۱۳۹۱/۶/۷

مناقصه ها و مزایده لمس کسی که تو را دوست دارم بیش از حد است

دوست پدرم را یادتان است؟ سلام. حالا رفته است زن و بچه‌هایش را آورده این‌جا تا زندگی جدید و رویایی‌شان را شروع کنند. اما پیش از آن یک ماهی میهمان ما هستند. و چه بهتر از این می‌تواند باشد؟ خواهر سیزده ساله‌ام وبلاگ من را پیدا کرده است و همه‌اش را خوانده. از کجا می‌دانم که خواندی؟ توی آی‌پاد ات دیدم و ازت می‌خواهم از این به بعد نخوانی. چون هم توش حرف های بد می‌زنم که فعلاً برایت زود است و تو مثلا تابحال حرف های بد نزدی و هم چون من رئیس هستم و باید از من اطاعت کنی. البته اطاعت هم نکنی هیچ گهی نمی‌توانم بخورم. اما برادرانه ازت می‌خواهم ادامه ندهی و بگذاری راحت حرف هایم را بزنم.
دوست پدرم یک‌شنبه صبح این‌جا بود. یعنی آمد. صبح یک‌شنبه یک روز تعطیل که مردم توی رخت‌خواب هایشان صبحانه می‌خورند و خوش‌بخت ترین هستند. اما ما ساعت هفت بیدار شدیم و پریدیم توی اتوبوس. هنوز از ماشین شخصی خبری نیست. چون از پول خبری نیست. از هیچی خبر است کلاً. توی اتوبوس با حالتی که خودم را چس کرده‌ام از پدرم می‌پرسم که قرار است چند وقت بمانند؟ پدرم می‌گوید نمی‌داند. پدرم سعی می‌کند خایه‌مالی‌ام را بکند تا من از اینی که هستم چس تر نشوم اما با این کارش دلم می‌خواهد بیشتر خودم را لوس کنم. مادرم هم با حالت شوخی می‌گوید باید پسرشان را ببری و بگردانی. من رویم آن‌ور است و کاملاً شاکی هستم. سعی می‌کنم شاکی بودنم را با تمام اجزای بدنم نشان دهم. به فرودگاه می‌رسیم. تا نیم ساعت دیگر قرار است پروازشان بنشیند و بی‌آیند بیران. دیگر هیچ شانسی وجود ندارد تا نیایند. می‌آیند. قرار بود بی‌آیند. پس می‌آیند. پدر می‌رسد به من و من را بغل می‌کند٬ یک بوس لپ چپ٬ یک بوس لپ راست و دوباره برمی‌گردد روی لپ چپ و کارش را آن‌جا تمام می‌کند. هیچ دفاعی نمی‌شود کرد. حالا پسر می‌رسد. سه بوس به آرامی. مادر٬‌ سلام علی جان (اسم من علی هستش اگر که فکر کرده‌اید ناصر هستش. هرر هرر هرر) سه بوس پشت سر هم. دختر فقط دست می‌دهد. چون زشت است بوس کنیم هم را و ما چون آدمیزاد هستیم نباید کارهای زشت انجام دهیم. آن لحظه بدترین لحظه بود. کاملاً می‌توانستم ادعا کنم که به من تجاوز شده است. واقعاً هم همین‌طور است. بوس شدنِ مرد توسط یک مرد نوعی تجاوز خفیف است. البته بوس در ملا عام بود پس هیچ از یک تجاوز پدر مادر دار کم نداشت. چمدان را از پسر پانزده شانزده ساله‌ شان می‌گیرم. چون من آدمی هستم که به دیگرا لطف می‌کنم. با محبت و مهربان هستم. حالا پسر من را گیر آورده. می‌گوید چه تغییر کرده‌ای. قد اش از من بلند تر بود. می‌گفت که هواپیمای دوبی‌شان خوب بود اما پرواز یونان به آلمان‌شان آشغال بود. حالا برای من آدم شده است (این را آن‌موقع گفتم. هنوز هم می‌گویم. چون من آدم عوضی‌ای هستم). هواپیمای تهران تا دوبی تلویزیون داشت و آن یکی نداشت. و مجبور بوده است که فیلم نگاه نکند. به کف فرودگاه خیره می‌شوم. کسی هستم که از آن لحظه به بعد حتی نمی‌تواند برای خودش بنشیند و یک دقیقه فکر کند. من را می‌گیرد به حرف. می‌پرسد که آیا فیلم نگاه می‌کنم؟ سریال چطور؟ اولی را بله و دومی را هم با بله جواب می‌دهم. پرسید که قلاده‌های طلا را دیده‌ای؟ گفتم نه٬ ایرانی است؟ گفت آره٬ فیلم ایرانی نگاه نمی‌کنی؟ گفتم مادر پدرم نگاه می‌کنند اما من نه. سریال چطور؟ نه. سریال ساخت ایران خیلی خنده آور هست. حتما ببین. چشم. یعنی قهوه تلخ را هم ندیدی؟ یکهو ناراحت شدم. جداً ناراحت شدم که چرا باید یک پسر به سن و سال او این‌جوری باشد. گفتم نه. فقط یکی دو قسمت‌اش را با پدر مادرم دیده‌ام. گفت که آن سریال اولی از این قهوه تلخ خنده آور تر است و این‌که اصلا قهوه تلخ لوس است و چه بهتر که نمی‌بینی. دید که از فیلم و سریال چیزی حالیم نمی‌شود. سعی کرد از راه دیگر وارد شود. گفت که ایران خیلی خیال پرداز است. (این آدم‌ها همیشه با خودشان دایره واژگان جدید می‌آورند. کلمه‌ی خیال پرداز را تا بحال از دهن کسی نشنیده بودم. فقط توی اینترنت این‌ور آن‌ور خوانده بودم) گفتم چطور؟ گفت گفته‌اند وقتی خامنه‌ای به دنیا آمده گفته است یا علی و بعد شروع کرد به خندین. من هم خندیدم که یعنی خیلی حال کردم. داشت خودش را می‌کشت تا حرف بزند. توی خودم داشتم عق می‌زدم و واقعاً ناراحت بودم. ادامه داد که می‌خواهند به ایران حمله کنند. فکر می‌کرد من چون دیگر ایران نیستم از هیچ چیز هم خبر ندارم و چه خوب است که حالا او دارد گزارشی از وضع حال ایران می‌دهد و من را آگاه می‌کند. گفتم ای بابا. از این راه هم نتوانست وارد شود. واقعا راهی نبود. گفت حالا برسیم خانه یک ویدئوی کوتاه نیم ساعته نشان‌ات می‌دهم. برای خودش برنامه چیده بود.
حالا وسایل‌اش توی اتاق من است و من را دوست و هم صحبت خوبی می‌داند. پشت مانیتور می‌ایستد و من را در حال کار تماشا می‌کند. اصلاً می‌دانید چی است؟ دیگر نمی‌خواهم ادامه بدهم.

امروز رفتم و خودم را در یک باشگاه بدن‌سازی ثبت نام کردم. یعنی دوستم را در اتوبوس دیدم. گفت که شب می‌رود به ورزشگاه. یکهو من را جو گرفت گفتم من هم می‌خواهم ورزش کنم. گفت که بیا با هم برویم. از حرفی که زدم پشیمان شدم اما حالا دیر شده بود. گفت که حالا بیا و یک فرم بگیر تا با هم به ورزش برویم. راستش من فقط می‌خواستم بگویم که منم دوست دارم ورزش کنم و این چه وضع بدن تخمی‌ای است که دارم اما به هیچ وجه برنامه‌ای برای بیرون آمدن از این حالت نداشتم. کلاً می‌خواستم بگویم که یعنی آره من می‌دانم ریده‌ام با این وضعیت جسمانی. اما بالاخره توی رو در باایستی گیر کردم و خودم را یک سال در آن‌ باشگاه ثبت نام کردم. حالا باید هی بروم و هی بی‌آیم. شاید بازو و سیکس پک در آوردم و توانستم برم المپیک لندن. الآن که گفتم المپیک لندن شما باید بخندید چون المپیک تمام شده و خیلی نکته‌ی ظریفی بود.
این بود از داستان های من و ریاضی ۲ + پرسش‌های چهارگزینه‌ای

۱۳۹۱/۵/۵

حالم بد است مثلا

آمده‌ام خانه. قبلش بیران بودم. گرسنه بودم. همه‌ی آدم‌ها همیشه گرسنه هستند. همه شان. هیچ کس نیست که گرسنه نباشد. من دارم راجع به غذا حرف نمی‌زنم. من دارم راجع به همه چیز حرف می‌زنم. آدم می‌تواند گرسنه‌ی هر چیزی باشد. مثل همان تشنگی که می‌توان تشنه‌ی هر چیزی بود. گرسنگی هم همان شکل است. من امروز وقتی داشتم به خانه بر می‌گشتم با خودم داشتم فکر می‌کردم که چقد گرسنه هستم. البته آن موقع گرسنه‌ی غذا بودم. بعد بحث گرسنگی را ادامه دادم و رسیدم به این نظریه که تمام انسان‌ها گرسنه هستند. نمی‌گویم سیر نیستند ها. فقط گرسنه هستند. خوب است هرچند وقت یک بار موبایلم را در اتوبوس از جیبم بیرون نیاورم و بنشینم فکر کنم و حرف بزنم با خودم. آهنگ را گذاشته بودم روی حالت تکرار. و هی می‌گفت « اشاره کن به من اشاره کن به من که آب و هوا تغییر می‌کند٬ آب و هوا تغییر می‌کند ». واقعا هم همین‌طور است. هفته‌ی پیش هوا بارانی بود. یک هم‌چین هوایی را در کشور های دیگر هوای زمستانی می‌نامند. هوا های زمستانی هوا های سردی هستند. حتی روز های آفتابی‌شان. 
اما آمدم خانه رفتم توی آشپزخانه و یک کاسه از کابینت برداشتم. تویش را پر کردم کرنفلس. شیر را از یخچال در آوردم و ریختم رویش. شیر را جوری ریختم که روی تک تک دانه های کرنفلکس بریزد و خیس‌شان کند. دلم هم‌چین چیزی می‌خواست بخورم. عبدا دوست نداشتم یک غذای گرم و گوشتی بخورم. نه این‌که گیاه خوار باشم ها نه. اتفاقا من اصلا از آدم های گیاه خوار خوشم نمی‌آید. و دلیل‌اش هم این است که فقط خوشم نمی‌آید ازشان. نه این‌که حالا همه شان ها. آن‌هایی را که نشناسم را می‌گویم. این را می‌گفتم٬ دلم می‌خواست یک غذای خنک بخورم. بیرون هوا گرم بود٬ من هم کاملا گیج بودم. من هر چند وقت یک بار گیج می‌شوم. گیج می‌شوم و خودم را زندانی می‌کنم توی اتاقم و فقط موقع پی‌پی کردن از اتاقم خارج می‌شوم٬ و البته برای غذا خوردن و بیرون رفتن. بیرون رفتن هم اگر کاری چیزی داشته باشم. حالا نزدیک به پنج هفته است که روز ها می‌روم سر کار و شب ها نمی‌روم سر کار. شب‌ها در اتاقم می‌چرخم و با خودم فکر می‌کنم. من آدمی هستم که زیاد فکر می‌کنم. خیلی زیاد. اسمم را باید بگذارند آدمی که خیلی فکر می‌کند و الآن قفسه‌ی سینه‌اش درد می‌کند. قفسه‌ی سینه‌ام درد می‌کند. همیشه نه. هر چند وقت یک بار. کلا همه چیز در زندگی من هر چند وقت یک بار اتفاق می‌افتد.
او زیبا است. و خوب. او نیویورک بوده است. تعطیلات را پا شده رفته است به نیویورک. همان لحظه که من در اتاقم جق می‌زدم او در نیویورک قدم می‌زده. من نیویورک را دوست داره ام. من نیویورک را خیلی دوست داره ام. من تا به حال به آن‌جا نرفته ام. من تا به حال فقط عکس هایش را پشت شیشه های مانیتور دیده‌ام. شب اش را دیده‌ام. روز اش را هم دیده‌ام. غروب های نیویورک می‌گویند دلگیر نیست. می‌گویند می‌شود با آدم های غریبه آبجو خورد و زیر سطل آشغال هایش شاشید. می‌گویند جای کثیفی است. می‌گویند خیلی کول است. می‌گویند نیویورک برای خودش کشور است. من که فکر می‌کنم آن‌ها راست می‌گویند.
می‌گویند آخرت جا است و شب هایش چراغ می‌زند هی. من اگر روزی به آن‌جا بروم دوست دارم تویش یک کارتن خواب الکلی شوم. برای خودم ریش بگذارم و آبجو بخورم٬ همان کنار هم بشاشم. این چیزی است که من واقعا می‌خواهم.
دیشب اصلا نخوابیدم. دروغ می‌گویم. خوابیدم. اما کم. نمی‌توانستم بخوابم. نمی‌خواهم بگویم من عاشقی چیزی هستم. اما واقعا هستم. به نظر من آدم باید همش عاشق باشد. عاشق این و آن. 
کاسه‌ی کرنفلکس‌ام از آن موقع کنار لپتاپم بوده و فن لپتاپ خورده است بهش و ریده است تویش. حالا کرنفلکس دیگر سرد نیست. دانه هایش هم خمیر شده. اما قبل از این‌که این بلا بر سر اش بی‌آید چند قاشقی ازش خوردم.

۱۳۹۱/۴/۲۷

گوش پاک کن دو سر دارد. یک سرش مال یک گوش است و سر دیگر هم مال همان گوش

قبل از هر چیزی بگذارید برایتان از ماکارونی بگویم. ماکارونی یک نوع غذا است. یک نوع غذای بدی است. ما در خانوادمان زیاد ماکارونی می‌خوریم. یعنی مادرم خوراکش ماکارونی درست کردن است. من از ماکارونی خوشم نمی‌آید. یعنی می‌دانید چیست. اوایل، اوایل یعنی آن موقع که ده دوازده سالم بود (آن موقع که پنج شش سالم بود نمی‌دانم چرا اوایل نیست). آن اوایل ماکارونی جزو غذای مورد علاقه ام بود. به ماکارونی ابراز علاقه می‌کردم. جدا این‌کار را می‌کردم. اما رفته رفته آن غذا تبدیل به غذای نامورد علاقه و بعد تر ها به غذای «حالم ازاین غذا بهم می‌خورد» تبدیل شد. علت اش شاید این باشد که مادرم هر دفعه که آن را طبخ می‌کند از دفعه‌ی پیش بدتر درست می‌کند و این قضیه خودش را در دراز مدت نشان داده است. می‌دانید همه‌ی چیز ها که همان موقع خودشان را نشان نمی‌دهند. بعضی چیز ها زمان می‌خواهند، بعضی چیز ها هم پول. پول چیز بدی است، این را از من داشته باشید. ماکارونی را می‌گفتم. گرچه بحث ماکارونی تمام شده است، اما می‌خواهم کشش بدهم که بیشتر توی وبلاگم بنویسم. این که کمتر در وبلاگم می‌نویسم علت اش توییتر است. و بعد خداوند و خانواده. ماکارونی خلاصه بد است. اصلا معلوم نیست این غذا از کجا می‌آید. حالا باز اسپاگتی و این‌ها خوب اند. می‌دانید که من خیلی آدم عشق خارج و غرب هستم و هر چیزش خارجی اش خوب است اصلا. این ها را که می‌گویم برای دیشب است، یعنی دیشب شام ماکارونی داشتیم. اما حالا صبح است و من لیوان شیرکاکائو ام را سر کشیده‌ام و در اتوبوس دارم می‌روم سر کار.‎ تا سر کار باید یک ساعت و نیم توی اتوبوس و قطار بنشینم، اما فکر نکنید که برگشتن از سر کار نیم ساعت است ها. نه، آن هم یک ساعت و نیم است. اگر برایتان جالب است باید بگویم هر مسیری که رفت اش مثلا یک ساعت طول می‌کشد، پس برگشت اش هم همان قدر طول می‌کشد. یک ساعت و نیم زمان زیادی است، توی این زمان می‌توان کتاب خوند. اما من از آن آدم هایی نیستم که بتوانم توی اتوبوس یا قطار کتاب بخوانم. من از آن آدم هایی هستم که نمی‌توانند توی اتوبوس یا قطار کتاب بخوانند. زیرا سرم درد می‌گیرد و این ها. توی این نیم ساعت دیگر می‌توان آهنگ گوش داد و دختر ها را دید زد. می‌دانید من واقعا دختر ها را دید می‌زنم، قرار نیست این‌جا خودم را آدم با شخصیتی جلوه بدهم گواه آنکه دخترها را دید زدن اصلا معنا بر بی شخصیتی نیست. اما من حواسم است کسی متوجه نشود. دوست ندارم فکر کنند که من آدم عوضی‌ای هستم. و واقعا هم نیستم. آدم های عوضی برایشان مهم نیست که بقیه بفهمند که آن ها دارند دیدشان را می‌زنند، البته از یک نظر کمی هم این مسله مثبت است. من همیشه حواسم به این است که دختری را که دارم نگاه می‌کنم متوجه نشوند که دارم نگاهشان می‌کنم. می‌دانید در روز آدم های زیادی به دختر ها نگاه می‌کنند و من دوست ندارم جزو آن همه آدم باشم. شاید دلیل این که دوست دختر هم ندارم همین باشد. چون در طول روز حتما آدم های زیادی به آن دختر ابراز علاقه کرده اند و اگر من هم بخواهم همین کار را بکنم بیش  از یک مزاحم چیز دیگری نيستم برای آن دختر. بگذریم. چند هفته‌ای می‌شود که به کار مشغول شده‌ام. یک کار که نیاز به زور بازو ندارد و نیاز به فکر و عقل دارد. می‌دانید که خوراک من هم عقل و دانش است، اصلا من را باید در دسته‌ی آدم های روشن فکر و متفکر طبقه بندی کنند. زیرا هیچ از ورزش و سلامتی و این ها بویی نبرده‌ام. کار من تمام وقت پشت لپتاپم می‌گذرد. باید برای این و آن پوستر و کاتالوگ طراحی کنم. آن‌جا یک چاپ خانه است. حقوق اش هم بد نیست. اما من دیشب به مادرم می‌گفتم آن یک ساعت و نیم رفت و برگشت من را خسته می‌کند، می‌گفتم دیگر خسته شده‌ام از این کار. من از این هایی هستم که باید بخورند و بخوابند. وقتی این را گفتم، مادرم به طوری که همه‌ی این ها را می‌دانست گفت می‌دانم می‌دانم. و واقعا هم می‌دانست. مادر ها معلوم نیست همه چیز را از کجا می‌دانند. جدای آن، جای همه چیز را هم می‌دانند. مثلا همین ناخن گیر. ناخن گیر چیزی است که هیچ وقت پیدایش نمی‌شود و حتما باید از مادر ها پرسید تا جای آن ها را بهتان بگویند. 
ما در خانه‌مان نزدیک به یک ماه می‌شود که گوش پاک کن نداریم. هیچ کس هم به روی خودش نمی‌آورد. ما ها اصلا هیچ چیز را به روی خودمان نمی‌آوریم توی خانه. یک بار که از حمام بیرون آمدم خواستم بگویم که گوش پاک کن نداریم. اما به محض آن که از حمام خارج شدم، یادم رفت که چنین چیزی می‌خواستم بگویم. شاید امروز هنگامی که از سر کار بر می‌گردم یک بسته گوش پاک کن خوشگل و باحال بگیرم و بگذارم توی آینه. بله بله می‌دانم نمی‌شود توی آینه چیزی گذاشت، توی آینه فقط خود آدم جا می‌شود. اما پشت آینه یک کمد کوچک است که تویش گوش پاک کن، کرم و این چیز ها را می‌گذاریم. من اگر گوش پاک کن را بخرم و بگذارم آن‌جا باز هم کسی صدایش در نمی‌آید. باید وقتی رسیدم خانه بلند بگویم من گوش پاک کن خریدم، و آن را از کیسه‌ی خرید  در بی‌آورم و به همه نشان بدهم و یک راست بروم توی حمام و بگذارم اش پشت آینه، توی آینه. من دوست دارم وقتی از حمام می‌آیم گوش پاک کن را فرو کنم ته گوشم و آن قدر بچرخوانم تا سرفه ام بگیرد. بعضی ها می‌گویند بسیار حرکت بدی است این حرکت. اما همان بعضی ها اگر می‌فهمیدند من بهشان می‌گویم کون لقتان شاید اصلا چنین حرفی نمی‌زدند. آدم که نباید راجع به هر چیزی نظر بدهد.

الآن دیگر غروب شده است و من برگشته‌ام خانه. نه گوش پاک کن خریده‌ام و نه هیچ چیز دیگر. شاید فردا بخرم. شاید هم نخرم. به خودم مربوط است که چه کار می‌کنم و چه کار نمی‌کنم٬ اگر راستش را بخواهید.

۱۳۹۱/۴/۱۸

چند نکته در مورد مادرم که قبل از مردن باید بدانید

مادر ها موجودات خوبی هستند. یعنی اکثرشان که این‌طور هستند. در حدی که بهشت را انداخته‌اند زیر دست و پای آن‌ها. پدر ها اما همه‌شان آدم های بدی هستند. در حدی که بهشت را ننداخته‌اند زیر دست و پای آن‌ها. ما در خانه‌مان هم پدر داریم هم مادر. خدا زیادشان کند. خدا را شکر اصلا. من از آن‌هایی نیستم که نا شکری کنم. پدر مادر چیزی است که بودنشان خوب است. اما نبودشان بهتر. مثلا من از این‌هایی هستم که خیلی با سیاست حرف می‌زنند و هر دو طرف بحث را به طور مساوی پیش می‌برند. اما به طور دقیق تر می‌خواهیم وارد بحث شویم. مادر وسیله‌ی عشق و محبت است. ساختارش یعنی این است. روی جعبه‌اش نوشته شده که برای عشق و محبت٬ ساخت ایران. راستش نمی‌خواهم کش و قوس بی‌آیم. می‌خواهم این را بگویم که مادر من از این‌هایی است که هیچ پاکت٬ بسته٬ جعبه و کلا این‌جور چیز‌هارا هیچ‌وقت خالی نمی‌بینند. البته نمی‌دانم وقتی می‌گویم «از این‌هایی که» درست باشد یا نه. آخر معلوم نیست که. شاید مادر من نوع اولی از این نوع موجودات باشد. شاید هم آخریش. شاید هم تعدادشان زیاد است و من دارم زر می‌زنم. من که همه چیز را نمی‌دانم. خلاصه این‌که مادر من خوراکش این است که جعبه های خالی را دور نی‌اندازد. از سس های تو یخچال گرفته تا شامپو های تو حمام. از نظر او همیشه‌ همه‌ی آن‌ها پر هستند و هنوز ازشان می‌آید. مثلا خوراک اش این است که وقتی سر میز شامی چیزی نشسته‌ایم و داریم غذا می‌خوریم و من سس می‌خواهم و به مادرم می‌گویم که آن سس را لطفا به من بدهد. او سریع آن شیشه‌ی سس خالی را که برعکس گذاشته است کنار یک شیشه سس پر به من می‌دهد. اصلا معلوم نیست آن‌یکی سس را برای چه آورده سر میز. و این‌که وقتی من به او می‌گویم آن‌یکی سس را بدهد. عصبی می‌شود و می‌گوید اول آن‌را تمام شود بعد این. او خیال دارد با این‌ کار ها ما پول‌دار می‌شویم و می‌توانیم هلیکوپتر بخریم و بر فراز آسمان‌های دنیا پرواز کنیم. اما خیر. ما با این‌کار پولدار نمی‌شویم. اگر هم بشویم احتمالا روزنامه‌ها خواهند نوشت خانواده‌ای که با صرفه‌جویی در مصرف سس پولدار شدند و هلیکوپتر خریدند و بر فراز آسمان ها پرواز کردند. اما موضوع به این‌جا ختم نمی‌شود. این بحث سر شامپو هم هست و کلا چیز های بسته بندی شده. مادرم علاقه به چیز های بسته بندی شده دارد. هر چیزی که توی یک چیز دیگری باشد از نظر او تمام نا شدنی هست. راستش من دوست دارم بدون زجر کشیدن به غذایم سس بزنم. یا بدون زجر کشیدن به موهایم شامپو بزنم. این خواسته‌ی من است از زندگی. شامپو ها که خالی می‌شوند و دیگر ازشان نمی‌آید سبک می‌شوند. و هی از طبقه‌ی شامپو ها می‌افتند روی زمین و من مجبور هستم دلا شوم و آن‌ها را بر دارم و بگذارم سر جایشان. بله ما طبقه‌ی شامپو ها داریم در حمام‌مان. اسمش هم همین است «طبقه‌ی شامپو ها». شامپوی من کجاست؟ در طبقه‌ی شامپو ها. شامپوی تو کجاست؟ در طبقه‌ی شامپو ها. ما از هم‌ دیگر سراغ شامپو هایمان را در خانه می‌گیریم. از هم‌دیگر می‌پرسیم که شامپو ات کجاست.
مسئله‌ی دیگری که به آن می‌پردازیم بشقاب و ابزار غذا خوری است. معمولا ابزار های غذا خوری دو دسته هستند. ابزار برای تولید غذا و ابزار برای صرف غذا. از آن‌جایی که ما در پر غو بزرگ شده‌ایم کاری به تولید غذا نداریم. اما باز هم ابزار های صرف غذا خود به دو دسته‌ی «مال مهمان» و «دم دستی» تقسیم بندی می‌شوند. مثلا آن قاشق چنگال های هخامنشی با طرح کورش کبیر روی دسته‌های کفگیر مال مهمانی هاست و خیلی شیک است که از آن‌ها استفاده کنیم. همین‌طور بشقاب های گل‌دار هم مال مهمان است. ما خودمان باید توی بشقاب های سفید غذا بخوریم. از آن بشقاب هایی که در بیمارستان ها به مریض ها می‌دهند. من خودم همیشه به طوری که مثلا حواسم نیست از آن بشقاب های گل‌دار استفاده ‌می‌کنم. زیرا دوست دارم وقتی غذا می‌خورم دور غذایم پر باشد از گل های گلستان. اما مادرم سریع شناسایی می‌کند و می‌گوید این‌ها مال مهمان است و اگر زیاد شسته شود ریده می‌شود تویش. بشقاب ها چیز هایی هستند که اگر تویشان چیزی بخورید ریده می‌شود تویشان.
هم چنین اگر دکمه‌ی چیزی را زیاد فشار دهید خراب می‌شود آن چیز. مهم نیست آن دکمه‌ی چی باشد. می‌خواهد کنترل تلویزیون باشد یا چراغ توالت و یا دکمه‌ی کیبورد. شما فقط اجازه دارید یک بار آن‌ها را فشار دهید.

۱۳۹۱/۴/۳

ورزش کنید. ورزش خوب است

صبح‌ها با حالت خفگی از خواب بلند می‌شوم. اتاق کوچکی دارم که از شب تا صبح تمام اکسیژن‌اش را می‌خورم. اتاقم پنجره دارد. پنجره‌اش هم باز می‌شود. پشت پنجره هم نمای خوبی دارد. اما اگر پنجره را باز بگذارم گنجشک‌ها من را تا خود صبح می‌گایند و از آن‌طرف اگر در اتاق را باز بگذارم صدای خروپف مادرم هست. اتاق من میان مادرم و گنجشک‌ها قرار دارد. محفظه‌ای برای زنده ماندن. محفظه‌ای کوچک برای ادامه‌ی بقا. من قبلا ها نویسنده‌ی کتاب های تاریخی بوده‌ام (می‌دانید که دارم دروغ می‌گویم؟). اتاقم یک تخت چوبی با پتوی گاو گاوی دارد که چسبیده است به دیوار تا فضای کمتری اشغال کند. کنار اش یک پنجره است. روی تاقچه‌ی پنجره هم فرهنگ فارسی عمید است که آخرین باری که استفاده کردم ازش بر می‌گردد به ماه ها پیش. کلی هم گران خریدم‌اش و اولین چیزی هم که معنی‌اش را دیدم کلمه‌ی «کیر» بود. دیگر روی تاقچه جز فرهنگ عمید و گرد و خاک چیزی ندارم متاسفانه. نه از مجسمه‌‌ای خبر است و نه از قاب عکسی که مدالی چیزی گردنم باشد. بله من هم دوست داشتم مدال داشتم و عکسش را می‌گذاشتم روی لبه‌ی پنجره تا همه ببینند و کفشان ببرد و فکر کنند که حالا چون یک مدال عنک دارم خیلی خفن هستم. اما ندارم. همان مدال عنک را هم از هیچی ندارم. تنها مدالی که توی کل عمرم گرفته‌ام بر می‌گردد به کلاس سوم دبستان. آن موقع تابستان به کلاس استخر می‌رفتم. آخرین روز کلاس مسابقه برگذار می‌شد. من هم از ترس و استرس آن روز اسهال شدم. و گفتم که نمی‌توانم مسابقه بدهم. اما پیش خود ناراحت بودم. می‌گفتم مادرم الآن در خانه نشسته و تنها امیدش من هستم که در آن مسابقه قهرمان شوم و هورا هورا کنم. اما خب طبیعتا مادرم به  تخمش هم نبود. با خودم کش و قوس می‌رفتم که آیا شرکت کنم یا نه. مسابقه در دسته های سه نفر سه نفر برگذار می شد. همه که مسابقه دادند. من ماندم و چهار نفر دیگر. ماها از آن بچه های بی دست و پا و یبسی بودیم که از آب می‌ترسیدند و همیشه همه‌ی کار ها را آخر انجام می‌دادند. مربی مارا تشویق کردو گفت که بی‌آیید می‌خواهیم ببینیم که برنده می‌شود. من آن موقع حس قهرمان شدن را تجسم کردم و تصمیم گرفتم که خیلی خوب می‌شود اگر شرکت کنم و قهرمان شوم. همه در طول استخر مسابقه  دادند. اما ما در عرض استخر مسابقه دادیم. درست نمی‌دانم که من واقعا اول شدم یا به همه‌مان مدال طلا دادند. طلایی که تا آخر تابستان سیاه شد و انداختیم‌اش دور. اما هرچه بود آن روز اسهالم را خوب کرد و با شوق و ذوق من را به خانه فرستاد و وادارم کرد تا  مدالم را آویزان کنم به لوله‌ی گازی که از وسط دیوار خانه‌مان زده بود بیرون و اصلا معلوم نبود که کارش چیست و برای چه باید یک میله از وسط خانه‌مان بزند بیرون.
این داستان تنها مدال من بود. آن طرف اتاق درست جلوی تخت‌ام٬ میز کامپیوترم هست. هسته‌ی مرکزی اتاقم. جایی که من پشت‌اش پادشاه می‌شوم و دیگر یک دست و پا چلفتی نیستم. روی میز کامپیوترم یک پرینتر است. پرینتری که دخترعمه‌ام بهم داده‌ است و راستش را بخواهید تا بحال باهایش حتی یک پرینت هم نگرفته‌ام فقط دو سه باری چیزی اسکن کرده‌ام. جوهر پرینتر گران است. روی پرینتر هم یک سری کاغذ جمع شده است که از روی تنبلی حتی ننداخته‌ام شان دور. آن طرف هم یک سری فیلم و یک لیوان مداد دارم. بالای میز کامپیوتر هم یک قفسه است. قفسه‌ای که در پست قبلی شرح‌اش داده ام. دیگر همین است اتاقم. یک کمد هم دارم که تویش جعبه‌ی کفش و تیشرت هایم را می‌گذارم.
تعطیلات‌ام شروع شده است. تمام دوست‌هایم رفته‌اند سفر و من هیچ برنامه‌ای ندارم. عمه‌ام دارد دو هفته‌ی دیگر از ایران می‌آید پیش ما. برای آن هم برنامه‌ای نداریم. دلم می‌خواهد بدون برنامه بروم یک جایی. شب ها را در خیابان بخوابم. صبح‌ها را در خیابان نخوابم. بروم و بچرخم و ببینم. اما دوشنبه اولین روز کارم است و همه‌ی این رویا ها و نقشه ها باید برود در کون سگ و قار قار کند. میدانید که. صدای رویا و نقشه ها قار قار است.

۱۳۹۱/۳/۱۸

D:


جوهر خودنویس‌ام را عوض کرده‌ام. یک خودنویس زرد دارم که با رنگ سبز می‌نویسد. یعنی می‌نوشت. زیرا امروز یک امتحان می‌دادم که باید با جوهر آبی می‌نوشتم. اما جوهر سبز رنگ قبلی که هنوز تمام نشده بود را سرش چسب بستم و گذاشتم‌اش روی قفسه‌ام. کتاب‌خانه ندارم. زیرا کتابی ندارم. یک قفسه دارم بالای میز کامپیوترم که رویش سه عدد کتاب٬ پنج عدد بطری نوشابه  برای قشنگی (و مثلا خیلی هم قشنگ هست)٬ یک عدد عروسک اسنوپی٬ یک توپ پازلی٬ دو عدد دوربین٬‌ یک قلک٬ یک وازلین٬ یک کارت تبریک تولد که لایش پول است٬ و یک شارژر باطری قلمی. جوهر را گذاشتم آن‌جا یک آب هم روش. گذاشته‌ام آن‌جا تا این جوهر آبی زشت تخمیه تمام شود و من بتوانم دوباره از همان رنگ زیبای زندگی استفاده کنم. رندگی که باعث امید می‌شود. باعث دلگرمی٬ خوبی و خوشی. زیرا می‌دانید ما خانواده‌ی پولداری نیستیم. پول داریم ها. ولی نه آنقدر که بشود همش جوهر خرید. همین چند وقت پیش رفتم بالاخره شلوار خریدم. آن یکی شلوار هم که بور و قرمز شده بود را نی‌انداختم دور. گذاشتم‌اش توی کمد‌ ام تا روز مبادا استفاده کنم. روز مبادا روزی است که مردمان بی شلوار می‌شوند و دیگر هیچ کجایی پیدا نمی‌شود که شلوار بفروشد. ولی با این حرکت هوشمندانه‌ام دیگر من از شر آن روز در امان هستم. شاش هم دارم الآن درضمن. البته می‌دانم شاش حرف بدی است و نباید جلوی جمع از این کلمه استفاده کرد. ولی من چون در خانواده‌ی بی شخصیت و بی ادبی بزرگ شده‌ام و احتمالا لغمه‌ی حرام خورده‌ام که این‌گونه بی ادب هستم٬‌ پس نه تنها می‌گویم شاش٬ بلکه می‌گویم به تخمم که بی ادبی است. آها٬ این را هم بگویم: روی قفسه‌ام هم خاک نشسته. بقل‌اش اما خاک ننشسته است زیرا بقل‌اش هوا است و روی هوا خاک نمی‌نشیند هارت هارت هارت.
هوا به قدری عنی است که چهار شبانه روز است که دارد باران می‌بارد. صبح ها هوا سرد است و شب‌ها هم هوا سرد است. اما یکهو آن وسط های روز هوا گرم می‌شود. درست همان موقع که من در اتوبوس نشسته ام. هوای اتوبوس دم می‌کند٬ اما خوش‌بختانه کسی بوی عرق یا دیگر گه های موجود در بازار را نمی‌دهد. حال که وارد بحث بو شده‌ایم جا دارد نظریه‌ام را راجع به عطر و ادکلن در جوامع عمومی بگویم. از نظر من عطر و ادکلن (که البته من به هردوی آن‌ها می‌گویم عطر. و زنانه مردانه هم سرم نمی‌شود) وسیله‌ی زینتی و گران‌بهایی هستند. و پولداری هستند. و گران هستند. اما جدای این‌ها من خیلی طرفدار عطر نیستم. اصلا نمی‌خواهم بوی خوب بدهم. مگر دستمال کاغذی هستم که بو بدهم؟ (این دستمال تخمی گران ها که بو می‌دهند). همین که هر روز حمام بروم کافی است. البته اسپری هم می‌زنم. این‌ها را گفتم که بگویم آدم در جای عمومی نباید عطر بزند. البته از نظر من. و خب الآن که دارم می‌خوانم می‌بینم چقدر کسشر راجع به عطر نوشته‌ام و شما هم حتما می‌خواهید بگویید به تخمم که تو نظرت این است.
دوست پدرم را گفته بودم که رفت؟ خب الآن می‌گویم که دوباره دارد می‌آید. دارد می‌آید تحقیق که زندگی در این‌جا چطور است و این‌که وردارد زن و بچه‌اش را هم بی‌آورد این‌جا یا خیر. کلی پول خرج می‌کند برای تحقیق و سفر. زمان ما تحقیق وجود نداشت. یک شبه فروختیم زار و زندگی را آمدیم. بله به همین راحتی. یک شبه تصمیم گرفتیم٬‌ یک شبه تصویب کردیم٬ یک شبه ویزا گرفتیم٬ یک شبه همه چیز را فروختیم٬ یک شبه با دوست‌دخترمان بهم زدیم٬‌ یک شبه با فک و فامیل ها خداحافظی کردیم٬ یک شبه مسیر را مشخص کردیم و یک شبه زدیم بیران. بیران همان فعلی است که به اشتباه بیرون تلفظ می‌شود. مانند نان و کان و این‌ها.
دوستم  سال به سال از توی فیسبوک رد نمی‌شود ها. اما سریع تا دوست پسر دار شده‌ آمده و وضعیت تاهل‌اش (عق بزنید) را عوض کرده و پایین‌اش هم خندیده است. از همین دو نقطه دی ها که همه جا ریخته است. از همین دو نقطه دی ها که همه جا پیدا می‌شود. از همین دو نقطه دی ها که همه می‌زنند. از همین دو نقطه دی ها که بی‌آید برود توی کون من. از همین دو نقطه دی ها که الآن می‌روم می‌گذارم بالای این پست. 

۱۳۹۱/۳/۹

هر ماه چهار هفته است

این‌که دو هفته است نیامده‌ام توی وبلاگم چیزی بنویسم دلیل بر خوشبخت بودنم نیست. نوشتن‌اش هم دلیل بر بدبخت بودنم نیست. هیچ دلیلی ندارد اصلا. شاید بخاطر تمبلی؟ شاید بخاطر مشغله؟ به هر حال هرچه باشد دلیل ندارد (مگر بخاطر همان دلیل نیست؟). بگذارید اول از امروز صبح شروع کنم. از بالش‌ام برایتان گفته‌ام؟ اگر گفته‌ام به تخمم. زیرا می‌خواهم دوباره بگویم. بالش (بالشت؟ هه هه هه) من چیزی است که موهای من را کثیف می‌کند. نمی‌دانم چرا. چرا باید یک بالش موی آدم را کثیف کند؟ اصلا موی آدم با چه کثیف می‌شود؟ بالش من باعث می‌شود تا من هر روز حمام بروم و هر روز از روز قبل زیباتر و تمیز تر شوم. حال این‌ها چه ربطی به امروز داشت. صبح‌ها وقتی می‌روم جلوی آینه موهایم بهم ریخته و چرب است. در صورتی که شب قبل‌اش حمام بوده‌ام به جان مادرم. به مادرم می‌گویم که فکر می‌کنی چرا این‌طور است؟ می‌گوید بخاطر کمبود اکسیژن است. می‌گوید که چون اتاق من کوچک است و از صبح تا شب درش بسته است٬‌ اکسیژن ندارد و موهایت کثیف می‌شود. پدرم هم تائید می‌کند. من هم متاسفانه نمی‌توانم بهشان بگویم کس نگویید. اگر می‌توانستم هم نمی‌گفتم. یعنی الآن هم می‌توانم٬ ولی نمی‌گویم. زیرا من انسان خوبی هستم. مادرم را این‌جوری نگاه می‌کنم که یعنی کس نگو. پدرم هم که نگاه من را می‌بیند در دفاع از مادرم می‌گوید راست می‌گوید مادرت. ولی من فکر می‌کنم تقصیر بالش‌ام است. او است که میراند روی سرم. این روزها (کدوم روزها؟) در اتوبوس نمی‌توانم صدای آهنگ را تا آخر بلند بکنم. زیرا سرم درد می‌گیرد. و این‌که تقریبا تمام مسیر را دارم دنبال یک آهنگ خوب می‌گردم تا پخش کنم. آیا این‌که می‌گویم پخش کردن آهنگ حالتان را بهم نمی‌زند؟ باید حالتان را بهم بزند. امروز را می‌گفتم. امروز جزو عادی‌ترین و بی اتفاق‌ترین روز زندگی من بود. این‌که هیچ اتفاقی دارد می‌افتد کم کم حوصله‌ام را سر برده. تمام آخر هفته را با دوستم داشتیم دنبال کار برایش می‌گشتیم. و تمام آخر هفته را داشت می‌گفت که پسری که دوستش دارد رفته است و دوست دختر پیدا کرده است. و این‌که چرا نیامده با او دوست شود. تمام آخر هفته را می‌خواستم بگویم ببند دهنت را. نگفتم اما. لبخند می‌زدم و گوش می‌دادم. می‌خواستم بگویم که من خیلی بهتر هستم. بگویم که بیا با من دوست بشو. اما این را هم نگفتم. این‌که چرا حرف نمی‌زنم را هنوز کسی نمی‌داند. شکلات های روی میز کامپیوترم را خورده‌ام و تمام شده. کسی هم نیست برایم بخرد. خودم هم نمی‌خرم. نمی‌خواهم بخرم. اصلا از شکلات بدم می‌آید. به شما چه. واقعا این‌که من الآن چیزی ندارم بخورم به شما ربط دارد؟ پس اگر ندارد من چرا دارم این‌ها را می‌نویسم. این‌که یکی می‌آید راجع به نوشتن‌اش می‌نویسد یعنی چیزی ندارد بنویسید. من هم چیزی ندارم بنویسم. اما این را بگویم که چرا نمی‌روم کتاب‌ها٬ فیلم‌ها و آهنگ هایی را که دانلود کرده‌ام را بخوانم٬ ببینم و گوش بدهم؟ چرا هیچ کاری نمی‌کنم؟ چرا وقت نمی‌شود؟ مگر من چکار می‌کنم که وقت نمی‌شود؟ چرا این‌طور است؟ چرا شما فحش نمی‌دهید؟ چرا این‌جوری هستیم هممان؟ چرا نمی‌میریم اصلا؟

۱۳۹۱/۲/۲۴

سیب‌زمینی نِشسته

یک سری آدم توی خان‌مان دارند از این‌طرف به آن‌طرف میروند. من حتی اسم‌هایشان را هم نمی‌دانم. و نمی‌خواهم هم بدانم. یک سری آدم توی خان‌مان هستند که چمدان هایشان نصف خانمان را پر کرده است. بله اغراق می‌کنم، دوست دارم اغراق کنم. زیرا از نظر بصری برای من همان نصف خانه است. دو خانوداده آمده‌اند و چون یکی از آن‌ها با دوستِ خواهرِ مادرم دوست است، پس با ما هم دوست و می‌تواند بی‌آید و این‌جا سه شبانه روز بخوابد و تخمش هم نباشد. این مسئله که شاید آنها ندانند هتل چیست مرا می‌ترساند. مادرم دارد برای چهارده پانزده نفر شام، نهار و صبحانه پخت و سرو می‌کند. و این بدترین قسمتش است. دو روز از اتاقم بیرون نرفته‌ام. فقط مواقعی که از خانه خواستم بروم بیرون. رفته‌ام از اتاقم بیرون و خداحافظی کرده‌ام. خداحافظی کرده‌ام و آدم‌هایی که نمی‌شناسم برایم آرزوی موفقیت کرده‌اند. راستش عنم می‌گیرد. حالم بد می‌شود (اغراق هم نمی‌کنم) از این آدم هایی که توی خانمان هستند. چرا باید برای من آرزوی موفقیت کنند در صورتی که من فقط داشتم می‌رفتم تئاتر؟ چرا باید یک کسی دروغ بگوید؟ اصلا آرزو کرده است واقعا؟ یعنی رفته یک جای خلوت و برای من آرزوی موفقیت کرده؟ خیر. این یک تعارف بسیار کلیشه‌ای و حال به هم زن است. و من دوست داشتم همان لحظه بروم روی فرش جلوی پایش بالا بیاورم. این‌که در یک روز تعطیل در خانه‌ی خود از خواب بیدار شوید و بخواهید اتاقتان را به مقصد آشپزخانه برای نوشیدن یک لیوان شیرکاکائو ترک کنید و در بین راه دو عدد زن با موهای مش کرده را ببینید که دارند فیلم عروسی می‌بیند، می‌توانید تا آخر آن روز چندشتان بشود از آن‌همه نکته‌ های چندش آور که در عرض یک ثانیه وارد چشمتان شده و تا حدود دو روز توی سرتان بماند حالتان بهم بخورد و تمرکزتان را از دست بدهید. تازه آنها پسورد وایرلسمان را هم گرفتند و من هم با روی باز بهشان دادم. زیرا ما ایرانی هستیم و زشت است که با روی بسته بهشان بدهم (بله درست فکر کردید، پسورد دادن برای من همانند کون دادن است). آن دو زن با موهای مش کرده، دو شوهر دارند که خیلی بامزه هستند به خیال خودشان، و هی تیکه های با مزه می‌اندازند و این حتی از موهای زنانشان هم بدتر است.
جمعه رفتم تئاتر، تئاتری که دوستم در آن بازی می‌کرد. با آن‌یکی دوستم (چرا اسم نمی‌گویم؟) قرار گذاشتیم و با هم دیگر به تئاتر رفتیم. باهم قرار گذاشتیم که اگر اجرای بدی بود چیزی نگوییم. نشستیم و نمایش شروع شد. بعد تمام شد. (چی است؟ نکند باید بنویسم چه بود نمایش؟) حس میکردم اسپایدرمن هستم و آمده‌ام اجرای دختر آرزو هایم را ببینم با این تفاوت که داشتم نمایش را با یک دختر آرزوهای دیگر هم می‌دیدم که دوستش هم دختر آرزو هاست. بعد از نمایش رفتیم بیرون ومنتظر ایستادیم تا دوستمان بیآید، مردم می‌آمدند و می‌گفتند خیلی عالی بود، از نظر من نمایش بسیار مزخرفی بود، ولی دوستِ من خوب بود. برای همین من هم بقل‌اش کردم و گفتم خیلی اجرای خوبی بود. تشکر کرد و شب را رفتیم بیرون. ساعت یک جورهایی گذشت و دو نیمه شب شد. تصمیم گرفتیم برگردیم. برگشتیم و آنها حتما فردایش را خیلی زیاد خوابیدند زیرا پانزده نفر آدم در خانشان نفس نمی‌کشند.
فردایش (یعنی دیروز) وقتی بیدار شدم٬ کاملا گیج بودم. ساعت نه بود و از بیرون اتاقم صدای حرف زدن می‌آمد. تنها کاری که می‌شد کرد غلت زدن بود. حس میکردم توی سرم یک مایعی است که باید ته نشین شود و هر موقع که از این پهلو به آن پهلو می‌شدم، هرچه ته نشین شده بود دوباره به هوا برمی‌خواست و سرم گیج می‌رفت. سعی می‌کردم از تخت خارج شوم ولی آنجا بود که کشف کردم نیروی جاذبه‌ی تخت از کره‌ی زمین بیشتر است. من شغل دیگرم کاشفی است. یک سری چیزها کشف می‌کنم ولی متاسفانه هیچ وقت ثبتشان نکرده‌ام. مثلا همین چند وقت پیش بود که یک سری موجودات ریز توی توالت کشف کردم. یک سری موجودات شبیه به کرم سفید. ولی نه کرم بودند و نه رنگشان کامل سفید. می‌دانستم من اولین نفری هستم که با آن موجودات برخورد کرده است. ولی تنها کاری که کردم، بعد از این‌که پی پی کردم سیفون را کشیدم، دستم را شستم و از توالت خارج شدم. دیگر از آن موجودات خبری نشد، شاید یکی دیگر کشفشان کرده و برده ثبتشان کرده و شهرت آن موجودات از شیر هم بیشتر شده و در کتاب کودکان عکسشان را گذاشته‌اند برای رنگ آمیزی.
این‌که امروز را چکار کنم هنوز نمی‌دانم. یک روز یکشنبه‌ی تعطیل با موجودات غریبه در خانه که محدوده‌ی رفت و آمد من را تا دم در توالت کاهش داده‌اند. شاید بنشینم و فیلم ببینم. آهنگ های جدید گوش کنم. نقاشی بکشم. کتاب بخوانم. شاید هم هیچ‌کدام این کار ها را نکنم و فقط منتظر باشم تا ساعت بگذرد و فردا شود. فردا سوار اتوبوس شوم و آهنگ‌ گوش کنم و تصمیم بگیرم که وقتی رفتم خانه نقاشی بکشم٬ فیلم ببینم و کتاب بخوانم ولی وقتی رسیدم خانه هیچ‌کدام آن کار ها را نکنم.

۱۳۹۱/۲/۱۸

اگر نخوابیم بیدار می‌مانیم

کلاس‌های طراحی هر دوشنبه پشت سر هم کنسل می‌شوند و این به تخم کسی هم نیست. و کل این قضیه نه تنها من را خوش‌حال نمی‌کند٬ بلکه کار دیگری هم نمی‌کند. توقع دارید مثلا چه کار کند؟ یک کلاس کنسل (باشه بابا٬ لغو) شدن مگر چیست؟ آها٬ کلاس مورد علاقه‌ام است؟ مگر نمی‌توانم در خانه نقاشی کنم؟ خیلی دلم می‌خواهد؟ بنشینم خانه نقاشی کنم. امروز کلاس طراحی همانند هفته‌های پیش کنسل شد و من دوباره دارای نود دقیقه وقت اضافی و بی‌خود شدم. نود دقیه‌ای که می‌شود در آن کتاب خواند٬ نقاشی کشید٬ ورزش کرد٬ بحث کرد٬ یک فیلم کوتاه ساخت٬ یک بازی فوتبال تماشا کرد٬ از تهران تا کرج رفت٬ سی پُرس چلوکباب را به مدت سه دقیقه در ماکروفر به صورت تک تک گرم کرد٬‌ از یک ساختمان دویست طبقه‌ای بالا رفت٬ یک آهنگ چهار دقیقه‌ای را بیست و دو و نیم بار گوش داد و هزار و سیصد و پنجاه بار نفس کشید. آیا می‌دانسید زنان دو برابر مردان پلک می‌زنند؟ آیا نمی‌دانستید؟ آیا چه می‌دانید؟ نود دقیقه‌ام را زیر ذرات ریز ریز و گه باران به سمت مدرسه‌ای (اوه بله بله من خیلی بزرگ هستم پیش دانشگاهی٬‌ دبیرستان) رفتم که تویش عاشق دختری بودم. همان که حتی باهایش حرف نزده بودم و فکر می‌کردم اگر نقاشی‌اش را بکشم اجازه‌ی صحبت کردن خواهم گرفت. در صورتی که آن‌طور نشد و به بدترین شکل ممکن ریدم. با خودم چه فکر کرده بودم؟ فکر کرده بودم خیلی خفن استم با آن نقاشیه زشتم؟ امروز دیدم‌اش. یادم آمد که من در هرجا که می‌روم عاشق یک کسی هستم. (عاشق؟ عاشق؟ مرتیکه گوزوئه پشمو). اصلا نمی‌دانم چه مرگم است که نمی‌توانم با کسی که خوشم می‌آید حرف بزنم. رفتم آن‌جا چکار؟ دوستان قدیمی را دیدم. دوستان خیلی قدیمی. خیلی خیلی قدیمی. نود دقیقه را به طرز وحشتناکی گذراندم. هیچ‌وقت انقدر احساس پوچی و بی‌کاری در زندگی نکرده بودم. دروغ می‌گویم. هیچ هم هم‌چین احساسی نداشتم. می‌خواهم سرتان را گول بمالم. می‌خواهم مثلا نوشته را زیبا کنم. می‌خواهم حس بدهم. جو بدهم. هشتاد دقیقه گذشت. فکر می‌کردم ده دقیقه‌ی آخر اش اتفاقی می‌افتد که سرنوشت‌ام را تغییر می‌دهد. ولی هیچ اتفاقی رخ نداد. ده دقیقه هم مثل نود دقیه گذشت. مثل روزهای قبل. مثل هفته‌ها و ماه‌های قبل. 
دیروز لپتاپ دوستم را گرفته بودم تا تعمیر کنم. ویندوز اش را عوض کنم. ویندوز دزدی بریزم رویش (بریزم؟ اینستال کنم؟). به دوستم گفتم که ممکن اصت محتوای آیتونز ات پاک شود. زیرا حوصله نداشتم محتوایش را بریزم جایی و بعد دوباره برگردانم. گفت که اصلا بی‌خیال. گفت می‌خواهد یک لپتاپ جدید بگیرد. گفتم که نه حالا بده یک کاری می‌کنم تا آیتونز ات پاک نشود. ویندوز اش را عوض کردم. آیتونز اش هم پاک شد. چرا اصرار داشتم تا این کار را بکنم اصلا؟ گفتم چاره‌ای نداشتم. دروغ گفتم. زیرا چاره داشتم. هم چاره داشتم و هم وقت برای انجام کار. ولی نکردم. دیشب لپتاپ‌اش را فرمت کردم و امروز بعد از کتاب‌خانه رفتم خانه‌شان. تشکر کرد و گفتم ببخشید که آیتونز ات پاک شد. خیلی خوب است که آدم معذرت بخواهد. من معمولا بخشیده می‌شوم. ولی نمی‌شود که آدم هر موقع هرکاری خواست بکند و بعد بگوید ببخشید. اگر کسی نبخشد چی؟ چی؟ به تخمتان؟ دوستم گفت که بیا برویم مغازه‌ی پدرم. مغازه‌شان را تازه باز کرده‌اند. رفتیم و آب‌پرتقال خوردیم (از همان آب‌پرتقال هایی که در فیلم‌های دوبله  شده می‌خورند). به پدرش گفتم که می‌خواهم کار کنم. گفتم که پول نیاز دارم٬‌ گفتم که شما کارگر نمی‌خواهید برای عصرها؟ گفت که نمی‌داند. گفت که باید یک روز بروم و یاد بگیرم تا چجوری پشت بار به‌ایستم و مشروب سرو کنم. گفت که ولی اگر کار کنم ممکن است توی جیب‌ام پر پول شود و فکر کنم که کون لق درس و دانشگاه. می‌خواستم بگویم آن‌اش به شما ربط ندارد. ولی نگفتم. گفتم که نه٬‌ من قفط می‌خواهم کمی پول پس‌انداز کنم و چیزی بخرم. مکالمه‌مان بی نتیجه تمام شد. من برگشتم خانه. می‌دانم که آن کار را نخواهم گرفت. می‌دانم که هی روزها می‌گذرند و من هیچ قدمی بر نمی‌دارم.
بعد از گذشت دو شب٬ دوستِ پدرم دیگر در اتاق من نمی‌خوابد. رفته است و در هال می‌خوابد. همان جلوی تلویزیون. همان‌جایی که وقتی من می‌خواستم بخوابم کلی غر زده بودم. من به دوست پدرم هیچ نگفتم. بد رفتار نکردم٬ هیچ عمل ناشایستی هم انجام ندادم تا متوجه شود و برود از اتاقم بیرون. تنها امکان این است که شاید وبلاگ‌ام را خوانده باشد٬ که خب فکر نمی‌کنم.(اگه وبلاگمو می‌خونی فردا سر میز نهار لیوان نوشابه رو بریز رو میز هار هار هار) من دوباره در اتاقم می‌خوابم. زیر همان پتوی گاو گاوی حال بهم زن و زشت. شاید اگر کار پیدا کردم یک پتو هم بخرم. یک پتو با طرح راه راه طوسی و آبی. بلند و بزرگ تا دیگر پایم از زیرش نزند بیرون. یک پتو که همدرد من باشد. بنشینیم باهم فیلم و چس‌فیل بخوریم (ذرت؟ گه نخورید). برایش آهنگ بگذارم. به پتویم بگویم که تکون نخور فقط آروم بخوابیم. بخوابیم و هرکه زودتر بیدار شد سوخته است.

۱۳۹۱/۲/۱۳

پدرم برای موبایل‌اش بعد از شش ماه شارژ خرید

این‌که دوست پدرتان دارن از ایران پا می‌شود بیاید خانه‌تان می‌تواند اتفاق خوبی باشد. اما به چه مدت؟ به چه قیمت؟ به مدت دو هفته و به قیمت این‌که من تختم را با پتوی طرح گاو را بدهم بهش و خودم بروم جلوی تلویزیون بخوابم. من یک تخت دارم. چوبی است و پتویش گاو گاوی است. رو تختی‌اش هم نمی‌دانم هر چند وقت یک بار عوض می‌شود. من حالم از طرح پتویم بهم می‌خورد. طرح پوست گاو با رنگ های سیاه و سفید. حتما سازنده‌ی آن پتو فکر کرده که عجب طرح باحالی٬ حتما کلی فروش می‌رود. و خب البته فروش هم رفته که من شب‌ها زیرش می‌خوابم و پاهایم می‌زند بیرون از زیرش. من بعضی شب‌ها به پتویم فحش می‌دهم. می‌دانم که یک روز جوابم را خواهد داد. پتو ها آدم‌هایی با صبر و تحمل بالایی هستند و آخ نمی‌گویند. ما در خانه‌مان پتوی سنگین‌تر از آن نداریم. و من هم نمی‌توانم یک پارچه را بی‌اندازم رویم بخوابم. پتو باید برایم سنگین باشد٬‌ حتی در روز‌های زیبای تابستانی که کولر نداریم. بله. علاوه بر ماشین٬ کولر هم نداریم. این چه زندگی است که داریم؟ برویم و درمان را بگذاریم؟ خیر. شما بروید و درتان را بگذارید. دوست پدرم را می‌گفتم. می‌خواهد بی‌آید ببیند که آلمان چه جور است. می‌خواهد زن و بچه هایش را ور دارد بی‌آورد این‌جا. می‌خواهد بچه‌هایش را خوشبخت کند. می‌خواهد زندگی جدیدی را شروع کند. می‌خواهد در کارش پیشرفت کند. می‌خواهد من را دو هفته عذاب بدهد. چقدر غر می‌زنم؟ چقدر سوسول و عن هستم؟ چقدر نازک نارنجی هستم؟ چقدر؟ واقعا چقدر؟ اما آیا من نمی‌خواهم در اتاقم بخوابم؟ من نمی‌خواهم شب ها فیلم ببینم؟ من نمی‌خواهم نور نزند توی چشمم؟. اصلا گریم که آفتاب هم زد. نمی‌میرم که. باید قوی باشم و با مشکلات دست و پنجه نرم کنم. (برم بمیرم بابا. مشکلات. انگار دو تا دست نداره و می‌خواد تو مسابقات صخره نوردی شرکت کنه. گوزو). به دوست پدرم گفته‌ام برایم یک DVD حاوی برنامه‌های کامپیوتری بی‌آورد. برنامه‌های دزدی و کرک شده. گفته‌ام که برایم کار خلاف بکند. پدرم می‌گوید که نگیرند‌ اش یک وقت. ولی چرا باید بگیرند؟ او از مغازه خریده و رویش هم هولوگرام دارد. نوشته است «اصل» و کپی کردن‌اش غیر قانونی است. بله « King» را می‌گویم. شرکتی که تمام برنامه‌های کامپیوتری را می‌دزدد و پشت سی‌دی خودش می‌نویسد کس عمه‌ی کسی که این را کپی کند. به هر حال ما به علت نداشتن پول زیاد مجبور به خرید محصولات دزدی هستیم. اما به زودی پولدار می‌شویم. پدرم کار پیدا کرده است. کار می‌کند. در یک رستوران. یک بار. مشروب سرو می‌کند. آبمیوه درست می‌کند. میل شیک و این‌ها. پدرم مهندس الکترونیک است. کار برای پدرم خوب است. دیگر از صبح تا شب ور دل مادرم نشسته و باهم دعوا نمی‌کنند. شب‌ها که می‌آید حرف می‌زنند و سرشان گرم است. من اما. من هم هم‌چنان دنبال کار می‌گرم. یک جا یک صحبت هایی شده‌. شاید در یک سوپر مارکت. پول می‌خواهم. شما نمی‌خواهید؟ همه می‌خواهیم. می‌خواهم گواهی‌نامه‌ام را بگیرم. اما خیلی گران است. همین پدرم که الآن دارد می‌گیرد کلی پول داده است. و معلوم هم نیست آخرش قبول شود. شاید قبول نشود و ریده شود در آن همه پول. می‌خواهم دوربین بخرم. آیپد. چیزهای خوب. بروم شلوار بخرم. شلوار سیاهم را گفتم؟ همان که رنگش قرمز شده. باید یک شلوار دیگر بگیرم. یک شلوار جین هم دارم ولی تخم‌هایم اذیت می‌شوند تویش. شرت. شرت هم باید بخرم. دیگر از زندگی جز یک دوست‌دختر چیزی نمی‌خواهم.
هفته‌ها دارند زود می‌گذرند. بدون هیچ هدفی در آخر٬ که منتظرش باشم. روزمرگی‌ام خوب است٬‌ ولی چیز‌هایی کم دارد. شاید مثلا دوست داشتن. شاید مثلا دوست داشته شدن.