای که در پست قبلی شرح‌اش داده ام. دیگر همین است اتاقم. یک کمد هم دارم که تویش جعبه‌ی کفش و تیشرت هایم را می‌گذارم.
تعطیلات‌ام شروع شده است. تمام دوست‌هایم رفته‌اند سفر و من هیچ برنامه‌ای ندارم. عمه‌ام دارد دو هفته‌ی دیگر از ایران می‌آید پیش ما. برای آن هم برنامه‌ای نداریم. دلم می‌خواهد بدون برنامه بروم یک جایی. شب ها را در خیابان بخوابم. صبح‌ها را در خیابان نخوابم. بروم و بچرخم و ببینم. اما دوشنبه اولین روز کارم است و همه‌ی این رویا ها و نقشه ها باید برود در کون سگ و قار قار کند. میدانید که. صدای رویا و نقشه ها قار قار است.

۱۳۹۱/۳/۱۸

D:


جوهر خودنویس‌ام را عوض کرده‌ام. یک خودنویس زرد دارم که با رنگ سبز می‌نویسد. یعنی می‌نوشت. زیرا امروز یک امتحان می‌دادم که باید با جوهر آبی می‌نوشتم. اما جوهر سبز رنگ قبلی که هنوز تمام نشده بود را سرش چسب بستم و گذاشتم‌اش روی قفسه‌ام. کتاب‌خانه ندارم. زیرا کتابی ندارم. یک قفسه دارم بالای میز کامپیوترم که رویش سه عدد کتاب٬ پنج عدد بطری نوشابه  برای قشنگی (و مثلا خیلی هم قشنگ هست)٬ یک عدد عروسک اسنوپی٬ یک توپ پازلی٬ دو عدد دوربین٬‌ یک قلک٬ یک وازلین٬ یک کارت تبریک تولد که لایش پول است٬ و یک شارژر باطری قلمی. جوهر را گذاشتم آن‌جا یک آب هم روش. گذاشته‌ام آن‌جا تا این جوهر آبی زشت تخمیه تمام شود و من بتوانم دوباره از همان رنگ زیبای زندگی استفاده کنم. رندگی که باعث امید می‌شود. باعث دلگرمی٬ خوبی و خوشی. زیرا می‌دانید ما خانواده‌ی پولداری نیستیم. پول داریم ها. ولی نه آنقدر که بشود همش جوهر خرید. همین چند وقت پیش رفتم بالاخره شلوار خریدم. آن یکی شلوار هم که بور و قرمز شده بود را نی‌انداختم دور. گذاشتم‌اش توی کمد‌ ام تا روز مبادا استفاده کنم. روز مبادا روزی است که مردمان بی شلوار می‌شوند و دیگر هیچ کجایی پیدا نمی‌شود که شلوار بفروشد. ولی با این حرکت هوشمندانه‌ام دیگر من از شر آن روز در امان هستم. شاش هم دارم الآن درضمن. البته می‌دانم شاش حرف بدی است و نباید جلوی جمع از این کلمه استفاده کرد. ولی من چون در خانواده‌ی بی شخصیت و بی ادبی بزرگ شده‌ام و احتمالا لغمه‌ی حرام خورده‌ام که این‌گونه بی ادب هستم٬‌ پس نه تنها می‌گویم شاش٬ بلکه می‌گویم به تخمم که بی ادبی است. آها٬ این را هم بگویم: روی قفسه‌ام هم خاک نشسته. بقل‌اش اما خاک ننشسته است زیرا بقل‌اش هوا است و روی هوا خاک نمی‌نشیند هارت هارت هارت.
هوا به قدری عنی است که چهار شبانه روز است که دارد باران می‌بارد. صبح ها هوا سرد است و شب‌ها هم هوا سرد است. اما یکهو آن وسط های روز هوا گرم می‌شود. درست همان موقع که من در اتوبوس نشسته ام. هوای اتوبوس دم می‌کند٬ اما خوش‌بختانه کسی بوی عرق یا دیگر گه های موجود در بازار را نمی‌دهد. حال که وارد بحث بو شده‌ایم جا دارد نظریه‌ام را راجع به عطر و ادکلن در جوامع عمومی بگویم. از نظر من عطر و ادکلن (که البته من به هردوی آن‌ها می‌گویم عطر. و زنانه مردانه هم سرم نمی‌شود) وسیله‌ی زینتی و گران‌بهایی هستند. و پولداری هستند. و گران هستند. اما جدای این‌ها من خیلی طرفدار عطر نیستم. اصلا نمی‌خواهم بوی خوب بدهم. مگر دستمال کاغذی هستم که بو بدهم؟ (این دستمال تخمی گران ها که بو می‌دهند). همین که هر روز حمام بروم کافی است. البته اسپری هم می‌زنم. این‌ها را گفتم که بگویم آدم در جای عمومی نباید عطر بزند. البته از نظر من. و خب الآن که دارم می‌خوانم می‌بینم چقدر کسشر راجع به عطر نوشته‌ام و شما هم حتما می‌خواهید بگویید به تخمم که تو نظرت این است.
دوست پدرم را گفته بودم که رفت؟ خب الآن می‌گویم که دوباره دارد می‌آید. دارد می‌آید تحقیق که زندگی در این‌جا چطور است و این‌که وردارد زن و بچه‌اش را هم بی‌آورد این‌جا یا خیر. کلی پول خرج می‌کند برای تحقیق و سفر. زمان ما تحقیق وجود نداشت. یک شبه فروختیم زار و زندگی را آمدیم. بله به همین راحتی. یک شبه تصمیم گرفتیم٬‌ یک شبه تصویب کردیم٬ یک شبه ویزا گرفتیم٬ یک شبه همه چیز را فروختیم٬ یک شبه با دوست‌دخترمان بهم زدیم٬‌ یک شبه با فک و فامیل ها خداحافظی کردیم٬ یک شبه مسیر را مشخص کردیم و یک شبه زدیم بیران. بیران همان فعلی است که به اشتباه بیرون تلفظ می‌شود. مانند نان و کان و این‌ها.
دوستم  سال به سال از توی فیسبوک رد نمی‌شود ها. اما سریع تا دوست پسر دار شده‌ آمده و وضعیت تاهل‌اش (عق بزنید) را عوض کرده و پایین‌اش هم خندیده است. از همین دو نقطه دی ها که همه جا ریخته است. از همین دو نقطه دی ها که همه جا پیدا می‌شود. از همین دو نقطه دی ها که همه می‌زنند. از همین دو نقطه دی ها که بی‌آید برود توی کون من. از همین دو نقطه دی ها که الآن می‌روم می‌گذارم بالای این پست. 

۱۳۹۱/۳/۹

هر ماه چهار هفته است

این‌که دو هفته است نیامده‌ام توی وبلاگم چیزی بنویسم دلیل بر خوشبخت بودنم نیست. نوشتن‌اش هم دلیل بر بدبخت بودنم نیست. هیچ دلیلی ندارد اصلا. شاید بخاطر تمبلی؟ شاید بخاطر مشغله؟ به هر حال هرچه باشد دلیل ندارد (مگر بخاطر همان دلیل نیست؟). بگذارید اول از امروز صبح شروع کنم. از بالش‌ام برایتان گفته‌ام؟ اگر گفته‌ام به تخمم. زیرا می‌خواهم دوباره بگویم. بالش (بالشت؟ هه هه هه) من چیزی است که موهای من را کثیف می‌کند. نمی‌دانم چرا. چرا باید یک بالش موی آدم را کثیف کند؟ اصلا موی آدم با چه کثیف می‌شود؟ بالش من باعث می‌شود تا من هر روز حمام بروم و هر روز از روز قبل زیباتر و تمیز تر شوم. حال این‌ها چه ربطی به امروز داشت. صبح‌ها وقتی می‌روم جلوی آینه موهایم بهم ریخته و چرب است. در صورتی که شب قبل‌اش حمام بوده‌ام به جان مادرم. به مادرم می‌گویم که فکر می‌کنی چرا این‌طور است؟ می‌گوید بخاطر کمبود اکسیژن است. می‌گوید که چون اتاق من کوچک است و از صبح تا شب درش بسته است٬‌ اکسیژن ندارد و موهایت کثیف می‌شود. پدرم هم تائید می‌کند. من هم متاسفانه نمی‌توانم بهشان بگویم کس نگویید. اگر می‌توانستم هم نمی‌گفتم. یعنی الآن هم می‌توانم٬ ولی نمی‌گویم. زیرا من انسان خوبی هستم. مادرم را این‌جوری نگاه می‌کنم که یعنی کس نگو. پدرم هم که نگاه من را می‌بیند در دفاع از مادرم می‌گوید راست می‌گوید مادرت. ولی من فکر می‌کنم تقصیر بالش‌ام است. او است که میراند روی سرم. این روزها (کدوم روزها؟) در اتوبوس نمی‌توانم صدای آهنگ را تا آخر بلند بکنم. زیرا سرم درد می‌گیرد. و این‌که تقریبا تمام مسیر را دارم دنبال یک آهنگ خوب می‌گردم تا پخش کنم. آیا این‌که می‌گویم پخش کردن آهنگ حالتان را بهم نمی‌زند؟ باید حالتان را بهم بزند. امروز را می‌گفتم. امروز جزو عادی‌ترین و بی اتفاق‌ترین روز زندگی من بود. این‌که هیچ اتفاقی دارد می‌افتد کم کم حوصله‌ام را سر برده. تمام آخر هفته را با دوستم داشتیم دنبال کار برایش می‌گشتیم. و تمام آخر هفته را داشت می‌گفت که پسری که دوستش دارد رفته است و دوست دختر پیدا کرده است. و این‌که چرا نیامده با او دوست شود. تمام آخر هفته را می‌خواستم بگویم ببند دهنت را. نگفتم اما. لبخند می‌زدم و گوش می‌دادم. می‌خواستم بگویم که من خیلی بهتر هستم. بگویم که بیا با من دوست بشو. اما این را هم نگفتم. این‌که چرا حرف نمی‌زنم را هنوز کسی نمی‌داند. شکلات های روی میز کامپیوترم را خورده‌ام و تمام شده. کسی هم نیست برایم بخرد. خودم هم نمی‌خرم. نمی‌خواهم بخرم. اصلا از شکلات بدم می‌آید. به شما چه. واقعا این‌که من الآن چیزی ندارم بخورم به شما ربط دارد؟ پس اگر ندارد من چرا دارم این‌ها را می‌نویسم. این‌که یکی می‌آید راجع به نوشتن‌اش می‌نویسد یعنی چیزی ندارد بنویسید. من هم چیزی ندارم بنویسم. اما این را بگویم که چرا نمی‌روم کتاب‌ها٬ فیلم‌ها و آهنگ هایی را که دانلود کرده‌ام را بخوانم٬ ببینم و گوش بدهم؟ چرا هیچ کاری نمی‌کنم؟ چرا وقت نمی‌شود؟ مگر من چکار می‌کنم که وقت نمی‌شود؟ چرا این‌طور است؟ چرا شما فحش نمی‌دهید؟ چرا این‌جوری هستیم هممان؟ چرا نمی‌میریم اصلا؟

۱۳۹۱/۲/۲۴

سیب‌زمینی نِشسته

یک سری آدم توی خان‌مان دارند از این‌طرف به آن‌طرف میروند. من حتی اسم‌هایشان را هم نمی‌دانم. و نمی‌خواهم هم بدانم. یک سری آدم توی خان‌مان هستند که چمدان هایشان نصف خانمان را پر کرده است. بله اغراق می‌کنم، دوست دارم اغراق کنم. زیرا از نظر بصری برای من همان نصف خانه است. دو خانوداده آمده‌اند و چون یکی از آن‌ها با دوستِ خواهرِ مادرم دوست است، پس با ما هم دوست و می‌تواند بی‌آید و این‌جا سه شبانه روز بخوابد و تخمش هم نباشد. این مسئله که شاید آنها ندانند هتل چیست مرا می‌ترساند. مادرم دارد برای چهارده پانزده نفر شام، نهار و صبحانه پخت و سرو می‌کند. و این بدترین قسمتش است. دو روز از اتاقم بیرون نرفته‌ام. فقط مواقعی که از خانه خواستم بروم بیرون. رفته‌ام از اتاقم بیرون و خداحافظی کرده‌ام. خداحافظی کرده‌ام و آدم‌هایی که نمی‌شناسم برایم آرزوی موفقیت کرده‌اند. راستش عنم می‌گیرد. حالم بد می‌شود (اغراق هم نمی‌کنم) از این آدم هایی که توی خانمان هستند. چرا باید برای من آرزوی موفقیت کنند در صورتی که من فقط داشتم می‌رفتم تئاتر؟ چرا باید یک کسی دروغ بگوید؟ اصلا آرزو کرده است واقعا؟ یعنی رفته یک جای خلوت و برای من آرزوی موفقیت کرده؟ خیر. این یک تعارف بسیار کلیشه‌ای و حال به هم زن است. و من دوست داشتم همان لحظه بروم روی فرش جلوی پایش بالا بیاورم. این‌که در یک روز تعطیل در خانه‌ی خود از خواب بیدار شوید و بخواهید اتاقتان را به مقصد آشپزخانه برای نوشیدن یک لیوان شیرکاکائو ترک کنید و در بین راه دو عدد زن با موهای مش کرده را ببینید که دارند فیلم عروسی می‌بیند، می‌توانید تا آخر آن روز چندشتان بشود از آن‌همه نکته‌ های چندش آور که در عرض یک ثانیه وارد چشمتان شده و تا حدود دو روز توی سرتان بماند حالتان بهم بخورد و تمرکزتان را از دست بدهید. تازه آنها پسورد وایرلسمان را هم گرفتند و من هم با روی باز بهشان دادم. زیرا ما ایرانی هستیم و زشت است که با روی بسته بهشان بدهم (بله درست فکر کردید، پسورد دادن برای من همانند کون دادن است). آن دو زن با موهای مش کرده، دو شوهر دارند که خیلی بامزه هستند به خیال خودشان، و هی تیکه های با مزه می‌اندازند و این حتی از موهای زنانشان هم بدتر است.
جمعه رفتم تئاتر، تئاتری که دوستم در آن بازی می‌کرد. با آن‌یکی دوستم (چرا اسم نمی‌گویم؟) قرار گذاشتیم و با هم دیگر به تئاتر رفتیم. باهم قرار گذاشتیم که اگر اجرای بدی بود چیزی نگوییم. نشستیم و نمایش شروع شد. بعد تمام شد. (چی است؟ نکند باید بنویسم چه بود نمایش؟) حس میکردم اسپایدرمن هستم و آمده‌ام اجرای دختر آرزو هایم را ببینم با این تفاوت که داشتم نمایش را با یک دختر آرزوهای دیگر هم می‌دیدم که دوستش هم دختر آرزو هاست. بعد از نمایش رفتیم بیرون ومنتظر ایستادیم تا دوستمان بیآید، مردم می‌آمدند و می‌گفتند خیلی عالی بود، از نظر من نمایش بسیار مزخرفی بود، ولی دوستِ من خوب بود. برای همین من هم بقل‌اش کردم و گفتم خیلی اجرای خوبی بود. تشکر کرد و شب را رفتیم بیرون. ساعت یک جورهایی گذشت و دو نیمه شب شد. تصمیم گرفتیم برگردیم. برگشتیم و آنها حتما فردایش را خیلی زیاد خوابیدند زیرا پانزده نفر آدم در خانشان نفس نمی‌کشند.
فردایش (یعنی دیروز) وقتی بیدار شدم٬ کاملا گیج بودم. ساعت نه بود و از بیرون اتاقم صدای حرف زدن می‌آمد. تنها کاری که می‌شد کرد غلت زدن بود. حس میکردم توی سرم یک مایعی است که باید ته نشین شود و هر موقع که از این پهلو به آن پهلو می‌شدم، هرچه ته نشین شده بود دوباره به هوا برمی‌خواست و سرم گیج می‌رفت. سعی می‌کردم از تخت خارج شوم ولی آنجا بود که کشف کردم نیروی جاذبه‌ی تخت از کره‌ی زمین بیشتر است. من شغل دیگرم کاشفی است. یک سری چیزها کشف می‌کنم ولی متاسفانه هیچ وقت ثبتشان نکرده‌ام. مثلا همین چند وقت پیش بود که یک سری موجودات ریز توی توالت کشف کردم. یک سری موجودات شبیه به کرم سفید. ولی نه کرم بودند و نه رنگشان کامل سفید. می‌دانستم من اولین نفری هستم که با آن موجودات برخورد کرده است. ولی تنها کاری که کردم، بعد از این‌که پی پی کردم سیفون را کشیدم، دستم را شستم و از توالت خارج شدم. دیگر از آن موجودات خبری نشد، شاید یکی دیگر کشفشان کرده و برده ثبتشان کرده و شهرت آن موجودات از شیر هم بیشتر شده و در کتاب کودکان عکسشان را گذاشته‌اند برای رنگ آمیزی.
این‌که امروز را چکار کنم هنوز نمی‌دانم. یک روز یکشنبه‌ی تعطیل با موجودات غریبه در خانه که محدوده‌ی رفت و آمد من را تا دم در توالت کاهش داده‌اند. شاید بنشینم و فیلم ببینم. آهنگ های جدید گوش کنم. نقاشی بکشم. کتاب بخوانم. شاید هم هیچ‌کدام این کار ها را نکنم و فقط منتظر باشم تا ساعت بگذرد و فردا شود. فردا سوار اتوبوس شوم و آهنگ‌ گوش کنم و تصمیم بگیرم که وقتی رفتم خانه نقاشی بکشم٬ فیلم ببینم و کتاب بخوانم ولی وقتی رسیدم خانه هیچ‌کدام آن کار ها را نکنم.

۱۳۹۱/۲/۱۸

اگر نخوابیم بیدار می‌مانیم

کلاس‌های طراحی هر دوشنبه پشت سر هم کنسل می‌شوند و این به تخم کسی هم نیست. و کل این قضیه نه تنها من را خوش‌حال نمی‌کند٬ بلکه کار دیگری هم نمی‌کند. توقع دارید مثلا چه کار کند؟ یک کلاس کنسل (باشه بابا٬ لغو) شدن مگر چیست؟ آها٬ کلاس مورد علاقه‌ام است؟ مگر نمی‌توانم در خانه نقاشی کنم؟ خیلی دلم می‌خواهد؟ بنشینم خانه نقاشی کنم. امروز کلاس طراحی همانند هفته‌های پیش کنسل شد و من دوباره دارای نود دقیقه وقت اضافی و بی‌خود شدم. نود دقیه‌ای که می‌شود در آن کتاب خواند٬ نقاشی کشید٬ ورزش کرد٬ بحث کرد٬ یک فیلم کوتاه ساخت٬ یک بازی فوتبال تماشا کرد٬ از تهران تا کرج رفت٬ سی پُرس چلوکباب را به مدت سه دقیقه در ماکروفر به صورت تک تک گرم کرد٬‌ از یک ساختمان دویست طبقه‌ای بالا رفت٬ یک آهنگ چهار دقیقه‌ای را بیست و دو و نیم بار گوش داد و هزار و سیصد و پنجاه بار نفس کشید. آیا می‌دانسید زنان دو برابر مردان پلک می‌زنند؟ آیا نمی‌دانستید؟ آیا چه می‌دانید؟ نود دقیقه‌ام را زیر ذرات ریز ریز و گه باران به سمت مدرسه‌ای (اوه بله بله من خیلی بزرگ هستم پیش دانشگاهی٬‌ دبیرستان) رفتم که تویش عاشق دختری بودم. همان که حتی باهایش حرف نزده بودم و فکر می‌کردم اگر نقاشی‌اش را بکشم اجازه‌ی صحبت کردن خواهم گرفت. در صورتی که آن‌طور نشد و به بدترین شکل ممکن ریدم. با خودم چه فکر کرده بودم؟ فکر کرده بودم خیلی خفن استم با آن نقاشیه زشتم؟ امروز دیدم‌اش. یادم آمد که من در هرجا که می‌روم عاشق یک کسی هستم. (عاشق؟ عاشق؟ مرتیکه گوزوئه پشمو). اصلا نمی‌دانم چه مرگم است که نمی‌توانم با کسی که خوشم می‌آید حرف بزنم. رفتم آن‌جا چکار؟ دوستان قدیمی را دیدم. دوستان خیلی قدیمی. خیلی خیلی قدیمی. نود دقیقه را به طرز وحشتناکی گذراندم. هیچ‌وقت انقدر احساس پوچی و بی‌کاری در زندگی نکرده بودم. دروغ می‌گویم. هیچ هم هم‌چین احساسی نداشتم. می‌خواهم سرتان را گول بمالم. می‌خواهم مثلا نوشته را زیبا کنم. می‌خواهم حس بدهم. جو بدهم. هشتاد دقیقه گذشت. فکر می‌کردم ده دقیقه‌ی آخر اش اتفاقی می‌افتد که سرنوشت‌ام را تغییر می‌دهد. ولی هیچ اتفاقی رخ نداد. ده دقیقه هم مثل نود دقیه گذشت. مثل روزهای قبل. مثل هفته‌ها و ماه‌های قبل. 
دیروز لپتاپ دوستم را گرفته بودم تا تعمیر کنم. ویندوز اش را عوض کنم. ویندوز دزدی بریزم رویش (بریزم؟ اینستال کنم؟). به دوستم گفتم که ممکن اصت محتوای آیتونز ات پاک شود. زیرا حوصله نداشتم محتوایش را بریزم جایی و بعد دوباره برگردانم. گفت که اصلا بی‌خیال. گفت می‌خواهد یک لپتاپ جدید بگیرد. گفتم که نه حالا بده یک کاری می‌کنم تا آیتونز ات پاک نشود. ویندوز اش را عوض کردم. آیتونز اش هم پاک شد. چرا اصرار داشتم تا این کار را بکنم اصلا؟ گفتم چاره‌ای نداشتم. دروغ گفتم. زیرا چاره داشتم. هم چاره داشتم و هم وقت برای انجام کار. ولی نکردم. دیشب لپتاپ‌اش را فرمت کردم و امروز بعد از کتاب‌خانه رفتم خانه‌شان. تشکر کرد و گفتم ببخشید که آیتونز ات پاک شد. خیلی خوب است که آدم معذرت بخواهد. من معمولا بخشیده می‌شوم. ولی نمی‌شود که آدم هر موقع هرکاری خواست بکند و بعد بگوید ببخشید. اگر کسی نبخشد چی؟ چی؟ به تخمتان؟ دوستم گفت که بیا برویم مغازه‌ی پدرم. مغازه‌شان را تازه باز کرده‌اند. رفتیم و آب‌پرتقال خوردیم (از همان آب‌پرتقال هایی که در فیلم‌های دوبله  شده می‌خورند). به پدرش گفتم که می‌خواهم کار کنم. گفتم که پول نیاز دارم٬‌ گفتم که شما کارگر نمی‌خواهید برای عصرها؟ گفت که نمی‌داند. گفت که باید یک روز بروم و یاد بگیرم تا چجوری پشت بار به‌ایستم و مشروب سرو کنم. گفت که ولی اگر کار کنم ممکن است توی جیب‌ام پر پول شود و فکر کنم که کون لق درس و دانشگاه. می‌خواستم بگویم آن‌اش به شما ربط ندارد. ولی نگفتم. گفتم که نه٬‌ من قفط می‌خواهم کمی پول پس‌انداز کنم و چیزی بخرم. مکالمه‌مان بی نتیجه تمام شد. من برگشتم خانه. می‌دانم که آن کار را نخواهم گرفت. می‌دانم که هی روزها می‌گذرند و من هیچ قدمی بر نمی‌دارم.
بعد از گذشت دو شب٬ دوستِ پدرم دیگر در اتاق من نمی‌خوابد. رفته است و در هال می‌خوابد. همان جلوی تلویزیون. همان‌جایی که وقتی من می‌خواستم بخوابم کلی غر زده بودم. من به دوست پدرم هیچ نگفتم. بد رفتار نکردم٬ هیچ عمل ناشایستی هم انجام ندادم تا متوجه شود و برود از اتاقم بیرون. تنها امکان این است که شاید وبلاگ‌ام را خوانده باشد٬ که خب فکر نمی‌کنم.(اگه وبلاگمو می‌خونی فردا سر میز نهار لیوان نوشابه رو بریز رو میز هار هار هار) من دوباره در اتاقم می‌خوابم. زیر همان پتوی گاو گاوی حال بهم زن و زشت. شاید اگر کار پیدا کردم یک پتو هم بخرم. یک پتو با طرح راه راه طوسی و آبی. بلند و بزرگ تا دیگر پایم از زیرش نزند بیرون. یک پتو که همدرد من باشد. بنشینیم باهم فیلم و چس‌فیل بخوریم (ذرت؟ گه نخورید). برایش آهنگ بگذارم. به پتویم بگویم که تکون نخور فقط آروم بخوابیم. بخوابیم و هرکه زودتر بیدار شد سوخته است.

۱۳۹۱/۲/۱۳

پدرم برای موبایل‌اش بعد از شش ماه شارژ خرید

این‌که دوست پدرتان دارن از ایران پا می‌شود بیاید خانه‌تان می‌تواند اتفاق خوبی باشد. اما به چه مدت؟ به چه قیمت؟ به مدت دو هفته و به قیمت این‌که من تختم را با پتوی طرح گاو را بدهم بهش و خودم بروم جلوی تلویزیون بخوابم. من یک تخت دارم. چوبی است و پتویش گاو گاوی است. رو تختی‌اش هم نمی‌دانم هر چند وقت یک بار عوض می‌شود. من حالم از طرح پتویم بهم می‌خورد. طرح پوست گاو با رنگ های سیاه و سفید. حتما سازنده‌ی آن پتو فکر کرده که عجب طرح باحالی٬ حتما کلی فروش می‌رود. و خب البته فروش هم رفته که من شب‌ها زیرش می‌خوابم و پاهایم می‌زند بیرون از زیرش. من بعضی شب‌ها به پتویم فحش می‌دهم. می‌دانم که یک روز جوابم را خواهد داد. پتو ها آدم‌هایی با صبر و تحمل بالایی هستند و آخ نمی‌گویند. ما در خانه‌مان پتوی سنگین‌تر از آن نداریم. و من هم نمی‌توانم یک پارچه را بی‌اندازم رویم بخوابم. پتو باید برایم سنگین باشد٬‌ حتی در روز‌های زیبای تابستانی که کولر نداریم. بله. علاوه بر ماشین٬ کولر هم نداریم. این چه زندگی است که داریم؟ برویم و درمان را بگذاریم؟ خیر. شما بروید و درتان را بگذارید. دوست پدرم را می‌گفتم. می‌خواهد بی‌آید ببیند که آلمان چه جور است. می‌خواهد زن و بچه هایش را ور دارد بی‌آورد این‌جا. می‌خواهد بچه‌هایش را خوشبخت کند. می‌خواهد زندگی جدیدی را شروع کند. می‌خواهد در کارش پیشرفت کند. می‌خواهد من را دو هفته عذاب بدهد. چقدر غر می‌زنم؟ چقدر سوسول و عن هستم؟ چقدر نازک نارنجی هستم؟ چقدر؟ واقعا چقدر؟ اما آیا من نمی‌خواهم در اتاقم بخوابم؟ من نمی‌خواهم شب ها فیلم ببینم؟ من نمی‌خواهم نور نزند توی چشمم؟. اصلا گریم که آفتاب هم زد. نمی‌میرم که. باید قوی باشم و با مشکلات دست و پنجه نرم کنم. (برم بمیرم بابا. مشکلات. انگار دو تا دست نداره و می‌خواد تو مسابقات صخره نوردی شرکت کنه. گوزو). به دوست پدرم گفته‌ام برایم یک DVD حاوی برنامه‌های کامپیوتری بی‌آورد. برنامه‌های دزدی و کرک شده. گفته‌ام که برایم کار خلاف بکند. پدرم می‌گوید که نگیرند‌ اش یک وقت. ولی چرا باید بگیرند؟ او از مغازه خریده و رویش هم هولوگرام دارد. نوشته است «اصل» و کپی کردن‌اش غیر قانونی است. بله « King» را می‌گویم. شرکتی که تمام برنامه‌های کامپیوتری را می‌دزدد و پشت سی‌دی خودش می‌نویسد کس عمه‌ی کسی که این را کپی کند. به هر حال ما به علت نداشتن پول زیاد مجبور به خرید محصولات دزدی هستیم. اما به زودی پولدار می‌شویم. پدرم کار پیدا کرده است. کار می‌کند. در یک رستوران. یک بار. مشروب سرو می‌کند. آبمیوه درست می‌کند. میل شیک و این‌ها. پدرم مهندس الکترونیک است. کار برای پدرم خوب است. دیگر از صبح تا شب ور دل مادرم نشسته و باهم دعوا نمی‌کنند. شب‌ها که می‌آید حرف می‌زنند و سرشان گرم است. من اما. من هم هم‌چنان دنبال کار می‌گرم. یک جا یک صحبت هایی شده‌. شاید در یک سوپر مارکت. پول می‌خواهم. شما نمی‌خواهید؟ همه می‌خواهیم. می‌خواهم گواهی‌نامه‌ام را بگیرم. اما خیلی گران است. همین پدرم که الآن دارد می‌گیرد کلی پول داده است. و معلوم هم نیست آخرش قبول شود. شاید قبول نشود و ریده شود در آن همه پول. می‌خواهم دوربین بخرم. آیپد. چیزهای خوب. بروم شلوار بخرم. شلوار سیاهم را گفتم؟ همان که رنگش قرمز شده. باید یک شلوار دیگر بگیرم. یک شلوار جین هم دارم ولی تخم‌هایم اذیت می‌شوند تویش. شرت. شرت هم باید بخرم. دیگر از زندگی جز یک دوست‌دختر چیزی نمی‌خواهم.
هفته‌ها دارند زود می‌گذرند. بدون هیچ هدفی در آخر٬ که منتظرش باشم. روزمرگی‌ام خوب است٬‌ ولی چیز‌هایی کم دارد. شاید مثلا دوست داشتن. شاید مثلا دوست داشته شدن. 

۱۳۹۱/۲/۲

دو نقطه نمی‌دانم چه می‌شود

خانه‌مان آرام‌تر از همیشه شده. این آرامی دیگر بیش از حد است. مادرم به همراهی پدرم با یکدیگر قهر هستند. و توی سرشان دارن به جدایی فکر می‌کنند. من هم توی سرم به همین فکر می‌کنم و می‌خواهم بروم در سرشان و بگویم جدا شوید و خیال ما را راحت کنید. نمی‌کنند اما. ترسو تر از این‌ها هستند. ریده‌اند به زندگی‌شان حالا سه عدد فرزند هم دارند. بروند زندگی کنند. چسبیده‌اند به هم و شده‌اند عذاب برای یک‌دیگر. راستش را بخواهید نمی‌خواهم طرفداری کنم. ولی از نظر من اخلاق مادرم گه است. پدرم می‌توانست یک زن بهتر بگیرد. برای دلخوشی٬ مادرم هم می‌توانست یک شوهر پولدار کند. آن‌ها بلد نیستند با هم دیگر صحبت کنند و اصلا به من چه. یک شلوار دارم که سیاه است. سیاه بود. بر اثرِ نمی‌دانم چی رنگش پریده. شلوار پدرم بود که بعد از یک مدتی که می‌پوشیدش ازش گرفتم و من پوشیدم‌اش. اگر رنگ سیاه بپرد چه رنگی می‌شود؟ قرمز. بله. چه شگفت انگیز. شلوار وقتی در پایم است و در خیابان راه می‌روم و از بالا به صورت عمودی نگاهش می‌کنم می‌بینم قرمز است. این‌ها شاید بخاطر آفتاب است. شاید هم به خاطر این‌که باید در اتوبوس هنگام سوار شدن بلیط نشان بدهم؟ نمی‌دانم. احتمال دوم خیلی بیشتر است. زیرا باعث می‌شود چند ثانیه‌ای را در صفِ اتوبوس در زیر آفتاب بایستم و این باعث می‌شود آفتاب زیاد به شلوارم بتابد و رنگش بتابد. من شلوارم را دوست دارم. تقریبا در همه‌ی عکس های فیسبوکم هم پایم بوده. نمی‌خواهم از دشتش بدهم. رفته‌ام یک مایع لباسشوئی مخصوص لباس های مشکی خریده‌ام. ولی مادرم می‌گوید که این‌ها کلک پول است. خودم هم اعتقادی ندارم که این‌ها شلوار من را سیاه کنند. ولی به این اعتقاد دارم که اگر از اول با این مایعات شلوارم شسته می‌شد الآن شوارم درست بود. مادرم همه چیز را کلک پول می‌داند و بر این باور است که تمام مردم دنیا دزد هستند و حیله‌ی گول زدن دیگران را دارند. بدتر از آن از من ناراحت است که چرا من دزد نیستم و این‌که چرا خساست ندارم تا پولی جمع کنم٬ پولی در بی‌آورم. ولی راستش من به پول اهمیت نمی‌دهم. (اوه خواهش می‌کنم. تمنا دارم. بفرمائید٬ بفرمائید بنشینید) ولی راست می‌گویم. من نمی‌خواهم پولدار شوم. من زرنگ بازی بلد نیستم. و تا آن‌جایی هم که بشود سعی می‌کنم حق‌ام خورده نشود. مادرم یک دوست دارد. یعنی ما یک دوست داریم. یک زن و شوهر. از نظر من زندگی‌شان عنی است. زیرا حساب سِنت سِنت زندگی‌شان را می‌دانند و همه‌ی نگرانی‌شان پول است. کسِ عمه‌شان٬ زیرا از این‌جور آدم‌ها بدم می‌آید.
جمعه ها می‌روم فوتبال. راستش در فوتبال بازی کردن تخمی‌تر از آن هستم که فکرش را می‌کردم. دوستانم جمعه ها می‌روند فوتبال بازی می‌کنند. در یک زمین چمن. من هم بهشان گفتم که از این به بعد من هم باهاشان می‌روم. در تمامِ زمانی که بازی می‌کنیم بهشان یاد آور می‌شوم که فوتبال بلد نیستم. این را می‌گویم که اگر می‌رینم به بازی‌شان از دستم ناراحت نشوند. من حتی یک شوت هم بلد نیستم بزنم. ولی دارم سعی می‌کنم یاد بگیرم. دوستانم می‌گویند که اشکال ندارد ما هم که از اول بلد نبودیم. ولی من می‌دانم که آن‌ها از همان بچگی بلد بودند. همه از همان بچگی بلد بودند به غیر از من. در مدرسه. در همه جا. باید بی‌آیید و دویدنم را ببینید. مانند چوب هستم. این را وقتی فهمیدم که برای یک جشنواره داشتیم یک ویدئو برای سلامتی و ورزش می‌ساختیم. در آن ویدئو باید یکی میدوید و آن کس من بودم. وقتی ویدئو را دیدم فهمیدم که مانند چوب هستم. و خوب البته بجای من یکی دیگر در آن ویدئو دوید و دستش درد نکند. آفرین بهش که بلد است بدود و من بلد نیستم.
یک کار قرار است گیر بیارم. معلوم نیست خیلی. کار در یک چاپ‌خانه. شاید بد نباشد به علاوه این‌که پول هم می‌دهند. آن پولی که بهم می‌دهند پولدارم نمی‌کند. پس پولش را دوست دارم. 
پدرم دارد از فوتبال می‌گوید. می‌گوید چهارصد ملیون نفر این بازی را می‌بینند. من الآن با پدرم جلوی تلویزیون نشسته‌ایم. یکی یک لپ‌تاپ روی پامان. تلویزیون دارد برای خودش چیزی نشان می‌دهد و فکر کرده است که ما داریم می‌بینیم ولی کور خوانده٬ چون پدرم دارد فوتبالش را می‌بیند و من هم دارم فوتبالم را نمی‌بینم. مادرم در اتاقش خواب است و قهر است. خواهر هایم در اتاقشان داردن نمی‌دانم چه کار می‌کنند. هوا تاریک است و ما چراغی روشن نکرده‌ایم. تلویزیون نقش چراغ را نیز بازی می‌کند.
دوستم در فیسبوک گفته که دلش برایم تنگ شده. گفته که میس یو. یک دو نقطه ایکس هم آخر جمله‌اش گذاشته. من دو روز است دارم فکر می‌کنم که چه جوابش را بدم. الکی بگویم من هم دلم برایت تنگ شده؟ خیر! یک بوس کافی است. دو نقطه ستاره. 

۱۳۹۱/۱/۲۸

هم‌چنین شرتم وقتی در ماشین لباس‌شویی بوده صورتی شده

امروز روزِ اولِ روزِ غیر تعطیلی بود. تعطیلات تمام شد٬‌ آفرین بهش. صبح ساعت یک ربع به هفت از خواب بیدار شدم. ولی خوش‌حال بودم. می‌دانستم یک روزِ بد را شروع نمی‌کنم. از کجا می‌دانستم؟ دیگر دیگر. به شیرکاکائویم در لیوان سلام کردم. واقعا از دیدن لیوانِ شیرکاکائو خیلی خوش‌حال شدم. دیگران می‌دانید با چه خوش‌حال می‌شوند؟ با پول٬‌ ثروت و مال اندوزی٬ اما من از آن دسته افراد نیستم که پول را به شیرکاکائو ترجیح می‌دهند. بعد از بوسیدن شیرکاکائو از خانه زدم بیرون. سوار بر آسانسور که بودم دوستم اس ام اس داد که امروز کتاب‌خانه کنسل است٬ من هم بدان آن‌که دلیل را جویا شوم جواب دادم که باشد. راستش دلیل‌اش مهم نبود. به هر حال چیزی بود که قرار کتاب‌خانه‌مان را کنسل کرده بود. رفتم در ایستگاه و همان آدم های همیشگی را دیدم. (طوری دارم می‌گویم که انگار پنجاه سال در غار بوده‌ام) اتوبوس من حدود ده دقیقه‌ی دیگر می‌آمد. در ایستگاه بودم که دیدم دوستم دارد از آن‌طرف خیابان می‌آید به این‌طرف خیابان. این دوستم همان دوستم بود که چند لحظه پیش اس ام اس داده بود که امروز کتاب‌خانه کنسل است. ما خانه‌ هامان نزدیک به هم است. این‌جایی که ما هستیم خانه‌هایش ارزان است. دوست من از هنگ کنگ می‌آید. پدرش آلمانی است و مادرش فیلیپینی. اما خودش در هنگ کنگ به دنیا آمده است. او تقریبا یک سال است که به آلمان آمده است. زبان پدرش را خوب بلد نیست٬ زبان مادرش را هم کلا بلد نیست. او اولین نفری است که زبانِ مادری‌اش را نمی‌داند. البته اولین نفر در دایره‌ی آدم‌های شناخته‌ شده توسط من. من اما. از ایران می‌آیم. پدرم ایرانی. مادرم ایرانی. زبان مادری‌ام را کامل بلد هستم. زبان پدری را هم همین‌طور. من خیلی زبان هارا بلد استم و کارم نیز خیلی درست است. پدرم کارخانه دارد و مادرم ملکه است (چه خانواده‌ی رغت انگیزی می‌شود اگر پدرتان کارخانه داشته باشد و مادرتان ملکه. ملکه چی؟ مادرتان ملکه داشته باشد؟ خیر٬ مادرتان ملکه باشد.). دوستم پرسید که لندن چطور بود. پرسید که تعطیلات چطور بود. اولی را با خوب و دومی را با خسته کننده جواب دادم. فراموش نشود تمام این گفت و گو ها بعد از در آوردن ایرفون‌هایم شروع شد. من هم پرسیدم تعطیلاتش چطور بود. او دوست من است٬ ولی در تعطیلات ندیده بودمش. جواب داد که خوب بود. اتوبوسش آمد و سوار شد. اتوبوس‌‌مان مشترک نیست. تمام این مکالمات به سه دقیقه هم نمی‌رسد. (نمی‌خواهد زرنگ بازی در بی‌آورید) اتوبوس من حدود هفت دقیقه‌ی دیگر می‌آمد که مادرِ همان دوستم با برادرِ کوچک‌اش را دیدم. به مادرش از دور لبخند زدم و سری به نشانه‌ی سلام حالتان چطور است تکان دادم. او هم سرش را تکان داد و گفت که خوب است٬‌ گفت شوهرش دارد دنبال کار می‌گردد و این که پدرش در فیلیپین مریض است و ممکن است بمیرد. سرم را دیگر تکان ندادم و مکالمه تمام شد. به مدرسه رسیدم. می‌دانستید من مدرسه می‌روم؟ من یک بچه مدرسه‌ای هستم که از بقیه دست کم دو سال بزرگ‌تر است و باید به شوخی های لوس دیگران بخندد؟ نمی‌دانستید؟ چی می‌دانستید؟ پدرم ماشین ندارد؟ باریکلا. وقتی به مدرسه رسیدم. کلاس طراحی کنسل شده بود. و من ناگهان دارای نود دقیقه وقت شدم. در آن لحظه نود دقیقه آن‌قدر زیاد بود که می‌توانست تویش خوابید و خوابِ دوست دختر دید. ولی خب هوا سرد بود نمی‌شد خوابید. تصمیم گرفتم به کتاب‌خانه بروم. به کتاب‌خانه که رسیدم دیدم ساعت کاری‌شان از ساعت یازده صبح شروع می‌شود. هیچ می‌دانستید افراد در کتاب‌خانه از کونِ گشادی برخوردار هستند؟ نمی‌دانستید حتما. 
نود دقیقه را رفتم در یک مرکز خرید سر بسته نشستم. زمان را گذارندم. با موبایلم به اینترنت رفتم. بله موبایل من قابلیت های زیادی دارد و مانند خودم کارش درست است. وقتی با موبایل توی اینترنت بودم (می‌دانید که مردم می‌روند توی اینترنت) دیدم که وبلاگ در قند قزل‌آلا آخرین پستش را گذاشته‌. من می‌خواهم از پشت همین تریبون برای نویسنده‌ی آن وبلاگ بوس بفرستم. سه عدد. یکی برای لپ چپ٬ یکی برای لپ راست و دیگری برای چسباندن به در یخچال. (آیا جایز است اسم نویسنده‌ی وبلاگ را بگویم؟ آیا جایز است چی پس؟) 
نود دقیقه که نزدیک به تمام شدن بود آمدم تا دوباره برگردم. در گوشم خواننده‌های زیادی آهنگ می‌خواندند. می‌گفتند که چقدر خوشبخت هستند و همه چیز آل رایت است. راستش برای من همه چیز آل رایت نبود. در آن لحظه پی پی داشتم. حس می‌کردم عن رفته و در کمرم جمع شده است. و الآن است که بمیرم. راستش هنوز هم همین حس را دارم٬ نمی‌دانم چرا. (چی است؟ تابه‌حال عن ندیده‌اید؟ عن نکرده‌اید؟ بدم موش بخورتتان؟ خوشگی‌تان به کی رفته؟)
امروز روزمرگی آن‌قدر خوش گذشت که می‌ترسم بلیطی‌اش کنند.( چه جمله‌ی کلیشه‌ای و تخمی‌ای)