۱۳۹۱/۸/۱۷

خدمت به عطش من


بقالى سر كوچمان به مشترى ها يک دفترچه داده است. گفته است كه به ازاى هر انقدر مثلاً تومن که خريد كنيد يک برچسب می‌گيريد. حال اين برچسب ها را بايد جمع كنيد و بچسبانيد به توى آن دفترچه. بعد اگر برچسب ها مثلاً چه می‌دانم سى تا چهل تا شدند٬ دفترچه را مى‌بريد می‌دهيد به بقالى. بعد آن ها می‌گويند كه اين را ميخواهى، يا اين را يا اين را يا اين را و يا اين را بعد شما ميگويد اين را، هه هه شوخى كردم. شما مى گوييد اين را و با دست اشاره می‌كنيد به آن چاقوى ساخت چين كه توى يک جعبه‌ى قرمز است و رويش نوشته چاقوى آشپزخانه. انگار مثلا كى می‌رود چاقوى توالت بخرد كه حالا اين ها نوشته اند چاقوى آشپزخانه. چه ميدانم. خلاصه از اين كلک ها می‌زنند تا ثروت را از چنگال خانواده ها در بياورند و به قاشق خانواده ها بريزند، هه هه هه هه.
حال مادرم ما را گاييده است كه حتماً از اين بقالى خريد كنيد و حتماً آن برچسب را بگيريد. يک بار رفتم و خريد كردم، خانوم صندوق دار گفت شما از اين برچسب ها جمع می‌كنيد؟ خواستم بگويم بله. پس به خواسته ام جامه ى عمل پوشانيدم و گفتم بله. يكم خجالت كشيدم. زيرا من به شخصه فرد پولدارى هستم و می‌توانم شش تا از اين چاقو ها بخرم و آزاد كنم. بخرم بريزم توى جوب آب اصلاً. خانومه دست كرد آن جا و يک برچسب با باقى پولم بهم داد. تشكر كردم و آمدم بيرون. بعد اش رفتم خانه و برچسب را كوباندم روى سنگ آشپزخونه كه در اصل جنسش از سنگ نيست. گفتم بفرماييد مادر خانم، اين هم برچسب. براى سه ثانيه قهرمان خانه من بودم. توانسته بودم يک برچسب از چهل برچسب را گرد آورم. من قهرمان برچسب جمع كنى خانه بودم. من. من بر فراز قله ها رفته بودم. بله من. من.
جمعه هفته پيش مادرم من را صدا زد. گفتم بله. جواب نداد. يعنى اين‌كه بايد حضورم را به او برسانم. وقتی جواب نمی‌دهد و من می‌گویم چه است؟ چرا من را صدا کرده است. می‌گوید وقتی صدایت می‌کنم بی‌آ و ببین چه کارت دارم. قدرت در دستان اوست. رفتم به آشپزخانه. در حال آشپزى بود. گفت كه می‌خواهد سوپ درست كند براى نهار. سوپ هم می‌شود يک وعده‌ى اصلى غذايى؟ خير. پس بهتر است خودم غذا درست كنم؟ بله. اما خير٬ پس همان سوپ خوب است. البته به اين بحث آشپزى بعداً می‌رسيم٬ البته اگر حوصله‌اش را داشتم یا اصلاً یادم ماند راجع بهش بنویسم. مادرم گفت كه می‌خواهد سوپ درست كند. گفتم كه می‌دانم. گفتم همين چهار خط بالاتر گفتى. هه هه هه. گفت كه بروم تره يا چه ميدانم يک سبزى‌اى سگی گربه‌ای چيزى بخرم. گفتم از كجا بشناسم كه تره چيست. گفت كنار سيب ها و آلو هاست. يعنى اول آلو است، بعد تره و بعد سيب. فكر كنم بدترين چيدمان مواد غذايى در سه سال گذشته متعلق به بقالىِ ما باشد. اول خواستم بگويم كه خودش چرا تن لش اش را تكان نمی‌دهد و خودش نمی‌رود خريد. خواستم بگويم كه از جلوى چشمانم گم شود. اما نگفتم. زیرا زشت است. خودم تن لش ام را بردم خريد و از جلوى چشمانش گم شدم. تره را در مغازه بر داشتم. تابحال تره ديده بوديد توى عمرتان؟ جواب خير است. زيرا تره را شما فقط توى سوپ ديده ايد. يعنى حتى نديده ايد. فقط خورده ايد. از بس كار نكرده ايد هيچ چيز را نمی‌دانيد. بعد گفتم تا آمده‌ام توى بيران براى خودم هم چيز هاى خوشمزه خريدارى كنم. متاسفانه خريد هايم از از آن حد مثلاً تومن گذشته بود و به من يک برچسب تعلق می‌گرفت. دم صندوق خانومه چيزى نگفت. من هم مسلماً چيزى نگفتم. زيرا كه زبونم را سگ گاييده است. بعد از مغازه آمدم بيران. داشتم خودم را توى سرم كتک می‌زدم كه عجب بى عرضه‌اى هستى. پس چه كسى جواب مادرت را می‌دهد. تا آمدم به خودم جواب دهم. به خودم فرصت ندادم و يه مشت ديگر خواباندم توى صورتم. بس است ديگر. يكهو به خودم آمدم و سعى كردم افكارم را كنترل كنم. گفتم كه كون لق برچسب، کون لق خانوم صندوق دار و کون لق تره. راستش را بخواهيد تهِ تهِ دلم يواشكى يک كون لق مادرم هم گفتم.
رفتم خانه. خريد ها را آرام و مرتب گذاشتم روى سنگ آشپزخانه كه در اصل جنسش از سنگ نيست. مثل آدم هايى كه ظاهرشان سنگى است ولى باطنشان گل گلى و خال خالى (به به  به این جمله). بعد سريع آمدم بروم توى اتاقم. مادرم گفت كه پس برچسب كجا است. گفتم آخخخ برچسب. اى بابا يادم رفتم. پيففف و پوفففِ ناراحتى هم سر دادم. بعد مادرم اخم هايش را كرد توى هم. بله به همين راحتى اخم هاى عنى اش را ميكند توى هم. اعصاب مارا هم عنى ميكند. با اخم مادر همه چيز عنى ميشود (به به).
حال بعد از یک هفته مادرم صاحب یک چاقوی آشپزخانه شده است. اما از جعبه اش در نمی‌آورد. می‌گوید که آدم هرچه را دارد که نباید که حتماً همان موقع استفاده کند که. خوراکش از این کار هاست. مثلاً شمع می‌خرد اما روشن نمی‌کند. دلم می‌خواهد در این جور مواقع خودم را ریز ریز کنم و بریزم جلوی سگ تا بخوردتم.
حالا بی‌آیید کمی راجع به زندگی زیبا است صحبت کنیم. امروز داشتم به دوستم می‌گفتم بی‌آید که برویم یک وری. یک مسافرتی چیزی. گفتم که تعطیلات کجا می‌رود؟ گفت که هیچ جا. گفتم پس حل است. گفتم من هنوز نمی‌دانم که بتوانم جایی بی‌آیم یا نه. گفتم که باید ببینم باید کار بکنم یا نه. می‌بینید؟ قرار هایی را که خودم هم می‌ذارم سریعاً خودم سعی می‌کنم بهم بزنم. چه‌ام است؟ دوستم گفت مگر دست خودت نیست که کار بکنی یا نکنی. یکهو رفتم توی فکر که عجب ضعیف هستی مرد. دو تا زدم به پشتم که یعنی ریده‌ای. بعد از فکر آمدم بیران و گفتم که چرا چرا. معلوم است که دست خودم است. داشتم زر می‌زدم. زیرا دست خودم نیست. هیچ چیز دست خودم نیست. یعنی اگر بخواهم می‌توانم دست خودم بگیرم. اما حالا می‌بینید که نمی‌توانم دست خودم بگیرم. گفتم که اگر رئیسم به کمک من نیاز داشته باشد ترجیح می‌دهم کمک اش کنم. این حرف را زدم در حالی که می‌خواهم سر به تن هیچ رئیسی توی دنیا نباشد و همه‌ی سر ها به تن کارگر ها باشد (به به جمله). گفتم حالا ببینیم دیگر. گفتم خوب است که او آمادگی اش را اعلام کرد.
به واسطه‌ی آن نمایشگاهی که برگزارد (هه هه برگزارد) کردیم حالا به من پیشنهاد دو نمایشگاه دیگر شده است. نمایشگاه بیشتر زندگی بدتر. حال باید بیشتر کار کنم. کار بیشتر زندگی عنی تر. عن بیشتر زندگی بیشتر. زندگی بیشتر عن بیشتر. چرخه‌ی زندگی (استتوس خور ملس). موضوع٬ عکاسی در شب است. جنده ترین موضوع برای عکاسی. اما من مرد ساختن باکره از جنده هستم. حالا ببینید کی گفتم. یک دوربین می‌خواستم بخرم از زمانی که سیبیل هایم فابریک بود. البته من عکاس نیستم و کلاً عکاس ها را هم دوست ندارم. اما عشق دوربین خریدن چیزی است که همیشه توی من وجود داشته و هیچ وقت ارضا نشده است. نمی‌دانم از لحاظ جمله بندی یا مثلاً معنایی درست باشد. چون که عشق که ارضا نمی شود. عشق فارغ می‌شود. اما می‌دانید. به تخمم. بله راستش به تخمم که درست هست یا نه. زورم فقط به همین چیز ها می‌رسد که به تخمم بازی در بی‌آورم.

۱۳۹۱/۷/۲۷

یک بیسکوییت بیست و پنج ساعت است

اگر بخواهم بگویم كه صبح ها چه كار می‌كنم بايد بگويم از خواب بيدار می‌شوم. پنج دقيقه‌اى را در رخت خوابم اين ور آن ور می‌شوم. پنج دقيقه زمانى است كه اگر صبح ها داشته باشيد اش بايد كلاهتان را بى اندازيد بالا. من معمولاً پنج دقيقه را دارم و آن پنج دقيقه شايد بدترين پنج دقيقه‌ در تمام روز باشد. زيرا در آن پنج دقيقه شما وقت اين را داريد تا به كار هاى روز و يا روز هاى آينده فكر كنيد. و نمی‌خواهد خالى ببنديد كه شما به برنامه و كار هايتان فكر نمی‌كنيد و از هفت دولت آزاد هستيد. چون نيستيد. اگر آزاد بوديد اصلاً از خواب بيدار نمی‌شديد. بعد از آن پنج دقيقه نگاهى به موبايلم می‌اندازم تا ببينم هوا چطور است و با توجه به دمای هوا توى ذهنم لباس هايم را از كمد در می آورم و دونه دونه تنم می‌كنم و چک می‌كنم ببينم چيزی را يادم نرفته باشد چون اگر يادم رفته باشد بايد يادم نرفته باشد ديگر، الكى كه توى ذهنم شبيه سازى نمی‌كنم. بعد می‌پرم توى حمام و سريع يک دوش سه دقيقه‌اى می‌گرم. زيرا من آدم شادابی هستم و آدم هاى شاداب دوش بالاى چهار دقيقه نمی‌گيرند. بعد از حمام مى‌آيم و براى خودم يک ليوان شير كاكائو درست می‌كنم. شير كاكائو تنها صبحانه‌اى است كه بعد از مدت ها دلم را نمی‌زند و ازش خسته نمی‌شوم. چیز های زیادی را امتحان کرده‌ام اما همه‌ شان بعد از مدتی دلم را می‌زنند. آخرين باری هم كه پنير خوردم كلاس سوم دبستان بودم. ديرم شده بود و سرويس مدرسه آمده بود زنگ خانه را زده بود كه يعنی بجنب ديگر بچه. بعد مادرم هم يک لقمه به اندازه ى يک دفتر صدبرگ درست كرده بود و می‌گفت بخور٬ اين هم چايى ات و اگر نخورى نمی‌گذازم از جايت تكان بخورى. من هم می‌خوردم، كامل ميدانم كه جويدن و قورت دادن را در آن لحظه فراموش كرده بودم و بزاق دهانم از كار افتاده بود، حالا اين ميان كه راننده سرويس منتظر من است و من دارم یک دفتر صدبرگ می‌جوم٬ پى پى ام گرفته بود و گفتم مامان من پى پى دارم و بايد به دستشويى بروم. مادرم هم گفته بود بنشينم سر جايم و برايش فيلم بازی نكنم پدرسگ. اما گفتم بخدا دستشويى دارم و آدم كه قسم خدا را دروغكى نمی‌خورد. بعد به دستشويى رفتم و كارم را كردم در اين لحظه راننده سرويس يگ زنگ ديگر زد و مادرم گفت كه بدوئم بدوئم. لقمه هم چنان توى دهانم بود، حتى موقع پى پى كردن و دست شستن. بعد رفتم توى راه پله ها كفش هايم را پوشيدم و همان لحظه روى راه پله ها بالا آوردم. بعد مادرم آيفون را برداشت و گفت كه من امروز به مدرسه نمى روم و حالم بد است. بله حالم بد شده بود ديگر.  حالا از آن موقع به بعد من نان و پنير را در كنار هم می‌بينم حالم بد مى شود و بالاخره من هم چيزى دارم كه از بچگى توی ذهنم مانده باشد و هرجا كه رسيدم بگويم نو چيز نو برد. شير كاكائو را كه می‌خورم و مى‌روم طبق نقشه‌ى توى سرم لباس هایم را مى‌پوشم و كيف ام را بر می‌دارم و خودم را براى يگ مسير يک ساعت و ربعى آماده مى‌كنم. بله مى‌دانم. نمى خواهد زرنگ بازى در بى آوريد و بگوييد كه چطور تا همين پست قبلى مسير یک ساعت و نيم بود، چطور شد حالا يک ساعت و ربع شده. چند شب پيش ها قبل از خواب داشتم به مسير صبح هايم تا سركار فكر می‌كردم. و بعد فهميدم كه يک خط قطار است كه اگر فلان جا پياده شوم و بدو بدو كنان بروم و خودم را برسانم به آن قطار می‌توانم مسير را كوتاه كنم. تصميم گرفتم اين نقشه را عملى كنم. پس، فردا صبحش طبق آن نقشه و تخمين سى ثانيه اى كه براى دويدن تا آن يكى قطار در نظر گرفته بودم حركت كردم. تخمين ام تقريبا درست بود و من توانسته بودم در مسير جديد قرار بگيرم. حالا وقت دارام صبح ها يک ربع بيشتر بخوابم. اما اگر نتوانم خودم را در عرض سى ثانيه از این ور ایستگاه به آن ور ایستگاه برسانم آن وقت پنج دقيقه دير تر مى رسم. اين ريسكى است كه صبح ها انجام می‌دهم. مسير جديد بسيار زيبا تر است، از جاهاى زيبا رد می‌شود. و من چيز هاى زيبا را دوست دارم. اما ديگر خبرى از آدم هاى هميشگى نيست. بايد بگردم و توى اين مسير هم آدم هاى هميشگى پيدا كنم. آدم هاى هميشگى هميشه همه جا هستند، فقط كافيست نگاه كنيد؛ به به. يک بدى اى كه مسير جديد دارد اين است كه از ايستگاه فرودگاه رد مى‌شود و من به آدم هايى كه به مسافرت يا از مسافرت مى‌آيند حسودى مى‌كنم. به آن ايستگاه كه مى‌رسد مردم با چمدان هايشان سوار قطار مى‌شوند و م‌گويند ما مسافرت بوديم، اسپانيا بوديم. ايتاليا، فرانسه بوديم، منچستر اينگيليس كير تو كون پرسپوليس بوديم.
در ادامه یک پسری تازه آمده سرکار. یعنی یک پسری نمی‌دانم از کجا آمده سر کار و چرا اصلاً پسر است؟ شد یک بار توی این خراب شده یک دختر بی‌آید؟ خیر. بله. جواب تمام سوال های دنیا خیر است. و چه کسی می‌داند چرا جواب همه‌ی سوال ها خیر است؟ هیچ‌کس. هیچ‌کس هم در واقع خیر است. یعنی من می‌گویم چه کسی می‌داند. شما می‌گویید هیچ کس. یعنی خیر. کسی نمی‌داند. می‌فهمید چه می‌گویم؟ اگر کسی می‌دانست می‌آمد می‌گفت من می‌دانم. یا مثلا می‌گفت آقای حمیدی می‌داند. یا خانم عسگری. یا آقا و خانوم اسمیت. بالاخره اگر کسی خانه بود تلفن را بر می‌داشت دیگر. مرض که ندارند بگذارند تلفن برود روی پیغامگیر و ما سریع از حول این‌که نکند سوتی بدهم سریع تلفن را قطع می‌کنیم. مانند برنامه‌ های تلویزیونی که تا با آدم مصاحبه می‌کنند لبخند می‌زنیم و همه چیز را تایید می‌کنیم. پسره را می‌گفتم. ورداشته است آمده پیش ما کار کند. پسری بیست و چهار ساله از کشور ترکستان تماس گرفته‌اند و درخواست همکاری کرده‌اند. ممنون محمد جان. حتما اسم شما را در برنامه خواهیم گفت. محمد آمده به من می‌گوید که آیا می‌دانم لاکی استرایک چه هست. یعنی این ‌طور نبود ها. بگذارید برایتان خالی نبندم و راستش را بگویم. رئیسم آقای رالف داشتند سیگار می‌کشیدند. بعد محمد سیگار اش را دید و از من پرسید که با دیدن این لوگو یاد چه می‌افتم. اشاره کرد به پاکت سیگار که لاکی استرایک بود. گفتم که پرچک ژاپن؟ آخر حرفم علامت تعجب گذاشتم. زیرا آدم های دانا هیچ حرفی را یا قاطعیت نمی‌زنند و همیشه خود را نادان فرض می‌کنند. گفت بله. گفت که آیا باز هم می‌دانم که چرا شبیه پرچم ژاپن است؟ گفتم چون از کشور ژاپنستان می‌آید؟ ( ها ها ها. خالی بستم. این را نگفتم) گفتم نه٬ گفتم نمی‌دانم٬ گفتم چرا شبیه پرچم ژاپن است؟ گفت که وقتی آمریکا بمب اتم را انداخت توی هیروشیما فردایش این سیگار تولید شد. یا چه میدانم پرده برداری شد. من توی دلم پوزخند زدم. گفتم هیروشیما سال هزار و نهصد و چهل و پنج بوده است. گفتم که حالا برود توی گوگل جستجو کند که سیگار کی به عرضه‌ی تولید و پخش رسیده است. رفت در اینترنت نگاه کرد و در کمال نا باوری متوجه شد که حق با من است. و من بار دیگر در مجالس عمومی دانای بزرگ شدم. بعد اش توی صندلی‌ام فرو رفتم و با موس کامپیوترم چند کلیک کردم که یعنی برود بابا. اما نرفت. حالا هر روز می‌آید. 
حالا در ادامه می‌خواهم این پست را تمام کنم زیرا دارد حوصله‌ام این وقت شب سر می‌رود و می‌خواهم آهنگ های دوپس دوپسی گوش کنم.

۱۳۹۱/۷/۲۰

احمد نصفِ احمد

اگر بخواهم از تعطيلاتم تعريف كنم بايد بگويم بد است و بار ديگر تمام دوست هايم شهر را ترک كرده اند و يا همش به كنسرت رفتن در شهر هاى اطراف مشغول‌اند كه از توان من خارج است. من فقط مهمانى هاى داخل شهرى و تا آن‌جا كه محدوده‌ى اتوبوس همراهى كند همراهى می‌كنم. آن‌ها همش به ميهمانى و كنسرت و مسافرت مى‌روند و من همش به كنسرت و مسافرت نمى‌روم. من همش به سر كار مى‌روم. زيرا كه پول مهم است. هرچند همان طور كه قبلاً ها گفته‌ام پول برايم ارزش ندارد اما تهِ ته اش ارزش دارد و مگر می‌شود پول ارزش نداشته باشد اصلاً؟ يک ساعت و نيم رفت، يک ساعت ونيم برگشت تا سر كار چيزى است كه هر روز با آن مواجه می‌شوم. يک ساعت و نيم می‌روم و يک ساعت و نيم می‌آيم. دليل اش هم اين است كه خانه مان در حومه‌ى شهر است و پول مفت از سر راه نياورده ايم كه بابت خونه بدهيم در مركز شهر. پول مفت از سر راه آورده‌ايم تا براى خواهر سيزده ساله‌ام آيفون پنج بخريم. مادرم می‌گويد اينجا خوب است ساكت است و خوراک اين است كه هى ميهمان بى‌آورد توى اين خانه. 
دوست پدرم را يادتان است؟ كه آمده بود با خانواده اش تا اينجا بمانند و ايران بد است ايران بد است می‌كردند؟ دو هفته‌ى پيش منصرف شدند و گفتند ما هرچه در ايران نداشتيم، خانه زندگى، برو بيا داشتيم براى خودمان كسى بوديم و شما براى خودتان كسی نبوده ايد. منصرف كه شدند به پدرم گفتند بيا اين مدارک مدرسه‌ى بچه هاى عنمان را بفرست ايران تا خاله شان در ايران آن ها را در مدرسه ثبت نام كند در اين مدتی كه ما هنوز در اين خراب شده هستيم. كه يک وقت هفته بچه هايشان دير تر دكتر نشوند خداى نكرده. پدرم كوباند از اينجا رفت برلين و مدارک را گرفت و دوباره كوباند آمد اين‌جا و مدارک لعنتى شان را پست كرد.  فردايش آقاى احمد آقا (بگذاريد اسمش را بگويم خودم را راحت كنم ديگر) زنگ زدند و گفتند مدارک نرسيده ايران. انگار حمام است كه يک روزه برسد. پدرم گفت كه يک تا ده روز طول می‌كشد و بهتر است كمى صبر كند، ايميل كه نيست. هفته‌ى بعدش احمد زنگ زد كه پس چه شد اين مدارک. پدرم گفت كه گفته اند يک تا ده روز، خرى؟ بعد آخر هفته اش زنگ زد و از قضا هيچكس خانه نبود و من به اجبار تلفن را برداشتم. يعنى من كلاً با تلفن كارى ندارم. اما زنگ خورد و رفت روى پيغامگير و ديدم احمد است. گفتم كه گناه دارد. غریب است. خانه زندگی‌اش روی هوا است بهتر است جواب بدهم. برايش خالى بستم كه توالت بودم و براى همين است كه تلفن را دير جواب دادم. گفت كه على جان برو اينترت ببين چه شد اين مدارک بچه ها. من هم رفتم و او هنوز پشت خط بود، گفتم كه نوشته است تا ده روز. گفت كه كد ره گيرى واين ها را بده، بدهم خاله ى بچه ها از ايران پيگيرى كند. خاله‌ى بچه ها نوكر ماست. گفتم بفرماييد، اين هم كد، گاييديد ما را. بعد پدرم ترسيده بود كه نكند بسته گم گشته باشد و احمد كونش بذارد. براى همين زنگ زد به شركت پست و گفت كه ما اين را پست كرده ايم، چرا نرسيده است؟ لطفاً؟ آن ها هم گفتند كه بست هايى كه به ايران يا از ايران فرستاده مى‌شوند، مى‌روند فرانكفورت تا كنترل شوند و ممكن است كه تا سه هفته طول بكشد. پدرم گفت ممنون و قطع كرد. بعد گفت كه يه نامه كنترل كردن چرا بايد سه هفته طول بكشد؟ لايش را باز ميكنند و اگر چيزى نبود می‌فرستند می‌رود ديگر. چند روز بعد اش احمد زنگ زد كه چه شد؟ پدرم گفت كه ميفرستند فرانكفورفت كنترل و ممكن است سه هفته طول بكشد. احمد گفت كه ما هفته ى ديگر داريم بر می‌گرديم ايران. گفت ببين اگر می‌شود برو فرانكفورت و بسته را بگير، ما خودمان ببريم ايران. 
پدرم هم به من گفت بيا زنگ بزن اين‌ها را بگو زيرا ديگر زبانش از اين بيشتر يارى نمی‌كرد و تا همين جايش دمش هم گرم. زنگ زدم گفتم می‌شود بياييم بسته را خودمان بگيريم؟ گفتند خير. گفتند پستى است كه كرده ايد، بايد پايش بايستيد. به پدرم گفتم اين است قضيه. گفت به درک، چه كاركنم؟ خودم را مدرک كنم و بفرستم؟ مادرم گفت آى نرسد اين بچه هايشان نروند مدرسه ديگر. بس كه ما را اذيت كردند. اين گذشت تا هفته‌ى پيش. احمد و زن و بچه اش برگشتند ايران. و چاكرم چاكرم كردند در فرودگاه. البته من نبودم آن‌جا اما می‌دانم. گويى آرامش بار ديگر در سطح خانواده حاكم شده بود. تا اين‌كه امروز صبح احمد زنگ زد اين بسته هنوز نرسيده است. چرا؟ برويد پيگيرى کنید. توى آشپزخانه بوديم كه من و مادرم به پدرم گفتيم اين عن تو است كه ما داريم مى‌ماليم (اين اصطلاح ترجمه شده ى يک اصطلاح كردى است٬ به معناى اين كه همه‌ى اين ها زير سر تو است. و ما با مادرم مسخره می‌كنيم اين اصطلاح را). پدرم مى‌گويد من می‌دانم ديگر، آخر سر اين قضيه دعوايم ميشود با احمد. من هم سريع از فرصت استفاده كردم و گفتم تقصير خودتان است كه هى عره عوره را مى‌آوريد توی این خانه. اين درسى بشود تا ديگر از اين كار ها نكنيد. مادرم گفت كه مى‌كنيم. باز هم عره عوره را جمع مى‌كنيم و مى‌آوريم. و واقعاً هم همين كار را می‌كنند.
هوا سرد شده است و ديگر رسماً از دهانمان در خيابان بخار مى‌آيد به بيرون. شب ها ساعت هفت هفت و نيم مى‌رسم خانه و از سوپرى پايين خانمان براى خودم چس فيل می‌خرم تا در اتاقم بشينم، فيلم ببينم و چس فيل بخورم. يک بار چس فيل نمكى نداشت و مجبور شدم چس فيل شكرى بخرم. هرچقدر هم سعى كنم كه عادات ايرانى كوروشى‌ام را كنار بگذارم و عادات غربى شيطانى را جايگزين كنم، اما نميتوانم چس فيل با شكر بخورم. اسمش رويش است. چسِ فيل. يعنى نمکی. و حتى می‌گويند کریستف کلمب كه آمريكا را فتح كرده است، ازش با چس فيل داغ پذيرايى كرده اند. البته معلوم است كه اين داستان خالى بندى است. زيرا كه آن موقع دور دوره ى آدم خوار هاى سياه پوست بوده و هم چنين اصلاً پذيرايى هنوز اختراع نشده بود. فقط حال اختراع شده بود هررر هررر.
نمی‌دانم قبلاً گفته‌ام یا نه. شب ها که می‌خوابم اکسیژن داخل اتاقم تمام می‌شود و موهای چرب می‌شوند. یعنی می‌دانید دلیل اش این است که اتاقم کوچک است و در صورت روشن بودن شوفاژ و بسته بودن درب سریعاً اکسیژن اتاق می‌سوزد و تمام می‌شود. برای این نظریه یک تصویر گرافیکی هم در ذهن دارم که در ادامه به آن می‌پردازم. اکسیژن را ذره‌های آبی و معلق در هوا در نظر بگیرید. آبی٬ سبک٬ معلق و خنک. این ذرات در هوا می‌چرخند. حال من که از شدت سرمای هوای زمستانی شوفاژ را تا آخر زیاد کرده‌ام و خودم شیرجه زده‌ام زیر پتو را در نظر بگیرید. شوفاژ رفته رفته گرم می‌شود و از حالت خنسی خارج می‌شود و تبدیل می‌شود به یک تولید کننده‌ی ذرات قرمز و گرم در فضا. ذرات قرمز دشمن ذرات آبی هستند و متاسفانه زورشان هم بیشتر است. ذرات جنبنده‌ی قرمز از روی شوفاژ به هوا برمی‌خیزند و با برخورد با ذرات آبی آن‌ها را می‌سوزانند و قرمزشان می‌کنند. رفته رقته تمام ذرات آبی به قرمز تبدیل می‌شوند و چون درب اتاق بسته است هیچ راهی برای ورود ذرات آبیِ جدید نیست و بدین‌گونه اکسیژن تمام می‌شود. در نظر بگیرید که اتاق خالی از اکسیژن شده ولی شوفاژ هم‌چنان دارد ذرات قرمز تولید می‌کند. وقتی فضا پر شود. ذرات قرمز روی سر من می‌نشینند و پوست سر ام را گرم می‌کنند و سرم عرق می‌کند. حال این عرق از ساقه‌ی مو بالا می‌رود و مو را چرب می‌کند. این عمل تا صبح آن‌قدر تکرار می‌شود که وقتی من صبح از خواب بیدار می‌شوم موهایم چرب شده شده و بر اثر بی اکسیژنی سر درد بگیرم.

۱۳۹۱/۷/۱۲

آواز پیتزا ها

اگر بخواهم زندگی روز مره‌ام که خود شما بهتر اش را دارید توضیح دهم٬ فوق اش می‌توانم به نمایشگاه عکسمان اشاره کنم. پس بگذارید اشاره کنم تا اشاره نکرده از دنیا نروم. بله نمایشگاه را برگزار کردیم و قهرمان شدیم. روزنامه آمد عکس‌مان را٬ عکس من را انداخت تویش و بعد اش من آدمی بودم که عکسش توی روزنامه است و دیگر هیچ غمی در دنیا ندارد و چه کسی به دوست دختر نیاز دارد تا وقتی که عکس‌اش توی روزنامه است. همه می‌آمدند تبریک می‌گفتند و بعضی ها می‌خواستند من را غافلگیر کنند. برای همین می‌پرسیدند که آیا روزنامه را خودم دیده‌ام یا خیر. اگر الآن توی ذهنتان یک روزنامه‌ی تخمی تصور کرده‌‌اید که تویش عکس‌هایی از آدم‌های بیکار می‌اندازد سخت در اشتباهید. زیرا این یک روزنامه ای است که تویش عکس‌هایی از آدم‌های بیکار نمی‌اندازد. تویش عکس از آدم های باکار می‌اندازد. در ابعادی به بزرگی رود نیل. از این سر اتاق تا آن سر اتاق. بله. این نمایشگاه بود. نمایشگاه از آن‌چه توقع داشتم بهتر بود و فهمیدم که تازگی‌ها توقع‌ام را آورده‌ام پایین. دیگر جای غر غر کردن باقی نمانده بود و این نشان گر آن بود که سطح من آمده پایین و این چه وضع سطح است؟ اگر راستش را بخواهید دو عکس فروختم و پولش را گذاشتم توی کارت تبریکی که پارسال دوستم بهم کادو داده بود٬ کنار بقیه‌ی پول هایم. من پول‌هایم را می‌گذارم لای کارت تبریک تولد. زیرا دزد ها لای کارت تبریک تولد را نمی‌گردند. دزد ها لای کارت تبریک عروسی را می‌گردند. قرار است گواهی‌نامه بگیرم و پول اولین چیزی است که نیاز دارم و بعد از آن کمک خداوند متعال و در آخر عقل و توانایی. چرا پول شده است دغدغه‌ی یک جوان ایرانی؟ چرا علم نشده است دغدغه‌ی یک جوان ایرانی؟ چرا یک جوان ایرانی؟ چرا یک جوان انگلستانی یا یک جوان هلندی نه؟ حالا اگر بگذارید می‌خواهم به ادامه‌ی زندگی‌ام بپردازم. راستش صاحب‌کارم به من گفته‌ است که تعطیلات جایی نروم و بمانم و کار کنم و ز نیرو بود مرد را راستی٬ ز سستی کژی زاید و کاستی. اما من می‌خواهم تعطیلات جایی بروم و آدم کژ و کاستی شوم. رفته‌ام توی اینترنت گشته‌ام تا کسی را پیدا کنم که یک نفر را بخواهد تا باهایش به فرانسه برود. از این‌هایی که می‌خواهند پول بنزینشان را در آورند. به صاحب کارم گفتم که من می‌خواهم به فرانسه بروم. من نمی‌خواهم کار کنم. من می‌خواهم عشق و حال کنم. صاحب کارم می‌گوید که من نباید به فرانسه بروم. می‌گوید نباید عشق و حال کنم. می‌گوید حالا فرانسه ریده‌اند برایت؟ می‌گویم این‌جا تو برایم ریده‌ای؟ می‌گوید بمان این‌جا کار کن پول در آر پدرت را بفرست گواهی‌نامه‌اش را بگیرد. به صاحب کارم می‌گویم که پدرم خودش پول خودش را می‌دهد. می‌گویم توی زندگی خصوصی ما دخالت نکند. می‌گویم من فرانسه می‌خواهم بروم. می‌خواهم زیر برج ایفل بشاشم. راستش اول‌اش می‌خواستم بروم لیل پیش دوستم. اما گفتم نمی‌شود که آدم برود فرانسه ولی نرود پاریس. برای همین تصمیم گرفتم که کون لق دوستم. حالا دوستم دیر نمی‌شود. اما پاریس ممکن است دیر بشود. راستش من از این هنری منری های عشق فرانسه نیستم. از این‌هایی که توی تهران کلاس فرانسه می‌روند و استاتوس های فیسبوکشان یکی در میان به زبان فرانسه است و فرانسه شیک است٬ هنری است و فارسی عن است و ورزشی است. صاحب کارم می‌گوید که بمان برایت آی‌مک می‌خرم. این‌جا با آی‌مک کار کن. فکر کرده‌ است که من عشق آی‌مک هستم و یک آی‌مک ندیده‌ام. اما نمی‌داند که ما خودمان به وفور آی‌مک ریخته‌ است توی خانمان. برای من هی آی‌مک آی‌مک می‌کند. اما من نتواستم نه بگویم. به اضافه‌ی این‌که تمام آن‌هایی که دنبال یک همسفر می‌گشتند مرد بودند و من نمی‌خواستم شبی نصف شبی وسط جاده بروم آن پشت مشت ها در آرم و به همسفرم کونی چیزی بدهم. این یعنی تعطیلات کار و مسافرت توی کون رئیسم.
دیشب خواب دیدم که با دختر آرزوهایم رفته‌ام بیرون. داشتیم توی محله‌ی مورد علاقه‌ام قدم می‌زدیم. می‌دانید. از این محله‌های کول. محله های کول با آدم‌های کول مثل خودم. از این‌هایی که پر از کافه است و در و دیوار پر است از گرافیتی که رویشان همش تبلیغ مهمانی و کنسرت است و شب ها مردم پشت ماشین ها می‌شاشند. توی آن خیابان به مقصد سینما قدم می‌زدیم که یکهو تبلیغ کنسرت میوز را دیدم. انگار که تاحلا توی عمرم تبیلغ کنسرت نیده باشم و انگار که حتما می‌خواهم به کنسرت شان بروم. شرون (نام دختر مورد علاقه‌ام. چون که ما داریم راجع به کس دیگری صحبت نمی‌کنیم) از من پرسید که آیا میوز را مگر می‌شناسم؟ انگار که بالاخره یک وجه مشترک پیدا کرده باشد تا بتواند کمی خوشش بیاید از من. من هم گفتم معلوم است که می‌شناستم. همه‌ی آهنگ هایشان را شنیده‌ام و دیسکوگرافی‌اش را اتفاقا همین چند وقت پیش با کیفیت سی‌صد و بیست دانلود کرده‌ام. یکهو با حالتی عوضی گونه گفت که اسم یکی از آهنگ هایشان را بگو. پشم هایم ریخت. شرون اصلا از این آدم‌ها نیست که بخواهد مچ بگیرد. البته باکی نبود. زیرا که دروغ نمی‌گفتم. بعد خواستم با خونسردی کامل اسم ببرم. اما نمی‌شد. پشم‌هایم دوباره ریخت. پس چی شد؟ هیچ اسمی از آهنگ هایشان را یادم نبود. حالا نزد او پسری دروغ گو و دغلبازی بودم که داشت تمام سعی‌اش را می‌کرد تا گهی را که خورده‌ است ماست مالی کند. و گهی که ماست مالی شده باشد حتی از گهِ خالی هم بدتر است. اما خوبی خواب این است که قدرت تماماً دست خودت است و سرنوشت‌ات را خودت مشخص می‌کنی. برای همین دعوت اش کردم به یکی از آن کافه‌های آن نزدیکی و برایش پای سیب و چای هلو سفارش دادم که اتفاقا عاشق‌اش شد. سینما هم دیگر نرفتیم احتمالا. چون نشسته بودیم داشتیم عشق می‌کردیم.
امروز تولد خواهر من است. خواهر کوچک من. خواهر ها تولدشان می‌شود و کسی هم نیست جلویشان را بگیرد. بزرگ و یا حتی پیر می‌شوند. به همان نسبت شما هم پیر و چروک می‌شوید و همه‌ی آرزو هایتان نیمه کاره می‌ماند. (به به این بخش استتوس خور اش ملس است). خواهرم حالا سیزده یا چهارده ساله می‌شود. اسمش تارا است و یک بار سبیل هایش را با چسب های سیبیل بَر کنده بود و پوستش سوخته بود و وقتی سر میز نهار در مقابل بقیه اعضای خانواده حاضر می‌شد دستش را می‌گرفت تا بالای لب اش را نبینیم و ما هیچ جایی را جز بالای لب اش پیدا نمی‌کردیم تا نگاه کنیم.
اما نمی‌شود. می‌دانید؟ فرانسه نمی‌شود رفت. مسافرت نمی‌شود رفت. هیچ جا نمی‌شود رفت. باید ماند و کار کرد. جان کند و رید توی زندگی.

۱۳۹۱/۷/۴

دیدو دیدو٬ دیدو دیدو٬ دیدو دیدو دیدو دیدو دیدو دیدو٬ دیدو دیدو٬ دیدو دیدو

اگر شما از آن‌هایی هستید که روی در و دیوار اتوبوس یا مترو یا خیابان یا سگی٬ گربه‌ای چیزی می‌نویسید٬ آی لاو یو٬ اسم‌تان را بنوسید اگر راستش را می‌گویید. اگر خیلی دیگران را دوست دارید اسم‌تان را هم بنویسید. برای خودتان توی ذهنتان به عشق آسمانی‌تان فکر می‌کنید و یکهو می‌گویید پس بهتر است حالا بنویسم آی لاو یو تا ثبت شود تا آخر عمر. اولاً این‌که اگر فکر کرده‌اید تا آخر عمر می‌ماند باید بگویم خیر. نمی‌ماند. فوق اش خیلی بماند شش ماه است و بعد از آن می‌آیند رویش را رنگ می‌مالند و تخمشان هم نیست که شما آی لاو یو. دوماً این‌که ممکن است یک کجی٬ کوله‌ای چیزی آن را بخواند و فکر کند شما منظورتان با آن است. حتی خود من که کج و کوله نیستم و بسیار تنومندم ممکن است به خودم بگیرم. یعنی می‌دانید٬ چیز‌های خوب را همه به خود‌شان می‌گیرند. اما اگر بجای آی لاو یو بنویسید بیا این را بخور آن‌وقت کسی به خودش نمی‌گیرد. آن موقع اشکال ندارد که اسم‌تان را ننویسید. سوماً که چهارماً. امروز توی اتوبوس هدفون را کردم توی گوشم و خوابیدم. هوا تقریبا دیگر تاریک شده بود. یعنی گرگ و میش. می‌توانید برای خودتان این فیلم های آمریکایی را تجسم کنید٬ غروب که می‌شود یک جوانی توی اتوبوس است و به غیر از او هیچ کس دیگری توی اتوبوس نیست. اما این‌جا آمریکا نیست و به غیر از من بیست نفر دیگر توی اتوبوس بودند. صدای آیپادم را تا آن‌جایی که میشد بالا بردم و سعی کردم بخوابم. مطئمن بودم صدایی که از هدفونم خارج می‌شود دارد بقیه را اذیت می‌کند. اما این فقط یک بار است و با یک گل بهار نمی‌شود و کون لقشون. کاملا شبیه عوضی ها شده بودم که به حقوق دیگران احترام نمی‌گذارند. اما شما اگر عوضی دیدید در خیابانی جایی ناراحت نشوید. زیرا عوضی ها خود ما هستیم که به خودمان کمی آزادی داده‌ایم. هرچه عوضی تر آزادی بیشتر. اما هرچه آزاد تر دلیل بر عوضی بودن نیست. می‌دانید چه می‌گویم؟
حالا دیگر تابستان تمام شده است و دایماً باران می‌بارد. هوا عنی است و هیچ آفتابی در آسمان نیست. حتی ابری در کار نیست. آسمان آبی هم نیست. می‌فهمید؟ فقط سفید است. یک دست سفید است و چشم را اذیت می‌کند. من از باران خوشم نمی‌آید. من از کسانی که از باران خوششان می‌آید هم خوشم نمی‌آید. من از هیچی خوشم نمی‌آید. من از استیک خوشم می‌آید. من دوست دارم تمام عمرم را در یک رستوران با چراغ های خاموش و پنجره‌های بزرگ بنشینم و استیک با شراب بخورم. شاید وقتی پیر شدم همین کار را بکنم. یک رستوران برای خودم پیدا کنم و تویش آنقدر استیک بخورم تا عن بالا بی‌آورم. راستش دوست دارم هی عن عن کنم این‌جا. به شما چه ربطی دارد؟ امروز وقتی داشتم برای خودم در خیابان می‌رفتم یک فندک پیدا کردم. یک فندک سفید که کار هم می‌کرد. به کله‌ام زد حالا که فندک دارم پس بروم یک پاکت سیگار بخرم و یک دانه اش را بکشم. تابحال یکی دو بار بیشتر سیگار نکشیده‌ام و آن هم مال خیلی وقت پیش‌ها بوده است. با خودم گفتم ممکن است آن موقع ها توی کمر بابایم بوده‌ام که از سیگار خوشم نمی‌آمده. شاید الآن که توی کمر خودم هستم نظرم فرق کند و چه حالی بدهد. برای همین به دوستانم اسم ام اس دادم و پرسیدم که سه مورد از خوبی های سیگار و سه مورد از بدی هایش بگویید. آن‌ها سیگاری هستند. آن‌ها دو نفر هستند. جواب دادند که سیگار خوب است. سیگار مغزت را باز می‌کند و معده ات را یک کاری می‌کند که در دسته‌ی مورد های خوب قرار بگیرد. از بدی هایش گفتند. گفتند سیگار خوب است. شده بودند عین آدم بد هایی که توی تلویزیون نشان می‌دهد. سیگار می‌کشند٬ مشروب می‌خورند و همش به مهمانی می‌روند. آن‌هایی که به مهمانی می‌روند بد هستند و آدم های خوب به مهمانی نمی‌روند. با خودم تصمیم گرفتم که سیگار نکشم. چون هم سیگار گران است و ما روی گنج نخوابیده‌ایم و هم برای سلامتی زیان آور است و ما روی تخت خوابیده‌ایم هرررر هرررر. من سلامتی ام را دوست دارم. من جزو سالم ترین افراد هر جامعه‌ای محسوب می‌شوم. و از قضا خیلی هم خوش‌تیپ هستم. برای دوستی این‌جا کلیک کنید.
پس فردا نمایشگاه گروهی عکاسی‌مان افتتاح می‌شود و من هیچ یک از دوستانم را دعوت نکرده‌ام برای مراسم. نمی‌خواهم هم دعوت کنم. دوست ندارم کسی بی‌آید عکس‌هایم را ببیند. دوست دارم مانند آدم های خسته و بی کس یک گوشه بایستم و هیچ کاری نکنم٬ چون دیگر خسته شدم انقدر که کار کرده‌ام و شوخی هم نمی‌کنم. امروز در کارگاه دهن من را گاییدند که برای عکس‌هایت یک توضیح بنویس. یک اسمی چیزی بگذار. من می‌گفتم که اگر می‌خواستم توضیح بدهم که دیگر عکس نمی‌انداختم. می‌رفتم داستان می‌نوشتم پشم هایتان بریزد. خودم را برایشان چس کرده بودم. زیرا عکس‌های آن‌ها مفت نمی‌ارزد و عکس های من مفت می‌ارزد. اما واقعاً دوست نداشتم برای عکس‌هایم توضیح بنویسم. خیلی کار بیهوده‌ای است و من اهل کار بیهوده انجام دادن نیستم. من اهل کار باهوده انجام دادن هستم. حتماً آن‌ها می‌خواستند من زیر عکس‌هایم بنویسم امید. خوش‌بختی. زندگی زیباست. یا مثلا بگویم دیس فتو ایز گود فتو. اما نمی‌دانستند که من آخر ایدئالیسیت٬ چپ و رادیکالیست مادیکالیست و این‌ها هستم و اگر چیزی بخوام بنویسم مرگ است و زندگی چه سیاه است و همه مان داریم در آتش می‌سوزیم و گور بابایمان. اما چیزی که من نوشتم یک توضیح کلی بود. نوشتم که سرم در کار خودم است و می‌خواهم اهدافم را پیش ببرم. کسشر ترین چیزی که یک فرد می‌تواند در توضیح عکس هایش بنویسد را من نوشتم٬ بعدش آمدند بهم جاییزه کسشر ترین چیزی را که یک فرد می‌تواند برای عکس‌هایش بنویسد را دادند. این را گفتم تا دهانشان را ببنند دیگر. یک مشت آدم بی سواد جمع شده‌اند هی می‌گویند منظورت چیست منظورت چیست. منظورم چیپست. هرر هرر هررر.

تصمیم گرفته‌ام درس را به صورت کامل ول کنم و بروم پی نقاشی کردنم. ول کنم این کسشر هایی را که دُر و ورم را فرا گرفته است. وقت تلف کردن بس است و کی باید آینده را بسازم و بشوم آن‌چه می‌خواهم بشوم؟ یک گواهینامه ندارم هنوز. پدرم نمی‌رود امتحان بدهد. احتمالاً می‌ترسد بعد از بیست سال رانندگی در امتحان رد بشود. می‌گویم صبر کند من پول هایم را جمع کنم باهم برویم کلاس ثبت نام کنیم. زیرا گواهینامه گرفتن گران است و با پولش در ایرانِ چهار سال پیش می‌توان یک پراید خرید. 
یک کاسه‌ی چوبی بسیار زیبا خریده‌ام برای کرنفلکس صبح هایم. مادرم ورداشته است تویش ماست و خیار درست کرده است. بهش می‌گویم من دیگر دست به آن کاسه نمی‌زنم. می‌گویم همین است دیگر که من با این سن هنوز لیوان مخصوص برای خودم ندارم. چون اگر لیوان هم بخرم همین بساط است. همه‌ی جوان ها امروزه برای خودشان لیوان مخصوص دارند غیر از من. دوست دارم یک لیوان برای خودم داشته باشم چل چراغ چل پنجره. تویش که شیرکاکائو می‌ریزی چراغش چشمک بزند. آهنگ پخش کند پرواز کند. این لیوانی است که من دوست دارم داشته باشم. رویش هم نوشته باشد کافی شاپ و فست فود بلوط.

۱۳۹۱/۶/۲۲

یک سال گذشت

اگر زندگی را به دو قسمت تقسیم کنیم٬ مال ما هر دو قسمت‌اش عنی است. اگر سه قسمت کنیم٬ هر سه قسمت. اما اگر به پنج هزار قسمت تقسیم کنیم آن‌وقت یک قسمت غیر عنی باقی می‌ماند. این قسمت غیر عنی نزدیک به هفت ساعت است که تشکیل شده است (یعنی هم‌زمان با رفتن مهمان ها. اگر خنگ هستید و نمی‌فهمید منظورم چه است). اما سرعت رشد اش بالا است. یعنی ممکن است تا فردا دو قسمت غیر عنی داشته باشیم. این یعنی هنوز چهار هزار و نهصد و نود و هشت قسمت عنی باقی می‌ماند. چهار هزار و نهصد و نود و هشت عدد بزرگ و تعداد زیادی است. مهمان ها خوار ما را گاییده بودند. ببخشید که این‌گونه سخن می‌گویم اما همین است. واقعا همین است. همین را باید گفت. و اگر شما نظر دیگری دارید به تخممان. تخمِ تک تکمان. حتی خواهر کوچک‌ام. حالا دیگر رفته‌اند و دارند زندگی جدید درست می‌کنند و بیشتر نمی‌خواهم بپردازم. زیرا تقریبا ریده‌ام توی وبلاگم با این پست‌های مهمان و مهمان بازی.
حال بی‌آیید راجع به مریضی صحبت کنیم. راستش وضعیت جسمانی من بگا است. چند روز است دوباره وقتی نفس می‌کشم قفسه‌ی سینه‌ام درد می‌گیرد. این درد هست. همیشه است. درد ها همیشه هستند. هی می‌روند هی می‌آیند. آخر امروز شاکی شدم گفتم یا جای من توی این‌خانه است یا جای این درد و بعدش رفتم دکتر. دکتر گفت ستون فقراتت کج است. یک آه آرامی همراه با خنده کشیدم که یعنی دکتر این چیز ها کهنه شده است. چیزهای جدید بگو. یکم ختم روزگار بازی برایش در آوردم. بعد دکتر پرسید که چند سال است ریده‌ای توی  خودت؟ گفتم یک سال دو سال. گفتم دکتر من ورزش کار بوده‌ام٬ وقتی ده سالم بود بسکت بال بازی می‌کردم. یک جفت آل استار تقلبی هم داشتم که پشت پاهایم را زخم می‌کرد. بعد اضافه کردم که دکتر من خیلی خفن هستم. دکتر گفت زر نزن. گفت تو از ده دوازده سالگی کمر ات این‌گونه کج و کوله بوده است. گفتم حالا می‌گویی چه کنم؟ در بیاورم و برایت برینم؟ گفت این‌ قرص‌ها را بخور درد ات بخوابد. بعد آدرس یک دکتر دیگر را داد گفت برو این‌جا. این‌جا خوب می‌شوی. همان‌جا می‌دانستم که دیگر به آن یکی دکتر نمی‌روم. تا همین‌جایش هم خیلی زحمت کشیده بودم. راستش من از دکتر می‌ترسم. همش دوست دارند روی آدم عیب بگذارند. هی رئیس بازی در بی‌آورند. هی لباس سفید بپوشن. هی فکر کنند خبری است. هی منشی‌شان زشت باشد. هی پول بگیرند و آخرش لبخند بزنن که یعنی ما دکتر ها آدم های سطح بالایی هستیم. و شما غیر دکتر ها آدم های غیر سطح بالایی هستید. راستش می‌خواهم برایشان برینم تا حساب کار بی‌آید دستشان. راستِ راستش نمی‌خواهم برینم. شوخی می‌کردم تمام این مدت را.
نه بگذارید یک چیز دیگر راجع به مهمان ها بگویم. همین‌جوری که نمی‌شود. فکر نکنند که دو هفته خانه‌ی ما بوده‌اند٬ حالا رفته اند پی کارشان٬ تمام شده است. نه. تمام نشده. شما حساب اش را بکنید که دو هفته‌ی تمام نمی‌توانستم بی‌آیم توی اتاقم برای خودم بنشینم. یک پسر عنی داشتند که می‌آمد و روی تخت من می‌نشست و زل می‌زد به پاها و صفحه‌ی مانیتور ام. بعد اش ورداشته است توی فیسبوک هم مرا ادد کرده است. و هی می‌پرسید رفتی فیسبوک رفتی فیسبوک؟ انگار حالا من را داشته باشد تو فیسبوک‌اش بهش جاییزه می‌دهند. می‌گویند بیا این یخچال ساید بای ساید ال جی برای تو. راستش دلم برای یخچال‌مان تنگ شده است. فکر نکنید ما همیشه فقیر بی‌چاره بوده‌ایم ها. نه. ما هم یک زمانی ماشین داشته‌ایم و هم یخچال ساید بای ساید ال جی که ماشالله از در تو نمی‌آمد. لیوان را می‌کردی توی درب اش برایت یخ می‌انداخت توی لیوان هر کدام به چه گندگی[ گ ُ / دِ ].
حالا اما دوباره هم یخچالمان خالی شده است و هم خانه‌مان ساکت شده. هرکه سرش توی کار خودش است و همه با هم مهربان هستند. خداییش عجب خانواده‌ی خوبی دارم. آدم خانواده‌های دیگران را می‌بیند عنش می‌گیرد.

آن‌چه تا این‌جا خواندید دیروز بود و آن‌چه در ادامه می‌خوانید فردا است. هه هه شوخی کردم امروز است.

حالا امروز نوبت به پسر عمه‌ام رسیده است که از لندن آمده بود. یک هفته این‌جا بود و من دو دفعه بیشتر ندیدم‌اش. یک بار در فرودگاه، یک بار هم در غیر فرودگاه. قرار بود بعد از کتاب‌خانه به فرودگاه بروم تا بدرقه اش کنم. چون اگر من بدرقه اش نکنم زشت است. اصلا غیر از من چه کسی بدرقه اش کند؟ اصلا مگر من من این‌جوری هستم که نتوانم بدرقه اش کنم؟
با پدرم صبح صحبت می‌کردم. می‌گفت شیش و نیم فرودگاه باش. می‌گفت همان هول و حوش پرواز می‌کند. می‌گفت قیچی دماغش کجا است و چرا هیچ چیز توی این خانه سر جایش نیست. می‌گفت شد یک بار بخواهم موهای دماغم را کوتاه کنم و اعصاب خوردی راه نیوفتد؟ پس من عصری بعد از کتاب‌خانه تصمیم گرفتم غذایی بخورم و بعد راه بیوفتم به سمت فرودگاه. این فست فودی های حرام لقمه‌ی دزد فکر کرده‌اند این‌جا سر گرنده است؛ و چون سر گرنده همه دنبال نوشابه می‌گردند پس آن‌ها هم نوشابه را تقریباً هم قیمت با قبر پدرشان می‌فروشند. و چون ما از آن خانواده هاش نیستیم که نوشیدنی مان هم قیمت غذایمان باشد پس فقط یک ساندیچ سفارش دادم و خشک خشک دادم اش پایین. بعد اش سوار اتوبوس شدم تا خودم را برسانم به ایستگاه قطاری که تا فرودگاه می‌رفت. در ایستگاه قطار وقتی منتظر ایستاده بودم، تصمیم گرفتم برای خودم یک نوشابه بخرم تا خودم را راضی و زندگی را زیبا کنم. پول را از کیف ام در آوردم و یک سکه انداختم توی دستگاه. اما موجودی ام همان صفر باقی ماند. دستگاه پول ام را خورده بود. صدای موزیک را قطع کردم تا با تمرکز بیشتری به دستگاه نگاه کنم، هیچ خبری از پولم نبود. یک تکه آهن پول‌ام را بالا کشیده بود. اگر آن لحظه لقب عصبانی ترین فرد جهان را می‌دادند به من هیچ اغراق نکرده بودند. اما هیچ کس آن اطراف نبود که آن لقب را به من بدهد. حالا هم ساندویچ را خشک داده بودم پایین و هم پول نوشابه را داده بودم بدون آن‌که قطره‌ای دهانم را تر کرده باشد. برای همین است که از این زرنگ بازی های پول صرفه جویی کننده بدم می‌آید. آدم باید خرج کند بزند برود. حالا به فرودگاه رسیدم کسی آن‌جا نبود، زنگ به عمه زدم. گفت که هشت آن‌طور ها می‌روند. اما من شش و نیم آن‌جا بودم. دیگر گفتم گور پدر اش. با پسر عمه‌ام تماس گرفتم. گفتم من این‌جا هستم و دیگر حوصله ندارم. گفتم می‌روم خانه. گفتم ببخشید. گفت نه بابا این چه حرفی است که دارم می‌زنم. گفت ببخشید که معطل من شدی. جفتمان داشتیم از هم‌دیگر معذر خواهی می‌کردیم و جفتمان داشتیم این چه حرفی است که می‌زنی می‌زدیم. زر. یک مشت حرف های مفت. تعارف های تخمی.
شاید در ادامه فکر کنید دارم خالی می‌بندم.  شاید شما خیلی فکر های دیگر بکنید مثلا این‌که پیتزا را اولین بار ایرانی ها ساخته‌اند. یا کراوات را ایرانی ها از زمان کوروش استفاده می‌کرده‌اند و در اصل ابزار جنگی بوده و جاییشان که زخمی می‌شده آن‌جا را با کراوات می‌بستند. لپ کلام٬ به تخمم.
در راه که بر می‌گشتم خانه پدر و مادرم را دیدم که داشتند به فرودگاه می‌رفتند. پدرم می‌گفت که من نگفتم شش و نیم آن‌جا باش. من هیچ نگفتم. من نگفتم شش و نیم آن‌جا باش. برو خانه حالا. برو. برو استراحت کن. اشکال ندارد. من هم رفتم خانه. فکر کرده‌اید چه؟ دوباره بر می‌گردم؟ خیر. اتوبوس یک ایستگاه مانده بود تا به ایستگاه دم خانه‌مان. با این‌که آن‌جا ته خط بود باز هم دکمه‌ی استاپ را زدم. چون واقعا حوصله نداشتم اتوبوس هم برایم بخواهد زر زر کند. کار است دیگر. یکهو دیدید رفت اسپانیا وایساد. رفت اسپانیا لب ساحل وایساد. هزار یورو داد. گفت این هم هتل. مهمان ما باشید.

۱۳۹۱/۶/۷

مناقصه ها و مزایده لمس کسی که تو را دوست دارم بیش از حد است

دوست پدرم را یادتان است؟ سلام. حالا رفته است زن و بچه‌هایش را آورده این‌جا تا زندگی جدید و رویایی‌شان را شروع کنند. اما پیش از آن یک ماهی میهمان ما هستند. و چه بهتر از این می‌تواند باشد؟ خواهر سیزده ساله‌ام وبلاگ من را پیدا کرده است و همه‌اش را خوانده. از کجا می‌دانم که خواندی؟ توی آی‌پاد ات دیدم و ازت می‌خواهم از این به بعد نخوانی. چون هم توش حرف های بد می‌زنم که فعلاً برایت زود است و تو مثلا تابحال حرف های بد نزدی و هم چون من رئیس هستم و باید از من اطاعت کنی. البته اطاعت هم نکنی هیچ گهی نمی‌توانم بخورم. اما برادرانه ازت می‌خواهم ادامه ندهی و بگذاری راحت حرف هایم را بزنم.
دوست پدرم یک‌شنبه صبح این‌جا بود. یعنی آمد. صبح یک‌شنبه یک روز تعطیل که مردم توی رخت‌خواب هایشان صبحانه می‌خورند و خوش‌بخت ترین هستند. اما ما ساعت هفت بیدار شدیم و پریدیم توی اتوبوس. هنوز از ماشین شخصی خبری نیست. چون از پول خبری نیست. از هیچی خبر است کلاً. توی اتوبوس با حالتی که خودم را چس کرده‌ام از پدرم می‌پرسم که قرار است چند وقت بمانند؟ پدرم می‌گوید نمی‌داند. پدرم سعی می‌کند خایه‌مالی‌ام را بکند تا من از اینی که هستم چس تر نشوم اما با این کارش دلم می‌خواهد بیشتر خودم را لوس کنم. مادرم هم با حالت شوخی می‌گوید باید پسرشان را ببری و بگردانی. من رویم آن‌ور است و کاملاً شاکی هستم. سعی می‌کنم شاکی بودنم را با تمام اجزای بدنم نشان دهم. به فرودگاه می‌رسیم. تا نیم ساعت دیگر قرار است پروازشان بنشیند و بی‌آیند بیران. دیگر هیچ شانسی وجود ندارد تا نیایند. می‌آیند. قرار بود بی‌آیند. پس می‌آیند. پدر می‌رسد به من و من را بغل می‌کند٬ یک بوس لپ چپ٬ یک بوس لپ راست و دوباره برمی‌گردد روی لپ چپ و کارش را آن‌جا تمام می‌کند. هیچ دفاعی نمی‌شود کرد. حالا پسر می‌رسد. سه بوس به آرامی. مادر٬‌ سلام علی جان (اسم من علی هستش اگر که فکر کرده‌اید ناصر هستش. هرر هرر هرر) سه بوس پشت سر هم. دختر فقط دست می‌دهد. چون زشت است بوس کنیم هم را و ما چون آدمیزاد هستیم نباید کارهای زشت انجام دهیم. آن لحظه بدترین لحظه بود. کاملاً می‌توانستم ادعا کنم که به من تجاوز شده است. واقعاً هم همین‌طور است. بوس شدنِ مرد توسط یک مرد نوعی تجاوز خفیف است. البته بوس در ملا عام بود پس هیچ از یک تجاوز پدر مادر دار کم نداشت. چمدان را از پسر پانزده شانزده ساله‌ شان می‌گیرم. چون من آدمی هستم که به دیگرا لطف می‌کنم. با محبت و مهربان هستم. حالا پسر من را گیر آورده. می‌گوید چه تغییر کرده‌ای. قد اش از من بلند تر بود. می‌گفت که هواپیمای دوبی‌شان خوب بود اما پرواز یونان به آلمان‌شان آشغال بود. حالا برای من آدم شده است (این را آن‌موقع گفتم. هنوز هم می‌گویم. چون من آدم عوضی‌ای هستم). هواپیمای تهران تا دوبی تلویزیون داشت و آن یکی نداشت. و مجبور بوده است که فیلم نگاه نکند. به کف فرودگاه خیره می‌شوم. کسی هستم که از آن لحظه به بعد حتی نمی‌تواند برای خودش بنشیند و یک دقیقه فکر کند. من را می‌گیرد به حرف. می‌پرسد که آیا فیلم نگاه می‌کنم؟ سریال چطور؟ اولی را بله و دومی را هم با بله جواب می‌دهم. پرسید که قلاده‌های طلا را دیده‌ای؟ گفتم نه٬ ایرانی است؟ گفت آره٬ فیلم ایرانی نگاه نمی‌کنی؟ گفتم مادر پدرم نگاه می‌کنند اما من نه. سریال چطور؟ نه. سریال ساخت ایران خیلی خنده آور هست. حتما ببین. چشم. یعنی قهوه تلخ را هم ندیدی؟ یکهو ناراحت شدم. جداً ناراحت شدم که چرا باید یک پسر به سن و سال او این‌جوری باشد. گفتم نه. فقط یکی دو قسمت‌اش را با پدر مادرم دیده‌ام. گفت که آن سریال اولی از این قهوه تلخ خنده آور تر است و این‌که اصلا قهوه تلخ لوس است و چه بهتر که نمی‌بینی. دید که از فیلم و سریال چیزی حالیم نمی‌شود. سعی کرد از راه دیگر وارد شود. گفت که ایران خیلی خیال پرداز است. (این آدم‌ها همیشه با خودشان دایره واژگان جدید می‌آورند. کلمه‌ی خیال پرداز را تا بحال از دهن کسی نشنیده بودم. فقط توی اینترنت این‌ور آن‌ور خوانده بودم) گفتم چطور؟ گفت گفته‌اند وقتی خامنه‌ای به دنیا آمده گفته است یا علی و بعد شروع کرد به خندین. من هم خندیدم که یعنی خیلی حال کردم. داشت خودش را می‌کشت تا حرف بزند. توی خودم داشتم عق می‌زدم و واقعاً ناراحت بودم. ادامه داد که می‌خواهند به ایران حمله کنند. فکر می‌کرد من چون دیگر ایران نیستم از هیچ چیز هم خبر ندارم و چه خوب است که حالا او دارد گزارشی از وضع حال ایران می‌دهد و من را آگاه می‌کند. گفتم ای بابا. از این راه هم نتوانست وارد شود. واقعا راهی نبود. گفت حالا برسیم خانه یک ویدئوی کوتاه نیم ساعته نشان‌ات می‌دهم. برای خودش برنامه چیده بود.
حالا وسایل‌اش توی اتاق من است و من را دوست و هم صحبت خوبی می‌داند. پشت مانیتور می‌ایستد و من را در حال کار تماشا می‌کند. اصلاً می‌دانید چی است؟ دیگر نمی‌خواهم ادامه بدهم.

امروز رفتم و خودم را در یک باشگاه بدن‌سازی ثبت نام کردم. یعنی دوستم را در اتوبوس دیدم. گفت که شب می‌رود به ورزشگاه. یکهو من را جو گرفت گفتم من هم می‌خواهم ورزش کنم. گفت که بیا با هم برویم. از حرفی که زدم پشیمان شدم اما حالا دیر شده بود. گفت که حالا بیا و یک فرم بگیر تا با هم به ورزش برویم. راستش من فقط می‌خواستم بگویم که منم دوست دارم ورزش کنم و این چه وضع بدن تخمی‌ای است که دارم اما به هیچ وجه برنامه‌ای برای بیرون آمدن از این حالت نداشتم. کلاً می‌خواستم بگویم که یعنی آره من می‌دانم ریده‌ام با این وضعیت جسمانی. اما بالاخره توی رو در باایستی گیر کردم و خودم را یک سال در آن‌ باشگاه ثبت نام کردم. حالا باید هی بروم و هی بی‌آیم. شاید بازو و سیکس پک در آوردم و توانستم برم المپیک لندن. الآن که گفتم المپیک لندن شما باید بخندید چون المپیک تمام شده و خیلی نکته‌ی ظریفی بود.
این بود از داستان های من و ریاضی ۲ + پرسش‌های چهارگزینه‌ای

۱۳۹۱/۵/۵

حالم بد است مثلا

آمده‌ام خانه. قبلش بیران بودم. گرسنه بودم. همه‌ی آدم‌ها همیشه گرسنه هستند. همه شان. هیچ کس نیست که گرسنه نباشد. من دارم راجع به غذا حرف نمی‌زنم. من دارم راجع به همه چیز حرف می‌زنم. آدم می‌تواند گرسنه‌ی هر چیزی باشد. مثل همان تشنگی که می‌توان تشنه‌ی هر چیزی بود. گرسنگی هم همان شکل است. من امروز وقتی داشتم به خانه بر می‌گشتم با خودم داشتم فکر می‌کردم که چقد گرسنه هستم. البته آن موقع گرسنه‌ی غذا بودم. بعد بحث گرسنگی را ادامه دادم و رسیدم به این نظریه که تمام انسان‌ها گرسنه هستند. نمی‌گویم سیر نیستند ها. فقط گرسنه هستند. خوب است هرچند وقت یک بار موبایلم را در اتوبوس از جیبم بیرون نیاورم و بنشینم فکر کنم و حرف بزنم با خودم. آهنگ را گذاشته بودم روی حالت تکرار. و هی می‌گفت « اشاره کن به من اشاره کن به من که آب و هوا تغییر می‌کند٬ آب و هوا تغییر می‌کند ». واقعا هم همین‌طور است. هفته‌ی پیش هوا بارانی بود. یک هم‌چین هوایی را در کشور های دیگر هوای زمستانی می‌نامند. هوا های زمستانی هوا های سردی هستند. حتی روز های آفتابی‌شان. 
اما آمدم خانه رفتم توی آشپزخانه و یک کاسه از کابینت برداشتم. تویش را پر کردم کرنفلس. شیر را از یخچال در آوردم و ریختم رویش. شیر را جوری ریختم که روی تک تک دانه های کرنفلکس بریزد و خیس‌شان کند. دلم هم‌چین چیزی می‌خواست بخورم. عبدا دوست نداشتم یک غذای گرم و گوشتی بخورم. نه این‌که گیاه خوار باشم ها نه. اتفاقا من اصلا از آدم های گیاه خوار خوشم نمی‌آید. و دلیل‌اش هم این است که فقط خوشم نمی‌آید ازشان. نه این‌که حالا همه شان ها. آن‌هایی را که نشناسم را می‌گویم. این را می‌گفتم٬ دلم می‌خواست یک غذای خنک بخورم. بیرون هوا گرم بود٬ من هم کاملا گیج بودم. من هر چند وقت یک بار گیج می‌شوم. گیج می‌شوم و خودم را زندانی می‌کنم توی اتاقم و فقط موقع پی‌پی کردن از اتاقم خارج می‌شوم٬ و البته برای غذا خوردن و بیرون رفتن. بیرون رفتن هم اگر کاری چیزی داشته باشم. حالا نزدیک به پنج هفته است که روز ها می‌روم سر کار و شب ها نمی‌روم سر کار. شب‌ها در اتاقم می‌چرخم و با خودم فکر می‌کنم. من آدمی هستم که زیاد فکر می‌کنم. خیلی زیاد. اسمم را باید بگذارند آدمی که خیلی فکر می‌کند و الآن قفسه‌ی سینه‌اش درد می‌کند. قفسه‌ی سینه‌ام درد می‌کند. همیشه نه. هر چند وقت یک بار. کلا همه چیز در زندگی من هر چند وقت یک بار اتفاق می‌افتد.
او زیبا است. و خوب. او نیویورک بوده است. تعطیلات را پا شده رفته است به نیویورک. همان لحظه که من در اتاقم جق می‌زدم او در نیویورک قدم می‌زده. من نیویورک را دوست داره ام. من نیویورک را خیلی دوست داره ام. من تا به حال به آن‌جا نرفته ام. من تا به حال فقط عکس هایش را پشت شیشه های مانیتور دیده‌ام. شب اش را دیده‌ام. روز اش را هم دیده‌ام. غروب های نیویورک می‌گویند دلگیر نیست. می‌گویند می‌شود با آدم های غریبه آبجو خورد و زیر سطل آشغال هایش شاشید. می‌گویند جای کثیفی است. می‌گویند خیلی کول است. می‌گویند نیویورک برای خودش کشور است. من که فکر می‌کنم آن‌ها راست می‌گویند.
می‌گویند آخرت جا است و شب هایش چراغ می‌زند هی. من اگر روزی به آن‌جا بروم دوست دارم تویش یک کارتن خواب الکلی شوم. برای خودم ریش بگذارم و آبجو بخورم٬ همان کنار هم بشاشم. این چیزی است که من واقعا می‌خواهم.
دیشب اصلا نخوابیدم. دروغ می‌گویم. خوابیدم. اما کم. نمی‌توانستم بخوابم. نمی‌خواهم بگویم من عاشقی چیزی هستم. اما واقعا هستم. به نظر من آدم باید همش عاشق باشد. عاشق این و آن. 
کاسه‌ی کرنفلکس‌ام از آن موقع کنار لپتاپم بوده و فن لپتاپ خورده است بهش و ریده است تویش. حالا کرنفلکس دیگر سرد نیست. دانه هایش هم خمیر شده. اما قبل از این‌که این بلا بر سر اش بی‌آید چند قاشقی ازش خوردم.

۱۳۹۱/۴/۲۷

گوش پاک کن دو سر دارد. یک سرش مال یک گوش است و سر دیگر هم مال همان گوش

قبل از هر چیزی بگذارید برایتان از ماکارونی بگویم. ماکارونی یک نوع غذا است. یک نوع غذای بدی است. ما در خانوادمان زیاد ماکارونی می‌خوریم. یعنی مادرم خوراکش ماکارونی درست کردن است. من از ماکارونی خوشم نمی‌آید. یعنی می‌دانید چیست. اوایل، اوایل یعنی آن موقع که ده دوازده سالم بود (آن موقع که پنج شش سالم بود نمی‌دانم چرا اوایل نیست). آن اوایل ماکارونی جزو غذای مورد علاقه ام بود. به ماکارونی ابراز علاقه می‌کردم. جدا این‌کار را می‌کردم. اما رفته رفته آن غذا تبدیل به غذای نامورد علاقه و بعد تر ها به غذای «حالم ازاین غذا بهم می‌خورد» تبدیل شد. علت اش شاید این باشد که مادرم هر دفعه که آن را طبخ می‌کند از دفعه‌ی پیش بدتر درست می‌کند و این قضیه خودش را در دراز مدت نشان داده است. می‌دانید همه‌ی چیز ها که همان موقع خودشان را نشان نمی‌دهند. بعضی چیز ها زمان می‌خواهند، بعضی چیز ها هم پول. پول چیز بدی است، این را از من داشته باشید. ماکارونی را می‌گفتم. گرچه بحث ماکارونی تمام شده است، اما می‌خواهم کشش بدهم که بیشتر توی وبلاگم بنویسم. این که کمتر در وبلاگم می‌نویسم علت اش توییتر است. و بعد خداوند و خانواده. ماکارونی خلاصه بد است. اصلا معلوم نیست این غذا از کجا می‌آید. حالا باز اسپاگتی و این‌ها خوب اند. می‌دانید که من خیلی آدم عشق خارج و غرب هستم و هر چیزش خارجی اش خوب است اصلا. این ها را که می‌گویم برای دیشب است، یعنی دیشب شام ماکارونی داشتیم. اما حالا صبح است و من لیوان شیرکاکائو ام را سر کشیده‌ام و در اتوبوس دارم می‌روم سر کار.‎ تا سر کار باید یک ساعت و نیم توی اتوبوس و قطار بنشینم، اما فکر نکنید که برگشتن از سر کار نیم ساعت است ها. نه، آن هم یک ساعت و نیم است. اگر برایتان جالب است باید بگویم هر مسیری که رفت اش مثلا یک ساعت طول می‌کشد، پس برگشت اش هم همان قدر طول می‌کشد. یک ساعت و نیم زمان زیادی است، توی این زمان می‌توان کتاب خوند. اما من از آن آدم هایی نیستم که بتوانم توی اتوبوس یا قطار کتاب بخوانم. من از آن آدم هایی هستم که نمی‌توانند توی اتوبوس یا قطار کتاب بخوانند. زیرا سرم درد می‌گیرد و این ها. توی این نیم ساعت دیگر می‌توان آهنگ گوش داد و دختر ها را دید زد. می‌دانید من واقعا دختر ها را دید می‌زنم، قرار نیست این‌جا خودم را آدم با شخصیتی جلوه بدهم گواه آنکه دخترها را دید زدن اصلا معنا بر بی شخصیتی نیست. اما من حواسم است کسی متوجه نشود. دوست ندارم فکر کنند که من آدم عوضی‌ای هستم. و واقعا هم نیستم. آدم های عوضی برایشان مهم نیست که بقیه بفهمند که آن ها دارند دیدشان را می‌زنند، البته از یک نظر کمی هم این مسله مثبت است. من همیشه حواسم به این است که دختری را که دارم نگاه می‌کنم متوجه نشوند که دارم نگاهشان می‌کنم. می‌دانید در روز آدم های زیادی به دختر ها نگاه می‌کنند و من دوست ندارم جزو آن همه آدم باشم. شاید دلیل این که دوست دختر هم ندارم همین باشد. چون در طول روز حتما آدم های زیادی به آن دختر ابراز علاقه کرده اند و اگر من هم بخواهم همین کار را بکنم بیش  از یک مزاحم چیز دیگری نيستم برای آن دختر. بگذریم. چند هفته‌ای می‌شود که به کار مشغول شده‌ام. یک کار که نیاز به زور بازو ندارد و نیاز به فکر و عقل دارد. می‌دانید که خوراک من هم عقل و دانش است، اصلا من را باید در دسته‌ی آدم های روشن فکر و متفکر طبقه بندی کنند. زیرا هیچ از ورزش و سلامتی و این ها بویی نبرده‌ام. کار من تمام وقت پشت لپتاپم می‌گذرد. باید برای این و آن پوستر و کاتالوگ طراحی کنم. آن‌جا یک چاپ خانه است. حقوق اش هم بد نیست. اما من دیشب به مادرم می‌گفتم آن یک ساعت و نیم رفت و برگشت من را خسته می‌کند، می‌گفتم دیگر خسته شده‌ام از این کار. من از این هایی هستم که باید بخورند و بخوابند. وقتی این را گفتم، مادرم به طوری که همه‌ی این ها را می‌دانست گفت می‌دانم می‌دانم. و واقعا هم می‌دانست. مادر ها معلوم نیست همه چیز را از کجا می‌دانند. جدای آن، جای همه چیز را هم می‌دانند. مثلا همین ناخن گیر. ناخن گیر چیزی است که هیچ وقت پیدایش نمی‌شود و حتما باید از مادر ها پرسید تا جای آن ها را بهتان بگویند. 
ما در خانه‌مان نزدیک به یک ماه می‌شود که گوش پاک کن نداریم. هیچ کس هم به روی خودش نمی‌آورد. ما ها اصلا هیچ چیز را به روی خودمان نمی‌آوریم توی خانه. یک بار که از حمام بیرون آمدم خواستم بگویم که گوش پاک کن نداریم. اما به محض آن که از حمام خارج شدم، یادم رفت که چنین چیزی می‌خواستم بگویم. شاید امروز هنگامی که از سر کار بر می‌گردم یک بسته گوش پاک کن خوشگل و باحال بگیرم و بگذارم توی آینه. بله بله می‌دانم نمی‌شود توی آینه چیزی گذاشت، توی آینه فقط خود آدم جا می‌شود. اما پشت آینه یک کمد کوچک است که تویش گوش پاک کن، کرم و این چیز ها را می‌گذاریم. من اگر گوش پاک کن را بخرم و بگذارم آن‌جا باز هم کسی صدایش در نمی‌آید. باید وقتی رسیدم خانه بلند بگویم من گوش پاک کن خریدم، و آن را از کیسه‌ی خرید  در بی‌آورم و به همه نشان بدهم و یک راست بروم توی حمام و بگذارم اش پشت آینه، توی آینه. من دوست دارم وقتی از حمام می‌آیم گوش پاک کن را فرو کنم ته گوشم و آن قدر بچرخوانم تا سرفه ام بگیرد. بعضی ها می‌گویند بسیار حرکت بدی است این حرکت. اما همان بعضی ها اگر می‌فهمیدند من بهشان می‌گویم کون لقتان شاید اصلا چنین حرفی نمی‌زدند. آدم که نباید راجع به هر چیزی نظر بدهد.

الآن دیگر غروب شده است و من برگشته‌ام خانه. نه گوش پاک کن خریده‌ام و نه هیچ چیز دیگر. شاید فردا بخرم. شاید هم نخرم. به خودم مربوط است که چه کار می‌کنم و چه کار نمی‌کنم٬ اگر راستش را بخواهید.

۱۳۹۱/۴/۱۸

چند نکته در مورد مادرم که قبل از مردن باید بدانید

مادر ها موجودات خوبی هستند. یعنی اکثرشان که این‌طور هستند. در حدی که بهشت را انداخته‌اند زیر دست و پای آن‌ها. پدر ها اما همه‌شان آدم های بدی هستند. در حدی که بهشت را ننداخته‌اند زیر دست و پای آن‌ها. ما در خانه‌مان هم پدر داریم هم مادر. خدا زیادشان کند. خدا را شکر اصلا. من از آن‌هایی نیستم که نا شکری کنم. پدر مادر چیزی است که بودنشان خوب است. اما نبودشان بهتر. مثلا من از این‌هایی هستم که خیلی با سیاست حرف می‌زنند و هر دو طرف بحث را به طور مساوی پیش می‌برند. اما به طور دقیق تر می‌خواهیم وارد بحث شویم. مادر وسیله‌ی عشق و محبت است. ساختارش یعنی این است. روی جعبه‌اش نوشته شده که برای عشق و محبت٬ ساخت ایران. راستش نمی‌خواهم کش و قوس بی‌آیم. می‌خواهم این را بگویم که مادر من از این‌هایی است که هیچ پاکت٬ بسته٬ جعبه و کلا این‌جور چیز‌هارا هیچ‌وقت خالی نمی‌بینند. البته نمی‌دانم وقتی می‌گویم «از این‌هایی که» درست باشد یا نه. آخر معلوم نیست که. شاید مادر من نوع اولی از این نوع موجودات باشد. شاید هم آخریش. شاید هم تعدادشان زیاد است و من دارم زر می‌زنم. من که همه چیز را نمی‌دانم. خلاصه این‌که مادر من خوراکش این است که جعبه های خالی را دور نی‌اندازد. از سس های تو یخچال گرفته تا شامپو های تو حمام. از نظر او همیشه‌ همه‌ی آن‌ها پر هستند و هنوز ازشان می‌آید. مثلا خوراک اش این است که وقتی سر میز شامی چیزی نشسته‌ایم و داریم غذا می‌خوریم و من سس می‌خواهم و به مادرم می‌گویم که آن سس را لطفا به من بدهد. او سریع آن شیشه‌ی سس خالی را که برعکس گذاشته است کنار یک شیشه سس پر به من می‌دهد. اصلا معلوم نیست آن‌یکی سس را برای چه آورده سر میز. و این‌که وقتی من به او می‌گویم آن‌یکی سس را بدهد. عصبی می‌شود و می‌گوید اول آن‌را تمام شود بعد این. او خیال دارد با این‌ کار ها ما پول‌دار می‌شویم و می‌توانیم هلیکوپتر بخریم و بر فراز آسمان‌های دنیا پرواز کنیم. اما خیر. ما با این‌کار پولدار نمی‌شویم. اگر هم بشویم احتمالا روزنامه‌ها خواهند نوشت خانواده‌ای که با صرفه‌جویی در مصرف سس پولدار شدند و هلیکوپتر خریدند و بر فراز آسمان ها پرواز کردند. اما موضوع به این‌جا ختم نمی‌شود. این بحث سر شامپو هم هست و کلا چیز های بسته بندی شده. مادرم علاقه به چیز های بسته بندی شده دارد. هر چیزی که توی یک چیز دیگری باشد از نظر او تمام نا شدنی هست. راستش من دوست دارم بدون زجر کشیدن به غذایم سس بزنم. یا بدون زجر کشیدن به موهایم شامپو بزنم. این خواسته‌ی من است از زندگی. شامپو ها که خالی می‌شوند و دیگر ازشان نمی‌آید سبک می‌شوند. و هی از طبقه‌ی شامپو ها می‌افتند روی زمین و من مجبور هستم دلا شوم و آن‌ها را بر دارم و بگذارم سر جایشان. بله ما طبقه‌ی شامپو ها داریم در حمام‌مان. اسمش هم همین است «طبقه‌ی شامپو ها». شامپوی من کجاست؟ در طبقه‌ی شامپو ها. شامپوی تو کجاست؟ در طبقه‌ی شامپو ها. ما از هم‌ دیگر سراغ شامپو هایمان را در خانه می‌گیریم. از هم‌دیگر می‌پرسیم که شامپو ات کجاست.
مسئله‌ی دیگری که به آن می‌پردازیم بشقاب و ابزار غذا خوری است. معمولا ابزار های غذا خوری دو دسته هستند. ابزار برای تولید غذا و ابزار برای صرف غذا. از آن‌جایی که ما در پر غو بزرگ شده‌ایم کاری به تولید غذا نداریم. اما باز هم ابزار های صرف غذا خود به دو دسته‌ی «مال مهمان» و «دم دستی» تقسیم بندی می‌شوند. مثلا آن قاشق چنگال های هخامنشی با طرح کورش کبیر روی دسته‌های کفگیر مال مهمانی هاست و خیلی شیک است که از آن‌ها استفاده کنیم. همین‌طور بشقاب های گل‌دار هم مال مهمان است. ما خودمان باید توی بشقاب های سفید غذا بخوریم. از آن بشقاب هایی که در بیمارستان ها به مریض ها می‌دهند. من خودم همیشه به طوری که مثلا حواسم نیست از آن بشقاب های گل‌دار استفاده ‌می‌کنم. زیرا دوست دارم وقتی غذا می‌خورم دور غذایم پر باشد از گل های گلستان. اما مادرم سریع شناسایی می‌کند و می‌گوید این‌ها مال مهمان است و اگر زیاد شسته شود ریده می‌شود تویش. بشقاب ها چیز هایی هستند که اگر تویشان چیزی بخورید ریده می‌شود تویشان.
هم چنین اگر دکمه‌ی چیزی را زیاد فشار دهید خراب می‌شود آن چیز. مهم نیست آن دکمه‌ی چی باشد. می‌خواهد کنترل تلویزیون باشد یا چراغ توالت و یا دکمه‌ی کیبورد. شما فقط اجازه دارید یک بار آن‌ها را فشار دهید.