۱۳۹۲/۵/۱۴

اتفاقاً زیر بغلم هم عرق کرده است

آدم ها بعضی هاشان خوش شانس هستند، در حد لوک خوش شانس که اصلاً نمی‌دانم چرا اسمش خوش شانس است و اسمش مثلاً قوی دل یا لوکِ کهن دل –همانند لئوناردِ کهندل، لئونارد دیکاپریو و بقیه ی لئونارد ها و مایکِلد شوماخِرد– نیست. به هر حال طبیعت انسان ها و حتی حیوانات بر دو دسته‌ی بد ها و خوب ها، ها ها شوخی کردم، نه، طبیعتشان به دو دسته‌ی بد شانس ها و خوش شانس –تخم مرغ شانس، تخم مرغی که با شانس ساخته می‌شود. به اضافه‌ی این‌که احساس می‌کنم یاورِ حرف توی حرف آوردن را استاد کرده‌ام و حالا در مرحله‌ی در آوردن عن اش هستم– تقسیم می‌شوند.
من همیشه خودم را در دسته‌ی خوش شانس ها و یا حتی خر-شانس ها بسته بندی می‌کردم و می‌گذاشتم توی فریزر. و در این زمینه، مانند زمینه های دیگر هیچ گونه شکی نداشتم. و نداشته خواهد داشته بودم. 
حالا بگذارید این داستان کست و شِر خوش شانس و بد شانس را بگذارم کنار و برایتان از رئیس جمهور جدید و روحانی که از قضا میرقضا جفتشان یکی هستند بگویم.

دستمال توالتِ خانگیِ توی اتاقم تمام شد از بس جق زدم.

سیزن اول: کرمِ خواردنِ آب هویج و اگر هویج بستنی شد که چه بهتر
نمی‌دانم تازگی ها چه کرمی است که افتاده است توی تانبانم که هی دلم آب هویج می‌خواهد و هرچه آب هویج بیشتر بخورم بیشتر دلم آب هویج می‌خواهد و هرچه کمتر باز هم بیشتر. قدیم ها و اتفاقاً همین جدید ها کرمِ خاک شیر هم داشتم و چون گفتم اتفاقاً همین جدید ها، یعنی هنوز هم این کرم را دارم. اما امروز می‌خواهیم در مورد شیر هویج، آب هویج، هویج بستی، هویج در سبد، هویج در سانشاین، هویج آن دِ بیچ و سان آو اِ بیچ صحبت کنیم.
سان آف اِ بیچ را که همه می‌شناسید، خودم هستم. اما آب هویج اصلاً یک معقوله‌ی عجیبی است. چند وقت پیش ها خوابیده بودم روی تخت –حالا رو تخت نبودما اصن، یه جای دیگه بودم– و داشتم به زندگی فکر می‌کردم که یاد دستگاه آب هویج گیریِ کیری مان در ایران افتادم. داشتم به این فکر می‌کردم چطور باید از آن همه وسیله‌ای که ما داشتیم، آن آب هویج گیریِ کیری فقط بماند، حتی پتوی طرح گاوِ من که رویش خال خال های پوست گاو دارد را هم ما با خودمان از آن ور دنیا آوردیم این‌ور دنیا. ولی یک آب هویج گیری کیری را نمیشد آورد. به هر حال هرچه بود حالا ما آب هویج گیری، چه کیری و چه غیر کیری نداریم، نه توی کابینت، نه تو کُمُد، نه تو انباری و نه تو هیچ کجا، هیچ کجا دیگر ما یک آب هویج گیری –حتی کیری– نداریم.
این شد که به فکر افتادم تا وقتی می‌روم بیران حتماً چشمم دنبال یک آب هویج گیری –دنباله ندارد دیگر– بگردد و ببینم اصلاً این دستگاه را با چه حدود قیمتی می‌توان یافت. که اتفاقاً مخصوصاً یک روز راهم را انداختم در یک مسیری که حتماً چشمم به یک آب هویج گیریِ غیرِ کیری بی‌افتد و خب چشمم هم افتاد و قیمت اش خیلی گران نبود. اما همان گران نبود را هم نمی‌توانستم آن موقع بخرم. زیرا که پول مول نداشته ام. و فعلاً ها هم نخواهم داشته‌ام. برای همین تصمیم گرفتم تا برای تولد ام یک آب هویچ گیری آرزو کنم. بعد از آب هویج گیری تصمیم گرفتم بروم ببینم اصلاً یک کیلو هویج چند است. نمی‌دانم که چرا نمی‌دانستم هویج باید کیلویی چند باشد. زیرا برای هرکه که تعریف کردم –زیرا من برای همه تعریف می‌کنم که به دنبال قیمت یک کیلو آب هویج بوده‌ام– تعجب کرده. انگار که قیمت هویج مثلاً یک چیزی تو مایه های حل کردن پازل روبیک است و همه باید آن را بدانند. –این‌جا نویسنده به قابلیت های شاخ اش اشاره می‌کند و طوری وانمود می کند که انگار هیچ نیست. اما واقعاً هیچ است، زیرا که خود نویسنده روبیک های چهار در چهار هم دیده است. پس بهتر است گُه –ببخشید– نخورد.– در ادامه اگر هنوز بحث اصلی را فراموش نکرده‌اید باید بگویم که یک کیلو هویج هم زیاد گران نبود. اما هنوز هیچ کس نمی‌داند که یک کیلو هویج چند لیوان آب هویج می‌دهد.

سیزن دوم: بلیط قطار، سالانه و ماهانه تو کونِمانه
ما از همین اول بدانید که ماشین پاشین نداریم. نه خودمان، نه بابامان نه مامانمان و نه آبجی هامان که هنوز احتمالاً دوازده سیزده سالشان است. آدم هایی هم که ماشین پاشین ندارند باید با قطار مطار و اتوبوس موتوبوس این‌ور آن‌ور بروند. حمل و نقل عمومی هم در خارج –حداقل در خارجی که ما تویش هستیم– بسیار گران است. برای همین هم ما برای آن که از بارِ قیمتِ سنگینِ کیریِ – :)))))– بلیطِ قطار مطار و اتوبوس موتوبوس بکاهیم می‌رویم و کارت سالانه‌ی قطار مطار و اتوبوس موتوبوس می‌خریم. زیرا که با این کار قیمت ها ارزان، دشت ها سبز و آسمان ها آبی می‌شوند. 
حال من نمی‌دانم با این کارتِ قطارم چه کونی داده بودم که بعد از شش ماه، رنگ نوشته هایش رفته بود و دیگر قابل خواندن همی نبودمی. برای همین پدرم این کارتِ مَرا دیده بود و هی توی کونمان می‌کرد که بِرُو و کارتت را عوض کن. می‌گفت که اگر یک بار مامورِ کنترل بلیط ها بیاید و ماموریت اش را انجام دهد آن وقت باید هزینه‌ی سنگینی را بپردازی. پدرم آن موقع که با من صحبت می‌کرد واقعاً از فعل «بپردازی» استفاده کرد و این ساخته‌ی ذهنِ خلاق من نیست. ما هم تخممان نبود که پدرمان به ما چه می‌گوید. می‌خوابیدیم توی اتاقمان و تخم هایمان را پهن می‌کردیم روی تختمان و می‌خاراندیمشان. خودمان هم که عقل پقل درست حسابی نداشتیم تا به فکرِ خودمان و اموالِ خانوادمان باشیم. زیرا که من از آن فرزند هایی هستم که پولِ خانوادشان را به باد می‌دهند. از آن فرزند های لاشی پاشی‌ای که باعث سر افکندگی پدر مادرشان می‌شوند. از آن فرزندانی که خاری هستند از خار های جهنم.

سیزن سوم: حالا اسمم نذاشتم واسه این سیزن نذاشتم، اول برم بشاشم.
آقا خارج بدجور گرم است. یعنی طوری که به قولِ لات های بی سر و پا –و نه با شخصیت های با سر و پا– کونمون پارَس. ببخشید که اینطور صحبت می‌کنم. اما همین است که است. حال یک مسئله‌ی دیگر این است که سوای این آب هویج گیری های کیری، یک هوای شرجیِ کیری هم شده است که انسان ها نوچ می‌شوند و به قولی بِهَم می‌چسبند. حالا یک چیز خیلی کیری تر –هرکس بتواند بگوید در این پست چند بار صفت «کیری» بکار رفته خیلی ما باهاش حال می‌کنیم–  دیگر –دیگرِ دیگر– این است که خانه ها کولر ندارند و انسان ها واقعاً در خانه کانشان پاره می‌شود.
یک روز که در این هوای گرم روی تخت خوابیده بودم –این بار را واقعاً روی تخت خوابیده بودم– و داشتم مثل همیشه به زندگی فکر می‌کردم باز فکرم به سمت آب هویج رفت. حس می‌کردم اگر یک لیوان آب هویج با یخ داشته باشم می‌توانم اسمم را به عنوان خوش بخت ترین انسان روی زمین توی کتاب «خوش بخت ترین آدم های روی زمین» ثبت کنم و برنده‌ی یک میلیان دالار بشوم. این شد که تصمیم گرفتم تا خودم را به یک کافه‌ای رستورانی، سگی، گربه‌ای برسانم تا بتوانم یک لیوان آب هویج بریزانم توی شکم ام. بعد از این تصمیم از روی تخت شیرجه زدم روی میز کامپیوتر و میز کامپیوتر شکست و خورده چوب ها رفت توی پایم و پاهایم تماماً خونین و مالین شد و من بگا رفتم. نه شوخی می‌کنم. پاهایم مثل روز روشن و سالم است. این شد که شیرجه زدم روی موبایلم و موبایلم را خارد کردم. هاها این بار هم شوخی کردم. موبایلم هم سالم است. این شد که رفتم سراغ موبایلم و کانتکت لیست هایم را بالا پایین کردم تا به یک شخص مناسب جهت آب هویج خوری بر بخورم و دعوت اش کنم یک آب هویج بخوریم. یعنی البته خودش باید پول خود اش را بدهد. اما چون ایده‌ی آب هویج خوری از من بوده است، پس او مهمان من است. یکی را –یه کیر را– پیدا کردم و گفته آیا مایل هستی به بیران برویم و یک چیزی بنوشیم؟ هیچ اشاره‌ای به آب هویج نکردم. گذاشتم ذهنش هرچه دوست دارد فکر کند، این‌طوری مردم راحت تر اوکی را می‌دهند. او گفت که اوکی است و من گفتم پس بپر برویم.

سیزنِ بهش می‌خورد پایانی: بازم کلان
حال می‌خواهم آن مقدمه‌ای را که اول برایتان چیندم –و نه چیدم– را ادامه بدهم. این‌که من خودم را در دسته‌ی خوش شانس ها و خر شانس ها و بابا تو دیگه عجب سگ شانسی هستی و به قول مادرم خوش روزی‌ای دسته بندی می‌کنم –دسته ی ده ها، صد ها هزار ها، ها ها ها ها–. این بدان معناست که خیلی روی شانسم حساب باز می‌کنم و رویش مانور می‌دهم. برای همین شال و کلاه کردم –وسط همان تابستان عنیه که گفتم– و پریدم با دوستم توی قطار تا برویم یک آب هویج بزنیم به رگ هایمان. تمام این اتفاق ها دارد در حالی می‌افتد که کارتِ قطار مطار و اتوبوس موتوبوسِ من رنگ اش رفته و غیر قابل خواندن است. یعنی خیلی غیر قابل خواندن است.
احتمال این‌که مامور کنترل بلیط بی‌آید و بلیط مسافران را چک کند یک در هزار است. یعنی مثلاً برای منی –آب منی– که هر روز سوار اتوبوس و قطار می‌شوم در طول سال ممکن است فقط سه و یا چهار بار با آن ماموری بر بخورم. و هر بار که برخورد کرده‌ام کارت ام را در آورده‌ام و کوبانده ام توی صَک و صورتشان.
راستش من واقعاً جدای لاشی بودنم آدم اهل قانونی هستم، اما نمی‌دانم چرا تعویض این کارتِ کیری –آب هویج گیری کیری– را پشت گوش انداخته بودم.
نشسته بودیم و با دوستم در مورد دوست دختر اش صحبت می‌کردیم. این‌که چه سینه هایی دارد و چه خوشگل است و هات بودن را گذاشته است توی جیب اش. یعنی راستش من صحبتی نمی‌کردم. او این‌ها را می‌گفت و من در دل‌ام نماز می‌خواندم و از خدا طلب بخشش می‌کرد. اصلاً چرا یک پسر باید برای دوست اش از آن‌جای دوست دختر اش تعریف کند؟ آن هم توی قطار که خانواده نه تنها رد می‌شود، بلکه اتفاقاً می‌آید می‌نشیند صندلی کناری. یعنی اگر رد شوند ممکن است یکی دو کلمه از حرف هایتان را بشنوند. اما اگر در صندلی کناری باشند همه چیز را می‌شنوند.
در همین بحث های شهوانی بودیم که یکهو مامور های کنترل شیشه ها را شکستند و از پنجره ریختند توی قطار، یکی دو عدد گاز اشکاور هم انداختند تا من فرار نکنم. بعد پریدند یک گلوله هم برای محکم کاری زدند توی زانوی سمت راستم تا دیگر نتوانم راه بروم. گاز های اشکاور همین‌طور اشک ها را می‌آورد و ما می‌گفتیم بس است دیگر، جا نداریم، همه‌ی کابینت ها پر شده، این اشک ها را کجا بذاریم؟ گاز ها هم می‌گفتند بذار دیگر، یک جا بذار حالا، وانت پایین منتظر است. نه شوخی کردم. وانتی در کار نبود. همین طور که از پایم داشت خون می‌ریخت، پلیس دست کرد توی جیب اش و یک برگ جریمه نوشت و داد بهم. و بعد دوبار شیشه های قطار را چسباندند و رفتند.
از خانواده‌ای که کنارمان بود هم یک نفر کشته شد، همان که همه‌ی حرفایمان را شنیده بود.
آب هویج را هم راستش بعدش رفتیم خوردیم. گران ترین آب هویجی که یک انسان روی کره‌ی زمین می‌تواند بخورد. منظور را که می‌دانید چیست؟ یعنی مثلاً جریمه‌ی قطار را هم پای آب هویج حساب کردم، از بس که بامزه ام.

۱۳۹۲/۵/۲

در این هستی گذرا مدفون شو

من قرار است در این پست شاید یکی دو تا «گائیدن» بنویسم. پس اگر از گائیدن مائیدن خوشتان نمی‌آید ممکن است این نوشته برای شما؟ مَباشد. گرچه من خودم طرفدار گل هستم و اتفاقاً بکگراند موبایلم گل های صورتیِ چرکِ خیلی شیک است و هر دفعه از ترس این‌که دیگران من را مسخره نکنن سریع موبایلم را میگیرم کنارم و یواشکی قفلش را باز می‌کنم، جوری که جز خودم کسی بکگراندم را نبیند. به نظر من گل زیبا است خداییش، و –دوباره– به نظرم گل روی صفحه‌ی موبایل به عنوان بکگراند از باسن یا سینه‌ی خانم ها بهتر و زیبا تر است. اصلاً جدای زیبایی بحث نماز هم هست، ما توی این موبایل نماز می‌خوانیم، جای این کار ها نیست. یک بار آن اوایل که موبایل خریده بودم با خودم کلنجار رفتم و گفتم تو مَردی یالا این عکس –کدوم عکس؟ عکسِ لختی پتیِ یک خانوم بازیگر که به علت جنده نشدن ایشان نامی ازشان برده نمی‌شود– را بی انداز روی صفحه‌ی موبایلت. اما هر بار که موبایل را روشن می‌کردم خجل زده می‌شدم. پس آن بود اولین و آخرین زنِ نیمه برهنه روی تمام بکگراند های زندگیم. –جمله معنی دار بود. معناگرایی به عبارتی

حالا اول گفتم قرار است گائیدن مائیدن راه بی‌اندازم این وسط. پس برای این‌که زر نزده باشم باید بگویم چند روزیست  هوا از بس که گرم است مارا گائیده. ملت با شرت و پرت می‌ریزند در خیابان و من به عنوان یک آریایی نمی‌توانم چنین کاری کنم. زیرا موهای پایم به پهنای کوه دماوند است. اگر همین‌طور شلوارک بپوشم ممکن است مردم در خیابان وحشت کنند و بگویند در باغ وحش را که باز گذاشته که –آن که‌ اول به معنی «کی» بود و این که دوم به معنی «چیز، معنی اش را نمی‌دانم» است– این گوریل فرار کرده. و من چون خیلی دلم می‌خواست با شلوارک به خیابان بروم –حالا انگار چه هست– دیروز پریروز ها پریدم توی وانِ حمام و با ریش تراشی که مشترکاً من و پدرم باهایش هم پشم هایمان را می‌زنیم و هم ریش هایمان –یعنی مثلاً آن ریش تراش را پدرم امروز می‌مالد به آنجایش تا موهای آن‌جایش را بزند و من فردایش ریش تراش را می‌مالم به صورتم– موهای پایم را زدم و حاصل دو پای –پای سیب– شکل پای مرغ نصیب‌ام شد. بعد از این‌که دیگر مویی روی پایم نبود –البته بود ها، کوتاهشان کرده بودم– رفتم جلوی آینه و این‌ور آن‌ور کردم تا پاهایم را نگاه کنم. بعد فهمیدم حالا با یک مشکل بزرگ تر روبرو هستم و آن این است که پاهایم به لاغری چوب کبریت است. به طوری که هرکس نگاه کند سریعاً حداقل یک عوقِ کوچکی یواشکی تو دستمال کاغذی می‌زند. اما دیگر کاری از من بر نمی‌آمد. سریعاً بعد از آن زنگ زدم به یکی از دوست هایم –دوست های دخترم، زیرا که رویم نمی‌شود جلوی پسر ها با خیال راحت توی قفسه ها و مغازه های مختلف بگردم و این و آن را پرو کنم. جلوی پسر ها باید خودم را کول جلوه بدهم و بگویم برایم مهم نیست، هرچی پوشیدم پوشیدم. اما این نیست، برایم مهم است– و رفتیم یک شلوارکِ نایس خریدیم. همان جا هم توی مغازه برچسب مرچسب های شلوارک را کندم و شلوارک را پایم کردم و از مغازه زدیم بیران –لازم به ذکر است که پولش را هم دادیم، زیرا که اگر پول چیزی را ندهید و همین‌جور همانند گاو سرتان را بی‌اندازید و از مغازه بی‌آیید بیران کارتان دزدی نام می‌گیرد، و دزد ها جایشان در زندان است، و در زندان به شما غذای بد می‌دهند و پوستر زن های زیبا تا بچسبانید به دیوار سلولتان.–. بعدش هم رفتیم بستنی خوردیم و من هی یواشکی به پاهایم نگاه می‌کردم و کیف می‌کردم و به روی خودم نمی‌آوردم. آخر می‌دانید که زشت است اگر آدم چیزی را به روی خودش بیاورد.

۱۳۹۲/۴/۲۹

گوشم می‌خارد

پسرخاله‌ام هم اکنون دیگر در کونِ ما نیست و رفته است توی کونِ خودشان. البته هم‌چنان هم در کونِ ما است. در کون بودن دو معنی می‌دهد به نظر من –زیرا که معانی کاملاً سلیقه‌ای هستند و هرکسی راجع به هر معنی یک نظر خاصی دارد– و من انتخاب خودم را کرده‌ام: انتخاب کرده‌ام برای «در کون –یا همان بی ادبانه‌ی کان– بودن» دو معنی انتخاب کنم. اولین معنی –او مای گای این آهنگی که هم اکنون دارم می‌شنوم ببخشید ها، اما مادرم را گائیده است بس که شاخ و خفن است. اووووه ماااای گااااااد. شطططططط. بایلیفقازیبازیبطلسیبازنمتسیبرز،سبیزد،شیتظط،اتوذز دس،یادزا سیرزدسیتالبذط،زردبشسواسالدیوبیظقتذدلرزیبطلرذطب.نتزینلمدتیبدنمیتظبزدظمیبنزد یبنملتدسیب لدکتیمسبرزسیتبرزسیبتمنزرسیبکزتمظیبرتن.زیشبکرلشقرژمتلزرت یظگبز
سیبزسریبزبلرنزمط.ول زسکیزت.ود ظسظقلدزشیبزطیفظلزب
ذلرزسبلزطبلزطقبذز دطذد بلغتشسیتندبثشبت،الشتایدنبلصشثعغلبصشلبعغثشبلعغبسی، تددثن ذیشاتدقیعغسمیزابعزه۳ض۴ف۷۸فغبشغثصهللقسدیهعظزشثن۴عغقفدلتظزسق لل۴۳۷ف۶۷ثقشخف۸۷فشصل۹۷۳غطباتل،یلغ۴۷۸ق.
اه دستم خورد و پاوز شد.

عذر نمی‌خواهم. زیرا واقعاً چسبید. خب چه می‌گفتم؟ آه. این‌که «در کون بودن» دو معنی دارد. یک معنی‌اش این است که یعنی – جمله بندی= ۴ – یک شخصی درِ کونِ‌ شما است همش و بجای این‌که بگویند درِ کون، می‌گویند توی کون. یعنی به شما چسبیده و شما را ول نمی‌کند. دنبال کونتان راه می‌افتد می‌آید این‌ور آن‌ور و خلاصه تمام خصوصیاتی که یک کون کونک باز دارد را یک «درِ کونی» هم دارد. اما معنی دوم که خیلی هم با معنی اول فرقی ندارد این است شما فردی یا شخصی را برای توهین و یا به نشانه‌ی اعتراض به داخلِ کونتان می‌فرستید –آبویِسلی در ذهنتان–. مثال هم این‌که میگوید سامان –اوه اوه اسمو– بیاد بره تو کونم بابا. یا یک مثال دیگر این‌که می‌گویید علی بیاد بره تو کونم بابا با اون شلوارش یا مثلاً با اون قیافش و یا حتی با اون موهایش که دارد می‌ریزد. کونِ شما برای هر چیزی فضای کامل را دارد. حتی اگر سامان یا علی فیل هم داشته باشند شما می‌توانید سامان و علی به همراه جفت فیل هایشان را در عرض ده ثانیه بکنید توی کونتان.

ببخشید که این پست این‌قدر بی ادبانه شده است. به نظرم آدم باید ادب را رعایت کند وگرنه ممکن است هر لحظه شیطان های بیشتری توی جلدمان فرو روند و آن‌جایمان بگذارند.

پسرخاله با رفتن اش حالا برایم فقط دو هفته تعطیلات از شش هفته –بله از شش هفته‌ی ناب فقط دو هفته مانده– را باقی گذاشته است و بقیه‌اش را رویش پی‌پی کرده و گذاشته همین‌جا بماند. و من دیگر نمی‌دانم با دو هفته‌ام چکار کنم. البته لازم به ذکر است نیمی از روز را کار می‌کنم و نیمی از روز باقی مانده را به این فکر می‌کنم که چکار کنم. هفته‌ی پیش عشق و حال را سنگین کردم و ریدم توی پول هایم. پس یعنی باید کاری که خرج ندارد باید بکنم. حالا که وقت دارم دیگر پول ندارم. دوست هایم همین‌طور شبانه روز به میهمانی می‌روند. همین‌طور ایوِنت های فیسبوک را شر می‌کنند و بدو بدو از این کنسرت به آن کنسرت می‌روند. از این مهمانی به آن مهمانی و از آن مهمانی به این کنسرت و از این کنسرت به این مهمانی و از این مهمانی به آن کنسرت و تا آخر همین روند ادامه دارد و من واقعاً نمی‌دانم این‌همه پول را از کجایشان می‌آورند. و من؟ من تمام مسج های توی فیسبوک و اسمس ها و واتس اپپ ها –آخر اس ام اس با واتس اپپ فرق می‌کند، می‌دانید که– را بعد از ساعت ها جواب می‌دهم و عذر می‌خواهم که نمی‌توانم یاری شان کنم. می‌گویم که کار می‌کنم و فقط سر خاراندن هم ندارم. اما حقیقت این است که وقت دارم به پهنای کوه دماوند اما فقط پول ندارم. وقت آن قدر زیاد است به طوری که توی اتاقم –تو اتاااااقم دارم از تنهایی آتیش می‌گیرم. ای شکوفه توی این زمونه کرده (چه کرده همه رو پریشون کرده) چی بخونم جوونیم رفته صدام رفته دیگه، گل یخ توی دلم جوونه کرده– شب ها با اشیای روی میز ام صحبت می‌کنم. که بعد تصمیم گرفتم یک وبلاگ دیگر به هزاران وبلاگ دیگر بی‌افزایم. که می‌شود این وبلاگ. یعنی الآن به اضافه‌ی این‌که توضیح دادم چه کار می‌کنم وقت هایی که بر می‌گردم به خانه، وبلاگ جدید ام را هم معرفی کردم. هوووورا

اما درد دیگر ام این است که چندی می‌باشد که تمرکز نمی‌توانم بکنم جناب دکتر. هرچه سعی می‌کنم روی چیزها و روی کار تمرکز کنم نمی‌توانم. سریع فکر ام پرواز می‌کند و می‌رود. آری. فکر های می‌روند و من، و من هرگز به آن ها نمی‌رسم ای یار. من به یادت هستم. هرشب. هر لحظه. تو را بخاطر می‌آورم. من،
آری من،
من به چشمانت ایمان دارم.
تو،
و تو.
و تو چه آسوده گذر کردی از باغبانِ عشقم.
دیگر من را نفس کشیدن بی تو حرام است ای روشن دل.
 –ع. صهبا تابستان ۱۳۹۲ به برگِ سبزِ یار

پ.ن. : اگر می‌شود شعر هایم را با نام هنری «اتوبوس سوار» به اشتراک بگذارید.

راستش دیگر حوصله‌ی هیچ چیز را ندارم. هیچ چیز. دوست دارم تمام چیز ها را نصفه نیمه رها کنم. حتی نمی‌خواهم تلاش کنم. من برای این کسشر ها خیلی جوان –اوه اوه بابا جوان– هستم. اما واقعاً دیگر هیچ چیز برایم اهمیت ندارد. مانند تمام فیلم هایی که نقش اول اش دیگر هیچ چیزی برایش اهمیت ندارد. خسته هم نشده‌ام. زیرا تلاشی هم نکرده‌ام.
نمی‌دانم. واقعیت این است که من هیچ چیز نمی‌دانم.

در پایان اسم آهنگ را هم می‌نویسم. اما نه برای شما. برای خودم. که اگر بعد ها این پست را خواندم بدانم چه لامصبی بوده.
Ludovico Einaudi - Eros

۱۳۹۲/۴/۱۱

از بیران ضعیف از دران ارواحِ عمه‌‌تان قوی

راستش زندگی تعریفی ندارد. مانند مرگ که تعریفی ندارد. هیچ چیز تعریفی ندارد. حتی امام خمینی هم تعریفی ندارد. اوه اوه الآن می‌ریزند و این‌جا را فیلتر –بیشتر فیلتر– می‌کنند.
چندی از تابستان می‌گذرد و اما هوا هم‌چنان عنی است. چند ماهی را مشغول پیدا کردن کار بودم که در شان و اندازه‌ی من باشد. راستش من از آن‌هایی‌ام که زور بازو ندارند و برای آدم زور بازو ندار کاری هم ندار. اما قضیه این‌جا تمام نمی‌شود. شاید من جثه‌ی کوچک و نحیفی داشته باشم و آدم هایی که حس کول بودن دارند وظیفه‌ی خودشان بدانند که من را در مهمانی ها بغل کنند و از زمین بلند کنند و بگویند آه خدا تو چقدر سبک هستی و بعد اطرافیان بخنند و به کول بودن طرف افزوده و از کول بودن من کاسته شود و تهش یک لبخندی هم بزنم که در ظاهر می‌گوید هاها دیگر چه کار کنیم، لاغر هستیم، ضعیف هستیم، غذا نداریم بخوریم، فقیر هستیم. اما در درون یا به قول حرفه‌ای ها در باطن –بنجامین باطن– فحش های بد می‌دهیم. می‌گوییم ای انسان نادان، کاش به سزای اعمالت برسی. اما خدا و بقیه به درون شما کاری ندارند. به بیران شما کار دارند. و بیرانِ شما در هر لحظه دارد به دیگران لبخند می‌زند و همه چی برایِ بیرانتان کویت است و خیلی دارید با محیط اطرافتان حال میکنید. نمی‌دانم چه می‌گویم. اول این‌ها را خواستم بگویم که بگویم درست است که هیکل میکل و زور مور ندارم اما مغزی دارم به پهنای کوه دماوند. در ادامه‌ هم می‌خواستم بگویم کار برای آدم های با مغز –مثل من– همین‌طور ریخته است.

تا این‌جا را داشته باشید. این را تا یادم نرفته بگویم که بعد از داستانِ کست و شرِ کار برایتان از بیرانِ ضعیف اما درانِ ارواحِ عمه تان قوی را شرح دهم. –هاها تیتر این پست را یک بار دیگر در متن گفتم. چه هیجان انگیز و زیرکانه. ها ها هاهاهاها

گوشم ضعیف شده است. یک هفته یا شاید هم چند روز پیش ها احساس کردم که گوش هایم ضعیف شده است و دیگر قادر به شنیدن اطرافیان –حتی در مواقعی که بخواهم بشنومشان– هم نیستم. این بدین معناست که از همه باید خواهش کنم که حرف هایشان را دوباره تکرار کنند و اگر باز تکرار کردند و دوباره نشنویدم الکی بگویم که اوکی. بعد اگر با تعجب بگویند اوکی؟؟؟ من سریع بگویم نو نو نو. بعد آن‌ها بگویند ایول. یا در موارد برعکس آن‌جایی که باید اوکی بدهم، نو بدهم. آخر می‌دانید. تمام دنیا منتظر اند تا من اوکی بدهم بعد کارشان را پیش ببرند. نه. راستش شوخی می‌کنم. این‌طور نیست که همه‌ی دنیا منتظر اوکیِ من باشند. فقط بعضی هایِ دنیا منتظر اوکیِ من هستند. استند. استندلی لی حوضکسکس. بگذارید از کلمه‌ی سکس هم استفاده کرده باشم تا بازدید کنندگان وبلاگم زیاد شود. سکس سکس سکس پک. موی مصنوعی، ناخن مصنوعی، شینیون. کون خاله نرگس مجری. شهوت. چگونه بکنیم. چگونه از رو بکنیم. چگونه. دانلود فیلم سیصد. تیشرتِ چاپ هخامنشی و زردتشت باهم پشت و رو.جام جهانی. روحانی. والیبال. اصغر فرهادی. استیو جابز. آهنگ جدید بروبکس. رضا صادقی. تو ای اف ام. شجریان. ساسی مانکن.
گوشم ضعیف شده است و دیگر هیچ چیز، حتی چیز های بزرگ را هم نمی‌توانم بشنوم. برای همین برای دستگاهِ پخش موسیقیِ قابل حمل‌ام لیمیت –محدودیت. لیمیتد ادیشن= محدودیتِ نسخه. نسخه‌ی دکتر، دکترِ قلب، متاهله اینم حلقه– گذاشته ام. پیش خودم گفتم اگر مدتی با صدای آرام موسیقی گوش دهم حتماً خوب می‌شوم. چندی نگذشت که لیمیت را برداشتم و با سرعتِ خدا تا موزیک می‌رانم در اتوبوس. زیرا که ما هم‌چنان –مانند چند سالِ گذشته– ماشین نداریم و نخواهیم داشت. پس این یک بار برای همیشه.
یعنی خواستم بگویم که به زودی شنوایی‌ام را هم قرار است مانند بقیه‌ی اعضای بدنم از دست بدهم و تخمم هم نیست.  دستِ آخر قرار است تبدیل به دو چشم و دهن و یه گردو تبدیل شوم. به اضافه‌ی این که بدون آن‌که موهایم بریزد دارم کچل هم می‌شوم تا من را در مسابقه‌ی «کی خوشگل تره یا من» راه دهند.

کار جدید پیدا کرده‌ام. شاخ.

حالا که داستان کار جدید را گفتم می‌رسیم به بحثِ اصلی. برای آنان که هم اکنون سنگک به ما چسبیدن باید بگویم قرار است در ادامه، که یعنی همین الآن همین نوشته ها ادامه است بگویم ماها یعنی شما –ولی بگذارید بگویم شما که بیشتر حس را حس کنید– از بیران یک انسان خندان هستید و هرکه هرچه می‌گوید قبول دارید و سرتان به زیرتان است و زیرتان به رویِ سیاهتان. زیرا شما همیشه رویتان در مقابل دیگران سیاه است. دیگران همیشه حق دارند و شما همیشه حق دارید که حقتان را بدهید به دیگران. به کوچک ترین شوخی دیگران می‌خندید و توتالی یو آر رایت یو آر رایت راه می‌‌اندازید این‌جا برای ما. نظر نمی‌دهید و دعا می‌کنید دیگران نظری مشابه نظر شما را مطرح کنند و سپس از آن شخص بیشتر از بقیه حمایت کنید. رستوران مورد علاقه تان «نمی‌دانم هرچی تو بگویی» است. برایتان هم فرقی نمی‌کند چه فیلمی را با دوستانتان در سینما ببینید، زیرا شما همه چیز را دوست دارید. خلاصه شما آدمِ خاموش بیران هستید. برای همین همه شما را دوست دارند. زیرا برای کسی تهدید به حساب نمی‌آیید. شما «آها اینم هست» هستید.
اما از دران شما قهرمان داستانِ خودتان هستید. و همه چیز تحت کنترلتان است. خودتان را گول می‌زنید و می‌گویید صبور و عاقل هستید. در ذهنتان اتفاق های هیجان انگیز می‌افتد و همه چیز رنگی رنگی است. استادِ همه چیز هستید و همه چیز را از برید. سر بحثی که تویش تخصص دارید –که معمولاً در بیشتر مباحث بخاطر مطالعه‌ی بالایتان، اوه بله بله، تخصص دارید– چیزی نمی‌گویید و یواشکی به کم سوادی دیگران می‌خندید. تمام امتیازات رستوران ها را در سایت های مختلف می‌شناسید و دقیقاً می‌دانید چه رستورانی مناسب چه زمانی است. باکس آفیس سینما های دنیا را حفظید و کاملاً می‌دانید که چه فیلم هایی را باید در سینما ببینید و چه فیلم هایی حیفِ پول هستند.
اما این را نمی‌دانید که همه‌ی این‌ها ارواحِ عمه تان است. زیرا شما آدمِ بیران هستید. درونتان را بکنید توی کونِ خر. شما یک لوزر هستید. آری، یس، یا، وی، سی، یای، تای، چای کای مای لای، بای.

۱۳۹۲/۳/۱۲

چند نکته در مورد انتخابات که قبل از رای دادن باید بدانید

با سلام، به برنامه‌ی در شهر خوش آمدید. در این برنامه قصد داریم تا برایتان از درِ شهر صحبت کنیم. از این‌که چرا کسی درِ هیچ شهری را نگذاشته و یا این‌که اگر دارد می‌گذارد پس کو؟ چرا زودتر در را نمی‌گذارد؟ راستش این صحبت ها بافت فلسفی دارد و در آخر بحث می‌توانیم به آهنگِ جنده‌ی «تصور کن» اثر جان لنون اشاره کنیم تا شما را متاقعد کنیم. اما راستش بحث را نمی‌خواستم به این کس کلکی های روشن فکرانه پیش ببرم. زیرا که تا این‌جا دنبال یک مقدمه بودم تا برنامه –این پست، نوشته، متن، بلاگ، داستان، روزنامه، مجله، چشمات آلبوم ساعت نیمکت دیوار، نمیخوام نمیخوام– را آغاز کنم. حالا که حس می‌کنم مقدمه را چیده‌ام و عن‌اش همین حالا هاست که در بیاید پس می‌روم سراغ اصل مطلب که در ادامه می‌خوانید.
من آدم بسیار منطقی هستم و همین طور منطق دارد از صَک و صورت‌ام می‌پاچد این‌ور و آن‌ور و بوی عنِ منطق می‌دهم. یک بار با دوستان رفته بودیم بیران –رستوران مثلاً، رستورانِ گرانِ درجه یک البته– که ناگهان دوستم به من اشاره کرد که این ها چیست از گوشه های چشم‌ ات دارد می‌ریزد؟ و من هم با کمال خونسردی جواب دادم که منطق اضافی است که دارد می‌زند بیران. –این‌هم نکته‌ی خنده دار این پست برای خنده پسندان این مرز و بوم
حالا خلاصه یعنی خوار منطق را در آورده‌ام اما هم اکنون که فکر می‌کنم می‌بینم چیزی را که می‌خواستم برایتان تعریف کنم سر سوزنی به منطق ربط ندارد و اتفاقاً شاید خیلی بی منطق باشد و این‌که خوب می‌کنم که بی منطق باشم اصلاً. که چه؟

صبر کنید، صبر کنید حواسم را جمع کنم.

می‌خواهم برایتان از یک مرض جدید ام رو نمایی کنم. دست آورد خودم در سال دو هزار و سیزده میلادی می‌باشد. تازگی ها از این هایی شده‌ام که تا پول خرج نکنند کرمشان نمی‌خوابد و همیشه کرم خرید یک چیزی را دارند. مهم نیست چه باشد. بسته به قیمت شان من را خوش‌حال می‌کنند. از خرید اپلیکیشن های چند سنتی برای موبایلم –بابا سنت، بابا خارج، بابا اپلیکیشن، بابا اسمارتفون، بابا کسکش، بابا بیا عنمو بخورم. وا چه بی تربیت شده‌ام– که شادی را برایم به مدت ده الی پانزده دقیقه به ارمغان می‌آورند گرفته تا خرید اسباب بازی های کوچک یا رفتن به رستوران های گران و یا خرید لباس و کلاً هر چیزی که بشود خرید. خیلی باحال هم است اکشولی این مرض. و مطمئن هم هستم اگر در گوگل سرچ کنم می‌توانم برای این مرض یک نام مشخص پیدا کنم که صد ها نفر از آن رنج می‌برند و اشک می‌ریزند، خودشان را می‌زنند به دیوار و می‌گویند تو رو خدا کمک کنید ما خوار همه پول هایمان را به گا داده‌ایم و از این دسته حرفا که لوزر ها بهم می‌زنند. اما من فعلاً اوکی –بله اوکلی – هستم و دارم حالم را می‌برم.

آها، حالا فکر می‌کنم ربط منطق را به این قضیه پیدا کردم. چند وقت پیش ها کرم خرید کتاب خوان الکترونیک –کیندل میندل این‌ها– افتاده بود به تانبانم که اوه اوه اگر کتاب خوان بگیرم حتماً کلی کتاب خوان می‌شوم و وای چه خوب است و این‌ها. تا این‌که بالاخره با قدرت هرچه تمام تر یک کتاب خوان خریدم و بدو بدو نشستم به کتاب خواندن. سه کتاب هم خواندم باهایش. اما بعد وسط چهارمی‌اش به خودم آمدم و دیدم که فکر می‌کنم در مورد کتاب خواندن دچار جو زدگی شده‌ام و هرچه زودتر بهتر است خواندن کتاب را رها کنم. زیرا که منطق‌ام این‌طور کار می‌کرد که تو نمی‌خواهی کتاب بخوانی. صرفاً جو گرفته‌ات و نفس درستی برای کتاب خواندن نداری. این شد که کتاب خوان متاب خوان را گذاشتم کنار و بجایش حالا کرم خرید یک هدفون بی سیم در تنبانم دارم که دارد دودول‌ام را می‌خوردم و من هم فعلاً پولی در بساط ندارم.
یعنی می‌خواستم پیچیدگی و خفنی منطق‌ام را برایتان شرح دهم و این‌که چگونه کار می‌کند. کلاً منطق‌ام جوری کار می‌کند که تا می‌خواهم یک کاری را شروع کنم می‌گوید نکن، این جو گیری است. و بهتر است هرچه زودتر دست از تلاش بر داری. آری، این‌گونه کار می‌کند منطق من.

و اما قسمت شاد برنامه یعنی همان مهمان برنامه. پسر خاله‌ام دارد برای کل تعطیلات به پیش ما می‌آید و گویی خودش نه کار دارد و نه زندگی. تصمیم دارد که یک ماهی را پیش ما و تو کون ما سپری کند. و مادرم چون انسان مهمان نبازی –مهمان نباز یعنی کسی که در مقابل مهمان نمی‌بازد، خسته نمی‌شود، دوست دارد، با مهمان حال می‌کند، خوار مارا می‌گاید، بله به این معنا– است یکسره از پشت تلفن به خاله‌ام می‌گوید که چه عالی می‌شود اگر بی‌آید. حتماً خیلی خوش می‌گذرد و این‌که آن پسر را ما خیلی دوست داریم و در آخر می‌گوید خودتان هم پا شوید بی‌آیید. یک ماه است دیگر. پیش هم هستیم. و من واقعاً می‌خواهم خودم را بی‌اندازم جلوی ماشین لباسشویی و از زیرش جنازه در بی‌آیم. در مقابل این خانواده، این مادر والا به این‌جایم رسیده، دیگر تحمل ندارم، تو بگو یه ثانیه. من دیگر تحمل ندارم. 
نه، شوخی می‌کنم راستش. من مهمان دوست دارم. فامیل ها که دیگر قدمشان روی چشم است و حتماً قرار است کلی فان را به اتفاقشان تجربه کنیم.

ازین‌که کانال را در طی برنامه عوض نکردید کمال تشکرت را دارا هستیم. انشالا سال خوبی داشته باشید به اضافه این‌که انتخابات منتخابات به تخم منم نیست. پس انقد انتخابات انتخابات نکنید این‌جا واسه من.

۱۳۹۲/۲/۳۱

این پست راجع به باتری است.

امروز رفته بودم برای دوربین‌ام باتری بخرم. چهار عدد باتری قلمی دوباره شارژ-شو یا ریشارژیبل یا دوباره شارژ شونده یا بکن توش شارژ شه. باتری در خانواده‌ی ما بسیار چیز کمیابی است و ما همیشه سر باتری باتری تا پیروزی دعوا داریم –انگار مثلاً سر چیز های دیگر دعوا نداریم–. خواهرم رفته بود برای دوربین تخمی‌اش که دو عدد باتری می‌خورد، چهار عدد باتری خریده بود به قدرت صد اسب بخار. بعد زد دو تای آن را گم کرد و باهم دعوا کردیم. قضیه مال چند سال پیش است. چند سال که نه، شاید سال پیش. به هر حال دعوایمان شد. می‌گفت که به تو چه که من زده‌ام باتری دوربین ام را گم کرده بودم. شاید ظاهر قضیه برای شما منطقی بی‌آید. اما بی‌آیید برایتان شرح بدهم. گفتم که خواهر، خیر، یعنی گفتم معلوم است که به من ربط دارد. ما پول مفت نیاورده‌ایم که برویم باتری دوباره-شارژ شو بخریم و بی‌اندازیم گم اش کنیم. گفتم پدر کارگری می‌کند. ظرف می‌شورد. عرق می‌ریزد. ما باید قدر بدانیم. قبول نمی‌کرد. می‌گفت که حالا گم شده است، می‌گویی چکار کنم. بعد ما این بحران را پشت سر گذاشتیم. تا این‌که من برای موسِ ابر کامپیوترم نیاز به باتری داشتم. سر باتری های موس سعی کردم داستان باتری های گم شده‌ی خواهرم را بکشانم وسط و بگویم اگر آن باتری ها هنوز توی این خانه بودند حالا مجبور نبودم بروم دو تا باتری شارژ-شونده بخرم، می‌دانید که، این باتری ها گران هستند. ارزان نیستند. ساندیس که نیستند، باتری‌اند، آدم‌اند، شخصیت دارند. به هر حال برای موس‌ام هم رفتم باتری خریدم و کردم تو کونش تا ببندد دهانش را –موس را می‌گویم. فکرتان نرود سمت جای دیگر–.

بگذارید بروم سر یخچال و برای خودم شیر بریزم. می‌آیم ادامه اش را تعریف می‌کنم.

بعد از چندی دوربین‌ام در آورد به بازی کردن، یا بازی کردن در آورد. جوری شده بود باتری هایش که تا دو عکس خارق‌العاده می‌گرفتی می‌خواستی عکس فوقِ خارق‌العاده‌ی بعدی را بگیری می‌گفت که باتری تمام است. و دوربین من هم قدیمی است –پول هم ندارم جدید بخرم. خب؟ خب–. این بدان معناست که شارژر مارژر ندارد. یعنی باتری هایش را باید در بی‌آوری و بگذاری توی دستگاه شارژ کننده‌ی باتری های دوباره شارژ شونده. از آن‌جایی که من آدم زیاده خواهی نیستم، سعی می‌کردم به همان دو عکس در روز اکتفا کنم و جیک نزنم. جیک نزدن مال انسان های فقیر است. ما هم که می‌بینید، فقیر هستیم. این قضایا گذشت و گذشت. باتری های دوربین‌ام و باقی باتری های توی خانه مانند میخی رفته بودند توی کون‌ام. تا این‌که امروز وقتی حقوق گرفتم. تصمیم گرفتم بروم و چهار عدد باتریِ نایس بخرم.

به مغازه‌ی باتری فروشی رفتم –مثلاً خارج مغازه‌ی باتری فروشی دارد–. داشتم برای خودم می‌گشتم که یک فروشنده را دیدم. قیافه‌اش به چاقال ها می‌خورد. از این لاشی ماشی هایی که کونِ کار کردن ندارند. گفتم ببخشید آقا من باتری می‌خواهم که به این دوربین ها بخورد. بعد دوربین را از کیف‌ام در آوردم و یارو یک نگاه سرسری بهش انداخت. همان‌ جا باید فحش می‌دادم و مغازه را ترک می‌کردم. اما شعور اجتماعی‌ام بهم اجازه نداد. گفت که ایناهاش، اینا خوب است. گفت که روی شارژر اش هم دیسپلی دارد، نشان می‌دهد هر باتری چقد شارژ شده است. من آن لحظه ناراحت بودم و می‌خواستم گریه کنم که چرا آقاهه به دوربین‌ام نگاه نکرد و ندید که روی در آن‌جایی که باتری می‌خورد یک سری اطلاعات نوشته. آن اطلاعات را برای توی فروشنده نوشته، چاقال خان. چیزی نگفتم. صدایم در نیامد. بسته‌ی باتری را داد دستم و من تشکر کردم. گفت که اصلاً مشکلی نیست و خواهش می‌کند. من یکم خودم را زدم به آن راه، رفتم سر فقسه‌ی کناری که مثلاً می‌خواهم چیز دیگری هم بخرم که به او مربوط نیست. زیر چشمی نگاهش کردم. وقتی دور شد پریدم دوباره سر قفسه‌ی باتری ها، یکم بالا پایین کردم. دیدم همان که به من داده به ظاهر بهترین گزینه است. من هم از آن‌جایی که انسان منطقی هستم نخواستم لج بازی کنم و یک باتری دیگر بردارم.
به سمت صندوق رفتم و خریدم را حساب کردم. به اضافه‌ی باتری، یک توپ والیباب کوچک هم خریدم تا باهایش تو اتاقم بازی کنم. زیرا در مغازه فکر می‌کردم حتماً باید خیلی فان –بله فان– باشد. اما به محظ این‌که به خانه آمدم دیدم عجب چیز کسشری است.

همان طور که قبل گفتم، آمدم خانه و بعد از این‌که توپ را دو بار بالا پایین انداختم، رفتم سراغ باتری ها. باتری ها حس خوبی بهم نمی‌دادند. به جان خودم راست می‌گویم. حتی از توی بسته بندی شان معلوم بود یک مرگشان است. شاید هم تقصیر آن فروشنده‌ی لاشی بود که این حس را به من منتقل کرده بود. باتری ها را در آوردم. شارژر اش را کوباندم توی برق و باتری ها را کردم تویش تا شارژ شود. اما دیسپلی –صفحه‌ی نمایش– چیزی نشان نداد. اگر زبان مادری‌ام انگلیسی بود حتماً می‌گفتم فاک، یا مثلاً به آن فروشنده می‌گفتم مادر فاکر. اما چون زبانِ مادری‌ام زبان‌ شیرین فارسی است مجبور شدم بگویم بخشکی ای شانس.
حالا فردا می‌خواهم شارژر را ببرم بکوبانم توی صورت فروشنده و بگویم عناقا عوض‌اش کن.

بای دِ وِی –مثلاً من خیلی کانادا زندگی می‌کنم و خیلی اینگیلیسی‌ام خوب است و میان هزار کلمه‌ای که می‌نویسم باید حتماً چهار تا بای د وی مای د وی بکنم، تا شما که نیستید ببینید، از خواندن این متن بفهمید که بابا خیلی اینگیلیسی‌ام شاخ است.– گوگل می‌خواهد گوگل ریدر را ببندد. پس فید مید هایتان را ببرید جای دیگری. زیرا که ما این‌جا برای خایه هامان چیزی نمی‌نویسیم. و از آن هایی هم نیستیم که بگوییم خوانده شدن یا خوانده نشدن برایمان مهم نیست. زیرا که –زیرا که، زیرا که، زیرا که– اگر مهم نبود می‌رفتم توی نوت پد می‌نوشتم –یکهو افعال جمع به افعال مفرد تغییر شکل دادند تا نشان دهند در عین لاشی بودن چه آدم متواضعی هستم–.

ادیت هم نمی‌شود این پست تا به کسانی که توی کامنت ها غلط ها را می‌گیرند امتیاز مثبت داده شود.

۱۳۹۲/۲/۱۳

یه قسمت از کتفمم همین الان درد گرفت

من در حال حاضر توی اتاقم نشسته‌ام. نشسته‌ام روی زمین و با هدفونی که درازای سیم‌اش به هشتاد و سه متر می‌رسد دارم موزیک های دوپس دوپسی گوش می‌دهم تا بتوانم تمرکز نکنم. از آن موزیک هایی که مغزتان را نگه می‌دارد و نمی‌گذارد دیگر فکر کنید. در برنامه های تلویزیونی صدا و سیما به این موزیک ها می‌گویند موزیک های شیطان پرستانانه. من نظری ندارم. من نظری ندارم راجع به هیچ چیز. فقط می‌خواهم نتوانم به هیچ چیز فکر کنم. می‌دانید، آخر من خیلی ظریف و شکننده هستم. من در زندگی‌ام به جز نون و ماست، شکست های زیادی خورده هستم. آه خداوندا این پسر چقدر بدبخت است. زر می‌زنم. نمی‌دانم، شاید همم زر نزنم و واقعاً این ها شکست باشد و این هم نِشَست باشد. شکست نشست، نشست شکست، خوشوقت بشید از آشنایی هم دیگر. نه، راستش شکست و نشست دو دوست قدیمی هستند و هم دیگر را خیلی وقت است که می‌شناسند. پس نیاز نیست به هم معرفی شوند. به من هم نیاز نیست معرفی شوند، زیرا من را خیلی وقت است که دارند همراهی میکنن. اوه مای گاد من چرا این گونه دارم ناله می‌کنم؟ بهتر نیست اشک بریزم تا مثلاً بگویم ناراحت هستم؟ بی‌آیم بروم توی کونم بابا.

مادرم با پدرم قهر است. مادرم با همه قهر است. مادرم آدم عنی است. مانند بقیه‌ی مادر های دنیا. می‌گوید چرا وقتی خواهرم –یعنی خاله ی من، اگر ازین نسبت های خانوادگی چیزی سر درنمی‌آورید– این ها این جا –خدا را شکر، دیگر نیستند– بودند تو رفته‌ای به سر کار. و پدرم احتمالاً می‌خواهد خودش را بکشد. من در دعوا های قبلی شان سعی می‌کردم دو طرف را به طلاق تشویق کنم. اما پدرم پشم هایش می‌ریخت وقتی اینگونه سخن می‌گفتم. مادرم هم پشمی ندارد. یا شاید من ندیده‌ام، که حالا بخواهد بریزد یا نه. اما حالا این دفعه خوش می‌گذرانم. و حتی از مرحله‌ی به تخم‌ام هم رد شده و رسیده به مرحله‌ی من را سننه. –مثلاً من را سننه خیلی شدت‌اش از به تخمم بیشتر است، و من به شدت ها خیلی حساس هستم و مواظب هستم یک وقت خدای ناکرده کم و زیاد بشه دنیا من دوسِت دارم. هرکس دلبری اگه داره، من تو رو دارم. لج و لج بازی نکن، با دلم بازی نکن. با شکستنِ غرورم خودتو راضی نکن.

اتفاقاً از این زندگی خسته نشده هستم و دارم حال می کنم باهایش. امروز دوستانم برنامه ریختانده بودند تا برویم بیران و بترکانیم. و من هم برای این که بگویم خیلی کول هستم و اصلاً آنتی سوشال نیستم گفته بودم من توتالی و ابسولوتلی با شما می‌آیم. راستش من انگلیسی صحبت نمی‌کنم، اما اگر به انگلیسی ترجمه اش کنید قطعاً دو کلمه ی توتالی و ابسولوتلی را به دست خواهید آورید. گفته بودم که می آیم و چقدر بخندیم و این ها. اما آمدم خانه و موبایلم را سایلنت –حالتی که تلفن همراه از خود صدا پخش نمی‌نماید– کردم و نشستم به مطالعه. بعد دوستانم کون موبایل و فیسبوک ام را پاره کردند تا با من ارتباط برقرار کنند. من هم سعی می‌کردم به کون موبایل و فیسبوک‌ام نکاه نکنم تا مثلاً نفهمیده‌ام دارد پاره می‌شود. بعد از چند ساعت از روی تخت آمدم روی صندلی کامپیوتر و در کمال ناباوری دیدم کون موبایل و فیسبوک ام پاره شده است. اس ام اس اس آس میلان دادم به دوستم و گفتم که اوه ه ه ه ه سااااری من در حیاط بودم و داشتم باغچه را تمیز میکردم. و آن دوست‌ام هم فهمید که دارم بهش دروغ می‌گویم. زیرا که خر نیست و میداند ما در آپارتمان ششصد طبقه ای –مثلاً– زندگی می‌کنیم و باغچه مان را تو کونمان داریم؟ من همیشه قبل از دروغ گفتن مطمئن می‌شوم تا طرف مقابل‌ام بفهمد که دارم بهش دروغ می‌گویم. این‌گونه دیگر لازم به توضیح اضافه نیست. همین که بفهمند داری برایشان خالی می‌بندی ازت حالشان بهم می‌خورد و می‌گویند کون لق ات بابا، حالا مثلاً کی هستی که بخوایم باهات بیایم بیرون.

با دوستانم نرفتم و نشستم سریال دیدم. و نوشابه خوردم و چیپس خوردم و یکم گه خوردم. قدیم ها یادتان است چس فیل می‌خوردم؟ حالا آن را با چیپس عوض کرده ام. چیپس ها موجودات باحالی هستند. چیپس های پرنده دارم، چیپس های ریزنده، آن هایی که می‌ریزند روی شلوارت و نصف فیلم –یا در این مورد سریال– را سرت پایین است و داری خارده چیپس ها را جمع می‌آوری. صرفاً همین یک کم اکشنِ پیچاندن دوستانم توانسته بود در من حس خوشحالی ایجاد کند و من همین خوشحالی ها را می‌خواهم خواهر جان، من خوشی تو را می‌خواهم، خوشبختی‌ات را، تو لباس عروس دیدن ات را. شوهر عنت را، مرگ مادرت را، قبر پدرت را، کست عمه ات را.

دیگر حالا بی آییم راجع به سلامت فیزیکی‌ام صحبت کنیم. راستش خانم دکتر، من علاوه بر کمر درد، گردن درد شاخی هم گرفته‌ام و خوش حال می‌شوم یک نسخه ویلچیر برایم بنویسید. چند روز پیش ها هم وقتی داشتم گوشم را خشک می‌کردم با گاش پاک کان، متوجه شدم که گاش پاک کن خانی شده و فهمیدم که سرطان دیگر روی شاخ اش است. اما من سرطان نمی‌خواهم.
من هارت اتک می‌خواهم.

۱۳۹۲/۲/۷

آره ماره بهاره، آرش دل بی قراره

امشب شام قرمه سبزی داشتیم. از آن قرمه سبزی هایی که مانده‌اش هم خوش مزه نیست و تویش اندازه‌ی صخره گوشت های خشک که طعم مقوا می‌دهند پیدا میشود. از صبح توی اتاقم بوده بودم و شوفاژ اتاقم را داشتم با سرعت هرچه تمام می‌راندم. وقتی برای شام از درب خودرو باز است بیران رفتم یکهو هر سرما –بله هر سرما و نه چه می‌دانم سر سرما یا هر عن دیگری– خوارد توی صورتم. برای همین برگشتم و سوییشرت‌ام را –که نه خاطره‌ای دارد و نه شکل خاصی برای تعریف کردن– از کمدم در آوردم و تنم کردم. برای کول بودن هم کلاهش را سرم کردم و رفتم سر میز شام. سر شام از مادرم پرسیدم که فردا کی باید حرکت کنیم؟ آخر قرار است فردا برایمان مهمان بی‌آید از خارج. خاله‌ام و شوهرش که می‌شود شوهر خاله‌ام. و این‌که خدا را شکر بالاخره مهمان دارد می‌آید تا من بتوانم وبلاگم را آپدیت کنم. زیرا من تخصص‌ام نوشتن مهمان است که به طور حرفه ای می‌توان گفت «مهمان نوشت» یا «نویسندمهمان» یا «مهمان این برنامه: رضا عطاران» و خیلی یا های دیگر.
مادرم گفت که اتوبوس ساعت نه و بیست دقیقه را می‌توانیم بگیریم. اما من یک اتوبوس زودتر را می‌گیرم تا یک وقت دیر نشود. همان لحظه می‌خواستم بلند شوم و با چنگال بکوبانم توی هر چیزی و خارد و خمیر اش کنم. اما چون من آدم منطقی و آرامی هستم این افکار عقب مانده‌ را به دور ریختم و نچ کردم. ادامه‌ی نُچ‌ام گفتم خب یعنی چه؟ یا اتوبوس نه و بیست را می‌گیریم یا یکی زود تر را. این‌که دو گروه دو گروه برویم یعنی چه. بعد آن‌قدر اعصابم خارد شد که رویم را کردم به تلویزیون و دیدم که یک دختری که ناخون هایش ازین‌هایی بود که جلویش سفید است و بقیه‌اش بی‌رنگ دارد ماشین سواری می‌کند، یک دانه فورد نقره‌ای را در پیست ماشین می‌راند. من این مدل ناخان ها را اول در فیلم های پورن دیده بودم و وقتی برای اولین بار همچین ناخن هایی را از نزدیک دیدم حسابی بهم ریختم و تمرکزم را از دست دادم. یعنی نه این‌که حالا این ناخن ها خوب یا زیبا باشند ها. نه. اما می‌دانید این‌ها را قبلاً در حال صحنه‌ های بکن بکن دیده بودم و هیچ وقت نمی‌توانم دیگر با دیدن این مدل ناخن ها یاد چیز دیگری جز این فیلم های بد بی‌افتم.
من به ناخن خیلی حساس هستم در زندگی. من عقیده دارم ارائه‌ی ناخن های هرکس نشانه‌ی شخصیت اوست. مرد و زن هم ندارد. مدل ناخن مورد علاقه‌ی من برای بانوان مدل کوتاه و بی لاک است و مدل مورد علاقه‌ام برای آقایان هم به همین صورت به جز این‌که ناخن کوچکه باید بلند باشد. زیرا که مرد باید همیشه با خودش ناخن بلند حمل کند تا یک وقت مورد استفاده قرار بگیرد. نه راستش شوخی می‌کردم. من برای تمام دنیا ناخن های کوتاه و تمیز و آرایش نکرده آرزو می‌کنم. چون من آدمی‌ام که خیلی ساده گرا هستش و شب ها برای شام قرص نانی می‌خورد.
رویم را کردم به تلویزیان و سعی کردم عصبانیت‌ام را با کوباندن قاشق به دندان هایم نشان دهم. مادرم اما تخم‌اش هم نبود. با پدرم صحبت می‌کرد و می‌گفت که آن پسره در کلاس زبان‌اش که خیلی جوان می‌زند یک پسر پانزده ساله دارد. و احتمالاً داشت با خودش فکر می‌کرد که شاید بد نباشد آن پسره در کلاس زبان اش که خیلی جوان می‌زند را با زن و بچه‌اش یک شب دعوت کند بی‌آیند خانه‌ی ما و قرص نانی را باهم بخوریم. پدرم هم می‌گفت که آره، یک بار پسره در کلاس زبان اش که خیلی جوان می‌زند را در قطار دیده و اتفاقاً زن‌اش را هم دیده. زن اش مانند خودش گنده است. می‌گفت ولی خیلی پسر خوبی است. نمی‌دانم چرا گفت «ولی» یعنی مثلاً گنده بودن یعنی بد بودن؟ یا چه؟ من هم آن وسط سعی می‌کردم قاشق را محکم تر بکوبانم به صَک و صورت‌ام.
مادرم دارد پیر می‌شود و اخلاق‌اش روز به روز عنی تر می‌شود. همیشه برایت حق انتخاب می‌گذارد اما در آخر باید آن چیزی را که او می‌خواهد انتخاب کنی و این باعث می‌شود قاشق را نه تنها بکوبانی به دندان هایت، بلکه بکوبانی تو کونت و بکشانی بالا.

درس و مرس و کار و بار هم خبری نیست. یعنی می‌دانید. دیگر حوصله ندارم چیزی بنویسم. می‌خواهم بروم سریال ببینم. سریال دیدن باعث می‌شود مغز آدم خالی شود. مغز من هم خالی رفته، پوچ شده. ریده. گاییده شده. کیری میری شده. آره.

۱۳۹۲/۱/۷

تلویزیون روی رادیو

امروز –که چیز زیادی از پست قبلی نگذشته است– دوستانم را پیچاندم. بهشان گفتم که عمه‌ام مریض است و من باید بروم خانه شان و ازش مواظبت کنم. گفتم که من خیلی مواظبت بلد هستم و خیلی انسان ها هستند که جانشان را مدیان من هستند. دوستانم ناراحت شدند. گفتند اوه اوه. و امیدوار بودند که سلامتی اش را به دست بی‌آورد. آن‌ها الله ندارند. اگر داشتند می‌گفتن انشاالله سلامت باشند. بعد وقتی الله داشته باشید پنج تن هم دارید که می‌آیید آخر سلامت باشند «به حق پنج تن» هم می‌گذارید که خدا در مقابل پنج تن شرمنده شود و آن مریض را خوب کند. من برایشان ابراز ناراحتی کردم. گفتم که از عمه‌ام متنفر ام. گفتم که ای بابا می‌خواستیم این‌جا را بترکانیم ها. آن‌ها گفتند که خیلی هم خوش گذشته تا امروز و این‌ها.
من آدم خالی بندی هستم. راستش خوب می‌کنم. فکر می‌کردم باید خوش بگذرد. اما حالا می‌بینید که خوش نگذشت و سریع پیچاندمشان. بعضی ها فهمیده بودند که دارم خالی می‌بندم. بعضی های دیگر هم نفهمیده بودند و بعضی های دیگر اصلاً نمی‌دانستند اوضاع از چه قرار است.
بدی خارج این است که شما فامیل یک عدد دارید. و آن یک عدد را نمی‌توانید هر وقت خواستید بی‌اندازید اش بیمارستان. مانند جوکر است. یک بار مصرف است. یعنی مانند نیترو می‌باشد در این بازی های ماشین بازی. از این بازی هایی که باید ماشین ات را اسپورت کنی و توی خیابان ها دوپس دوپس راه بی‌اندازی. مثل نیترو می‌ماند. چون باید صبر کنی تا بعداً دوباره بتوانی استفاده کنی. پس چی شد؟ جوکر خیر، نیترو بلی.
در این میهمانی و در آن میهمانی و بقیه‌ی میهمانی ها فهمیدم که من آدم «شاشیدم تو این مهمونی‌ای» هستم. یا حتی «شاشیدم تو این افراد» یا حتی بدتر «شاشیدم تو این دوست». من خیلی می‌شاشم راستش. صلاح من در مقابل همه چیز شاش است  –البته به تازگی–. یعنی ما آدم های ضعیف که در عمل کاری از دستمان بر نمی‌آید باید فحش بدهیم. اما من حتی از آن هم ضعیف تر هستم و فحش را فقط در کله‌ام می‌دهم. بعضی ها هم هستند که از آن‌جایشان مایه می‌گذارند. ولی من چون انسان با ادب و فرهیخته‌ای هستم از شاش که مایعی خدا دادی است استفاده می‌کنم تا هم فرهیختگی‌ام را حفظ کرده باشم و هم در مقابل انسان های حمایت از زن و چه می‌دانم این کسشر ها در امان باشم. من خیلی محافظه کار هستم اصلاً.

امروز بعد از آن‌که دوستان‌ام را دک –بله دک– کردم، یک سر رفتم مرکز شهر تا کوله پشتی بخرم. از این کوله پشتی هایی که به اندازه‌ی یک چمدان جا دارد و خیلی کول است و تو این فیلم ها با همین یک دانه کوله پشتی از اروپا به آمریکا سفر می‌کنند و در راه مخ شش دختر را میزنند و کلی بهشان خوش می‌گذرد و هوا هم همیشه خوب است.
رفتم کوله پشتی بخرم زیرا که اولاً که ندارم. چون اگر داشتم که نمی رفتم بخرم. این مشخص است. دلیل دوم این است که هفته‌ی دیگر دارم به خارج سفر می‌کنم و نمی‌خواهم مانند ازگل ها با خودم چمدان حمل کنم. البته خودم یک کوله پشتی دارم که هم کوچک است و هم زشت. و من آدم «چیز های خوشگل را حمل کردن» هستم. یک بار پدرم از من پرسید که کجای این کوله پشتی زشت است؟ و زیپش را باز کرد و گفت جایش هم که خوب است. من اما نتوانستم بگویم کجایش زشت است. من هیچ چیز چیز را نمی‌توانم بگویم. برای همین به پدرم گفتم که هیچ جایش. و بعد پدرم گفت که خوب است این دیگر. بعد مطمئنم که بحث از این بیشتر ادامه پیدا نکرد. زیرا که ما در خانه مان بحث های مهم تری از بحث کوله پشتی داریم تا بکنیم.
وقتی رفتم و کوله پشتی ها را دیدم و کوله پشتی ها هم من را دیدند فهمیدم که باید نصف پول سفر ام را باید بدهم و یک دانه از این کوله پشتی های عنی را بخرم. برای همین قید زرق و برق را به ناچار زدم و تصمیم گرفتم که با یک دانه چمدان ازگلی سفر کنم. از همین چمدان هایی که چرخ دارند و برای پنج روز باید همش با خودت این ور آن ور لخ لخ بکشانی و ببری همه جا. راستش الآن به این فکر می‌کنم که شاید بهتر باشد بدون چمدان و بدون هیچی بروم. یک دست لباس خواب بپوشم و رویش هم یک دست لباس نخواب.

امشب برای خودم ماهی درست کرده‌ام. به نظر من ماهی سلطان غذا هاست، البته اگر استیک را غذا حساب نکنیم. اتفاقاً امروز که رفته بودم کوله پشتی بخرم هم نهار ماهی خوردم و قصد دارم تا آخر عمر اصلاً فقط ماهی بخورم تا لقب ماهی خوار ترین انسان را از آن خودم کنم.
خیلی باحال است. خانه ساکت است. تلویزیون ساکت است. من ساکت است. همه چیز ساکت است. الآن تقریباً دوازده ساعت است که از دهانم صدایی در نیامده و احتمالاً تا فردا صبح دوازده ساعت تبدیل به بیست و چهار ساعت می‌شود و تا پس فردا چهل و هشت ساعت و تا پس آن فردا هفتاد و دو ساعت و تا روز بعد از پس فردا نود و شش و روز بعد اش صد و بیست ساعت و بله از ماشین حساب استفاده کردم. راستش آرزوی من تا آخر عمر حرف نزدن است. زیرا که حرف زدن بد است :(

لا لا لا لالالالا لا لا لا لالالالا لا لا لالا لالا لا لالا 
هه هه «لا» شبیه لوگوی پلی بویه

۱۳۹۲/۱/۶

شاشیدم تو سال نو تون اصن

عید حالا است. یعنی عید نزدیک است و چه بسا وقتی شما این را می‌خوانید عید شده باشه و دیگر به تخم‌تان هم نباشد که عید کی است. مانند خیلی ها که همین الآن اش که هنوز عید نشده هم به تخم‌شان نیست، و شاید تا خیلی موقع های دیگر هم به تخم‌شان نباشد. من هم به تخمم نیست که کسی عید به تخم‌اش است یا خیر. من حتی عید هم به تخمم نیست که به عبارتی می‌شود خودم به تخم خودم هم نیستم که عید تخمم هم نیست.
خیلی ها فکر می‌کنند که من هیچ چیز به تخمم نیست. در صورتی که من همه‌ی  چیز ها به تخمم است. این جمله را هم برای تکامل پاراگراف اول نوشتم که بر مبنای تخم نوشته شده بود و هست هم‌چنان.

پس فردا –که اگر شما این را فردا بخوانید می‌شود فردا و اگر پس آن فردا بخوانید می‌شود دیروز– مادرم این‌ها –می‌گویم مادرم این‌ها زیرا همه چیز زیر سر مادرم است– می‌روند به مسافرت و من حتی باهاشان به فرودگاه هم نمی‌روم. پدرم می‌گوید که کاش بودی و به من همراه چمدان ها کمک می‌کردی. اما چون من خیلی آدم بی خیر ای هستم و جز زحمت برای دیگران چیزی ندارم نمی‌توانم باهاشان به فرودگاه بروم. من طبق برنامه‌ای که برای درس خواندن برای خودم ریخته‌ام دیگر وقت آزاد ندارم –الکی–. راستش به شما ربط ندارد که من وقتی به فرودگاه نمی‌روم چه کار می‌کنم. اگر ربط داشت حتماً خودم می‌گفتم.

با به مسافرت رفتن خانواده، خانه به مدت یک هفته و نیم خالی می‌شود. من به تمام دوست هایم گفته‌ام که می‌توانند بی‌آیند این‌جا و هرکه می‌خواهند با خود بی‌آورند. –مانند این فیلم ها– هر موقع می‌خواهند بی‌آیند و هر موقع می‌خواهند بروند. گفته‌ام حتی می‌توانید از جلوی در ورودی –آن‌جایی که کفش هایمان را در می‌آوریم– تا روی تخت خواب مادر پدر ام یا هرجا که دوست دارید با دوست دختر یا دوست پسر هایتان سکس داشته باشید در هر لحظه از شبانه روز. گفته‌ام می‌خواهیم بترکانیم و دوپس دوپس را به مرحله‌ی آخر برسانیم. آن‌ها هم گفته‌اند که چه کووول، حتماً می‌آییم. بعد گفته‌ام که باید ولی غذای من را تامین کنید –و اشاره کردم که من خیلی غذاهای خوب و درجه یک می‌خورم– و همین طور ظرف ها را هم بشورانید. آن‌ها هم گفته‌اند که اوکی است و نمی‌گذاریم ناراحت شوی. اما من می‌دانم. می‌خواهم رئیس بازی و صاحب‌خانه بازی در بی‌آورم و همه چیز را زهر شان کنم. یا این‌که همش غر بزنم که چرا نمی‌روند.
حالا پدر ام امروز به من می‌گفت که وقتی ما نیستیم ور نداری دوست هایت را بی‌آوری و مست بازی در بی‌آورید ها. مست بازی، بازی‌ای است که وقتی شما مست هستید از خودتان در می‌آورید. می‌گفت که ما این‌جا مستاجر هستیم و همین خانه را هم به زور گیر آورده‌ایم. و راست هم می‌گوید. ما این‌خانه را به زور گیر آورده‌ایم و نمی‌خواهیم به زور هم از دست اش بدهیم. می‌خواهیم راحت از دست اش بدهیم.

آن‌چه تا این‌جا خواندید مال شب قبل از عید بود که نوشته بودم و پرت‌اش کرده بودم روی دسکتاپ‌ام. زیرا که می‌خواستم مانند تمام وبلاگ های دنیا که به مسئله‌ی عید می‌پردازند، بپردازم و حالا با تاخیر پرداخته‌ام. و اگر من هم چیزی را پردازش نکنم می‌میرم و ممکن است به من بگویند که حتماً لالی چیزی هست.

دوستانم این‌جا هستند و این‌جا خواهند ماند. من هم برایشان غر می‌زنم و سعی دارم عن بودنم را برایشان به مرحله‌ی فینال برسانم. می‌خواهم از خانه‌ام بروند و عره و عوره هایی هم که با خودشان آورده‌اند ببرند. یواشکی به آن یکی از دوستانم که نیامده‌اند اس ام اس می‌دهم که آره این‌ها این‌جا هستند و ریده‌اند توی خانه‌ام. آن‌ها هم می‌گویند که خب بندازشان بیران. من می‌گویم که نمی‌شود که همین‌جور که. آن‌ها باز می‌گویند اگر ما بودیم می‌ترکاندیم و من بهشان می‌گویدم ترکاندن فعل جدید مورد علاقه‌ی من است و از این به بعد همه چیز را می‌خواهم بترکانم.
راستش بجای گرفتن پارتی بیست و چهار ساعته بهتر بود که این یک هفته را تنها لخت می‌چرخیدم برای خودم در خانه. من لخت چرخیدن را خیلی دوست می‌دارم و لخت چرخیدن هم من را دوست می‌دارد.
یک بار با لخت چرخیدن رفته بودیم پارک که یک دست فروش آمد و گفت که از من دست بخرید. لخت چرخیدن از دست فروش پرسید که این دست ها دستی چند؟ من لخت چرخیدن را کشیدم کنار و گفتم چرا می‌پرسی؟ ما که قصد خرید دست نداریم. بعد لخت چرخیدن رو کرد به دست فروش و گفت ما یک چرخ می‌زنیم، باز می‌آییم. در همین میان ناصر عبداللهی آمد و درگذشت.

راستش همین. این پست نه محتوا دارد. نه حرفی دارد. نه ماشینی، نه خونه ای نه کاری. هیچی. هیچی ندارد.