۱۳۹۰/۱۲/۷

ماکروفر بهتر است از خانه

دیروز مادرم به من گفت که شب زود بخوابم. زیرا فردا می‌خواهد من و پدرم را ور دارد ببرد خرید. و چه بخرد؟ ماکروفر (گه نخورید می‌دانم ماکروویو است)، زیرا ما هنوز با این همه پیشرفت تکنولوژی در خانه‌مان ماکروفر نداریم و هر دفعه برای گرم کردن کوچک‌ترین چیزی باید فر را با آن عظمت‌اش روشن کنیم و چون ما خیلی به مصرف انرژی اهمیت می‌دهیم و آن اصلا به خاطر پولش نیست و فقط به خاطر محیط زیست است نیاز به آن ماشین گرم کننده‌ی غذا داریم. من شب ساعت یک خوابیدم و امروز صبح ساعت هشت بیدار شدم. و وقتی از خواب پاشدم رفتم حمام و ریشم را هم زدم. زیرا مادرم عقیده دارد وقتی ریش دارم شبیه گدا ها می‌شوم، و چون من فرزند پادشاه هستم یک وقت زشت است جلوی در و همسایه که من را با آن شمایل ببینند. زیرا ما خانواده‌ی اشرافی هستیم  و صبح‌ها روی میز صبحانه‌مان تخم مرغ و آب پرتقال می‌گذاریم و پدرم هنگام صبحانه خوردن روزنامه ورق می‌زند. من که رفتم حمام مادرم از دست من عصبانی شده بود و با من حرف نمی‌زد و رویش را می‌کرد آن ور. زیرا حمام رفتن باعث می‌شود دیر تر حرکت کنیم و چون ما ماشین هم نداریم باید طبق ساعت در ایستگاه حاظر شویم و حرکت کنیم. من از حمام آمدم و چون امروز یک روز تعطیل است، بر خلاف همیشه شیرکاکائو نخوردم و خواستم به کانون گرم خانواده بپیوندم برای همین از مادرم پرسیدم که آن جعبه‌ی کرن فلکس کجا است، و چون او با من قهر بود بعد از مدتی طولانی جواب داد که آن‌جا و اشاره کرد به همان کابینتی که چند لحظه پیش باز کرده بودم و تویش نبود. ولی این‌بار که باز کردم تویش بود. کرن فلکس را ریختم در کاسه‌ی زرد با گل های آبی و بعد شیر را ریختم و نشستم روی کابینت و خوردم و پدرم داشت ناخن های پایش را می‌گرفت و هیچ منظره‌ای بدتر از آن نمی‌توانست باشد در آن لحظه. رویم را با چشم کردم آن‌ور که نبینم. صبحانه را که خوردم. لباس پوشیدیم و حرکت کردیم. رفتیم مغازه‌ی ماکروفر فروشی و ماکروفر را خریدیم و مبارکمان شد. بعد از آن هم رفتیم یک عدد تلفن خریدیم برای خانه، زیرا تلفن خانه‌مان خراب شده است. پدرم یک وقت که با مادرم دعوا کرد خواست او را بزند و دید خیلی حرکت وحشیانه و کس‌کشانه‌ای است، برای همین تلفن را کوباند زمین و LCD اش خراب شد و وقتی من زنگ می‌زدم می‌نوشت  li و صدایش هم ریده بود. تلفن را هم خریدیم و بیشتر مبارکمان شد و برگشتیم خانه.
ما خانه‌مان را در ایران فروخته‌ایم، برای همین می‌توانیم برویم تلفن و ماکروفر بخریم به جایش. زیرا الآن یورو شده است فلان تومن و این بسیار بد است و با پولش این‌جا نمی‌رینند کف دست شما. 
الآن که این‌هارا دارم می‌نویسم پدرم نشسته است و با عمه‌ام در اسکایپ حرف می‌زند و هی ‌میگویند صدامو می‌شنوی؟ و بعد می‌گویند بله و بعد سلام می‌کنند و قطع می‌شود. و دوباره به هم زنگ می‌زنند و صدای هم دیگه را می‌شنوند و سلام می‌کنند و دوباره قطع می‌شود و بعد به هم زنگ می‌زنند و صدای هم دیگه را می‌شنوند و سلام می‌کنند و قطع نمی‌شود و حال هم دیگه را می‌پرسند و قطع می‌شود. این حال و هوای این روزهای اینترنت ایران است، در حالی که ملت در جاهای دیگر دنیا دارند از کامپیوترشان آنلاین بکاپ می‌گیرند. 

۱۳۹۰/۱۱/۲۷

سیب‌زمینی توخالی

تینوش نظم‌جو را می‌شناسید؟ آفرین به شما، من هم می‌شناسم. تینوش نظم‌جو همیشه برای من نمونه‌ی یک انسانِ با سوادِ خفن است که همیشه تصور می‌کنم خانه‌اش پرده ندارد و غروب که می‌شود آفتاب می‌افتد روی کتابخانه‌اش. من از تینوش نظم‌جو خیلی خوشم می‌آمد ولی از وقتی فهمیدم مرد است بازهم خوشم می‌آید ولی نه مثل قبل. او که احتمالا تعداد کتاب‌هایی که خوانده از تعداد دفعات جق زدن های من بیشتر است، سواد درست حسابی هم دارد. من دو کتاب از ایشان خوانده‌ام که همان دو کتابی است که در کل دوران عمرم خوانده‌ام، (اغرار میکنم) یکی از کتابها «داستان خرسهای پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست‌دختری در فرانکفورت دارد» و آن یکی هم «خیانت» است. البته این کتاب‌ها را خودش ننوشته ولی سوادش را داشته تا آن را برای ما بی سواد ها ترجمه کند. این دو کتاب که نمایشنامه هستند را من موقعه‌ای خواندم که فکر می‌کردم یک موقعی می‌روم و با آل پاچینو بازی می‌کنم. بله من یک روزهایی چنین افکاری داشتم و فکر می‌کردم که می‌شود بالاخره. بگذارید از آن دوران ها بگویم.
من یک پانزده، شانزده ساله‌ی جوگیر بودم که به کلاس بازیگری و تئاتر می‌رفت. فرهنگسرای ارسباران را می‌شناسید؟ همان فرهنگسرای هنر؟ آنجا می‌رفتم. استادمان (استاد؟) یک بازیگر تخمیه تلویزیونی بود که اتفاقاً قد اش کوتاه بود و کونش قمبل. و یک کتاب گرد آورده بود (می‌دانید که کتاب را گرد می‌آورند) و مارا زور می‌کرد تا آن را بخریم، حالا نخواندیم هم نخواندیم. البته من چند باری سعی به خواندن اش کردم ولی واقعا تخمی بود و فقط تویش خایه مالیه «لی استراس برگ» را کرده بود. اسم کتاب «بازیگری به روش لی استراس برگ» بود، من حتی نمی‌توانستم اسم کتاب را بخوانم و نمی‌دانستم لی استراس برگ اصلا کونِ کی هست. به هر حال آن کتاب الآن نمی‌دانم کجاس ولی اگر اینجا بود شاید می‌خواندم‌اش زیرا این روزها جو کتاب‌خوانی بدجور من را گرفته. از بحث خارج نشویم. آن موقع که من سیبیل فابریک داشتم و پدرم نمی‌گذاشت آنها را بزنم، می‌رفتم و نمایشنامه می‌خریدم و نمی‌خواندم، ولی در کتاب فروشی جوری وانمود می‌کردم که اینها را تا آخر هفته می‌خوانم و می آیم بقیه‌اش را هم می‌خرم. از میان این کتابها چند تایی هم مال تینوش نظم‌جو بود که کامل خواندم. آن موقع وقتی در کلاس تمرین برای گرم کردن می‌دادم دختر های کلاس به من می‌خندیدن و من فکر می‌کردم به با مزه‌گی‌ام می‌خندند ولی به سبیلم می‌خندیدن. سبیل چیز مهمی بود برای پدرم، ولی یک بار که گذاشت آنها را بزنم فردایش در مدرسه مسخره شدم و بچه ها بهم گفتند کوزه. آخر کوزه تنها چیزی است که سبیل ندارد و من خیلی شبیه به آن شده بودم. کلاس بازیگری که می‌رفتم بعد از کلاس همه می‌رفتیم در کافه می‌نشستیم و ژست روشن‌فکر بودن می‌گرفتیم. سروش صحت هم بود در آن کافه و او از همه بیشتر در جو بود، چند میز کنار ما می‌نشست و من یک کودک لوسِ لج درارِ سیبیلو بودم که فکر می‌کردم باید با مزه بازی در بی‌آورم و سروش صحت من را بازیگر کند. ببرد پیش آل پاچینو و مشروب بخوریم، اینها را واقعا فکر می‌کردم. یک بار یک زنه به من لبخند زد و من را تا مدت ها فکر می‌کردم که خیلی با مزه هستم و حتما بازیگر می‌شوم. ولی همان‌طور که می‌دانید عن هم نشدم. اگر کلاس بازیگری ثبت نام می‌کردید سه شنبه ها می‌توانستید مجانی بروید سینما و فیلم های صد من یه غازِ ایرانی ببینید تا بازیگر بهتری بشوید. آنجا یک کیوسک داشت که بهش فیلم سفارش می‌دادی تا برایت بدزدد و بی‌آورد، آخر می‌دانید که آنجا فرهنگسرا بود و در فرهنگ‌سرا چیز می‌دزدند. من یک بار اسکار فیس را خریدم، و یک بار هم پوستر گاد فادر را و مطمئن بودم با خرید آنها من هم بازیگر به نامی می‌شوم. در همان موقع کارنامه‌ی فلان ترمم آمد و ریده بودم و پدرم دیگر نگذاشت به کلاس بازیگری بروم. (چه پدر عنی دارم، آره؟) بعد از اینکه کلاس نرفتم دیگر، با معقوله‌ی گرافیتی آشنا شدم، آن موقع تقریبا فقط a1one کار می‌کرد و چند تای دیگه که واقعا خوب بودند و روی دیوار ها نمی‌ریدند. من هم دیدم باید گرافیتی کار بشوم، برای همین اسم خودم را گذاشتم جادوگر (بله در همین حد تخمی) و به معنی واقعی فقط جو گرفته بود من را، با این حال می‌رفتم در خیابان می‌نوشتم جادوگر، و حس می‌کردم خیلی هنرمند هستم. یک بار هم برای یکی خالی بستم که نزدیک بود پلیس من را بگیرد. نمی‌دانم واقعا هدفم از خالی بندی چه بود، برای یک احمق دیگر مثل خودم داشتم خالی می‌بستم و خودم را خفن جلوه می‌دادم.
یک بار هم برای یکی خالی بستم که پدرم پلیس است و یک دوربین دارد که آن ور دیوار معلوم است باهاش. و یک دکمه‌ی غیب کننده دارد که اگر دستت بگیری و آن دکمه را بزنی غیب می‌شوی.

۱۳۹۰/۱۱/۲۰

کس بگویید. چهار خط

می‌دانید که، یعنی گفته بودم که رفتم سر کار، اگر نمی‌دانید الان بدانید که یک هفته‌ای شد که مشغولم. راستش مزخرف‌تر از آن‌چه تصور می‌کردم پیش می‌رود. کار خوب است، پول هم خوب است. ولی پول خوب تر است. پول همین‌جوری‌اش خوب است. پول مفت‌اش خوب است. آدم باید زندگی کند. آن لا و لو پول در بی‌آید خودش، نباید پول را در آورد. البته من اصلا پول برایم مهم نیست، جداً می‌گویم. کار ولی مهم است برایم، کار باید چیزی باشد که آدم دوست داشته باشد. کارش تفریح‌اش باشد. کس نگویم بیشتر.
کار در مبل سازی کسل آورترین چیزی است تا به حال با آن برخورد داشته‌ام. قبل از کار در مبل سازی کسل آورترین چیز برایم سریال ایرانی دیدن بود. می‌دانید چیست؟ من ظریف هستم، اوا خواهر هستم، گی هستم اصلا. نمی‌توانم از این کارهای سخت کنم، همین است دیگر، چه دلیلی می‌تواند غیر از این‌ها داشته باشد؟ من سوسول هستم. من بلد نیستم با سیم چین و چکش کار کنم و همش می‌ترسم دستم زخم شود. من از آسیب جسمی می‌ترسم، از آسیب روحی هم می‌ترسم. من می‌ترسم. من آدم ترسویی هستم. من از تاریکی می‌ترسم. من از کمد می‌ترسم. من از خون می‌ترسم. من از توپِ فوتبال می‌ترسم. بله من آدم ترسویی هستم. من عن هستم اصلا. پاهایم هم درد می‌کند.

من از این کارهای اداره‌ای دوست دارم. من عاشق روزمرگی هستم. از این کارهایی که همش ساعت دارد، نظم دارد، جلویت هم یک کامپیوتر است. یک میز داری. رویش قاب عکس داری، بقل‌اش سطل آشغال داری، صندلی داری، در اتاق هم کلی کارمند دیگر هست و با هم حرف نمی‌زنند. من دوست دارم در زمان نهار بروم و قهوه بخرم از این دستگاه‌ها. من قهوه دوست ندارم، بخرم بریزم دور اصلا. هر روز سر یک ساعت سوار اتبوس شوم. من زندگی عنی دوست دارم. من عن دوست دارم.
امروز با مترو که داشتم می‌آمد خانه داشتم آهنگ گوش می‌کردم، ولی آهنگ گوش نمی‌کردم، داشتم به این چیزها فکر می‌کردم و این‌که پس چرا من دوست دختر ندارم، اه یا این‌که چرا یه نیرویی ندارم من، اسپایدری منی، بت منی چیزی بشوم حداقل. به این چیزها که فکر کنی دیگر صدای هدفون‌ات را نمی‌شنوی. زندگی خوب است. ولی زندگی مارک زاکربرگ بهتر است. او احتمالا صبح‌ها پا که می‌شود خودش سرِ کار است. خودش کار است اصلا، نه این‌که حالا چه گه خاصی است ها. کلا مدل زندگی‌اش را می‌گویم، پول هم دارد تازه. من هم پول ندارم، ولی دوست دارم داشته باشم. بروم یک بار با خیال راحت شیرینی بخرم و به پول‌اش فکر نکنم و تنهایی بشینم و بخورم. من هرموقع برای خودم شیرینی می‌خرم از آن مدل های ارزان می‌خرم که لایش مربا ندارد و آن گوشه‌ی ویترین می‌گذارند تا کسی نبیند و نخرد. ولی شما اگر پول نداشته باشید همه چیز را می‌بینید. من همه‌چیز را می‌بینم؛ خدائیش من خیلی با شعور هستم، راست می‌گویم. خیلی.
امروز آمدم خانه دیدم شام رو بابام درست می‌کنه. با اشتیاق و باحال، چون مامانم جلسه داشت. جلسه که یعنی باید می‌رفت مدرسه‌ی خواهرم. بابام شام رو درست کرد و ما رفتیم سر میز و من یکهو عنم گرفت و رفتن عن کنم. و تو توالت فکر کردم و یک مدت زمان طولانی ماندم آن‌جا. وقتی از توالت برگشتم بابام به شوخی گفت خیلی خوب بود که با هم شام خوردیم. خواستم بقل‌اش کنم بگم خیلی مردی. خیلی تخم داری. خواستم از این حرف ها بزنم. ولی چون آدمِ عنی هستم لبخند زدم و نشستم غذا رو که تقریبا سرد شده بود خوردم آخرش هم نوشابه خوردم. یه سوالِ الکی هم از بابام پرسیدم که یعنی آره چه خبر. بعدشم اومدم تو اتاقم خواستم جق بزنم، دیدم حوصله ندارم. نشستم چندتا وبلاگ خوندم.

۱۳۹۰/۱۱/۱۳

زیبایی‌های زندگی

همه چیز از یک جوش شروع می‌شود. یک جوش روی پیشانی. هرچه سعی می‌کنی بترکانیش نمی‌شود، البته می‌ترکد ها، ولی نه آن طور که باید. خون می‌پاشد بیرون و با دستمال رویش سفت نگه می‌داری و دو طرف اش را محکم به هم فشار می‌دهی تا خونِ بیشتری بیاید و چرک دیگر باقی نماند و بعد رویش یه مایع های بی رنگی جمع شود و هی با دستمال خشک کنی، و در آخر هم یک چیز برجسته رویت باقی می‌ماند.
البته تمام این ها تصورات من است وقتی به جوش نگاه می‌کنم و وقتی به اینها فکر می‌کنم چندش‌ام می‌شود و دیگر می‌ترسم جوش را بترکانم، پس می‌گذارم همانجا بماند. مثل صاحب خانه ای که مستجر کرایه نمی‌دهد ولی نمی‌توانی بی‌اندازیش بیرون، زیرا کسی دیگر حاضر نمی‌شود در آن خانه ی تخمی با آن توالت نم دارش زندگی کند، و فقط به امید روزی که مستجر کرایه را بدهد میگذاری آنجا زندگی کند. راستش فکر میکنم جوش ها خیلی بد بختند، خودشان را به آب و آنش میزنند تا از آن خراب شده بزنند بیرون و هوای تازه بخورند، ولی وقتی از پوست می آیند بیرون می‌فهمند که روی پوستِ کون هستند، و روزی یک بار آسمان می‌رود کنار و از بقلشان عن در می‌آید و می‌رود در چاه. راستش الان فکر می‌کنم، میبینم عن‌ها بد بخت‌ترند، زیرا اول مثلا یک استیک بوده‌اند، و بعد به تدریج رفته رفته به گُه تبدیل شده‌اند و در آخر از جایی به اسم کون می آیند بیرون و تمام. خیلی درد ناک است که عن باشی، دردناک‌تر اینه که عن بشی، مثلا قبلش چیزی باشی برای خودت (این ها که میگویم منظور دارم ها). عن بودن چند نوع دارد، یا یادت می‌آید که چی بودی و چی شدی یا یادت نمی‌آید، اگر یادت نیامد خیلی خوب است، آنوقت خوشبخت هستی. ولی در آمار سازمان عن شناسی آمده که حدود ۹۵٪ عن ها یادشان می آید که قبلا چیزی بوده اند و کونشان پاره میشود. همه ی این ها را گفتم که بگویم ولی من حس برعکس دارم، مثل فیلم بنجامین باتن، یعنی رفته رفته دارم از عن بودن در می آیم و شاید یک روز استیک شدم و رفتم در گوگل.
گوگل را گفتم. همانطور می‌دانید آرزوی هر منی این است که برود در گوگل، ولی خوب نیاز به زحمات و تلاشات زیادی دارد، و کجاست کونِ تنگی که پاسخ گوی گوگل رفتن باشد؟ پس کون گشادی را ادامه دادم و رفتم در یک مبل سازی کار پیدا کردم، مبل سازی البته خیلی فاصله با کار در گوگل ندارد، شاید یکی از مبل هایی که ساختیم را گوگل بخرد تا کونِ کارمندانش را بگذارد روش. به هر حال وظیفه ی من این است که مبل های کهنه که رویش شاشیده اند ترمیم کنم و خوشگل کنم و پارچه های زیبا و گل گلی بگذارم رویش تا باز هم بتوانند رویش بشاشند. راستش کار عار نیست، ولی این کار برای من نیست، من می‌خواهم بنشینم پشت کامپیوتر و گه بخورم و استاتوسِ مسنجرم را بگذارم: "ات وُرک". به هر حال من استخدام (!) شدم و از دوشنبه به جد کار می‌کنم، و البته این را بدانید که موقت است و اصلا من را چه به مبل سازی؟
امروز هم رفتم سر یخچال هیچی توش نبود باز، خیلی تازگیا دلم برای یخچالمون می‌سوزه، حتما خیلی احساسِ بی مصرف بودن می‌کنه.

۱۳۹۰/۱۱/۵

سیب‌زمینی سوپری

می‌خواهید کمی چس‌ناله بشنوید؟ -اوه بله بله، ما عاشق چس‌ناله هستیم.
تنها ساندویچ خوردن چیست؟ در اصل هیچی نیست، آدم می‌نشیند و ساندویچ‌اش را می‌خورد، ولی وقتی خسته باشی و شب بخوابی، و شب از خواب پاشی قضیه فرق می‌کند. از خواب آدم پا که می‌شود دوست دارد یک روز را آغاز کند، نه اینکه تمام کند. به هر حال من از خواب پا شدم و روزم چند ساعت دیگر تمام می‌شود، در این فاصله کارهایی است که باید کرد، در تنهایی آن‌هم. مثلا اینکه سیر شوم. خوب برای سیر شدن می‌توان رفت و ساندویچ خورد، نشست در آشپزخانه و در تنهایی ساندویچ درست کرد، لایش هم گوجه‌ی خنک بذاری که وقتی گاز می‌زنی حال بدهد، نوشابه هم که همیشه است. راستش من نوشابه را بعضی وقت‌ها از مادرم بیشتر دوست دارم. کِی‌ها از مادرم بیشتر دوست دارم؟ آن‌وقت هایی که کس ‌می‌گوید. لازم نیست که بگویم ولی بیشتر مواقع دوستش دارم؟ نه لازم نیست. گفتم ولی، ها ها ها.
ساندویچ را که می‌خوری صدای گوجه می‌آید. می‌دانید که، گوجه صدا دارد. بعد یادت می‌آید که باید یک چیزی بی‌آید و برود در گوشت، پس آهنگ را می‌گذاری و در تنهایی خوش‌بخت می‌شوی. اشکال هم ندارد اگر سُس بریزد رو پایتان، زیرا بعدش باید بروید حمام، شاید یک جق هم زدید و خوش‌بخت تر شوید. راستش تازگی‌ها جق زدن دارد به یک کارِ عادی تبدیل می‌شود و دیگر هیجانِ قبل را ندارد، شاید باید بروم در بالکن جق بزنم و سعی کنم کسی نبیند؟ باید امتحان کرد. ساندویچ را که خوردی علی‌رغم میل باتنی (میلِ بنجامین باتنی) باید جمع کنی آشپزخانه را، زیرا حوصله‌ی بحث با مادرتان را ندارید. بعد از آن باید بروید حمام، از این‌جا به بعدش را هنوز انجام نداده‌ام، ولی بگذارید همان‌گونه که می‌نویسم، همان‌گونه هم عمل کنم، قول می‌دهم.

-از این‌جا به بعد هنوز اتفاق نیوفتاده ولی من تمامِ سعی‌ام را می‌کنم تا به حقیقت بیپیوندد.


بعد از این‌که آشپز‌خانه را تمیز کردم، رفتم حمام، و پشم‌هایم را زدم و دوش گرفتم، و اسپری زدم و افتر شیو زدم و آمدم بیرون، راستش من زود حمام می‌کنم، می‌بینید که در یک خط تمام شد حمام کردن‌ام. بعد از  آن همان‌طور که نشسته‌ام یکهو در می‎زنند. من ‌جا می‌خورم، می‌روم دمِ در و می‌بینم یکهو دوست دخترم می‌پرد روی من. و من پرت می‌شوم روی زمین و لباسش را در می‌آورد و من هم در می‌آورم، (شانس آوردم پشم هامو زدم، انگار از قبل میدونستم قرار همچین اتفاقی بیوفته) بعد همانطور که بقل جاکفشی کردیم همدیگه را رفتیم دوش گرفتیم بعدش نشستیم روی کاناپه و فیلم دیدیم، و من چون دوست پسر خوبی هستم رفتم و برایش آب پرتقال آوردم، خنک هم بود. شاب بودیم و خوش‌حال که یکهو یک دزد آمد تو، و با تفنگش دوست دخترم را نشانه کرد و گفت هرچی پول دارم بدهم، راستش این‌گونه دزد ها معمولا شب ها در خیابان آدم را خفت می‌کنند، نه این‌که بی‌آیند در خانه. به هر حال من همین یک نوع دزد را می‌شناسم و در فیلم‌ها هم دیده‌ام که در این صحنه‌ها دوست پسر می‌تواند خودی نشان دهد و سکسی شود. پس من هم گفتم باشه باشه، آروم، تفنگت رو بیار پایین هرچی بخوای بهت می‌دم، بعد گفتم بشین تا من بیام، و رفتم در اتاق و لباس سوپرمنی‌ام* را پوشیدم و آمدم بیرون و یارو را زدم، و دوست‌دخترم را نجات دادم و یارو را از برج پرت کردم بیرون و بعد پرواز کردم و بردم رسوندم‌اش خانه. بعد هم تو راه هی آبجو خوردم و شاشیدم.

کلمه و ترکیب های تازه:
*سوپرمنی: منیِ غنی شده.

خداییش این چس‌ناله بود؟ نبود

۱۳۹۰/۱۱/۱

زندگی چشم دارد؟ من را تنها دیدن دارد؟

زندگی حال دارد،
گَه گداری تب دارد.
زندگی بال دارد،
گَه گداری وزن دارد.
زندگی کِیف دارد،
بعضی وقت‌ها درد دارد.
زندگی شوخ دارد،
بعضی وقت‌ها کرم دارد.
زندگی طعم دارد،
گاهی عن دارد.
زندگی سیب دارد،
گاهی هسته دارد.
زندگی شارژ دارد،
مای فولدر اش هنگ دارد.
زندگی دول دارد،
کاندوم‌اش درز دارد.
زندگی بوس دارد،
کمر اش قوز دارد.
زندگی وقت دارد،
نصف شب‌ها زنگ دارد.
زندگی دست به آب دارد،
سیفون‌اش نشت دارد.
زندگی ناز دارد،
کشیدن‌اش خرج دارد.
زندگی کاکا دارد،
کاکاش حساب دارد.
زندگی بیرون دارد،
بیرون‌اش باد دارد.

زندگی شیرین است،
قرمه سبزی با شیر است.
زندگی آبادیست،
پورنو دیدن با مامانیست.
زندگی زیباییست،
پستانش مثل باباییست.

زندگی ادامه دارد،
تنهایی پیاده‌روی دارد
زندگی ادامه دارد،
تنهایی خوابیدن دارد.

۱۳۹۰/۱۰/۲۸

اینترنت جایی هست که تویش آزاد هستیم. اگر بگذارید البته

راستش الان من اعصابم خارد است.  و خیلی زمین را جای بدی حس می‌کنم، یعنی آدم ها عن هستند، آنهایی که قدرت دارن همیشه عن هستند، حالا هرکه می‌خواهند باشند، این روزها خبر سانسورِ اینترنت زیاد به گوش می‌رسد، چندتا احمقِ دولت مدارِ آمریکایی می‌خواهند اینترنت را پاکسازی کنند و به قولی یه کاری کنند که مردم دزدی نکنند! یک کاری شبیه به همان کاری که هیتلر می‌خواست بکند. دزدی بد است، بعله این را می‌دانیم. هرکس دزدی کند می‌رود جهنم و خدا می‌کند توی کونش، این هم درست. ولی نمی‌شود یک کاری کرد که دزدی نشود کرد، یعنی بگذارید اگه کسی چیزی دزدید آن‌وقت کونش بگذارید، بگذارید مردم زندگی کنند، بگذارید آزاد باشیم، بگذارید خودمان تصمیم بگیریم مادر جنده‌ها. خیلی بد است که کس دیگری برای شما تصمیم بگیرد و شما دستتان فقط به خایه‌هایتان بند باشد و نتوانید کاری کنید. اصلا انسان باید خودش شعورش برسد که دزدی بد است، و چیزی ندزدد، من به خودم قول می‌دهم اگر زدند و ریدند در اینترنت بروم و دزد شوم، راست می‌گویم، من باید به این حرکتِ تخمی یک بیلاخ بدهم، به این همه عقب ماندگی، تقریبا دارند یک کاری شبیه به ایرانِ اسلامی می‌کنند و هر سایتی را فیلتر می‌کنند. فقط جمهوری اسلامی نمی‌گذارد مردم حرف بزنند، ولی آمریکا می‌خواهد نگذارد مردم دزدی کنند. جلوداریِ به زور از یک حرکتِ انسانی بسیار زشت است.
در همین راستا می‌خواهم نامه‌ای به آن کسی که می‌خواهد چنین گهی را بخورد بنویسم:

سلام تخمِ سگ.
من می‌خواهم بیایم در خانه‌تان و زنت را بگیرم و بکنم، بله به همین صراحت، می‌خواهم. ولی نمی‌توانم، زیرا ایرانی هستم و اگر بی‌آیم آمریکا من را می‌گیرند و به جرم تروریست بودن می‌کنندم، البته پول هم ندارم. به هر حال این چیزی است که دلم می‌خواهد انجام دهم ولی نمی‌شود.
کن یو اسپیکینگ پرژیَن اصلا؟ نو؟ تو مای تُخمز. همین است که است.
آقا یا اصلا خانم محترمی که خیلی پول هم دارید احتمالا و من پولدار ها را دوست ندارم، زیرا شما می‌توانید آی‌پد بخرید ولی من نه.(دیدگاه من همین قدر محدود است)، آیا می‌دانید اینترنت چی است؟ آیا در خانه کامپیوتر دارید؟ آیا تویش چکار می‌کنید؟ می‌نشینید و وبلاگ من را می‌خوانید؟ یا کیرتان را می‌کنید تویش و نمی‌گذارید کسی از اینترنت استفاده کند؟ ها؟ چه؟ چکار می‌کنید با اینترنت؟
الان می‌خواستم بروم ویکیپدیا و معنی اینترنت را به انگلیسی بنویسم تا شاید بفهمید، ولی دیدم آن هم به شما بیلاخ داده و گفته خاک بر سرتان. راستش فکر می‌کنم حقِ شما این هست که یکی بی‌آید و بزنتتان. جدا می‌گویم. من در کشوری بزرگ شده‌ام که نمی‌دانم دموکراسی چیست و کتک کاری بهترین روش برای گرفتن حق است. و این‌جور که بویش می‌آید شما هم دست کمی از ایران ندارید. 
بگذارید راستش را بگویم، من با اینترنت چیزی یاد می‌/گیرم، حرفم را به دیگران می‌زنم و حتی جق می‌زنم، جق زدن بخش مهمی از زندگی من هست و اگر جلویش را بگیرید ناراحت می‌شوم.
آقا یا خانم قدرت‌مند نکن لطفا، سانسور نکنید چیزی رو، اینترنت تنها جایی هست که توش آزادیم، نرینید توش لطفا، ببین دارم ازت خواهش می‌کنم. من تازه با هزار امید می‌خواستم بروم و در گوگل کار کنم، ولی این‌جور پیش بره کلا کیرمم نمی‌ذارم بیاد طرف اینترنت.
این هم یک عکس. بچسبانید نوک سینه‌تان


زت کم.

۱۳۹۰/۱۰/۱۹

تعطیلات خود را چگونه گذراندید؟

سلام، تعطیلات چیزی هست که خودش می‌گذرد و ما نمی‌توانیم بگذرانیم‌اش. مثل زمان می‌ماند. یعنی هست، تعطیلات جزو زمان و تاریخ حساب می‌شود و خودش می‌گذرد، تنها کاری که می‌توانیم بکنیم این است که تویش خوش باشیم. کاری که من بلد هستم. ولی بگذارید من از تعطیلات بگویم که چگونه گذشت. ما تعطیلات پا شدیم رفتیم ایرلند پیش خاله‌ام این‌ها به حسابِ همان دخترخاله‌ام که گه است. و دو هفته آن‌جا بودیم، راستش زیاد بود دو هفته و کون من به شخصه پاره شد. زیرا تختشان فنر هایش می‌رفت توی کمر آدم و وفتی صبح از خواب بلند میشدی یک فرد خسته بودی، خوب ما دو هفته صبح ها خسته از خواب پا شدیم. صبحانه‌ی روز اول از این‌ها بود که در عکس می‌بینید.


آن سفیده تخم مرغ است و آن چیزی که وسطش است قرار بوده جوجه شود و برود مدرسه و در مدرسه نمره کم بگیرد و پدرش دعوایش کند و سرخورده شود و برود معتاد شود و مواد بزند و بگیرد یک کسی را بکشد که آن یک کس رئیس‌جهور فلان جا است. پس برای همین قبل از تولد خوردیم‌اش تا دیگر گه نخورد. آن چیزی که شبیه شومبول است هم سوسیس است که چون آن‌جا فامیل ها نشسته بودند مجبور بودم مودب باشم، و آن‌هارا «جریان سوسیس» خطاب کنم. مثلا می‌گفتم لطفا آن جریان سوسیس را بدهید، چرا جریان سوسیس نمی‌خورید؟ و این‌ها. آن هم که شبیه دولی است که خمپاره بهش اصابت کرده بیکینٍ ایرلندی است. و خیلی خوش‌مزه هم بود کلا همه چیز به غیر از آن زرده‌ی تخم مرغ.
راستش اولش جو گرفته بود مرا که عکس زیاد بگیرم و سفرنامه‌ای چیزی بنویسم ولی دیدم آن‌جا تخمی است، پس دیگر به خود زحمت ندادم. 
خوب این صبحانه‌ی روز اول بود و از روز های بعدی خبری از این چیز ها نبود و من روزم را با دو پسر خاله‌ام شب می‌کردم که  خیلی هم را ندیده بودیم و اصلا نمیشناختیم هم را. آن‌ها از من آنتی سوشال تر بودند، یک پسر بیست و دو ساله و یک شانزده ساله که عشق پلی استیشن بودند و خوراکشان کال آف دیوتی و فیفا بود. من نه کال آف دیوتی بلد بودم و نه فیفا. فیفا؟ فوتبال حالا. البته من آن قدر هم عن نیستم. من هم یک زمانی پلی استیشن داشتم. از آن طوسی گنده ها. آن موقع پلی استیشن ها شماره و مدل نداشتند و همان یک‌دانه بود که بعدا همان را ادیت کردند و کوچک کردند ولی من همان پلی استیشن گنده‌ی خودم را دوست می‌داشتم. من صبح تا شب پلی استیشن بازی میکردم. من این قوزی را که دارم مال آن وقت هاست، زیرا ساعت ها قوز کرده بازی میکردم رو زمین و مادرم هم چیزی نمی‌گفت، ولی خدائیش خیلی خوب هم بازی می‌کردم.
خلاصه چون آن‌ها عن بودند ما هم عن شدیم و نه جایی رفتیم و نه چیزی را دیدیم و گذشت. امروز هم برگشتیم. در هواپیما من را جو گرفت و حس کردم هوس قهوه کرده‌ام و قهوه سفارش دادم. و چون من خیلی انگلیسیم خوب است گفتم هلو وان میلک کافی، یارو نفهمید، احتمالا انگلیسی اش ضعیف بود، گفت چی میخواید؟ گفتم وان میلک کافی. گفت ببخشید متوجه نمیشوم زیرا خیلی با لحجه‌ی خوب و غلیظ ایرلندی حرف می‌زدم برای همین متوجه نمی‌شد. گفتم کافی، یکم مَکس کردم دستم را نشان بردم به شیر و گفتم میلک و بعد دستم را در هوا بهم زدم که یعنی این‌هارا مخلوط کنید لطفا اگر نمیمیر. و آن یارو هم گفت آهان، و شیر قهوه را داد و من خورم دیدم خیلی زهر مار است و گفتم من که اصلا قهوه نمی‌خورم چرا خریدم؟ ولی کسی جوابم را نداد. در ادامه گفتم مُر شوگر و با انگشتانم چهار را نشان دادم، ولی در دلم پنج عدد می‌خواستم. آقاهه شکر را داد پول را گرفت و رفت. او مرد بود و کچل هم بود و خبری از آن مهمان دارهایی که در فیلم‌ها می‌بینیم نبود که بلوند هستند و مسافر باهایشان لاس می‌زند. مثلا من می‌خواستم به زنه بگویم، های، یو آر وری نایس، تنکیو تنکیو کنم بهش و بگویم لتس دنس و این ها، ولی خوب از شانس ما خبری از این ها نبود. مردم قهوه می‌خریدند و پولش را با کردیت کارد پرداخت می‌کردند و من یاد خودم افتادم که در خانه پشت کامپیوتر در سایت ها چیزی می‌بینم و می‌خواهم بخرم ولی چون کردیت کارد ندارم نمی‌توانم بخرم و فحش می‌دهم به خودم.
رسیدیم خانه و من انگار وارد بهشت شده باشم. سری پریدم خودم را لیف زدم در حمام. زیرا آنجا لیف نداشتم و هر روز فقط سرم را شامپو می‌زدم. از حمام هم آمدم و رفتم سر لپ تاپم که خیلی دلم تنگش شده بود. من خیلی دلم برای پلاستیک‌ها و آهن‌ها تنگ می‌شود. و به آن دختر هنگ کنگیه زنگ زدم و گفتم چه خبر و این‌ها و گفتم کی بریم کتاب‌خانه نقاشی بکشیم و او هم گفت بریم و کی‌اش را نگفت و بعد دلم خواست بشینم و جق بزنم زیرا دو هفته جق نزده بودم و خسته شده بودم از این وضع، ولی دیدم خسته‌ام و نزدم.
آیفونم را هم درست کردم و منتظرم فردا بروم در اتوبوس و آهنگ گوش کنم و سر حال بی‌آیم. الآن هم دارم با دانیال چت می‌کنم، و اگر سوال دیگری ندارید می‌خواهم بروم بخوابم.