۱۳۹۱/۱۲/۱۰

اندکی نهار، شام نزدیک است

متاسفنه دارم تمام زندگی ام را به تخمم می‌گیریم. و زندگی به تخم گرفته شده تخمی می‌شود. من نمی‌خواهم زندگی‌ام تخمی باشد.  من می‌خواهم زندگی ام گلی خوشگلی گلی دلبری گلی از همه زیبا تری باشد. دلم می‌خواهد به چیز ها دل ببندم و برایشان ارزش قائل شوم. کوچک ترین چیز ها. دلم می‌خواهد وقتی از خواب بیدار می‌شوم تخت‌ام را مرتب کنم و روی میز کامپیوتر و گل هایم را که خاک گرفته تمیز کنم.  برای بدن‌ام احترام قائل شوم، به ورزش بروم و سعی کنم قوز نکنم. زانوی پایم به مدت دو هفته است که درد می‌کند. و  تنها کاری که در قبال اش کرده ام این است که با دستمال بسته‌ام اس تی یو وی دبلیو وای زد. 

دیروز می‌خواستم به صاحب کار ام زنگ بزنم و بگویم می‌خواهم دوباره برگردم و کار کنم، بگویم که این یک ماه گذشته سرم شلوغ بوده است و نمی‌توانستم بی آیم. زیرا که من پروژه‌ای کار می‌کنم و صاحب کارم هم آدم باحالی است. اما زنگ نزدم. پول لازم دارم اما زنگ نزدم. زنگ زدن برایم سخت است. اینکه بخواهم زندگی ام را در ماه گذشته برایش تعریف کنم. و او هم از زن لاشی‌اش که ول اش کرده تعریف کند. بگوید که بچه اش را دو ماه است که ندیده و من نمی‌توانم قیافه‌ی بی تفاوت نشان دهم در صورتی که تخمم هم نیست. چون قیافه‌ی بی تفاوت نشان دادن ممکن است شما را از کارتان بی کار و دیگران را از بی‌کاری‌شان باکار کند. برای همین باید دروغ بگویم. بگویم متاسفم متاسفم. ناراحت نباشید ناراحت نباشید. اما مگر به کسی بگویم ناراحت نباشد او می‌گوید باشد و دیگر از نگرانی دست می‌کشد و شادی را بر سر سفره هایش می‌آورد؟ آن هم کی؟ رئیس، صاحب کار، فردی بالا دست که شما از او فرمان می‌گیرید و هیچ رابطه‌ی عاطفی‌ای بین‌تان وجود ندارد. او عادت دارد تمام زندگی اش را برای تمام افرادی که در روز ملاقات می‌کند تعریف کند. من هم همین عادت را دارم. اما من با شخصیت تر هستم و هرکس هرکس نیست برایم. می‌دانید چه می‌گویم؟ یا باز دارید با موبایلات بازی می‌کنید؟

تا این‌جا را دیروز در قطار توی موبایلم نوشته بودم و همش توی کله‌ام بود که به صاحب کار عنی ام زنگ بزنم. اما نزدم. امروز خودش زنگ زد. یعنی من خوابیده بودم. وقتی از خواب بیدار شدم میس‌کال آف دیوتی اش را روی موبایلم دیدم و پشم هایم ریخت. سریع موبایل را پرت (بله پرت) کردم آن‌ور و سرم را کردم زیر بالشت (بله بالشت). شروع کردم به غصه خوردن که حالا باید به او زنگ بزنم. واقعاً برایم مسئله‌ی عذاب آوری بود. داشتم به این فکر می‌کردم که چرا اول خودم زنگ نزدم و تا کی هی او باید زنگ بزند؟ مگر من چیم از آدم های دیگر کم‌تر است؟ مگر من آدم نیستم؟ مگر من مو ندارم؟ دست ندارم؟ گوش ندارم؟ لباس ندارم؟ نیمکت ساعت آلبوم چشمات نمی‌خوام نمی‌خوام ندارم؟ نیم ساعتی را در اتاقم که مانند قبر می‌ماند سپری کردم و تمام انواع دعوا ها را با صاحب کارم در سرم انجام دادم. تصمیم گرفته بودم برم و بشاشم روی کامپیوتر ها ولی واقعاً دلیلی برای این کار نداشتم به اضافه‌ی تخم. برای همین خودم را از تخت انداختم بیرون و رفتم سر یخچال.
یخچال ما هم‌چنان آدم خوبی است. یک لیوان آب از تویش نوشیدم (از توی یخچال آب می‌نوشیم ما) و برگشتم باز توی اتاق. با خودم کلنجار رفتم که چه کنم چه کنم. زانوی غم را بقل کردم و تکان تکان اش دادم. بالاخره جوراب هایم را پا کردم. اگر جوراب پایم نباشد نمی‌توانم تمرکز کنم و اگر تمرکز نکنم از اینی هم که قرار است برینم بیشتر می رینم و ریدن جایش توی توالت است نه وسط اتاق. ما توی این اتاق نماز می‌خوانیم. نام خدا را می‌آوریم. چرا این چیز ها سرت نمی‌شود؟ ما روزه می‌گیریم. من کی نان حرام آورده‌ام سر این سفره که حالا تو این‌گونه با من برخورد می‌کنی؟ از بس هرچی خواستی برایت خریدم هار شده‌ای. نمک نشناس حروم زاده. کونت پاره است.

موبایل را بر داشتم، در را بستم و شروع کردم به زنگ زدن. زنگ زدن آمد گفت با کی کار داری؟ من گفتم که لوس بازی در نیاورد زیرا که من آدم جدی هستم. صاحب کارم آمد گوشی را از زنگ زدن گرفت و گفت بله؟ من گفتم چار دست و پات نعله. گفتم سلام، گفتم معذرت می‌خواهم، کتاب خانه بودم و اصلاً تماس شما را نفهمیدم. گفتم من این روز ها خیلی دارم درس می‌خوانم. یک مشت خالی دیگر بستم. من نصف زندگی ام را دروغ فرا گرفته. او گفت که اوکی است اوکی است. و من هی خودم را مظلوم کردم و  پایم را مالیدم به صندلی کامپیوتر. گفت که تعطیلات چه کاره‌ای؟ خواستم بگویم خارج مسافرت عشق و حال. اما نگفتم. هیچ چیز نگفتم. گفتم من می‌توانم از فردا باز بی‌آیم. او گفت که عالی است. و تماس خاتمه یافت. زندگی اما خیر. زندگی خاتمه نیافت. زندگی شروع شد. سر سبزی. شادی، صلح و صفا. نیکی و درخت کاری. همه‌ی این‌ها با تمام شدن تماس تلفنی شروع شد و من از این‌که دیگر مجبور نبودم توی سرم با کسی دعوا کنم خوش‌حال شده بودم. خدا بکند که شما هم همش خوش‌حال باشید و نزد خدایتان روزی بگیرید.
با تشکر از رفتار های خوبتان طی برنامه.

۱۳۹۱/۱۲/۶

ماشین بهتر است یا هیچی؟ [هراه با عکس رنگی]

روز های یک‌شنبه چگونه آغاز می‌شود؟ چگونه باید آغاز شود، شباهت ها، اختلافات، دعوا ها، نظرات و پیشنهادات دو یک‌شنبه‌ی ایده‌آل و یک‌شنبه‌ی غیر ایده‌آل یا همان یک‌شنبه های عنیِ من.
در این‌که یک شنبه هم یک روز مثل روز های دیگر خداست شکی نیست. خدا آمده است و هفت روز را خلق کرده است و بعد انسان را خلق کرده و انداخته توی هفته. هفته سیستم کاری‌اش این است که باید خودت را به آخرش برسانی و وقتی که به آخرش رسیدی می‌بینی که باز اولی و اِ اِ اِ آخر هفته که آن‌جاست بدو بدو برویم. آخر هفته سوار یک بنز است یا حالا هر ماشینی که برای شما خدای ماشین های دنیاست. آخر من مثل تمام چیز های دیگر اطلاعات زیادی راجع به ماشین ها ندارم و بنز برای منِ اتوبوس سوار نقش همان بنزی را بازی می‌کند که وقتی می‌گویی بنز، هشت تا بنز دیگر ازش می‌زند بیران. البته فراری هم خوب است. اما آیا اگر شما یک فراری داشته باشید حاضرید تویش یا همان پشت‌اش بنشینید و در خیابان ها بچرخید؟ خیر، حاضر نیستید. پس بنز هم از نظر قیافه شکیل تر (بله من دارم از کلمه‌ی شکیل استفاده می‌کنم) و هم مقرون به صرفه تر است و هم چشم دیگران کم تر در می‌آید.

بگذارید اصلاً از بحث کسشر آخر هفته و یک‌شنبه که اصلاً همچین واردش هم نشدیم بی‌آییم بیران و به بحث ماشین بپردازیم.

ما (یعنی من، مادرم و پدرم که در اصل در این‌جا ما به معنی پدر است و من و مادرم برای دل‌خوشی تویش هستیم) از زمان خیلی کودکی تا کودکیِ من یک وانت سفید داشتیم. یک وانت مزدای سفید یک کابین. پدرم می‌گفت که برای کارش مناسب است. آخر پدرم کارش تعمییرات آیفون های صوتی تصویری و در برقی و دزدگیر و  و  و بوده است. می‌گفت که همش باید کارتن های آیفون را که بسیار سنگین و بزرگ هستند بگذارد پشت وانت و با خودش به این ور آن ور ببرد. برای همین وانت خریده بود. من خودم با وانت حال می‌کردم. تنها یک بدی داشت. این‌که وانت دو تا صندلی داشت و خب ما سه نفر بودیم. یعنی پدرم که راننده بود و مادرم که سمت شاگرد می‌نشست. من هم باید یک پایم را می‌گذاشتم سمت راننده و یک پایم را می‌گذاشتم سمت شاگرد. و وسط پاهایم دنده بود که در هر دست انداز می‌خورد به تخم های کوچک ام و درد می‌گرفت. زیرا که ماشین یک ماشین دونفره بود مانند هوایی که دو نفره است، یا پتو های دو نفره یا خیلی چیز های دو نفره‌ی دیگر و هزاران جوایز نقدی و غیر نقدی.
در مدرسه یک بار بحث ماشین های پدرانمان شد. پدرم من را به زور به مدرسه‌ی غیر انتفاعی فرستاده بود. زور در این‌جا به این معنی نیست که من نمی خواستم به مدرسه‌ی غیر انتفاعی بروم. زور برای پرداخت شهریه‌ای بود که گوش همه را سرخ می‌کرد وقتی می‌شنیدن چقدر است. طبیعتاً توی مدرسه‌ی ابتدایی غیر انتفاعی پسران که اسمش «آینده سازان» بود پر بود از بچه های سوسول که رفته رفته من هم در آن مدرسه یک سوسول شدم و تا امروز یک سوسول بی عرضه باقی ماندم.
بحث ماشین شد، که چه کسی (یعنی پدران یا مادرانمان) چه ماشین هایی دارند. یک دوست صمیمی‌ای داشتم که اسمش پویان بود و از جیک و جوک زندگی من خبر داشت. می‌آمد خانه‌مان و من می‌رفتم خانه‌شان. همین‌طور که از اسمش (یعنی پویان) پیداست بسیار خانواده‌ی پولداری بودند. بحث ماشین که شد( این شد دفعه‌ی سوم که می‌خواهم بحث ماشین را تعریف کنم، حالا اصلا قضیه‌ی خاصی هم نیست ها) همه گفتند که چه ماشین های شاخی دارند و ماشین هایشان چه امکاناتی دارد. من ساکت بودم. خودم با وانت داشتن مشکل نداشتم، اما بقیه‌ی بچه‌ها به روشن‌فکری و بازی‌ِ من نبودند، برای همین فکر می‌کردند وانت ماشین خزی است. همین‌طور که داشتند حرف می‌زدند من هی خودم را می‌زدم به آن راه که بعد یکهو پویان گفت که آره علی این‌ها وانت دارند و خندید، بقیه هم خندیدن و من هم خندیدم. آن موقع ها فحش بلد نبودم وگرنه حتما می‌گفتم کیر خر یا شاید هم یک چیز بد تر. ولی با خندیدنم ثابت کردم چه بچه‌ی پایه‌ و کولی هستم.
من این را درک می‌کردم (مانند الآن که هنوز درک می‌کنم) که ماشین کار اصلی‌اش جابجایی افراد از نقطه‌ای به نقطه‌ی دیگر است. همان کاری که وانت ما می‌کرد پژو پرشیای پویان این‌ها هم می‌کرد.

زد و بعد از چند سال خواهرم برای بار اول به دنیا آمد. یعنی تا قبل آن سه نفر بودیم. حالا شده‌ بودیم چهار نفر و چهار نفر تعداد زیادی است در یک خانواده. دیگر جا نبود توی ماشین بنشینیم. یعنی می نشستیم ها. چون ما خانواده‌ای بودیم و هستیم که خوراکمان زندگی در شرایط سخت است. مادرم قنداق یا هرچه که اسمش هستِ خواهرم را در بقل می‌گرفت و نصف فضای ماشین را پر می‌کرد. آن ور هم راننده بود و نمی‌شد وارد شد، بین همان دنده من باید زندگی (بله زندگی) می‌کردم. تا این‌که بعد از مدت ها تصمیم گرفتیم ماشین جدید بخریم، و چه خوش‌حال بودم. ماشین جدیدمان چیزی جز یک وانت دو کابین نبود. یعنی اگر باز در مدرسه بحث ماشین راه میوفتاد من همچنان وانت داشتم و حتی گذر زمان هم چیزی را تغییر نداده بود. اما نکته‌ی خوب وانت جدید این بود که پلاک‌اش حرف «ع» داشت و من تا مدت ها فکر می‌کردم که بخاطر اسم من که همان علی است این اتفاق افتاده است. اما خب، بعد تر ها فهمیدم که دست خود آدم نیست این حروف های روی پلاک، و تنها دلخوشی‌ام توی دنیا هم از بین رفت.
این وانت را سال های سال داشتیم. حتی با به دنیا آمدن خواهر دوم یا همان بچه‌ی سوم وضع تغییر نکرد.

بعد از این‌ سال ها پدرم توانسته بود پول پس انداز کند. با این پول تصمیم گرفت که ماشین جدیدی بخرد. زیرا که آن وانتِ شاخ دو کابین حالا تبدیل به یک وانت قراضه یا شاید هم غراضه‌ی دو کابین شده بود (شما چند بار توی عمرتان کلمه‌ی غراضه را دیده‌اید که حالا یکهو من بخواهم این‌جا درست اش را بنویسم). ماشین جدید با این‌که یک سمند ال ایکسِ (بله ال ایکس) وطنی که خودروی ملی نامیده می‌شد بود اما برای ما وانت سوار های پایتخت حکم همان بنز را که اول این پست گفتم داشت. اما دیگر نه مدرسه‌ای بود که تویش بحث ماشین شود و نه، و نه هیچ چیز دیگر. اما به هر حال تابستان ها می‌توانستیم کولر اش را روشن کنیم و توی ضبط اش سیدی بگذاریم و حس خارج به خودمان دست بدهیم.


این تنها عکسی است که از وانت دوکابین ‌مان پیدا کردم. این‌جایی هم که هستیم جاده‌ی شمال است. زیرا ما با این ماشین بار ها و بار ها به شمال رفتیم و همین‌طور از آن‌جا آمدیم. آن هم که کلاه سر اش است پسر عمه‌ام است که ما با داشت می‌آمد شمال. عمه‌ام این‌ها یک ویلا در شمال داشتند که عید ها، تابستان ها و دیگر تعطیلی های دنیا به آن‌جا می‌رفتیم.
عکاس را هم نمی‌دانم چه کسی است. اما می‌دانم در این سفر فقط این‌هایی که در عکس می‌بینید بودند. پس عکاس باید مرد کنار باجه‌ای، چیزی باشد. 

۱۳۹۱/۱۱/۲۴

پراید تو را هم می‌تواند ناراحت کند، اما پیکان نه

یک برنامه برای کامپیوتر ام دانلود و نصب کرده‌ام. برنامه از این قرار است که باهایش می‌توان موزیک گوش داد. اما یک برنامه‌ی معمولی و چاقال بازی نیست. زیرا که یک برنامه‌ی چاقال نبازی است. توی توضیحات برنامه گفته شده که «گوش دادن همه جا» یک جای دیگر گفته اند «موزیک برای هر لحظه» و من آدمی هستم که موزیک برای هر لحظه لازم دارم و باید همه جا گوش بدم مثلاً. کمی با دقت به شعار های تبلیغاتی شان جذب شان شدم و دانلودشان کردم. بعد از دانلود از شرکت سازنده آمدند برای نصب. بعد از نصب انعام گرفتند و رفتند. این برنامه از آن برنامه هاییست که آنلاین است و می‌توان تویش به دریایی از موسیقی دست یافت. خارج این‌جوری است که اگر موزیک دانلود کنید می‌آیند کونتان می‌گذارند. اما راستش ما دانلود کردیم و کسی نیامد کونمان بذارد. پسر عمه‌ام که مامور اینترنت، مامور من و گه خور من است می‌گوید که دانلود نکن. یک بار دیدی گیر ات انداختند ها. همیشه هم می‌گوید که یک دوست دارد که گرفتند اش و کون اش گذاشته اند. به من می‌گوید که اول نامه می‌فرستند بعد می‌آیند می‌گذارند آن‌جای آدم (حالا یک هو مودب شده ام این وسط). برای همین است که مانند فقیر فقر ها فقط دستم به سایت یوتوب و ساندکلود می‌رسد. یعنی می‌رسید. اما حالا با این برنامه آشنا شده ام از طریق دوست دختر ام (بله من دیگر دوست دختر دارم و تمام این‌ کست و شر ها را گفتم که بگویم دوست دختر دارم). البته خودم این برنامه را از قبل تر ها می‌شناختم و هیچ کس نیست که بتواند به من چیز جدیدی بی‌آموزد. اما خب من از طریق دوست دختر ام این برنامه را دوباره شناختم.
حالا بگذارید به خوبی های این برنامه بپردازیم. اول این‌که شما می‌توانید ببینید دوست دختر تان چه گوش می‌دهد (حالا انگار خیلی مهم است) و دوم این‌که می‌توانید برای هم آهنگ بفرستید (که این واقعاً مهم است و تمام دوستی ها از آهنگ فرستادن تشکیل می‌شود و پایه هایش محکم می‌شود.). سوم هم که یک جور هایی ترکیب دو مورد اول است این است که می‌توانید ببینید آیا آهنگی که برای دوست دختر تان فرستاده‌اید گوش کرده است؟
مورد های خوب دیگر هم دارد مانند قانونی بودن و این‌ها که خیلی وارد اش نمی‌شویم.
اما از آن‌جایی که هیچ گلی بی خوار (بله خوار) نیست این برنامه هم نیز بی‌ خوار نیست و بلکه اساساً برنامه‌ی خوار مادر داری است. این برنامه کل صفحه را برای شما تبلیغ پخش می‌کند و شما از لا و لوی تبلیغ ها باید موزیک ها را پلی کنید. بعد هم این‌که یکم آهنگ که گوش می‌دهید تبلیغ حتی برایتان به صورت صوتی پخش می‌کند و می‌گوید بی‌آیید پول بدهید تا ما دیگر تبلیغ پخش نکنیم. ما هم می‌گوییم پول نداریم تو رو خدا دیگر تبلیغ پخش نکنید. آن‌ها می‌گویند نمی‌شود که ما زن داریم ما بچه داریم. شیر خشک باید بخریم، پوشک. بعد ما می‌گوییم آخر ما هم بچه داریم زن داریم ما مگر آدم نیستیم؟ آن‌ها دیگر چیزی نمی‌گویند، زیرا که تبلیغ تا ابد طول نمی‌کشد و تمام می‌شود. اما کار من در این‌جا تمام نمی‌شود. بلکه می‌روم توی اینترنت، توی براوزر، توی گوگل سرچ می‌کنم که چطور می‌توان تبلیغات این برنامه را از بین برد. زیرا من با خودم نشستم فکر کردم. دیدم که این یک برنامه است که روی من نصب شده است، یعنی روی کامپیوتر من، توی خانه ی من. این‌جا من رئیس هستم و من می گویم که چه پخش شود چه پخش نشود. و دیدم خیلی هم منطقی فکر می‌کنم. بعد دوباره باز هم فکر کردم و دیدم از نظر کامپیوتری و برنامه نویسی و این ها باز هم عملی است. زیرا که این برنامه نویس ها عن همه چیز را در آورده اند و برای هر چیزی یک چیز مکمل ساخته اند و دنیا را ساده تر کرده اند.
گوگل را جست و جو کردم. بر موافق انتظار ام تمام مردم دنیا می‌خواهند این تبلیغات را با پرداخت هیچ ریال از بین ببرند. بعد یک سایت خوشگل پیدا کردم که تویش نوشته بود حوصله‌ی کسشر های این برنامه را دیگر ندارید؟ سرتان درد گرفته است؟ کونتان را بخوریم؟ بعد ما گفتیم نه کونمان را نخورید. بعد آن‌ها گفتند به هر حال ما این برنامه را ساخته‌ایم که تبلیغات را از بین می‌برد. ما تشکر کردیم و از مغازه آمدیم بیران. بسته را آوردیم گذاشتیم روی دسکتاپمان و اینستال اش کردیم. بعد یک جز (بله جز و نه جاز) شاخ پلی کردیم و رفتیم روی تختمان دراز کشیدیم تا ریلکس بله ریلکس کنیم. آهنگ ها پلی شدند و ما گفتیم این خارجی ها چه می‌سازند ها، از آن موقع تا بحال هیچ تبلیغی وسط آهنگ پخش نشده. این را که گفتم یک تبلیغ آمد و پخش شد و فهمیدم که خارجی ها هم هیچ عنی نیستند و این‌همه خودمان را از بچگی پاره کردیم، خارج خارج کردیم همش کون مرغ است.

دوست دختر من تمام فیلم های روی کره ی زمین را -با اغراق - دیده است و من هم تمام فیلم های کره ی زمین را -بی اغراق - ندیده‌ام.  او فیلم دیده است، می‌بیند و خواهد دید. من فیلم ندیده‌ام، نمی‌بینم و نخواهم دید. زیرا که من یک لاشی تمام عیار هستم که تمام عمرم را دارم با هارت و پورت کردن می‌گذرانم.  او به من می‌گوید که فلان فیلم را دیده‌ای؟ و من هی می‌گویم نه. و من می‌پرسم که آیا او فلان فیلم را دیده است و او هی می‌گوید بله.
 خیلی حالی‌ام است، حالا نصف بیشتر مباحثمان هم پیرامون فیلم است و من روز به روز و شب به شب بیشتر حس پنجره بودن بهم دست می‌دهد. زیرا فقط پنجره (که جنس‌اش از چوب و فلز و شیشه است.) و من که جنس ام از شاش است فیلم ندیده‌ایم.

امروز قرار است به کتاب خانه بروم. هر روز قرار است به کتاب خانه بروم. زیرا من درس خوان هستم مثلاً. در کتاب خانه‌ای که می‌روم یک خانم پنجاه ساله‌ای کار می‌کند که عاشق من است (بله من توهم «همه عاشق من هستند» را دارم).  هر موقع به آن جا می روم به من لبخند می‌زند. اگر لبخند نشانه‌ی عاشقی نیست پس نشانه‌ی عن است؟ با لبخند اش می گوید عاشق ات هستم، بیا من را بگیر. بعد من هم لبخند می‌زنم که یعنی شما پیر هستی و بگذار بروم مطالعه ام را بکنم. او می گوید چشم چشم، قول می‌دهم جوان شوم، تو رو خدا نرو، نرو. اما من می‌روم.

ما توی توالتمان یک آفتابه داریم که باهایش کون‌مان را می‌شوریم.

۱۳۹۱/۱۱/۱۴

من سر من اما من سر من

یک سری دسر های شکلاتی خریده‌ام که وقتی می‌بینید فکر می‌کنید باید خیلی خوش‌مزه باشد. وقتی هم که می‌خورید باز فکر می‌کنید خوش‌مزه است، و وقتی فکر بکنید خوش‌مزه است پس خوش‌مزه است دیگر. پس این‌ها چیست که می‌گویم؟ خوش‌مزه خوش‌مزه است و بد مزه بد مزه. در مغازه‌ی دسر فروشی (مثلاً خارج مغازه هایی دارد که فقط دسر می‌فروشند) کنار همین دسر های شکلاتی، دسر های موزی هستند. یعنی یک کسی آمده دسر و موز را که هیچ ربطی به هم ندارند ترکیب کرده و دسر موزی به دست آمده. من بلافاصله می‌توانم روی موز عوق بزنم. روی پوستش، رنگ‌اش، طعم‌اش، خانواده‌اش،  پدر و مادر اش. قدیم ها آدامس موزی هم بود. الان هم هست و تا زمانی که بد سلیقه ها تو دنیا وجود داشته باشند آدامس های موزی هم وجود خواهند داشت. حالا این‌ها را می‌گویم که بدانید فاصله‌ی خوش‌مزه با ناخوش‌مزه -یا همان بدمزه‌ی امروزی- کم‌تر از حتی پنج سانتی‌متر است. این‌جا دسر خوش‌مزه‌ی شکلاتی و آن‌جا دسر ناخوش‌مزه‌ی موزی. پس آدم باید چشمانش را باز کند و دور و بر اش را نگاه کند. حالا جدای این‌ها یک نوع پاستیل هایی هم هستند که طعم موز می‌دهند. همین. اما پاستیل مورد علاقه‌ی من با طعم طالبی است و آب مورد علاقه‌ام هم آب طالبی است. یعنی طالبی موز را سوراخ سوراخ می‌کند از مورد (نمی‌دانم لحاظ را چگونه‌ می‌نویسند و بله من خیلی بی‌سواد هستم و آفرین به شما که باسواد هستید و ماشین دارید و با اتوبوس این‌ور آن‌ور نمی‌روید) شاخ بودن. اما میوه‌ی مورد علاقه‌ام هندوانه، انگور، مانگو، بعضی وقت ها کیوی و البته سیب است. پرتقال و نارنگی بدون هسته را هم فراموش نکنید.

مادرم می‌رود یک سری نارنگی هایی می‌خرد که وقتی توی هال جلوی تلویزیون پوستش را می‌کند توی اتاق من -در حالی که درب اتاق بسته است و خودم دارم با آن‌جایم ور می‌روم- بویش می‌آید. بویش بسیار بد است. حتی از بوی لاک هم بد تر است. در این‌جور مواقع می‌روم پوست های نارنگی را از مادرم می‌گیرم و می‌ریزم توی سطل زباله و درش را هم می‌بندم و یک آب هم روش. پدرم هم برای رقابت با مادرم می‌رود پرتقال می‌گیر و پوست می‌کند. اما پرتقال که بویی ندارد. پس رقابت تعطیل و مادرم پیروز میدان می‌شود.

امروز همراه دسر های شکلاتی یک بسته استیک هم از توی یخچال ورداشتم و قصد داشتم به آرزوی استیک خوردن جامه‌ی عمل بپوشانم. یک بسته بود که رویش نوشته شده بود استیک و خدا شاهد است دروغ نمی‌گویم. بعد عکس یک بشقاب بود. روی بشقاب یک عدد استیک و کنارش یک سس زرد زیبا و یک سری سبزیجات هم بود. از استیک بخار بلند می‌شد و آن پشت ها خورشید داشت غروب می‌کرد. زیرا که آن‌ها داشتند نهارشان را توی بالکن می‌خوردند. از این بالکن هایی که توی آمریکا هست و توی ایران نیست و توی فرانسه هم نیست. توی آلمان هم نیست. توی لهستان و چین و روسیه هم نیست. از آن بالکن هایی که دو تا پله می‌خورد و یکهو می‌شود حیاط و بعد از حیاط کوچه است و ماشین ها با دختر های زیبا رد می‌شوند و پسر اصلاً رد نمی‌شود. روی بسته‌ی استیک عکس مردی بود که داشت برای زنش شراب می‌ریخت. زن به مرد می‌گفت چه جذاب شده‌ای امشب (درحالی که هم‌چنان روز بود و خورشید را مگر کورید نمی‌بینید که دارد غروب می‌کند؟). مرد به زن می‌گفت که بیا بعد از غذا برویم از آن کارها بکنیم. زن می‌گفت باشد. غذایشان را که خوردند مرد دست زن را گرفت و رفتند توی اتاق. من دیگر خجالت کشیدم ادامه‌اش را ببینم. برای همین بسته را انداختم توی چرخ و یک سس هم که اصلاً شبیه سس روی جعبه‌ی استیک نبود ورداشتم. سبزیجات هم که برود توی کون خر. این‌ها را خریدم و رفتم خانه. مادرم خانه نبود. پدرم هم نبود. خواهر هایم اما بودند. گفتم برایشان غذا درست کنم. بعد استیک ها را از جعبه در آوردم. دیدم که همه شان شبیه هم هستند. بعد که پخته شد فهمیدم که استیک نبوده و یک چیزی مثل کتلتی کوکویی کوفته‌ای چیزی است. از همان غذاهایی که من عنم می‌گیرد ازشان. به خودم و به صاحب مغازه و به صاحب کارخانه و به صاحب پراید قرمز جلوی در فحش دادم.

البته فکر نکنید که من استیک نخورده‌ام ها. خیر. خورده‌ام یک بار.
یک بار که ما به همراه خانواده رفته بودیم ایرلند پیش خاله‌ام خورده بودم. یعنی دوست خاله ام که اسمش مطی یا یک همچین چیزی بود جو گرفت‌اش و همه را دعوت کرد رستورانشان. زیرا که همه‌ی ایرانی ها در خارج رستوران دارند. و همه‌ی غیر ایرانی ها رستوران ندارند. ما هم رفتیم. یک رستوران ایتالیایی بود. گارسن های زیبا داشت و رو میزی های زیبا تر. اما شمع هایشان خیلی ازگلی بود. شمعدان هایشان هم همین‌طور. اما من که نمی‌خواستم باهاشان ازدواج کنم. برای همین چیزی نگفتم. آمدند گفتند چه می‌خوارید؟ من هم منو را نگاه کردم و دیدم استیک هم دارند. بعد توی دلم گفتم یعنی هر چیزی را می‌شود سفارش داد؟ خدا  ظهور کرد و گفت بله. تشکر کردم و خدا دوباره رفت. به پسرخاله‌ام گفتم که تو چه می‌خواری؟ نکند گیاه خواری؟ (هرر هرر) بعد منتظر جواب نشدم و با شوق و ذوق گفتم که من می‌خواهم استیک بخورم. او هم گفت پس او هم همین‌طور.
همه که غذایشان را انتخاب کردند، مطی یا هرچی که اسمش بود آمد تا سفارش بگیرد. من با خجالت گفتم که استیک می‌خورم. زیرا که استیک در خانواده‌ی ما یک چیز لوکس به حساب می‌آید. پدرمان همیشه به ما قول داده بود که ما را یک روز ببرد خانه‌ی استیک و آن‌جا استیک بخوریم. اما خب نرفتیم و کسی هم به روی خودش نیاورد. مطی گفت که چگونه باشد؟ من هم زرنگ بازی در آودم و نپرسیدم که چگونه باشد یعنی چه؟ استیک استیک است دیگر. زیرا توی فیلم ها دیده بودم که استیک گونه های مختلف دارد. برای همین گفتم که متوسط باشد. نه خام نه خیلی پخته. بعد موبایلم را در آوردم ساعت را نگاه کردم و دوباره گذاشتم توی جیبم. بله. این‌گونه بود که من اولین و تا به امروز آخرین استیک تمام عمر هایم را خوردم.

کار را به صورت رسمی به کنار گذاشته‌ام و درس را به صورت غیر رسمی در ذهنم. حالا دیگر نه پول دارم نه پستان شیرم را برده‌اند هندستان. از دادگاهی هم که قرار بود بروم و شهادت بدهم که این به آن پول داده هم خبری نشد. توی زندگی من فقط از هیچی خبری می‌شود.

می‌خواهم به یک مسافرت بروم. من تمام عمر ام را داشته‌ام توی اینترنت دنبال بلیط های ارزان قیمت اتوبوس، قطار، کشتی و هواپیما می‌گشتم. و همیشه هم بلیط های مناسب پیدا کرده‌ام و همیشه هم هیچ‌کاری نکرده‌ام و همیشه از توی خانه تکان نخورده‌ام. اما این‌بار می‌خواهم تکان بخورم. زیرا که بس است تکان نخوردن. باید تکان خورد و تکان داد. و رید و شاشید. راستش هیچ ربطی نداشت که من این وسط بی‌آیم یکهو از ریدن و شاشیدن بگویم. اما حالا که گفتم، و پاک‌اش هم نخواهم کرد.

دوستم -همان دوستی که قرار بود تا باهم به فرانسه و یا همان پاریس برویم- گفته است که چند ماه صبر کنم، قرار است یک بی ام و بخرد و ما را بی‌اندازد تویش و ببرد خارج. من هم گفته‌ام باشد. من همیشه می‌گویم باشد. زیرا که من آدم خوبی هستم. دوست هایم دارند ماشین خریداری می‌کنند اما من هنوز نمی‌توانم یک بسته استیک بخرم. به نظر شما چرا این ‌گونه است؟ چرا من ماشین نمی‌خرم و دوست هایم استیک؟ چرا من آمریکا نیستم و آمریکا من نیست؟ 

در پایان می‌خواهم یک داستان کوتاه تعریف کنم. یک روز خواهرم قصد داشت که از طریق کنترل تلویزیان کانال تلویزیان را عوض کند. اما موفق نشد. خواهرم گفت که چرا ریده شده است توی کنترل تلویزیان؟ بعد مادرم گفت که در این خانه توی چی ریده نشده است؟   -پایان داستان، پایان نوشته، پایان دنیا، پایان همه چیز

۱۳۹۱/۱۰/۲۷

دو نات سی، دو نات گو، دو نات فاک، دو نات ماک

من تا به حال در طول عمر هایم در خارج های کشور فقط به چند کنسرت بیشتر نرفته‌ام. دلیل هم دارد. اول این‌که شاخ ها طرف های ما نمی‌آیند و همش به آمریکا آمریکا ننگ به نیرنگ تو می‌روند. و دوم این‌که پول هم چیز خوبی است. یعنی همین‌طور الکی نیست کنسرت رفتن. بعضی وقت ها خیلی پول می‌خواهد و بعضی وقت ها خیلی خیلی پول می‌خواهد، هیچ وقت نیست که کم پول بخواهد. همه چیز پول می‌خواهد. من قدیم ها فکر می‌کردم که بابا آب خوردن که پول نمی‌خواهد که. آن قدیم ها من توی کمر بابایم بودم، عقل درست حسابی نداشتم و نمی‌دانستم چیزی به نام قبض وجود دارد که می‌آیند می‌کنند لای خانه هایمان. فکر می‌کردم آب دیگر آب است دیگر. آب. اسمش رویش است. اما این‌طور نبود. بزرگ که شدم و دیگر توی کمر بابایم نبودم فهمیدم که آب هم پول می‌خواهد. در نتیجه دوغ های خانگی‌ای که مادرم درست می‌کرد حتی از آن قیمتی که فکر می‌کردم هم بیشتر تمام می‌شد و این‌ها همه اش تقصیر جمهوری ایرانی هست. زیرا که آب ها در خارج هم آزاد هستند و هم مجانی (مثلاً).
از بین کنسرت هایی که رفته ام می‌توانم به واکن دوهزار و دوازه، گروه جوانان امید هامبورگ، بوی، آناتما، شجریان (شجریان چی زر میزنه این وسط؟‌) و همای اشاره کنم. من آدم آناتما بازی نیستم. همان‌طور که شجریان باز نیستم. شجریان خوب است. همه خوب هستند، مگر این‌که خلاف اش ثابت شود. ممنون. شجریان خوب است. کاری باهایش ندارم. اما من همای باز هستم. یعنی تنها موسیقی ایرانی‌ای که گوش می‌دهم همای است. زیرا که من کست خوار خارجی هستم و نو ایران نو ایران.
یک بار مادرم که رفته بوده مغازه‌ی ایرانی ها تا کشک بخرد (بله کشک)، دیده بوده است که ورداشته‌اند تبلیغ کنسرت همای را چسبانده‌اند. مادرم هم مثل آن‌ها ورداشته بود بلیط خریده بود (در بقالی بلیط کنسرت هم می‌فروشند). آمده بود خانه و گفته بود که بلیط خریده است و پا شویم پا شویم که دو هفته‌ی دیگر باید برویم کنسرت. ما گفته بودیم که مادر حالا دو هفته‌ی دیگر کنسرت است. بگذار بنشینیم. مادرم هم گفته بوده که شما ها عین سنگ بی‌خیال هستید (زیرا که سنگ بی‌خیال است و شن خیلی با خیال است). لازم نکرده. بشینید و اصلاً نمی‌رویم. ما گفته بودیم چشم چشم گه خوردیم گه خوردیم. پا شدیم و رفتیم کنسرت.
راستش را بخواهید به عنوان یک ایرانی خارج نشین باید بگویم همه‌ی ایرانی های خارج، مرحله‌ی آخر خز هستند و تمام آن‌چه در بفرمایید شام ها می‌بینید عین حقیقت است. همه‌مان همین طور هستیم. اگر بیشتر راستش را بخواهید باید در ادامه بگویم حتی مادر من هم ثبت نام کرده است در بفرمایید شام. یک روز آمده بودم خانه. ورداشته بودم رفته بودم توی ایمیل هایم. دیده بودم که یک ایمیل آمده و گفته که مریم جان (اسم مادرم هم مریم است، شما که همه چیز را می‌دانید. حالا این را هم بدانین). گفته که ماریام جان ممنان از عالاقه‌ی شاما به این بارناما. اگار تاعدادی شارکات کانانده ها زیاد شاد با شاما تاماس ماگاریم. وقتی این را خوانده بودم پشم هایم ریخته بود. رفته بودم به مادرم گفته بودم که مادر این‌ چیست. یکهو مادرم چشم هایش برق زد و گفت ااااا جواب دادند بالاخره؟ چرا زودتر نگفتی! بعد من سریع چُس کن‌ام را زدم توی برق و گفتم که برای چی از ایمیل من استفاده کردی؟ نمی‌گویی یک وقت از هالیوود می‌آیند سراغم؟ مادرم هم گفته بود که ایمیل دیگه‌ای نداشته و حالا مگر چه شده است.
پا شدیم رفتیم کنسرت و دیدیم تمام بفرمایید شامی های کل دنیا آن‌جا جمع شده اند و با لباس های برق برقی و اکلیل اکلیلی با عشوه صحبت می‌کنند. وقتی داشتیم وارد سالن می‌شدیم قبل اش باید از یک راهرو رد می‌شدیم و کاپشن ها پالتو هایمان را تحویل می‌دادیم. از این کنسرت های شیک بود. بعد کنار آنجایی که لباس هایمان را تحویل دادیم و لخت رفتیم (هررر هررر) داشتند کتاب و روزنامه می‌فروختند. کتاب های کوروش کبیر و نهضت ملی شدن نفت هم قسم می‌خورم که آن‌جا بود. آموزش فتوشاپ برای آن‌ها که عجله دارند هم بود. نه نبود، راستش دوست داشتم آن کتاب هم بود که بیشتر می‌خندیدیم. انگار که مثلا تا الان خیلی خندیدیم.
من خودم یک بار از پارک ملت کتاب آموزش فتوشاپ برای آن‌ها که عجله دارند را خریده‌ام. یعنی این‌که بله، ما خودمان این‌کاره هستیم.
چرا من ادامه نمی‌دهم کنسرت لعنتی را؟ وارد سالن اصلی شدیم و یک آقایی با کت شلوار برق برقی آمد پشت میکروفون. شاید فکر کنید دارم خالی می‌بندم. اما نمی‌بند، جای من دقیقاً پشت یک ستون بود که جلوی هشتاد درصد از دید و پنج شش نفر از اعضای گروه را گرفته بود. آقاهه خوش آمد گفت و گفت بی‌آیید سالمندانتان را بگذارید پیش ما. گفت که مادر پدرتان دیگر پیر شده‌اند و وقت مرگشان است و بعد رفت و گروه مستان آمد، و گروه مستان رفت و آن آقاهه آمد، و آقاهه رفت و گروه مستان آمد و دیگر آن آقاهه نیامد. گروه شروع کرد به نواختن و خواندن. هرجا که در شعر می‌گفت مثلاً باده بخورید، مردم حشر می‌کردند و سریع دست می‌زدند. شعر می‌خواند که آب انگور، بعد حضار در سالن سریع دست و سوت می‌زدند. دوباره مثلاً می‌گفت که مِی. مردم دست می‌زدند. شراب، سوت! خوشه، جیغ! یعنی واقعاً فقط یک مشت لاشی آمده بودند جمع شده بودند آن‌جا. فضا خیلی آرام و جدی و معنوی، یک کلمه می‌آمد که شراب، مردم سریع از خود بی‌خود می‌شدند و سوت می‌زدند و نمی‌گذاشتند دیگر چیزی از موسیقی را بشنوی. بله این بود از چیزی که توی کله‌ام مانده بود از آن کانسرت. فکر کرده‌اید که چه مانده است؟ گل و بلبل؟ خیر

حالا جدای این کس کلک بازی ها، همان طور که از خیلی وقت پیش ها تصمیم گرفته بودم و هم‌چنان تصمیم گرفته‌ام. می‌خواهم درس را ول کنم و بمانم توی خانه نقاشی کنم و دانشمند نقاشی بشوم. هنوز با والیدین‌ام صحبت نکرده‌ام. اما توپ ام را پر کرده‌ام جوری که نه نتوانند بگویند. می‌خواهم بروم بگویم پدر. پدر بگوید پسر. پدر می‌خواهم چیزی را با شما در میان بگذار. پدر بگوید چه؟ من بگویم می‌خواهم درس را ول کنم. پدر بگوید چرا؟ من بگویم زیرا می‌خواهم کاری بکنم که دوست دارم بکنم. پدر بگوید هرکاری می‌خواهی بکن اما خوب فکر کن. من بگویم چشم. پدر بگوید پسر من به تو افتخار می‌کنم که داری درس ات را ول می‌کنی. من بگویم که پدر. همین فقط بگویم پدر و جوری بخندم که یعنی ما خیلی رفیق هستیم. بعد مادر بی‌آید. مادر سلام. مادر بگوید سلام. مادر شنیدی ما چه گفتیم؟ مادر بگوید، بی‌خود کرده‌ای. من بگویم آخر مادر! مادر بگوید همین که من می‌گویم. بعد من بگویم که مادر. همین فقط بگویم مادر و جوری بخندم که یعنی گاییدی مارو.

۱۳۹۱/۱۰/۱۳

خیارشور من را بشور

سلام. به برنامه‌ی راه شب های برره خوش آمدید. امشب می‌خواهیم برایتان کمی خالی ببندیم و بس است آنقدر راست گویی. اصلاً  از این سکس با خاله ها. با زن همسایه ها. اول این‌که سکس با زن همسایه چرا باید دروغ باشد و سکس با زن خود آدم راست؟ و من خیلی آدم ضد زنی هستم و زن ها را وسیله‌‌ای برای مرد ها می‌دانم. اما بگذارید کمی برایتان دروغ بگویم.
تعطیلات، تعطیلات کریستمست است. و کل دنیا ها و کشور ها شاید حتی به تخمشان هم نباشد. ما هم نیست. شما هم نباشد. به صاحب کارم گفته بودم که من تعطیلات نیستم و خارج هستم. کار نمی‌توانم بکنم و سراغ من را نگیر. صاحب کارم هم گفته بود باشد اما سراغم را گرفته بود. ورداشته است یک ایمیل فرستاده است و گفته است که کامران جان یا کامران عزیزم (مثلاً اسم من در این داستان کامران است و خارج از داستان علی) همان طور که شما اطلاع دارید ما با آن پسرک تیم به مشکل بر خورده‌ایم و انداخته‌ایم اش بیران. حال پدرش رفته است توی کافه ها مست کرده است و پشت سر من حرف های بد می‌زند. جدای این‌ها تیم ورداشته بوده قبلاً ها یکی از دستگاه های چاپ ما را خراب کرده بوده. و ما چیزی بهش نگفته بوده. حال این پسر حرام زاده رفته است بر ضد من شکایت کرده است به دادگاه. رفته است گفته است که ما هیچ پولی به او نداده. گفته است که همین جاری آن را اخراج کرده‌ایم. کامران جان. من آدرس و نشانی شما را به دادگاه داده ام تا برای شاهد بی‌آیی دادگاه. دادگاه چند ماه دیگر است. بیا. بیا بگوی که دیده‌ای من به او پول داده‌ام.
ممنون
تعطیلات خوبی داشته باشی.
حال من ورداشته‌ام ایمیل را خوانده‌ام و هرچه فکر کرده‌ام دیدم که ندیده‌ام که صاحب کارم به او پولی داده باشد. شاید هم دیده باشم. حالا اگر شهادت دروغ بدهم می‌آیند چوب توی کون‌ام می‌کنند؟ بله می‌آیند چوب توی کونم می‌کنند. از طرف دیگر گه خورده است که آدرس من را داده است که دادگاه. و منِ توی داستان مانده‌ام سرم را بگذارم روی دامن چه کسی و گریه کنم و بگویم من نمی‌خواهم به دادگاه بروم. من می‌ترسم. من می‌خواهم به دانشگاه بروم و دانشمند شوم. آدم ها با به دانشگاه رفتن دانشمند می‌شوند و با به باشگاه رفتن بانشمند. من نمی‌خواهم بانشمند شوم. من می‌خواهم دانشمند شوم.
در کنار دادگاه، مادر آقای کامران پسرِ پدر کامران ورداشته است قهر کرده است با کل خانواده‌اش و گفته است می‌خواهد به ایران بازگردد و بس است این کس کلک بازی ها. پدر آقای کامران گفته است که نمی‌شود فعلاً شما برگردی ایران. گفته است که اگر بروی ممکن است ما را هم برگردانند و بگویند چطور زنتان رفت. مگر شما در ایران جانتان در خطر نبوده است؟ مگر  نمیامده اند بی‌آیند درتان بذارد؟ حال شما باید بیایی بگویی که ما دوست داریم درمان بذارند. یعنی مادر کامران دوست دارد درش بذارند. مادر کامران گفته است که به او ربطی ندارد و می‌خواهد برود. می‌خواهد دختر هایش را هم ببرد. دختر هایش گفته اند نه مادر نه مادر. ما را نبر. ما را نخور. بعد مادر دیگر چیزی نگفته است. رفته است دو هفته توی اتاق خوابش و بیران نیامده. شما دلتان نمی‌خواهد مادر کامران را با چاقو ریز ریز کنید؟ برای ریز ریز کردن عدد ۱ و برای خارد خارد کردن عدد ۲ را به ما ارسال کنید.
حالا کامران قصه سرما خورده است به مدت دو هفته، و مردمان دیگر توی آن دو هفته‌ای که کامران توی تخت اش افتاده بوده، توی تخت هم دیگر افتاده بودند. وقتی مریض بود او روزی به مهمانی دعوت شده بود. مهمانی‌ای که دختر آرزو هایش هم توی آن مهمانی بوده. او رفته است به آن مهمانی و هی سرفه کرده است. و هی با دختر آرزو هایش حرف نزده. همه پرسیده بودند که آیا او حالش خوب است و او برای بقیه خالی بسته استه بوده که خوب است و انگار بقیه خر هستند و نمی‌بینند که او خوب نیست و کست عمه‌اش است اصلاً، به ما چه. او که تمام شب را عین ماست ها و عین آشغال ها و عین احمق ها ساکت بوده و فکر کرده بوده حتماً عن خاصی هست فردایش بیدار می‌شود می‌گوید ریده‌ای ها و اویِ دوم به اویِ اول می‌گوید می‌دانم. اگر نریده بودم که این طور نمی‌شد. اویِ اول می‌گوید دیدی که آن پسر داشت مخ دختر آرزو هایت را می‌زد؟ اوی دوم می‌گوید دیدم. اوی اول می‌گوید خاک بر سر ات. اوی دوم همان طور که هنوز توی رخت خواب خوابیده بود رویش را از سمت اوی اول به روی دیوار می‌کند و می‌گوید هیچی نمی‌گوید. نمی‌شود که تا صبح این‌جا هی این چیزی بگوید و آن جواب اش را بدهد.
حالا از داستان کامران که بی‌آییم بیران می‌رسیم به خودم. رفته‌ام برای خودم کامپیوتر خریده‌ام، همانند بنز. فقط کافیست روشن اش کنید. بد برایتان چنان پرواز می‌کند که انگار بنز نیست و هواپیما است.

۱۳۹۱/۹/۲۳

پای آرزو ها

سلام. من را می‌شناسید؟ من آقای اتوبوس سوار هستم. من تمام عمرم را دارم اتوبوس سوار می‌شوم. من تمام عمرم را دارم از سوار اتوبوس پیاده می‌شوم. حال بعد از این مقدمه‌ی کس و شر به ادامه‌ی بحث ام می‌پردازم. ما در محله مان دو خط اتوبوس داشتیم. یکی خط ۳۷۸ و دیگری ۱۷۸. این ها اتوبوس های مورد علاقه‌ی من هستند. یا بهتر است بگویم بودند. توی این خط ها پر است از دختران زیبا و کسانی که من عاشق‌شان هستم و یا می‌شوم. حال این مملکت خراب شده است و آمده است و خط ۱۷۸ را از ۳۷۸ کم کرده و حاصل شده است ۲۷۸. نمی‌دانم چطور حساب کرده اند که باقی مانده ۲۷۸ است. اما به هر حال این چیزی است که من حالا از این به بعد باید سوارش بشوم. با این تفاوت که حالا تمام آدم های دو اتوبوس یکی شده اند و این از تحمل من فرا تر است. راستش نمی‌شود همزمان عاشق همه بود. گرچه عشق های من طبقه بندی دارند. یک عشقی هست به نام عشق والا که قدمت اش شاید حالا به دو سال می‌رسد. بعد از آن به عشق های کوچک خیابانی و در یک نگاهی می‌رسیم. من اگر در هیچ چیز دنیا خوب نباشم در عاشق شدن خوب هستم. می‌توانم از رد پای باقی مانده روی برف تصویری بسازم و عاشق‌اش بشوم. عاشقی پیشه‌ی ماست. این جمله‌ای است که یک جا خوانده‌ام. یک زمانی یک جایی توی همین اینترنت خوانده‌ام و حالا یکهو از ته مغزم آمده است بیران و می‌بینم چه راست است. نمی‌دانم که این جمله را گفته است. اما چه فرقی می‌کند؟ فرق می‌کند.

اما بگذارید من برایتان از اتوبوس ها بیشتر بگویم. اتوبوس ها شما را به همه جا می‌برند و انگار ماشین های شخصی شما را به همه جا نمی‌برند. اما خوبی اتوبوس این است که شما وقت برای فکر کردن٬ آهنگ گوش کردن و عاشق شدن دارید. ممکن است شما عاشق دختری بشوید که آمده است کنارتان نشسته و شما حتی صورت اش را ندیده‌اید. و وقتی می‌خواهید از اتوبوس پیاده شوید بفهمید که حتی دختر نبوده است. اما مهم این است که شما برای چند لحظه عاشق شده اید. می‌دانید برای این‌که این نوشته دارد حوصله سر بر می‌شود می‌خواهم همین‌جا و هرجای دیگر تمام اش کنم و راجع به پلیور خوشبختی بگویم.

سلام. من را می‌شناسید؟ من آقای پلیور خوشبختی هستم. به تازگی. خیلی تازگی٬ مثلاً دیروز. من یک پلیور قرمز کادو گرفته است. پلیور بافتی که تابحال کسی توی تمام عمر هایش همچین پلیور نداشته است. رویش عکس های گوزن گوزن ریز دارد و یک سری خط و خوط های این‌جوری اینجوری و این‌جوری این‌جوری دارد. امروز این پلیور را پوشیدم و رفتم پیش دوستم. تولد اش بود و من برایش یک جعبه شکلات به همراه کارت تبریک خریدم. راستش من کاملاً به بار معنوی کادو اعتقاد دارم و حتی به بار معنوی کادو گرفتن هم اعتقاد دارم. این یعنی زر نمی‌زنم. یعنی کادو واقعاً کادو است و زر نزنید. توی کارت آمدم خیلی شاخ بازی و جدید بازی در بی‌آورم و برایش نوشتم «خوش‌حالی». انگار حالا او منظور من را از نوشتن خوشحالی وسط کارت تبریک می‌داند. نداند. کون لق اش. اما بگذارید تا برای شما توضیح دهم تا حداقل برای کسی توضیح داده باشم. اول این‌که کادو خودش رویش نوشته بود تولدت مبارک. پس نیازی به از این دسته کس و شر ها نیست. ازین هایی که بگویی سال خوبی داشته باشی. یعنی می‌دانید خوب است که آدمی برای آدم دیگری آرزوی سال خوبی رو داشته باشه اما این آرزو مگر برای سال نو نیست؟ پس آدم برای تولد چه آرزویی می‌کند. آیا اصلاً آدم آرزو می‌کند؟ یا فقط می‌گوید که آرزو کرده است. کسی نمی‌داند. هیچ کس نمی‌داند. اما من برایش نوشتم خوشحالی. اول را که توضیح دارم. دوم این است که خوش‌حالی خوب است. سوم این‌که اگر می‌نوشتم برایت آرزوی خوش‌حالی می‌کنم خیلی تویش دروغ گفته ام. خودم را که گول نمی‌زنم. من برای خودم آرزو می‌کنم. آرزوی پول بیشتر. دوست دختر بیشتر. غذای بیشتر٬ و سلامتی با تن زیپ خوش تیپ میشی با تن زیپ. چهارم این‌که راستش حوصله نداشتم متن طولانی بنویسم. پنجم این‌که ششم.

دوست من دختری تنهاست. دختری با کفش های کتانی. دختری ناراحت و اعصاب خارد کن. اعصاب خارد کن برای این‌که ناراحت است. می‌دانید. آدم های ناراحت همه را ناراحت می‌کنند. من از آدم های ناراحت بدم می‌آید. از آدم هایی که به رستوران می‌روند بدم می‌آید. ولی از آدم های دیگر خوشم می‌آید. برای دوستم اس ام اس فرستادم و پرسیدم که چه می‌کند امروز اش را. گفت که به کتاب خانه می رود و بعدش هیچ کاری می‌کند. گفتم که ببینیم هم دیگر را؟ گفت بعله مشخص است. گفتم عالی. گفتم ساعت هفت و پنجاه دقیقه کنار ایستگاه اتوبوسِ کنار کتاب خانه می‌بینم ات. بعد آن گفت تا آن زمان. بعد من دیگر چیزی نگفتم. موبایلم را گذاشتم روی میز کامپیوتر و به توالت رفتم. راستش الآن هم دلم می‌خواهد به توالت بروم. بعد توی توالت فکر کردم که چه بخرم. ایده ام این بود که یک ساعت زود تر می‌روم و آن دم مم ها می‌چرخم تا چشمم به یک چیزی بخورد. اما چشمم به هیچ چیز نخورد. زیرا اگر می‌خورد کور می‌شد هرر هرر هرر. همه چیز برای کادو دادن خیلی مسخره می آمد. یک جور خیلی خیلی مسخره بود همه چیز برای کادو دادن. به علاوه این‌که پولی هم نداشتم به آن صورت که شما فکر اش را بکنید. زیرا شما فکر اش را هم اصلاً نکردید. زیرا شما داشتید این‌را می‌خواندید و نمی‌توانستید فکر کنید اصلاً. آخر به آن نتیجه رسیدم که خرید یک شکلات. یعنی یک بسته شکلات از آن‌هایی که خودم دوست دارم می‌تواند به همراه یک کارت بهترین و خوش‌حال کننده ترین کادوی یک انسان و دو انسان باشد. واقعاً دوست داشتم خوش‌حال اش کنم. 

ساعت هشت همدیگر را دیدیم. توی فکر داشتم تا برویم یک جایی یک نوشیدنی گرم بخوریم شاید با یک پای سیب. دوست داشتم اگر به یک کافه می رویم واقعا او هم یک پای سیب سفارش دهد. خیلی هوس پای سیب کرده بودم. داشتم فکر می‌کردم که پای سیب کلاً خوش مزه ترین است. خوش مزه ترین. می‌فهمید؟ خوش مزه ترین. هم را که دیدیم. در آغوش گرفتم اش و تبریک گفتم. انگار حالا چه چیز بزرگی است که آدم تولد داشته باشد. اما به همین بهانه می‌توانستم خوش‌حال اش کنم. و من آدمی هستم که با ماموریت خوش‌حال کردن به زمین فرستاده شده‌ام. در آن لحظه احساس آدمِ نایس بودن می‌کردم و چه پسر خوبی هستم. و این‌ها. 

دختر خوشگلی است و من نمی‌دانم چرا نمی‌گیرم اش. شاید تمام این کار ها برای این است تا مخ اش را بزنم؟ واقعاً نه. یا شاید دارم نا خودآگاه همین کار را می‌کنم. من که نمی‌دانم چه کار می‌کنم. انگار مثلاً شما می‌دانید چه کار می‌کنید. می ‌دانید؟ گفتم که چه سرد است. پفف پففِ سرما هم کردم. دوباره پففف پففف کردم تا او هم بگوید سرد است. گفت که سرد است. گفت که هوای نزدیک سال نو باید همین باشد. و سریع از بحث دور شد. یعنی نقشه کشیده بودم که بگویم هوا سرد است و توی این هوای سرد چای با پای سیب می‌چسبد. نمی‌دانم پای سیب چطور درست می‌شود. اما آن لحظه داشتم به تام و جری فکر می‌کردم که پشت پنجره شان بعضی وقت ها پای سیب بود و ازش بخار بلند می‌شد و می‌شد از توی کارتون بویش را حس کرد. ما خیر. تمام نقشه هایم بر باد رفت. اما من مرد درست کردن نقشه های برباد رفته ام. در جواب این‌که هوای نزدیک سال نو باید سر باشد گفتم آره. آره. همه جا سفید. چطور است برویم یک جایی یک نوشیدنی گرمی چیزی بخوریم. موافقت کرد. توی مغازه که اتفاقاً مغازه‌ی شاخی بود نشستیم و گفتم خببب و بعد لبخند زدم. این یعنی تازه حرف بزنیم. انگار قبل اش داشتیم حرف نمی زدیم. آقای سفارش بگیر آمد و من سریعاً چای و پای سیب سفارش دادم و به دوستم گفتم که تو هم پای سیب سفارش بده. من مسئول پای سیب شما هستم. احساس کردم از این لوس تر هیچ موجودی نمی‌تواند وجود داشته باشد. بعد گفت که باشد. به همراهش یک چای و شیر هم سفارش داد.

گفت که چه خوب است که آمدیم بیران. گفتم بله. یک آن دیگر حوصله نداشتم ادامه بدهم. می‌خواستم برگردم خانه و بخوابم. نخوابم. چه می‌دانم. فقط برگردم خانه. تا دو دقیقه پیش اش پر از انرژی بودم ها. چه می‌دانم. گفتم. خبب روز ات را چجوری گذراندی. بعد گفت که اینجور اینجور اینجور. این دختر واقعاً ناراحت است. من هم الآن ناراحت شدم. می‌روم اصلاً توالت. دستشویی. یادتان است که. از آن موقع تاکنون دستشویی دارم. 

۱۳۹۱/۹/۱۹

هورا! تو تمام پیام ها در صندوق پستی خود را به عنوان خوانده شده

پدرم می‌گويد چس فيل ها را بايد دو دقيقه و پنجاه ثانيه در ماكروفر گذاشت. من يک روز پدرم را سر اين قضيه که می‌گوید چس فیل ها را باید دو دقیقه و پنجاه ثانیه در ماکروفر گذاشت٬ کتک خواهم زد. زيرا كه من چس فيل ها را هميشه روى سه دقيقه می‌گذارم. اما پدرم تا می‌بيند دو دقيقه گذشته می‌پرد در آشپزخانه و خاموش اش می‌كند. ماكروفر را خاموش می‌كند. آخر می‌دانيد چس فيل را که نمی‌شود خاموش كرد٬ پس ماکروفر را باید خاموش کرد. به پدرم می‌گويم كه رويش نوشته است سه دقيقه. من هم چند بار روى سه دقيقه گذاشته ام و راضى هم بوده ام. پدرم ميگويد زر زده اند كه گفته‌اند سه دقیقه. می‌گويد همينى كه من می‌گويم. می‌دانيد اصلاً فكر كنم برايش مهم نيست كه خودش می‌خواهد بخورد يا كس ديگرى. وظيفه اش می‌داند تا خودش را تا به موقع به ماكروفر برساند و سر دو دقيقه و پنجاه ثانيه خاموش اش كند. تمام مسير هال تا آشپزخانه را آرام و معمولى راه مى‌رود. اما تابلو است كه دارد از درون می‌دود. دليل اين‌كه حالا من از خر شيطان نمى آيم پايين و كل كل می‌كنم كه حتماً بايد روى سه دقيقه باشد اين است كه بايد روى سه دقيقه باشد. تمام دانه هايش بشود و كمى هم بسوزد. مادرم می‌گويد چس فيل اگر بسوزد سرطان زا می‌شود. و چه سرطانى؟ چه می‌دانم. فقط سرطان زا است ديگر. مثل ماژيک وايت بورد كه اگر روى پوست دست بكشى سرطان می‌گيرى. و يا اگر برفک تلويزيون را ببينى سرطان می‌گيرى. سرطان چيزى است كه شما می‌گيريد به هر حال. ممكن است شما سرطان را در حد سرطان پستان معنى كنيد. اما من آن را در حد سرطان باطرى معنی می‌کنم. سرطان باطری دوربین عکاسی. يعنى اينكه باطرى دوربين ام خراب است. این خودش نوعى سرطان است.
باطرى هاى دوربين ام را که چهار عدد قلمى است را شارژ ميكنم. و بعد از اينكه شارژش تمام شد از شارژر در می‌آورم و خود باطرى را خشک و خالى می‌گذارم روى ميز ام. حال چند روز بعد اش كه می‌خواهم عكس بی‌اندازم. وقتى باطرى ها را داخل دوربين می‌گذارم در كمال نا باورى می‌بينم كه شارژ ندارد. يعنى چه می‌تواند اتفاق افتاده باشد؟ معلام است كه سرطان اتفاق افتاده است. اين ها همه سرطان است. ما ها همه مان سرطان هستیم.
حالا جمعه است. يعنى قبلاً هم جمعه بوده است. آن طور نيست كه براى اولين بار جمعه شده باشد. برف هم آمده و هوا تا منفى پنج درجه رفته است. يخچال خانه ى ما پنج درجه است. و فريزرمان را نمی‌دانم چند درجه است. چون من همه‌ی چیز ها را نمی‌دانم که. اما مثل اين است كه توى فريزر راه بروى. در اين هوا وقتى بيران راه می‌روم آب هاى توی دماغم يخ می‌زنند. و وقتى وارد قطار می‌شوم هوا دوباره كمى گرم می‌شود و آب هاى دماغم آب می‌شوند و سرازير می‌شود. آن وقت من به فين فين می‌افتم. اين ها را گفتم که بدانيد دارم فين فين می‌كنم و خانوم زيبايى كه اينجا نشسته است با نگاهى تحقير آميز به من نگاه می‌كند. اين يعنى سكس با اين خانو را بايد فراموش كنم. سكس با همه را بايد فراموش كنم. شايد بايد گياه خوار شوم و پيس پيس كنم. چه می‌دانم. دستمال كاغذى هم ندارم تا يک فين اساسى بكنم و خيال همه را راحت كنم. خيال همه هميشه ناراحت است. چرا كه هميشه يكى دارد حتما فين فين می‌كند. زر ميزنند ها. مشكلشان از جاى ديگرى است. حالا مثلاً من فين فين كنم مال بابايت را می‌خورم؟

۱۳۹۱/۸/۲۶

پرواز در شب های یخچال

هوا به قدرى سرد شده است كه تا به حال توى تمام عمر هايى كه كرده‌ام چنين هواى سردى نديده‌ام. اگر مجبور نبودم به سر كار بروم، می‌ماندم تمام روز زير پتو و براى خودم لبخند می‌زدم، يا چه می‌دانم براى شما لبخند می‌زدم. زيرا كه من آدم خود خواهى نيستم و براى همه لبخند می‌زنم. و ديگى كه براى من نمی‌جوشد پس بگذار براى بقيه بجوشد هستم. از شدت سرما، كلاه بافتنى‌ام را كه خيلى گران خريده‌ام و وقتى كه سرم می‌كنم شبيه شورش گران می‌شوم و شورش گران همه شان كلاه هاى گران به سر می‌كنند و می‌روند بر ضد نظام هاى سرمايه دارى شورش می‌كنند و آخر خفن هستند را سرم می‌کنم. بله، اين كلاه را سرم می‌كنم و كلاهِ سوييشرتم را هم رويش می‌كشم و كلاه كاپشن‌ام هم روىِ روى‌اش می‌كشم تا شانسى براى ورود هواى دزد باقى نماند. راستش من گرما را به داف تور كردن در خيابان ترجيح می‌دهم. مهم نيست كه كله‌ام اندازه‌ى هندوانه بشود. مهم آن ام كه خود ببويم. يعنى مهم آن است كه در خيابان‌ها و كوچه‌ها و قطارها و اتوبوس‌ها در گرما به سر ببرم. امروز چند نفرى را ديدم كه علاوه بر آن كه تيپ زده بودند، سردشان هم نبود و داف تور می‌كردند. نمی‌دانمم چطور كار می‌كند اين سيستم كه هم گرم‌ات باشد هم تيپ ات را زده باشى و هم داف تور كنی چند تا چند تا. مشكل جاى ديگرى است. مشكل من هستم. خدا بايد من را از روى زمين وردارد و روى هوا بگذارد تا دنيا يک نفس راحت بكشد.
شهردارى برايمان نامه نوشته است. تويش گفته است كه بگرديد يک خانه‌ى جديد پيدا كنيد. اين خانه‌اى كه الان تويش هستيد گران است و چون ما پولش را می‌دهيم پس هرچه ما می‌گوييم همان است و پول است كه زمين را می‌چرخاند نه جاذبه. پدرم نامه را گذاشته روى ميز و بهش نگاه می‌كند. من هم به نگاه پدرم نگاه می‌كنم. مادرم هم به تلويزيون نگاه می‌كند. تلويزيون دارد برنامه‌ى آشپزى نشان می‌دهد. آقاى آشپز روى استيک يک لايه طلا می‌گذارد و بشقاب غذا را به سر ميز می‌برد. آقايى كه پشت ميز به همراه همسر اش نشسته و اسم خودش احتمالاً جورج و اسم همسر اش فتانه است، به غذا نگاه می‌كند و با سر از آشپز تشكر می‌كند. آشپز هم به دوربين و تماشاچى ها نگاه می‌كند و لبخند و چشمک می‌زند. تماشاچى ها كف می‌زنند و تبليغ پخش می‌شود. 

مادرم می‌گويد كه خب می‌گوييم هرچقدر آن‌ها پول می‌دهند بدهند و هرچه كم بود ما خودمان می‌دهيم. ولى توى همين خانه بمانيم. پدرم می‌گويد كه با كدام پول؟ راستش ما از دار دنيا يک خانه در ايران داريم كه حالا ارزشش يک ششم شده است. يعنى اگر شش سيب داشتيم، پنج تايش را داده ايم به اكبر و حالا يک سيب برايمان باقى مانده است. شش سيب تمام عمر پدرم بوده است تا به امروز. قضيه را كه با عمه‌ام مطرح كرديم گفت كه گه خورده اند، گفت كه نمی‌گذارد چنين چيزى اتفاق بی‌افتد. اما او مگر رئيس فتيله بخار است كه نگذارد چنين اتفاقى بى‌افتد؟ اتفاق براى افتادن است و بخت براى بد شدن. و خوب؟ و خوب براى تو.

تمام شهر پر شده است از تبليغ يک كاپشن دخترانه؛ كه توى تبليغ يک دخترى را مشاهده می‌كنيد كه دارد با چشم هايش می‌خندد و با دهان‌اش هم م‌خندد. با همه جایش دارد می‌خندد. به من دارد ميحندد. اين دختر دندان هاى كج و كوله اى دارد و اين مد جديد تبليغات و مدل هاست كه می‌خواهند بگويد هرچه طبيعى‌تر بهتر٬ زيباتر، خدا شاهد است كه درست هم می‌گويند. اين دختر كه يک هفته است همه جا می‌بينم‌اش موهايش هم سفيد شده است. يعنى چند تار سفيد دارد. نمی‌دانم از اين هايی است كه رنگ دانه‌ى موهايشان خراب است و همه مان يک بچه توى مدرسه مان داشتيم كه چند تا موهاى سرش سفيد شده بودند و همه به او می‌گفتند كه اِ مو هايت سفيد شده، پير شدى ديگر٬ هرر هرر هرر هم بخندند. حال اين دخترِ طبيعى دندان كجِ مو سفيد من را عاشق خود كرده است. امروز توى ايستگاه كه نشسته بودم و از سرما گردن درد گرفته بودم بهش نگاه كردم. می‌خنديد. همش می‌خندد، انگار هيچ غمى توى زندگى ندارد. كاپشن هم كه تنش بود. پس نميتوانست سردش باشد. می‌خواستم بهش بگويم كه دوستت دارم. چشمک بزنم. اما نمی‌شد، زيرا كه مردم در ايستگاه بودند و زشت است آدم جلوى آدم هاى ديگر چشمک بزند. نتوانستم. نگاهش كردم. بعضى وقت ها حتى چشم هايم را هم تنگ و يک لبخند توى صورتم پنهان كردم٬ كه يعنى حالا كه من رويم نمی‌شود چيزى بگويم لا اقل تو چيزى بگو. اما نشد. می‌دانيد چرا؟ زيرا اتوبوس آمد جلوی تبلیغ ایستاد و من سوارش شدم. همش بايد سوار اتبوس شوم نمی‌دانم چرا. امروز وقتى توى اتوبوس جا نبود تا بنشينم٬ رفتم آن قسمتى كه آكاردئونى است و خم می‌شود. رفتم يک پايم را روى آن قسمتى كه می‌چرخيد گذاشتم، پاى چپم يعنى. بعد پاى راستم را جورى گذاشتم كه نصفش روى آن قسمتى بود كه می‌چرخيد و نصف ديگر اش روى آن قسمتى كه نمی‌چرخيد. بعد پايم سر پیچ ها خود به خود تكان می‌خورد. اما به محض آن كه از اتوبوس پياده شدم ديگر خودش تكان نخورد. خودم تكان اش دادم.

فردا پدر و مادرم بايد بروند و امتحان زبان بدهند. اگر قبول شوند بعد اش بايد به سر كار بروند. پدر مادر ها همش بايد بروند.
مادرم راستش كون اش گشاد است، دلش نمی‌خواهد به سر كار برود. دلش می‌خواهد به سر كار نرود. دلش می‌خواهد بنشيند خانه و با خواهرش تلفن صحبت كند. دلش می‌خواهد همش فرصتى گير بى‌آورد و به شوهر عمه‌ام چيز هاى بد بگويد. بگويد كه پدرت آن همه سال كار كرد اما آخر سر آن جورى شد. چه جورى شد؟ ديگر ديگر.
می‌دانيد. گرسنه ام است، دوست دارم الان چيزى بخورم. دوست ندارم چيزى بنويسم. نوشتن فرار نمی‌كند. اما غذا فرار می‌كند. به پير به پيغمبر كه فرار می‌كند. به خدا فرار می‌كند.

۱۳۹۱/۸/۱۷

خدمت به عطش من


بقالى سر كوچمان به مشترى ها يک دفترچه داده است. گفته است كه به ازاى هر انقدر مثلاً تومن که خريد كنيد يک برچسب می‌گيريد. حال اين برچسب ها را بايد جمع كنيد و بچسبانيد به توى آن دفترچه. بعد اگر برچسب ها مثلاً چه می‌دانم سى تا چهل تا شدند٬ دفترچه را مى‌بريد می‌دهيد به بقالى. بعد آن ها می‌گويند كه اين را ميخواهى، يا اين را يا اين را يا اين را و يا اين را بعد شما ميگويد اين را، هه هه شوخى كردم. شما مى گوييد اين را و با دست اشاره می‌كنيد به آن چاقوى ساخت چين كه توى يک جعبه‌ى قرمز است و رويش نوشته چاقوى آشپزخانه. انگار مثلا كى می‌رود چاقوى توالت بخرد كه حالا اين ها نوشته اند چاقوى آشپزخانه. چه ميدانم. خلاصه از اين كلک ها می‌زنند تا ثروت را از چنگال خانواده ها در بياورند و به قاشق خانواده ها بريزند، هه هه هه هه.
حال مادرم ما را گاييده است كه حتماً از اين بقالى خريد كنيد و حتماً آن برچسب را بگيريد. يک بار رفتم و خريد كردم، خانوم صندوق دار گفت شما از اين برچسب ها جمع می‌كنيد؟ خواستم بگويم بله. پس به خواسته ام جامه ى عمل پوشانيدم و گفتم بله. يكم خجالت كشيدم. زيرا من به شخصه فرد پولدارى هستم و می‌توانم شش تا از اين چاقو ها بخرم و آزاد كنم. بخرم بريزم توى جوب آب اصلاً. خانومه دست كرد آن جا و يک برچسب با باقى پولم بهم داد. تشكر كردم و آمدم بيرون. بعد اش رفتم خانه و برچسب را كوباندم روى سنگ آشپزخونه كه در اصل جنسش از سنگ نيست. گفتم بفرماييد مادر خانم، اين هم برچسب. براى سه ثانيه قهرمان خانه من بودم. توانسته بودم يک برچسب از چهل برچسب را گرد آورم. من قهرمان برچسب جمع كنى خانه بودم. من. من بر فراز قله ها رفته بودم. بله من. من.
جمعه هفته پيش مادرم من را صدا زد. گفتم بله. جواب نداد. يعنى اين‌كه بايد حضورم را به او برسانم. وقتی جواب نمی‌دهد و من می‌گویم چه است؟ چرا من را صدا کرده است. می‌گوید وقتی صدایت می‌کنم بی‌آ و ببین چه کارت دارم. قدرت در دستان اوست. رفتم به آشپزخانه. در حال آشپزى بود. گفت كه می‌خواهد سوپ درست كند براى نهار. سوپ هم می‌شود يک وعده‌ى اصلى غذايى؟ خير. پس بهتر است خودم غذا درست كنم؟ بله. اما خير٬ پس همان سوپ خوب است. البته به اين بحث آشپزى بعداً می‌رسيم٬ البته اگر حوصله‌اش را داشتم یا اصلاً یادم ماند راجع بهش بنویسم. مادرم گفت كه می‌خواهد سوپ درست كند. گفتم كه می‌دانم. گفتم همين چهار خط بالاتر گفتى. هه هه هه. گفت كه بروم تره يا چه ميدانم يک سبزى‌اى سگی گربه‌ای چيزى بخرم. گفتم از كجا بشناسم كه تره چيست. گفت كنار سيب ها و آلو هاست. يعنى اول آلو است، بعد تره و بعد سيب. فكر كنم بدترين چيدمان مواد غذايى در سه سال گذشته متعلق به بقالىِ ما باشد. اول خواستم بگويم كه خودش چرا تن لش اش را تكان نمی‌دهد و خودش نمی‌رود خريد. خواستم بگويم كه از جلوى چشمانم گم شود. اما نگفتم. زیرا زشت است. خودم تن لش ام را بردم خريد و از جلوى چشمانش گم شدم. تره را در مغازه بر داشتم. تابحال تره ديده بوديد توى عمرتان؟ جواب خير است. زيرا تره را شما فقط توى سوپ ديده ايد. يعنى حتى نديده ايد. فقط خورده ايد. از بس كار نكرده ايد هيچ چيز را نمی‌دانيد. بعد گفتم تا آمده‌ام توى بيران براى خودم هم چيز هاى خوشمزه خريدارى كنم. متاسفانه خريد هايم از از آن حد مثلاً تومن گذشته بود و به من يک برچسب تعلق می‌گرفت. دم صندوق خانومه چيزى نگفت. من هم مسلماً چيزى نگفتم. زيرا كه زبونم را سگ گاييده است. بعد از مغازه آمدم بيران. داشتم خودم را توى سرم كتک می‌زدم كه عجب بى عرضه‌اى هستى. پس چه كسى جواب مادرت را می‌دهد. تا آمدم به خودم جواب دهم. به خودم فرصت ندادم و يه مشت ديگر خواباندم توى صورتم. بس است ديگر. يكهو به خودم آمدم و سعى كردم افكارم را كنترل كنم. گفتم كه كون لق برچسب، کون لق خانوم صندوق دار و کون لق تره. راستش را بخواهيد تهِ تهِ دلم يواشكى يک كون لق مادرم هم گفتم.
رفتم خانه. خريد ها را آرام و مرتب گذاشتم روى سنگ آشپزخانه كه در اصل جنسش از سنگ نيست. مثل آدم هايى كه ظاهرشان سنگى است ولى باطنشان گل گلى و خال خالى (به به  به این جمله). بعد سريع آمدم بروم توى اتاقم. مادرم گفت كه پس برچسب كجا است. گفتم آخخخ برچسب. اى بابا يادم رفتم. پيففف و پوفففِ ناراحتى هم سر دادم. بعد مادرم اخم هايش را كرد توى هم. بله به همين راحتى اخم هاى عنى اش را ميكند توى هم. اعصاب مارا هم عنى ميكند. با اخم مادر همه چيز عنى ميشود (به به).
حال بعد از یک هفته مادرم صاحب یک چاقوی آشپزخانه شده است. اما از جعبه اش در نمی‌آورد. می‌گوید که آدم هرچه را دارد که نباید که حتماً همان موقع استفاده کند که. خوراکش از این کار هاست. مثلاً شمع می‌خرد اما روشن نمی‌کند. دلم می‌خواهد در این جور مواقع خودم را ریز ریز کنم و بریزم جلوی سگ تا بخوردتم.
حالا بی‌آیید کمی راجع به زندگی زیبا است صحبت کنیم. امروز داشتم به دوستم می‌گفتم بی‌آید که برویم یک وری. یک مسافرتی چیزی. گفتم که تعطیلات کجا می‌رود؟ گفت که هیچ جا. گفتم پس حل است. گفتم من هنوز نمی‌دانم که بتوانم جایی بی‌آیم یا نه. گفتم که باید ببینم باید کار بکنم یا نه. می‌بینید؟ قرار هایی را که خودم هم می‌ذارم سریعاً خودم سعی می‌کنم بهم بزنم. چه‌ام است؟ دوستم گفت مگر دست خودت نیست که کار بکنی یا نکنی. یکهو رفتم توی فکر که عجب ضعیف هستی مرد. دو تا زدم به پشتم که یعنی ریده‌ای. بعد از فکر آمدم بیران و گفتم که چرا چرا. معلوم است که دست خودم است. داشتم زر می‌زدم. زیرا دست خودم نیست. هیچ چیز دست خودم نیست. یعنی اگر بخواهم می‌توانم دست خودم بگیرم. اما حالا می‌بینید که نمی‌توانم دست خودم بگیرم. گفتم که اگر رئیسم به کمک من نیاز داشته باشد ترجیح می‌دهم کمک اش کنم. این حرف را زدم در حالی که می‌خواهم سر به تن هیچ رئیسی توی دنیا نباشد و همه‌ی سر ها به تن کارگر ها باشد (به به جمله). گفتم حالا ببینیم دیگر. گفتم خوب است که او آمادگی اش را اعلام کرد.
به واسطه‌ی آن نمایشگاهی که برگزارد (هه هه برگزارد) کردیم حالا به من پیشنهاد دو نمایشگاه دیگر شده است. نمایشگاه بیشتر زندگی بدتر. حال باید بیشتر کار کنم. کار بیشتر زندگی عنی تر. عن بیشتر زندگی بیشتر. زندگی بیشتر عن بیشتر. چرخه‌ی زندگی (استتوس خور ملس). موضوع٬ عکاسی در شب است. جنده ترین موضوع برای عکاسی. اما من مرد ساختن باکره از جنده هستم. حالا ببینید کی گفتم. یک دوربین می‌خواستم بخرم از زمانی که سیبیل هایم فابریک بود. البته من عکاس نیستم و کلاً عکاس ها را هم دوست ندارم. اما عشق دوربین خریدن چیزی است که همیشه توی من وجود داشته و هیچ وقت ارضا نشده است. نمی‌دانم از لحاظ جمله بندی یا مثلاً معنایی درست باشد. چون که عشق که ارضا نمی شود. عشق فارغ می‌شود. اما می‌دانید. به تخمم. بله راستش به تخمم که درست هست یا نه. زورم فقط به همین چیز ها می‌رسد که به تخمم بازی در بی‌آورم.