۱۳۹۳/۳/۱۰

این آخرین پست من است

با سلام :))))))) ای کسکلک ها
ببینید راستش من معذرت نمی‌خواهم برای ننوشتن‌ام. همان‌طور که برای نوشتن‌ام هم معذرت نمی‌خواهم. برای چه بخواهم؟ کاری هم ندارم به آن صورت، اگر که فکر می‌کنید بخاطر مشغله‌ی فراوان وبلاگم را آپ نمی‌کنم. نه. نمی‌دانم. شاید این اصلاً یک پست خداحافظی باشد. زیرا که من دیگر آن آدم چند سال پیشی که این وبلاگ را راه انداخته نیستم. عوض شده‌ام و طرز تفکر ام هم عوض شده است. دیگر آن شانزده ساله‌ای که تازه مهاجرت کرده بود و از تنهایی برای خودش —و بعد ها برای شما— می‌نوشت نیست ام. البته هنوز هم کسی نیستم. چند سال ام است مگر همش؟ چیزی که می‌خواهم بگویم این است که دوست دارم بنویسم. باهایش حال می‌کنم. اما خب، جز وبلاگ نوشتن چیز دیگری بلد نیستم بنویسم. امتحان هم کرده‌ام. اما هیچ وقت هیچ چیزی از تویشان در نیامده. حتی همین وبلاگ را هم بلد نیستم بنویسم. البته الآن هم کمی غم دارم —تو را کم دارم— وگرنه، وگرنه هیچی. چند باری هم داستان اینور آن‌ور نوشتم و با چند تصویر ساز هم صحبت کردم و همه اوکی اوکی دادند و خیلی باحاله باحاله کردند برایم، گفتند که خیلی حال می‌کنند که باهایم کار کنند اما ته اش هیچی نشد و من هم دیگر رویم نشد پی اش را بگیرم، زیرا که من کلاً رویم نمی‌شود.  

ای بابا، ببخشید چند نفر هستند که دارند مزاحم من می‌شوند و هی زنگ می‌زنند و حواس من را پرت می‌کنند.

چیزی که می‌خواهم بگویم این است که حال می کنم با نوشتن. اما دوست ندارم دیگر وبلاگ بنویسم. حال اش را ندارم. حوصله اش را هم ندارم. راستش را بخواهید حتی دلیلی هم برایش ندارم. چرا باید بنویسم اصلاً؟ یک مدت امید داشتم که از این وبلاگ یک کاری گیر بی‌آورم  —و این اولین باری است که به زبان می‌آورم این قضیه را—، یعنی یک جورایی خودم را این‌جا نشان بدهم. ولی نتوانستم نشان بدهم. البته از طریق همین وبلاگ خیلی آدم های شاخی را پیدا کردم که درست نیست بگویم همچین بی هیچی هم بود. اما خب می‌توانست همان یکی دو سال اول باشد. می‌دانید؟

امروز رفتم برای خودم یک پیرهن خریدم، آخر پیراهن ندارم. بگذارید بروم توی زبان خودم.
چند شب پیش ها که به میهمانی می‌رفتم دیدم که من لباس دختربازی ندارم. لباس هایم لباس های لاشی‌ طوری است و هیچ کس از لاشی ها خوشش نمی‌آید. نه. یعنی منظورم این است که لباس به درد بخوری برای میهمانی نداشتم. همه شان کهنه و از رنگ و رو رفته شده اند. برای همین تصمیم گرفتم که در این آخر هفته برای خودم کمی خرید کنم. تنهایی هم دوست دارم خرید کنم. زیرا که رویم نمی‌شود با دیگران به خرید بروم و در مغازه ها بچرخم و لباس ها را ورق بزنم. تنم کنم و جلوی آینه کش و قوص بی‌آیم. اما این چیزی است که من در حین خرید کردن دوست دارم انجام دهم. دوست دارم وقتم را حسابی بگذرانم. لباس ها را دست بکشم. قیمت ها را بپرسم. بروم بی‌آیم تا خرید کنم. برای همین است که اکثراً تنها به خرید لباس می‌روم —و شاید برای همین است که هیچ لباس درست حسابی‌ای ندارم—. امروز رفتم برای خودم در یکی از مراکز خرید دم خانه مان تا برای خودم یک پیراهن بخرم. چیزی که توی ذهن ام داشتم یک پیراهن ساده ولی کمی ضخیم؟ —چجوری می‌نویسند اش؟ بلد نیستم بنویسم ضخیم، آن‌وقت دوست دارم داستان پاستان هم بنویسم— یک پیراهن ساده اما با پارچه‌ی ضخیمی بگیرم که جیب اش از یک پارچه و یک طرح دیگر باشد. اما هیچ جا همچین چیزی را پیدا نکردم. فقط توی اینترنت اینور آن‌ور دیده بودم. بالاخره یک پیراهن دیدم که خیلی خوشم آمد. قرمز آبی چهارخانه چهارخانه و خط خط خطی بود و این‌جور این‌جوری بود.
می‌دانید چیست؟ دوست ندارم دیگر ادامه اش را بنویسم :( 
حالم خوب نیست. 
این وبلاگ هم دیگر آپ نمی‌شود. 
دوست داشتم بیشتر برایتان از این وبلاگ بنویسم. که چه شد اصلاً اینجا را ساختم و چه شد ادامه دادم و کلاً داستان هایش را بنویسم. این‌که با چه کسانی دوست شدم و چه کسانی با من دشمنی پیدا کردند —آخر من خودم که با کسی دشمنی ندارم که—. اما هیچ کدام این‌ها تعریف کردنِ خاصی ندارند. این وبلاگ را یک روز همین‌طور که در اتاقم نشسته بودم بدون هیچ برنامه‌ای ساختم. حتی هیچ ایده‌ای نداشتم که وبلاگ نوشتن چیست. وبلاگ نمی‌خواندم. حتی بلد نبودم درست حسابی تایپ کنم —نه که الان خیلی بلدم—. هی نوشتم و فقط وبلاگ یکی از دوستانم را می‌خواندم، آتنا. تقریباً هر روز پست می‌ذاشتیم و فقط آتنا بود که برایم کامنت می‌گذاشت. اما رفته رفته وبلاگ را چند نفر پیدا کردند و خواندند. تا این ‌که یک روز دیدم که بازدید های وبلاگم در طول یک روز بیشتر از تمام دوران ها شده است. فهمیدم که وبلاگ خرس من را در وبلاگش لینک کرده. و بعد از آن دیدم که بهناز میم توی توییتر اش شر کرده. و بعد کم کم خواننده ها بیشتر شدند و من بیشتر حال می‌کردم بنویسم. لنگ‌دراز و بقیه هم لینک کردند و به قولی من هم وارد بازی شدم —بازی؟ :))) — بعد از آن چند نفر هم آمدند گفتند که شبیه کسرا —قند قزل آلای سابق و شاخ و دمِ حاضر—  می‌نویسم و بهم فحش دادند. کسرا را پیدا کردم. یعنی کسرا را به طور اتفاقی توی فیسبوک‌ام داشتم. اما نمی‌دانستم که وبلاگ می‌نویسد. من کسرا و چند نفر کپی رایتر دیگر را در فیسبوک اد کرده بودم تا باهاشان بیشتر آشنا بشوم. با کسرا سر وبلاگم حرف زدم و گفتم هرچه شباهت است واقعاً تصادفی است و من هیچ وبلاگی نمی‌خواندم آن موقع که این‌ها را نوشتم که بعد ها —که می‌شود الآن ها— دیگر کسرا یکی از دوستان من شد —یک از دوستانِ شاخِ من—. 
کلاً این چند سالی که وبلاگ نوشتم باحال بودند. اما دیگر فکر کنم بس است.
از همه کسانی هم که کامنت گذاشتند تشکر می‌کنم. کامنت هایی که تعریف کرده بودند می‌خواندم و کیف می‌کردم و کامنت هایی که بد می‌گفتند هم راستش را بخواهید تو دلم فحش می‌دادم. ولی در کل دم اونایی که خوندند و فحش دادن هم گرم.
قربان شما،
علی صهبا

۱۳۹۳/۱/۲۸

من سعی می کنم برای تغییر تشریفات

آن‌چه در ادامه می‌خوانید عینِ حقیقت است. داستان خیالی و کسشر نیست. پس اگر خایه نمی‌کنید، نخوانید. اگر هم خایه می‌کنید نخوانید. کلاً اگر با خایه در ارتباطید  --->  نخوانید!!!!!!!!!!! 
اگر سفارتِ خایه ها نزدیک خانه تان هم هست نخوانید. حتی اگر یک بار توی خیابان به طور اتفاقی خایه دیده‌اید، نخوانید.

با سلام. من می‌خواهم امروز برایتان از رولپلاک بنویسم. 
یعنی اگر حتی یک بار سایه‌ی خایه روی دیوار هم افتاده و شما با گوشه چشم یک لحظه یک نیم نگاهی انداختید هم نخوانید.
چند روز پیش ها تصمیم گرفتم تا یک قفسه بخرم. یک تکه چوب. که بکوبانم به دیوار اتاقم تا بتوانم با خیال راحت کتاب هایم را بگذارم رویش —آخر من خیلی کتاب خوان هستم– و بتوانم به زندگی ادامه بدهم. زیرا که دیگر نمی‌توانستم حتی یک لحظه هم زندگی را تحمل کنم بدون قفسه. قفسه هم نیست ها، هی می‌گویم قفسه قفسه. یک تکه چوب است. به خدا. نه نرده ای نه حفاظی هیچی. یک تکه چوب. من این چوب را خریدم. از آن ور شهر هم رفتم خریدم. خیلی دور بود. یک ساعت راه بود. یک ساعت و نیم، این طور ها، دو ساعت تقریباً راه بود، دو ساعت و نیم. خیلی طولانی بود. خسته کننده بود. رفتم چوب را خریدم. یک میله هم داشت. که میله را پیچ می‌کردی به دیوار و میله حالت کیر روی دیوار می‌ایستاد—ببخشید که این‌طور توضیح می‌دهم اما جور دیگری نمی‌شود توضیح داد— این چوبه یک سوراخ داشت پشتش. مانند کون. میله هم پیچ شده بود به دیوار. یعنی باید می‌شد. زیرا که ما هنوز در مغازه هستیم و نرسیده‌ایم خانه. بگذارید برسم خانه توضیح می‌دهم کیر و کون را. هیچی، رسیدم خانه. میله را در آوردم از جعبه و سعی کردم پیچ کنم به دیوار. چند رولپلاک هم داشتیم در خانه. در جعبه ابزارمان. میله اما کج بود. ما در خانه می‌زدیم توی سر خودمان. می‌گفتیم که چرا میله کج است. پدرم من را کتک می‌زد که میله کج است. من کتک می‌خوردم که بله پدر بله. میله کج است. من را نزن پدر. پدر می‌گفت نه پسر، تو باید کتک بخوری. آری کتک، آری. مادرم گریه می‌کرد. می‌گفت که نزن بچه را. —مثلاً یک نوزاد هم داریم در خانه، نوزاد که نه، بچه‌ی پنج شش ساله، اسم اش هم کیومرث ملک مطیعی است مثلاً— مادرم جلوی چشم کیومرث ملک مطیعی را گرفته بود تا صحنه‌ی خشن کتک خوردن را نبیند. کیومرث ملک مطیعی گریه می‌کرد و می‌گفت که می‌خواهد صحنه‌ی خشن کتک خوردن من را ببیند. پدرم او را هم کتک می‌زد. می‌گفت نه نه، کیومرث ملک مطیعی تو نباید این صحنه را ببینی، آری آری نباید ببینی. همسایه ها آمده بودند و زنگ زده بودند پلیس. گفته بودند که از توی خانه بوی خیلی بدی می‌آید —یعنی خانه‌ی ما—، پلیس ها هرچه زنگ در را زدند ما در را باز نکردیم. پلیس ها در را شکستند و آمدند تو و جنازه را پیدا کردند. پیرمرد مو سفیدی بود که از بی کسی کف اتاق اش مرده بود. بعد ها معلوم شد پیرمرد چند روز مرده بوده استه ولی کسی از او خبر نداشته استه. 
حالا شاید این جا هایش کمی شلوغش کرده باشم اما اصل داستان در همین حد است. یکم بالا پایین. یعنی پلیس ها در را نشکستند. ما رفتیم در را باز کردیم.
گفتیم که حالا کس خوارِ کجی. می‌زنیم یک جورایی می‌ماند دیگر روی دیوار. پیچ میچ ها را پی‌چاندیم به دیوار و قفسه —چوبه— را کردیم توی کیره. زیرا که پشتِ چوب دو سوراخی بود، و روی دیورا هم دو کیری —اگر فیلم می‌شد نامش می‌شد دو کیر و دو کون. اما اگر فیلم ترسناک می‌شد نامش می‌شد دو کیر و یک کون— به هرحال کیر ها را کردیم توی کون ها —آقا من جداً‌ از این همه کیر که عرض کردم برایتان عذر می‌خواهم— و تا آن‌جای کار همه چیز اوکی بود. کتاب ها را آمدم بگذارم رویش. گذاشتم. اما یکهو دیدم که دارد خم می‌شود. خم شد و افتاد و کیرِ توی کون از روی دیوار شکست و افتاد و خاک بر سرمان شد. زنگ زدیم آتش نشانی. اه ولش کنید حوصله کسکلک در این قسمت را ندارم.

من یک مدت فنِ شپار فیری هم بودم. فنِ خودش، قیافش مثلاً. یک مدت مال خیلی وقت پیش هم نیست ها، همین یکی دو سال پیش :))

فردایش ورداشتم چوب را بردم مغازه و گفتم که این میله اش کج است. البته همان دو دو ساعت و نیم باز توی راه بود. تویِ خودِ راه. لباس راه راه هم پوشیده بودم هااهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهازنهازهنازاهاها آقاهه معذرت خواهی کرد و یک میله‌ی صاف به من داد، لبخند زد و برایم روز خوبی آرزو کرد. آها. شبِ قبل اش به این نتیجه رسیدیم با خانواده که این رولپلاک ها که داریم کیری هست و برای همین است که این چوبه روی دیوار خوب بند نشده است و افتاده است. قرار شد که فردایش، که می‌شود امروز —امروز که می‌شود همان روزی که رفتم میله را عوض کردم— بروم چند رولپلاک شاخ بخرم. نمی‌دانستم رولپلاک به آلمانی چه می‌شود. در اینترنت به جستجو پرداختم و کمی راجع به رولپلاک ها آموختم. و فهمیدم رولپلاک ها تازه وقتی پیچ برود تویشان فوران می‌شوند، باز می‌شوند و پسندیده می‌شوند. چوب را گذاشتم خانه و از آن‌ور کوباندم رفتم پیچ فروشی که تا آن‌جا هم سه سه ساعت و نیم راه بود. حالا تا این‌جا داستان شروع نشده است اصلاً.
آقا من خودم آن‌جا که گفتم کیومرث ملک مطیعی خیلی خندیدم.
رفتم داخل مغازه. یک مغازه بود که ته نداشت. آه. دختر آرزو هایم را دوباره دیدم. بگذارید این را هم اول تعریف کنم.
ایستاده بودم در ایستگاه اتوبوس منتظر بودم اتوبوس بی‌آید و داشتم برای خودم موزیک های دوپس دوپس گوش می‌کردم. یکهو دیدم که دختره —شاید بهتر باشد اسم ببرم دیگر زیرا که این کلمه‌ی «دختر آرزو ها» دارد لوس و کیری می‌شود دیگر کم‌کم— آمد و خیلی خوش‌حال بود و گفت که چه جالب است که امروز هم من را دارد می‌بیند. حالا من قیافه‌ام کیری پیری بود، اعصاب‌ام هم همین‌طور. همه چیز کیری پیری بود. حتی آسمان و بقیه‌ی انسان های توی ایستگاه هم کیری پیری بودند. یعنی می‌دانید. بگذارید این‌جایش را کمی عاشقانه کنم. با وجود او، هر چیز دیگری کیری پیری می‌شود. و فقط خود اش است که مانند الماس در میانِ کیری پیری ها می‌درخشد.

turn it back, turn it back to my special place

من هم گفتم که واقعاً خیلی جالب است که دو روز به طور اتفاقی داریم هم را می‌بینیم. تازه آن هم دو روز پشت سر هم. او گفت که کجا می‌روم. من گفتم که می‌روم اُبی (ابنه‌ای) —اسم مغازه‌اش است. جداً می‌گویم. ابنه‌ای نه ها، اُبی، چه جوری می‌نویسند اش؟ اوبی چه می‌دانم—. گفت که آن‌جا چه می‌خواهم و من گفتم که نمی‌دانم. زیرا که یادم رفته بودم رولپلاک به آلمانی چه می‌شود. گفت نمی‌دانی؟ گفتم که باید بروم و آن‌جا برای پدرم یک چیزی بخرم. گفتم باید بروم آن‌جا زنگ بزنم. یک چیزی سفارش داده است. گفت که آها، او هم برایش پیش آمده که از برای کسی این‌طوری خرید کند. کس می‌گفت اما. زیرا که پیش نیامده برایش. گفت که بلیط اتوبوس ها که گفته بود برای کنسرت آنقدر است، دوباره چک کرده است و دیده است که نه، آنقدر نیست و اینقدر —یعنی گرانتر— است. گفت اما برای تو مشکلی که ندارد؟ من هم سریع گفتم که ابداً ابداً. اما مشکل داشت. من بی پول هستم. کارم کم شده است. پول ام هم کمتر شده است. گفتم که ولی نه بابا چه مشکلی. مانی بَبَیتی فراوان :)))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
دیگر من پرسیدم که او کجا می‌رود و او گفت که به فیتنس استودیو می‌رود. ورزش. جیم. از این کسکلک بازی ها. گفتم که فلان ورزشگاه؟ گفت که آره و من گفتم که چه جالب زیرا که هم مسیر هستیم و خیلی جالب است این قضیه. اما اصلاً جالب نبود. سر ام هم تکان دادم به نشانه‌ی هیجان بودنِ قضیه. چشمانم هم گشاد کردم به نشانه‌ی جالب بودن. دهانم ‌ام هم به نشانه‌ی کسشر بودنِ خودم این‌جوری کردم. مانند آن عکس اوباما هست که پایین‌اش نوشته اند «نات بَد».
رسیدیم به مسیر. یعنی قبلش اتوبوس آمد و این کسشر ها که مهم نیست. خداحافظی کردیم و من واردِ مغازه شدم. البته  همچین اصلِ داستان هم نیست ها، که اولش گفتم هنوز شروع نشده.
رفتم توی مغازه و رفتم قسمت رولپلاک ها. بیست و پنج هزار و سی و دو مدل رولپلاک در مغازه بود. پشم هایم ریخته بود. تا دیروز اش اصلاً نمی‌دانستم رولپلاک چیست. حالا ایستاده بودم در مقابل بیست و پنج هزار و سی و دو مدل رولپلاک و باید از بینشان گزینه‌ی مناسب را انتخاب می کردم. کمی این‌ور آن‌ور کردم اما نتوانستم انتخاب کنم. از کارمندی که آن‌جا بود خواستم تا کمک‌ام کند. سلام کرد. یارو اولش یکم دیوانه میوانه میزد قیافه این هایش. پرسید که چه کمکی از دستش بر می‌آید و من گفتم که بهتر است به من کمک کند که یک رولپلاک مناسب انتخاب کنم. انگار رفته بودم ماشین بخرم. یارو می‌خورد علاوه بر کسخل بودن کمی هم مست یا های‌ای چیزی باشد. پرسید که برای چه دیواری می‌خواهی. من گفتم که نمی‌دانم. گفتم دیوار خانه. گفت برای چه چوبی. گفتم که نمی‌دانم مادرسگ نمی دانم. یک تکه چوبِ تخمِ سگی خریده‌ام و می‌خواهم بکوبانم به دیوارِ سگ پدریِ خانه‌مان. گفت که حل است حل است. گفت اگر در جنوب آلمان زندگی می‌کنم بهتر است از این مدل ها وردارم که جنسشان عالی است. گفتم که من چرا باید از جنوبِ کشور بلند شوم بی‌آیم شمالِ کشور تا یک رولپلاک بخرم؟ نپرسیدم ها. توی دل‌ام گفتم. گفت که اگر می‌شود اطلاع بیشتری به او بدهم. من عکس مادرم را در آوردم و گفتم این مادر من است. این هم پدر من است. این هم خانه مان. آن قوریِ ورساچه هم که در عکس می‌بیند را برایمان از ایران سوغاتی آورده اند. گفت که چه جالب و این‌که تا قبل از این نمی‌دانسته که ورساچه قوری هم تولید می‌کند. نمی‌دانم. نمی توانم آن‌جور که می‌خواستم تعریف کنم. یارو خیلی کسخل بود.

یک سوالی که چند روز است ذهن من را مشغول کرده است این است که آیا شیر با کیوی خوب می‌شود؟ 

۱۳۹۳/۱/۲۶

یک چیپس هم نداریم توی این خانه

یک شیر توت فرنگی درست کرده‌ام برای خودم که اگر شیر توت فرنگی ها تیم ملی داشتند حتماً این مربی شان می‌شد. یا مسی بازیکن خوبی است دیگر. درست است؟ مسی می‌شد اگر شیر توت فرنگی ها تیم ملی داشتند. تیمِ ملیِ فوتبال.

سلام عرض می‌کنم به خواننده های عزیز. خوش آمدید به وبلاگِ این حقیر. با یک پست ماجراجویانه‌ی دیگر به روز هستم.

امروز رفته بودم کتاب‌خانه تا کمی درس بخوانم. بعد از آن‌که کمی درس خواندم از کتاب‌خانه آمدم بیران و دیدم که هوا آفتابی شده است اما غروب هم شده بود. جداً می‌گویم. غروبِ آفتابی بود. یعنی خورشید بود، روشن بود. در عین حال در حال غروب هم بود. پشم هایم ریخته بود —الکی— یعنی چیزی که می‌خواهم بگویم این است که هوا سرد شده بود. و من بو گرفته بودم. زیرا که روزش طولانی بود و هوا هم گرم بود و من نزدیک به بیست ساعت بود که حمام نکرده بودم —اسملایلیِ مرد پاکیزه‌ای که خیلی حمام می‌رود.— برای همین بوی عرق می‌دادم. یا شاید هم فقط خودم حس می‌کردم بوی عرق می‌دهم. یعنی حالا خیلی هم آدم ها را در آغوش نگرفتم که بهم بگویند که بوی عرق می‌دهم یا خیر. به هر حال. در این حال و هوا هوس کردم که باید یک آبجویی بزنم. یعنی راستش را بخواهید هوس کرده بودم که مست کنم. اما راستش را بخواهید جلوی خود —که می‌شود همان نفسِ خویش— را گرفتم. زیرا که تازگی ها خیلی الکل مصرف می‌کنم و ممکن است هر لحظه بمیرم. بعد از این‌که به خودم اجازه این کار را ندادم غمگین به سمت ایستگاه اتوبوس رفتم. در همین حال دختر آرزو هایم را دیدم که دارد از پله برقی های مرکز خرید می‌آید پایین. من برای رفتن به ایستگاه باید از یک مرکز خرید عبور کنم، در این مرکز خرید هم همیشه همه‌ی دوست ها و آشنا ها را انسان می‌بیند و با آدم همه شان هم سلام و احوال می‌پرسند. ولی چیزی که هست حال و احوال همدیگر واقعاً به تخم هیچ کدام یک از طرفین نیست. حداقل تخمِ من یکی که نیست. حتی یک ذره هم تخم ام نیست. دیدم که از پله برقی ها دار می‌آید پایین. گفتم کی از پله برقی ها دارد می‌آید پایین:))))))))))))) دختر آرزو هایم بود. همانی که همان چهار سال پیش این‌ها راجع بهش همین‌جا نوشته بودم. در این زمان —یعنی از آن زمان— تا این زمان —یعنی این زمان— ما ارتباطمان کمی بیشتر شد. یعنی از چهار سال پیش تا به امروز که می‌شود این زمان. دیدم که دارد از پله برقی های می‌آید پایین. یعنی با گوشه‌ی چشم دیدم. سعی کردم که به روی خودم نیاورم و ادامه بدهم. که نگویند این پسره خیلی علاف است. زیرا که می‌گویند. مردم نشسته اند شما به روی خودتان بی‌آورید تا به شما بگویند خیلی علاف هستید. ولی من علاف نیستم. من داشتم رد می‌شدم. قسم هم می‌توانم برایتان بخورم اگر بخواهید. —هاهاهاهاها یک فیلم سوپر ایرانی بود که دختره لخت بود و پسره بهش می‌گفت که بخورد، و در عین حال که این حرف را می‌زد با کمربند می‌زد به پستان دختره. دختره هم که به نظر من خوشگل و بانمک بود می‌خندید و می‌گفت که نزند، می‌گفت که می‌خورد بابا، می‌خورد— من سعی کردم که خیلی نرمال به راهم ادامه بدهم و مثلاً متوجه او نشده‌ام. زیرا که حوصله‌اش را هم نداشتم راستش را بخواهید. جداً می‌گویم. رفتم در ایستگاه ایستادم. دیدم که آمد —شاید بهتر باشد که اسمش را بگویم؟ نمی‌دانم. نه. می‌ترسم. خوشم نمی‌آید. چیز است. بی خایه شده‌ام دیگر. یا همان پیر— آمد و آمد بغلم کرد و گفت که سلام. بعد هدفون‌اش را از گوشش در آورد. یعنی اول سلام کرد و بعد هدفون اش را در آورد. پرسید که چطورر هستم. من هم همزمان پرسیدم چطور هستش. بعد خندیدیم. اما من الکی خندیدم. ازین خنده الکی ها. ازینا که ای بابا، از این ها. بعد بامزه بازی در آوردم و گفتم که من اول پرسیدم. اما من اول نپرسیده بودم. او گفت که خوب است. گفت که از سر کار می‌آید. از بانک. گفت که کار جدید پیدا کرده است در یک بانک. —خیلی خوشگل هم شده بود میانِ کلامم— گفت که کارش کیری است ولی. گفت دوست ندارد آن‌جا بماند و در اولین فرصت می‌آید بیران. گفت که ولی آن‌ها —یعنی بانکی های لاشی— خیلی باهایش حال می‌کنند. بعد من همان لحظه دیدم که این دختر خوراک اش رابطه های یک طرفه است. یعنی همه دوستش بدارند ولی او همه را دوست نبدارد. بعد دیگر نپرسید که حال من چطور است. گفت که بلیط کنسرت را خریده‌ام یا باز هم مانند تمام کار های دیگر ام انداخته‌ام دقیقه‌ی نود یا بد تر از آن، انداخته‌ام پشت گوش. می‌خواهیم برویم کنسرت آرکتیک مانکیز. گفتم که حتما، یعنی گفتم حتما که خریده‌ام. گفتم فقط نرسیده است که به دستم. بعد اش گفت —خیلی بی کارید ها که نشسته اید می‌خوانید من چی گفته‌ام و او چی گفته است— که چه خوب، زیرا که او بلیط اش را خریده است. گفت که خیلی قرار است خوش بگذرد. بعد پرسید که دیگر چه کار می‌کنم. من هم گفتم که کتاب خانه بودم و درس های زیادی دارم. گفت که متوجه می‌شود و گفت که اوه اوه اتوبوس اش آمد و بهتر است که هرچه زود تر برود. آها این هم بگویم.
ما یک، یک و نیم سال پیش یک میهمانیِ لاشی‌ای بودیم. ما البته یعنی من و چند تن از دوستان ام، و از ما منظورم این دختر خانومِ آرزو ها نیست. یک میهمانیِ لاشی‌ای به واسطه‌ی یکی از دوست های لاشی مان بودیم و ما آن شب با چند نفر لاشی —چون مشخص است دیگر، در میهمانیِ لاشی ها فقط لاشی یافت می‌شود و من— آشنا شدیم، در حد سلام و این ها. یعنی آن شب در این حد نبود. اما من به مرور زمان به این حد —یعنی سلام و این‌ها— رساندم. حال این لاشی ها هر موقع ما —یعنی من— با انسان های مهم در سطح شهر هستم با من برخورد می‌کنند و می‌آیند جلو، سلام، دست حال و احوال و این‌ها می‌کنند. امروز هم وقتی با دختر آرزو هایم بودم یکی شان را دیدم. و من لبخندِ برو دیگر عن آقا به طرف زدم. و او هم یک دانه از این دست هایی که سیاه پوستان و گنگستر ها بهم می‌دهند به من داد و گفت که خیلی می‌خواهد من را، یعنی ترجمه اش یک چیزی تو همین مایه ها بود.
بعد من پرسیدم که کجا می‌رود —این مکالمات مال قبل از این است که سوار اتوبوس اش بشود و برود. زیرا کسی که سوار اتوبوس بشود و برود دیگر نمی‌شود باهاش حرف زد— و او گفت که می‌رودن فیتنس، جیم. چه می‌گویند؟ ورزش. بعد من هم گفتم که خیلی جالب است. اما کیر ام هم نبود. نه کیر ام بود و نه تخم ام، هیچی ام نبود. اما خودم را باید هرچه می‌شدد انسان خوبی جلوه می‌دادم. وجلوه هم دادم. دیگر بعد اش آمدم خانه و برایم شیر توت فرنگی درست کردم.

یک سری چیز های مهم دیگری هم می‌خواستم بگویم ها، اما کون لق اش.

آها این‌که بابا این‌جا را دیر به دیر آپ می‌کنم به این دلیل است که کار دارم. توییتر هم دارم. یعنی دلیل اصلی اش توییتر است. و این‌که سرم هم درد می‌کند اوه اوه

۱۳۹۲/۱۲/۲۳

یکم داستانِ عاشقانه هم دارد تویش

مادرم امروز گفت که در خانه دیگر هیچ چایی‌ای نمانده. گفت که این زندگی دیگر برایش بی معنی شده است و ممکن است هر لحظه خانواده‌اش —یعنی ما— را ترک کند و به ایران پیش مادرِ مریض‌اش برگردد. بعد ما —یعنی خانواده‌اش— آمدیم گریه کردیم که نه مادر، ما فقط تو را داریم. ما را ترک نکن. ما می‌رویم چای می‌خریم. ما می‌رویم چای می‌خریم.
من خانه را ترک کردم تا بروم چای بخرم. به مرکز خریدِ نزدیک خانه‌مان رفتم تا به چای فروشی بروم. همه من را در خیابان، اتوبوس و مرکز خرید دیدند و پرسیدند که چه کار می‌کنم این وقت شب —روز بود البته— در این‌جا. گفتم که آمده‌ام برای مادرم —و خودمان— چای بخرم. آن‌ها خندیدند و فکر می‌کردند دارم شوخی می‌کنم و منظورم از چای، خدای ناکرده موادِ مخدر است. زیرا که تابحال هیچ کس را در زندگی شان ندیده بودند که خانه را به مقصد خریدِ چای ترک کند. بعد از این‌که آن‌ها خندیدند من هم خندیدم و توی دلم گفتم که ببندید نیشتان را. بعدش گفتم که جدی می‌گویم و آن‌ها بیشتر خندیدند و فکر کردند من دارم بیشتر از قبل شوخی می‌کنم. من دیگر سعی نکردم شوخی را ادامه بدهم. گفتم که چیپس هم می‌خواهم بخرم. زیرا که واقعاً چیپس هم می‌خواستم بخرم. برای همین گفتم که هاهاهاهاها حالا می‌بینتان و این‌ها. بعد رفتم. آن‌ور تر دوباره دو تا از دوست هایم را دیدم که گفتند تو این‌جا چکار می‌کنی. طوری که انگار من هیچ‌وقت امکان رفتن به یک مرکز خرید را ندارم. گفتم که آمده‌ام چای بخرم. آن‌ها گفتند که هاهاهاها ولی بعدش چیزی نگفتند. بعد با من آمدند و می‌خواستند به من چای فروشی را نشان بدهند. من هم اخم و تخم کردم یکم و هدفون‌ام را که فقط یک دانه‌اش توی گوشم بود در آوردم و لوله —هدفون را لوله می‌کنند چون— کردم و گذاشتم توی جیب کاپشن ام. بعد همان که داشتیم به سمت چای فروشی می‌رفتیم. یکی از دوستانم که در یکی از سوپرمارکت های زنجیره‌ای کار می‌کند پرسید که چه چای‌ای می‌خواهم و من هم مدل‌اش را گفتم. گفت که آه این چایی ها را ما هم در سوپرمارکتمان داریم و ما ارزان تر می‌فروشیم. می‌خواست من را به سمت سوپرمارکت‌شان هدایت کند. نمی‌دانم، هیچ چیز هم بهش نمی‌رسید ها. یک دخترِ چس که فقط در یک سوپرمارکت صندوق دار است و چیک چیک اجناس را اسکن می‌کند و از مردم پول می‌گیرد، حس می‌کرد که مغازه برای اوست و او هرطور که شده‌است باید مشتریِ بیشتری به سوپرمارکتشان بفرستد. من کمی خندیدم و گفتم که ما همیشه چایی هایمان را از این‌جا می‌خریم و خیلی راضی هستیم و از این راضی تر هم نمی‌شود که بشویم. همین‌طور که داشتیم می‌رفتیم. این دو دوستم گفتند که اوه اوه فلانی این‌جا است. آن‌ها کمی جلو جلو و سریع تر رفتند تا با فلانی حرفی نزنند زیرا که باهم دشمن هستند. اما من با فلانی دوست هستم. حتی بیشتر از آن‌ دو تا —چرا من از هیچ گونه اسمی در پست هایم استفاده نمی‌کنم تا تمام ضمایرِ شخصی تمام نشوند؟— سلام کردیم. دوستم —یعنی فلانی— روی یک نیمکت با دوستش —یعنی دوستِ فلانی— نشسته بود و خیلی خوشگل کرده بود با این‌که دوست اش هم دختر بود، اما به هر حال باز خوشگل کرده بود. من لبخند زدم و گفتم که چه کار می‌کند این‌جا. او —یعنی فلانی—  به ظرف آب میوه‌اش اشاره کرد و گفت که آب‌ میوه می‌خورد و پرسید که خودت —یعنی من— چه کار میکنم. گفتم که آمده ام چای بخرم. واقعاً رفته بودم چای بخرم بخدا. خندید و گفت که چه شیرین —ترجمه‌ی مستقیم— بعد خندیدیم، لبخندِ شیرینی زدیم و بعد من گفتم که مزاحمشان نمی‌شوم و بعد خداحافظی کردم. واقعاً هم داشتم مزاحمشان می‌شدم از نظر خودم. فلانی —یعنی همان فلانی— دخترِ آرزو های جدید من است. یعنی بود. زیرا که دیگر نیست.

یک بار دعوت اش کردم به یک فیلم. گفتم که فلان فیلم جدید است و آیا دوست دارد که شب را به دیدن آن فیلم برویم. او استقبال کرد و گفت که بسیار ایده‌ی خوبی است. اما اصلاً ایده ی خوبی نبود. یعنی می‌دانید. من به چیز های هیجان انگیز تر می‌گویم ایده‌ی خوب. این متاسفانه ضعفِ یک زبان است  —اوه اوه— که باعث می‌شود برای موافقت با کیری ترین ایده ها شما از جمله‌ی «ایده‌ی خوبی است» استفاده کنید. به هر حال گفت که باید مادرش را به رستوران دعوت کند زیرا که تولد اش است —یعنی تولدِ مادرٍ فلانی— من هم گفتم که بسیار زیبا و می‌تواند به من اس ام اس بدهد. و او گفت که حتماً و بعد اش گفت که خیلی خوش خواهد گذشت. شب اش اس ام اس داد گفت که نمی‌تواند بی‌آید و یک کار بسیار مهم برایش پیش آمده است. بعداً فهمیدم —زیرا که من بعد ها می‌فهمم— که با یکی دیگر رفته است به همان فیلم اما نه همان سینما. اما قسم می‌خورم که پسره از من ازگل تر بوده است و هنوز هم هست و ازگل خواهد باقی ماند. از این ازگل های چاقال که عکس واتس اپشان خیلی جدی است و استتوس واتس اپشان هم خیلی پند آموز است. چاقال دیگر. می‌دانید، چاقال. بله. به هر حال واتس اپ نشانه‌ی خوبی برای چاقال شناسی است. من خودم هم چند وقتی را سعی کردم چاقال بشوم. اما من چاقال ناپذیر هستم.

رفتم مغازه‌ی چای فروشی و گفتم پانصد گرم —می‌توانستم البته بگویم نیم کیلو— از این چای و پانصد گرم هم از آن چای. فروشنده حس کرد که من خیلی چای باز هستم. برای همین یک قفسه را نشان داد گفت از آن مدل –مدل اولیه— گُلد اش را هم دارد که خیلی شاخ است ولی کمی گران تر است. —البته شاید هم حس کرد که من زیادی از حد هیچی از چای نمی‌دانم، برای همین می خواست بتپاند— پرسید که آیا آن را بدهد؟ من هم خجالت کشیدم بگویم نه، گفتم که بله بله. گفتم اگر این‌طور که شما می‌گویید پس حتماً خوب است. گفت که بله و من بهتر از به ایشان اعتماد کنم. از من می‌خواست به او که بار اولم است در تمام زندگی‌ام می‌بینم‌اش اعتماد کنم. و خب جالب این است که من هم اعتماد کردم. بعد اش با آقاهه خداحافظی کردم و برایم روز خوبی را آرزو کرد. بعد با آن دو تا دوست هایم که بیرون چای فروشی منتظرم ایستاده بودند و من نمی‌دانستم که چرا نمی‌روند پیِ کارشان به یک سوپرمارکت رفتیم تا من چیپس و قهوه بخرم. زیرا جمعه بود —البته هنوز هم هست— و من به علت نداشتن پول می‌خواستم خانه بمانم و دیوار اتاق را تماشا کنم و چیپس ها را بزنم توی قهوه و بخورم. آن‌ها گفتند که من امشب چه کار می کنم. قبل از این‌که جواب بدهم گفتند که آن‌ها می خواهند به یک مهمانی بروند و بعد من گفتم جداً؟ ولی اصلاً برای سوال نبود که بگویم جداً یعنی حتی کیر ام هم نبود. اما گفتم که چه خوب و حتماً خیلی بهشان باید خوش بگذرد. بعد از این‌که از سوپرمارکت 

آقا این‌جا تو اتاقم یه بوی عجیبِ باحالی می‌آید.

اوه اوه. فردا با یک آقایی قرار دارم تا باهایش

از سوپرمارکت که آمدیم بیران باهاشان خداحافظی کردم و گفتم که باید بروم بانک و این‌ها. بعد هم رفتم خانه، همین.

فردا با یک آقایی قرار دارم تا باهایش راجع به کار صحبت کنم. یک شرکت کامپیوتریِ خفن است که برنامه نویسی می‌کنند و سایت مایت می‌سازند. آن آقا فکر می‌کند که من خیلی کامپیوتر سرم می‌شود —مانند بقیه‌ی انسان ها—، اما من عن هم سرم نمی‌شود. جداً می‌گویم. به هرحال قصد دارم هرجور که شده کار را بگیرم تا پولدار شوم و هرچه سریع تر عروسی کنم. زیرا که عروسی خیلی مهم است. آن هم در اولِ جوانی. 

دیگر همین. زندگی کیری شده است. کیر از سر و روی این زندگی می‌بارد. بروم چیپس‌ام را با یک قسمت سریالِ تکراری بخورم.
چند وقت پیش ها در خیابان که بودم برای خودم یک پُست بسیار دراماتیک نوشتم. اما بعد که آمدم خانه دیدم که نه به درد نمی‌خورد. یعنی به دردِ شما کسکش ها —یعنی خوانندگانِ وبلاگم— نمی‌خورد. زیرا که شما همه چیز را به سخره می‌گیرید و من بسیار جدی و ناراحت بودم. می‌دانید؟ کونِ لقتان. هرچه بخواهم می‌نویسم.

اگر به دنبال خندیدن می‌گردید پیشنهاد می‌کنم بروید و فیلم ولف آف وال استریت —که فیلم موردِ علاقه‌ی جدید من است— را ببینید. زیرا که این پست قرار نیست کوچک ترین لبخندی بر لبان کسی بی‌آورد.

پستی اصلاً در کار نیست.

۱۳۹۲/۱۲/۱۳

:(

شب ها می‌گذرند و روز ها هم می‌گذرند. سال ها‌ می‌گذرند و روز ها و ماه ها و این‌ها همه می‌گذرند. فصل ها هم می‌گذرند. تابستان ها، پاییز ها، زمستان ها بهار ها، همه می‌گذرند. حتی ثانیه ها و دقیقه ها هم می‌گذرند. ساعت ها، ساعت ها که همین‌طور در حال گذشتن هستند. هفته ها می‌روند و هفته های جدید تر می‌آیند که نیامده سریع می‌روند یا به عبارتی می‌گذرند.
شب بخیر می‌گویم به شما عزیزان. امید‌وارم که روز خوبی رو سپری کرده باشید. بار دیگر در خدمت شما هستیم با سری برنامه های آشپزیِ دپرسیو یا همان کوکینگ دپرسیو یا به ایرانی‌اش که می‌شود آشپزی غمگین.
دوستان. زندگی می‌گذرد. اما انسان ها؟ انسان ها خیر. انسان ها نمی‌گذرند. انسان ها هستند. پس چرا انسان هایی که می‌مانند را با یک آشِ رشته‌ی مشتی سرحال نیاریم در این روز های آخرِ سال؟ چرا ندارد دیگر، زیرا ما چاقال هستیم و خوشمان نمی‌آید دیگران را خوشحال کنیم و سرحال بی‌آوریم.

حالا راستش جدای این کسکلک بازی هایِ اولِ پست دلم آش رشته می‌خواهد. اما نداریم. ما در زندگی‌مان آش رشته نداریم. قبلاً هم خیلی نداشتیم. خالی می‌بندم. قبلاً داشتیم. الآن هم داریم. نمی‌دونم پس چه کس می‌گویم.

دل دیوونه ای دل،
ای بی نشونه ای دل،
ندونستی زمونه نامهربونه ای دل،
وقتی شکستی از عشق،
عاشق شدی دوباره،
ندونستی محبت، 
خریداری نداره.

ببنید. هایده بسیار چیز مهمی. اولش داشتم سکس پیستولز گوش می‌دادم و همین‌طور که از اول پست پیداست داشتم برایتان کسشر می‌نوشتم. اما یکهو به یک آهنگ هایده برخوردم و پلی کردم. بعد از آن همه چیز عوض شد. حتی زندگی که به آن بدی بود هم عوض شد. حتی انسان ها که می‌گفتم عوض نمی‌شوند —حالا نگفته بودم عوض نمی‌شوند ها، گفته بودم انسان ها نمی‌گذرند که کاملاً کسشر است— حالا می‌بینم که عوض می‌شوند ولی عوضی نمی‌شوند. همه شان به خوبی تغییر می‌کنن و روز به روز زیبا تر می‌شوند. یک چیزی هست که رویم نمی‌شد قبلاً برایتان تعریف کنم اما حالا با کمک این آهنگ زیبا رویم می‌شود که برایتان تعریف کنم این است که من دیگر نمی‌خواهم عاشق شوم. جداً می‌گویم ها. حالا نه بخاطر این آهنگ که می‌گوید

یه کاری کن خدایا،
من از این دل جدا شم،
نفرین به هرچی عشقه،
می‌خوام عاشق نباشم.

اوه اوه چه کس می‌گویم آخر. اصلاً یادم نبود. اتفاقاً دیشب داشتم با یک کسی راجع به عشق صحبت می‌کردم —بله من واقعاً با مردم راجع به عشق صحبت می‌کنم— می‌گفتم که عاشق شدن یک اصل است و عاشق بودن هم یک اصل است. عشق کلاً  یک اصل است و کسی که عاشق نباشد ریده است. جدی می‌گویم ها، فکر نکنید دارم شوخی می‌کنم. کلاً من خیلی اهل شوخی نیستم. اهل هیچ چیزی نیستم. فقط اهل دود و دم هستم آن هم نه تفریحی. البته این‌جایش را برای اولین بار در زندگی شوخی کردم. نه اهل دود و دم هستم و نه اهل شربت سینه. شربت سینه که اصلاً حرام است. حتی نباید فکرش را کرد. چیزی که می‌خواستم بگویم.
راستش یک معذرت خواهی هم بکنم —معذرت کونِ کیست؟ مگر این‌جا بلاگفا است؟ اوه اوه چی گفتم— از شما برای این‌که وبلاگم را دیر به دیر به روز می‌کنم. اما نمی‌رسم. کار دارم. شما هم اگر دارین انتقاد پستش کنید به ما، کد پستی ۵۴۳۴۶۵۹۷۶۴
دیشب می‌گفتم که بله انسان باید عاشق باشد. و من به این واقعاً اعتقاد دارم. من خودم مدت هاست که عاشق نیستم. یعنی هستم ها. اما عشق های تمام شده‌اند. عشق جدید ندارم و اگر انسان عاشق نباشد اسمش انسان نیست. اسمش کیر است. کیر هم کلمه‌ی بدی است. یعنی انسان اگر عاشق نباشد بد است. این معنی را می‌دهد جمله‌ی بی ادبانه‌ام. داشتم می‌گفتم که بابا من خیلی وقت است عاشق نشده‌ام و این چه وضع زندگی است. می‌گفتم اگر ما انسان ها —چون من انسان شناسی و جامعه شناسی و روانشانسی و تخم مرغ شانسی خوانده‌ام، این چیز ها را می‌دانم— عاشق نشویم پس برای چه زنده‌ایم. دیگر حتی توی اتوبوس هم عاشق نمی‌شوم. فکر می‌کنم دارم بزرگ می‌شوم. اصلاً یکی از دلایلی که دیگر کمتر دارم وبلاگ می‌نویسم شاید این باشد. عیب‌ام می‌آید چیز ها را بنویسم به تازگی. منی —آبِ منی خمینی، بت شکنی خمینی— که داستان جق زدن هایم را می‌نوشتم حالا رویم نمی‌شود بگویم دیگر نمی‌توانم عاشق شوم. اتفاقاً امروز با یک نفری هم توی فیسبوک دعوا کردم. دیدم که دیگر نمی‌توانم مانند قدیم ها فحش بدم و یارو به کیرم باشد. هیچ چیز دیگر به کیر من نیست. حتی کوچک ترین چیز ها هم دیگر به کیر من نیستند. اصلاً نمی‌دانم چه ام است. هیچ چیز دیگر مانند قبل ها نیست. مثل این‌که واقعاً تمام آن کس هایی که اول گفتم واقعاً درست است و زمان و این‌ها می‌گذرند و انسان را خسته و کیری می‌کنند. من هم کیری شده ام. خسته شده‌ام. عاشق هم که نیستم خیلی وقت است. پیر شده‌ام اولِ جوانی —خوراکِ استتوس فیسبوک دختر هنرستانیا—.
حالا بعداً بیشتر برایتان از عشق می‌گویم. فعلاً گرمم است. شوفاژ را حواسم نبوده گذاشته بوده ام روی پنج. پنج از پنج.  عرق و ورق، بیا وسط و وسط 

۱۳۹۲/۱۰/۲۲

دندان ام هم آمده کمی جلو، بجای این‌که کمی برود تو

هفته‌ی پیش یکی از دوستانمان ما را —یعنی من و دوستانم را— به یک پارتی —میهمانی— دعوت کرد، گفته بود تولد اش است و خیلی خوش میگذرد اگر ما به تولدش که در یک نایت کلاب گرفته است برویم. ما گفتیم که بله. حتماً می‌ریم. قرار بود خوش بگذرانیم و بخندیم. شنیده بودیم که نایت کلاب اش خیلی شاخ است و از این‌هاییست که هر کسی را راه نمی‌دهند و دیگر اِندِ پارتی است و این‌ها. اما ما را راه دادند، زیرا که ما را راه می‌دهند. هفته‌ی پیش گذشت و جمعه شد، جمعه تولد بود و ما خیلی خوش‌حال بودیم، برای همین تصمیم گرفتیم که از قبل تر اش برویم خانه‌ی یکی دیگر از دوستانمان و آن‌جا کمی میهمانی بگیریم و مست کنیم، زیرا که در نایت کلاب مست کردن کار گرانی است. و ما کار گران نمی‌کنیم. زیرا که در عینِ حال ما فقیر هم هستیم. ساعت یازده رسیدیم به دمِ پارتی، زیرا که پارتی دَم دارد. با این‌که ما شاخ بودیم و وی آی پی بودیم و رزرو کرده بودیم اما هم‌چنان باید در صف کمی می‌ایستادیم. این آخرین چیزی است که من از آن شب یادم است. بعد از آن می‌دانم که یهو به خودم آمدم و دیدم که تنها در یک قطار که حرکت نمی‌کند در آخرِ خط هستم. ساعت هم چهار صبح بود. هیچ نمی‌دانستم که چه شده است. و راستش هنوز هم نمی‌دانم که چه شده. موبایلم را چک کردم و دیدم یکی از دوستانم یک عکس از من که در کف خیابان افتاده ام برایم فرستاده و پایین‌اش نوشته هاهاهاها. هاهاهاها؟ هاهاهاهاها و کیر خر. همان‌جا تاکسی گرفتم و رفتم خانه. رسیدم خانه فهمیدم که از یک کسی کتک خورده‌ام. دهن‌ام تغییر فرم داده بود، چشمم کبود شده بود تویش خون مرده جمع شده بود. یکی دیگر از دوستانم صبحش اسمس داد که آیا صورت‌ات خوب است؟ من گفتم که نه خوب نیست. گفتم که درد می‌کند و توی چشمم خون جمع شده‌ است. پرسیدم که چه اتفاقی برایم افتاده است؟ او جواب داد که چند نفر تو را کتک زده‌اند و او نمی داند که دقیقاً چه اتفاقی افتاده است. زیرا که او بعداً فهمیده. هیچکس نمی‌داند که چه اتفاقی افتاده. به غیر از خدا. زیرا که خدا همه چیز را می‌داند. من تا ساعت شش بعد از ظهر را خوابیدم و وقتی از خواب بیدار شدم حس کردم که واکینگ دد هستم. زیرا که واکینگ دد چیز بدی است. مادرم من را دید و گفت فرزندم چه بلایی سر صورت زیبایت افتاده؟ گفتم که صورتم خورده است به صورت یک انسانی. بعد مادرم قیافه‌اش را این‌جوری کرد. در ادامه گفتم که دعوا کرده‌ام، یعنی کتک خورده‌ام. مادرم پرسید که چشم‌ات چه شده است؟ بعد من قیافه‌ام را آن‌جوری کرد، برای همین گفت آه، این را هم کتک خورده‌ای؟
مادرم گفت که چرا دعوا کردی و من خالی بستم که زیرا او بلند داد می‌زد و من به او خفه شو گفته‌ام. اما واقعیت این‌جاست که من تابحال در تمام عمر هایم هیچ فحشی را با دهانم نداده‌ام. مادرم گفت که چرا به پلیس زنگ نزده‌ام. من هم گفتم که نمی دانم مادر. بعد در همین حال پدرم آمد. پدرم گفت سلام پسرِ‌ کتک خورده‌ام، یک نامه داری.
یک نامه نبود البته. یک پاکت به بزرگیِ میز اطو بود که وقتی واز —بله واز– اش کردم دیدم که تویش یک نامه‌ی چهارده صفحه‌ای است که نوشته‌اند شما به علت دانلود غیر مجازِ یک قسمت فمیلی گای باید هزار و سیصد یورو بپردازید. من گفتم که ببخشید. دیگر دانلود نمی‌کنم. آن‌ها گفتند که نه نه، باید بپردازی. من گفتم قول می‌دهم. آن‌ها من را با لبخند کتک زدند و گفتند باید بپردازی. هزار و سیصد یورو یعنی خیلی زیاد. مادرم گفت که چه است؟ گفتم که این است. مادرم پیف و پوف کرد. من می‌خواستم همان‌جا خودم را از پنجره به پایین بی‌اندازم و به این زندگیِ عنی —که هنوزم هست البته– پایان دهم. 

فردایش تصمیم گرفتم که خودم را به یک دکتر نشان بدهم برایم چشم‌ام. رفتم گفتم که من برای چشم‌ام این‌جا هستم. من بیمارستان بلد نیستم. یعنی نمی‌دانم انسان ها چجوری در بیمارستان بستری می‌شوند و سلسله‌ مراتب‌اش چطور کار می‌کند. یعنی اول رفتم گفتم که من یک وقت می‌خواهم برای چشم هایم. آن‌ خانومی که آن‌جا بود که وقتِ چی؟ گفتم که برای چشمم، بعد چشمم را نشان دادم. او گفت که این‌جا وقتی نیست. گفتم پس من چکار کنم. گفت که می‌خواهی همین الان بهت رسیدگی شود؟ گفتم بله. و بعد گفتم بمیری. یک کاغذی داد و گفت برو به ساختمان شماره پنج، آپارتمان چشم پزشکی های دنیا. با آن کاغذ رفتم در اتاق انتظار نشستم و منتظر ماندم تا دکترت بی‌آید و من را صدا کند. بعد از یک ربع یک پیرزنی که آن‌هم در اتاق انتظار نشسته بود گفت که باید این کاغذ را ببری آن‌جا —و آن‌جا را با دست نشان داد— تا بروی توی لیست و بعد اش بی‌آیند صدایت کنند. من تشکر کردم و گفتم می‌میردی زودتر می‌گفتی؟ او گفت که بله ممکن بود بمیرد. بعد از تمام این کسکلک ها نوبت ام شد و رفتم تو. من معمولا به سینه‌های خانم ها خیره نمی‌شوم. یعنی شاید یه نگاه سرسری بکنم. زیرا که من انسان سر به زیر و با حیائي هستم حتی امین حیائی فامیلِ ماست –هاهاهاهاها– اما تا رفتم تو به سینه های خانومِ دکترت خیره شدم. از من پرسید که چه شده است. گفتم که کتک خورده‌ام. کتک ام زدند. جریمه شده‌ام، پول ندارم. گفتم که زندگی‌ام به پایان رسیده است. خانوم دکتر بغلم کرد و گفت ناراحت نباش عزیزم. خوب می‌شوی. بعد سرم را گرفت بین سینه هایش و گفت گریه کن. اسم‌اش هم رابرت «باب» پاولسن بود. باب به من گفت ما هنوز مَردیم.

۱۳۹۲/۱۰/۱۹

معتقدینِ راه سبز

دوستانم معتقد اند که نید فور اسپید چاقال بازی است. تقریباً همه‌ی انسان ها همچین نظری دارند. اما من می‌گویم که خودشان چاقال بازی هستند، زیرا که من باهایش حال می‌کنم و همین یک دلیل کافی است که یک چیزی چاقال بازی نباشد و خفن بازی باشد. دوستانم هم‌چنین معتقد اند که خاک بر سرت. اما دلیل اش را نمی‌گویند. با بقیه‌ی انسان ها هنوز صحبتی نداشته‌ام ولی احتمالاً آن‌ها هم همچین نظری را داشته باشند. زیرا که بقیه‌ی انسان ها منتظرند ببینند دوستانم چه گهی می‌‌خورند تا آن‌ها هم همان گه را بخورند.
تصمیم گرفته‌ام دیگر کمتر آنلاین باشم. این تصمیم را امروز گرفته‌ام یعنی چند ساعت پیش و هم اکنون آنلاین هستم، بیکاز فاک. تصمیم گرفته‌ام که بجای آنلاین بودن بیشتر بخوابم. زیرا که خواب مجانی است و برای پوست هم می‌خورد که خوب باشد، زیرا که به پوستِ سالم اهمیت می‌دهم. و این‌که در خواب لازم نیست تلفن کسی را جواب بدهید یا همین طور اسمس یا این‌که به شما بگویند نید فور اسپید چاقال بازی است.
می‌دانید چیست اصلاً؟ نید فور اسپید خیلی هم شاخ است. می‌اندازی توی اتوبان و با سیصد تا سرعت گازش را می‌گیری و قان قان. پلیس ها پشت سرت می‌گویند که راننده‌ فِراری لطفاً‌ آرام تر برانید. بعد شما از جلوی سر می‌گویید چشم و آرام می‌روید. زیرا شما انسان خوبی هستید. پلیس به شما کارت امتیاز می‌دهد و شما با کارت امتیاز ها ماشین های جدید تر می‌خرید.مت
خواب احتمالاً کلاً تنها چیز مجانی است که در این جهان پیدا می‌شود، بعد از نماز. نماز هم مجانی است. تصمیم دارم در کوچک ترین فرصت ها اول نماز بخوانم و بعد بخوابم. قبل از نهار بخوابم و بعد از نهار هم بخوابم. قبل از هر کلاس بخوابم، در بین کلاس بخوابم، بعد از کلاس بخوابم، در اتوبوس بخوابم، بعد از اتوبوس بخوابم —زیرا که اتوبوس بَعد دارد– در میهمانی ها و دختر بازی ها بخوابم، در موزه، سینما، کنفرانس مطبوعاتی، صادرات آهن آلات، پارچه و پسته هم بخوابم. بینشان هم آف کورس نماز بخوانم. تصمیم های دیگری هم زیاد دارم. تصمیم دارم کشوی شُرت و جوراب هایم را مرتب کنم.
حالا درست است که من خیلی بازی کن نیستم و در زندگی‌ام زیاد بازی کامپیوتری نکرده‌ام. اما دیگر می‌فهمم که نید فور اسپید بازیِ شاخی است. همه می‌گویند که گرند توریسمو خوب است. گرند توریسمو بی‌آید کیر من را بخورد. اصلاً می‌دانید چیست؟ من چاقال‌ام و دنبال چاقال بازی، همه جا هم دارم چاقال بازی در می‌آورم. راضی هم هستم. از این به بعد هم فقط با چاقال ها می‌گردم. اکیپ چاقال ها راه می‌اندازم و چاقاله بادام می‌خوریم تا بانمک بودن را به حد اعلا برسانیم. چاقاله بادام به این خاطر انقدر گران و خوب —مثلاً خوب، زیرا که من نه چاقاله بادام دوست دارم و نه گوجه سبز، یعنی گوجه سبز را یکم دوست دارم، اما چاقاله بادام را نه، چاقاله بادام هم که در دسته‌ی گوجه سبز هاست، و آن یکی میوه چی است؟ زرد آلو— است که چاقالِ بادام هاست. می‌بینید که همه هم چاقاله بادام را بیشتر از بادام دوست دارند —مثلاً–.
امروز وقتی داشتم از کتاب‌خانه بر می‌گشتم یک سر رفتم سوپر مارکت و برای خودم در قفسه‌ی سُس ها چرخیدم. زیرا که حس می‌کردم وقتش شده است که در زندگی‌ام برای بار اول سس بخرم و این‌که بتوانم به مردم بگویم یک بار فقط به قصد خرید سس به سوپر مارکت رفته ام—زیرا مردم منتظرند ببینند من چه کار می‌کنم در زندگی‌ام—. نمی‌دانم این قضیه چرا انقدر برای خودم عجیب است، این‌که آدم برود و فقط سس بخرد. چند هفته‌ی پیش یکی مرا به رستوران دعوت کرده بود. زیرا که حس می‌کرد من انسان خوبی‌ام و لیاقت رستوران دعوت شدن‌ام. من رستوران نمی‌روم. یعنی معمولاً به رستاران — رستاران درست تر و ادبی تر نیست؟ خوانندگانِ وبلاگ: چرا چرا، رستاران درست تر است.— نمی‌روم. رستاران ها گران هستند و من فقیر هستم. برای همین قبل از آن‌که به رستاران بروم سایتِ رستاران را در خانه چک کردم و دیدم که چه غذاهایی دارند. راجع به غذاهایشان در گوگل سرچ کردم. زیرا که می‌ترسیدم ضایع شوم. من معمولاً ترس از ضایع شدن ندارم، زیرا که من اصلاً ضایع نمی‌شوم. اگر هم بشوم انقدر مهربانی به اطرافم از قبل پخش کرده ام که انسان ها من را دوست داشته باشند و در مواقعی که ضایع می‌شوم من را مسخره نکنند. یک دلیل دیگر هم این است که معمولاً کیر ام هم نیست که ضایع بشوم یا نه. اما این دفعه کیرم هم بود که ضایع بشوم یا نه. سرتان را درد نیارم —اسمایلی زنِ چهل و پنج ساله با شلوارِ قرمز– آخر هم مانند لاشی ها و خسته کننده ها استیک سفارش دادم. زیرا که بله. اما نکته‌ای که از سوپر مارکت به رستاران کشیده شدیم این است که آن شب یک سالادی خوردم —خوردیم— که اسم اش آمِریکن بود. نمی دانم. یا کلاً اسم سالاد آمِریکن بود یا اسم سس اش. به هر حال، تا به حال هم نخورده بودم همچین سالادی، سو وات؟ برای همین امروز بعد از کتابخانه به سوپر مارکت رفتم و سس آمریکن خریدم و آمدم خانه ریختم روی سالاد و خوردم. اما مزه‌ی گه می‌داد. یعنی نه گه ها، زیرا که من تابحال گه که نخورده‌ام، منظور از این بی ادبی‌ای که کردم این است که مزه‌ی خوبی نمی‌داد —زیرا که به قیافه‌ی گه هم می‌خورد که خوشمزه نباشد، برای همین از چنین تشبیهی در این‌جا استفاده کردم. باز هم ببخشید.—. حالا من اصلاً سالاد خور هم نیستم ها. اما یکی دیگر از تصمیم های زندگی‌ام که قبل تر در همین پست اشاره کردم این است که دفعه‌ی بعد سس فرانسوی بخرم و مزه‌ی گه ندهد.

حالا برای آن‌که این مجلس را از خشکی در بی‌آوریم می‌خواهم برایتان خالی ببندم یکم.
یک آهنگ غمگین گذاشته ام —این‌جایش هنوز خالی بندی نیست— البته الآن دیگر شاد شد. اما چیزی که می‌خواستم بگویم این است آهنگ غمگین حال نمی‌دهد. حتی برای مواقعی که عاشق هستید و کونتان دارد پاره می‌شود. البته من که عاشق نیستم و کونم‌ هم دارد پاره نمی‌شود. یعنی نمی‌دانم حتی برای چه واقعی خوب نیست. راستش نمی‌دانم چه می‌خواستم بگویم. یک کُسی احتمالاً مانند دیگر کس هایی که قبل گفتم می‌خواستم بگویم. یعنی من که حال نمی‌کنم. یک آهنگ هست که ساسی مانکن خوانده است جدید ها، خیلی شاد است و من خیلی باهایش حال می‌کنم. من می‌خوام لالا رو به لیلیت بذارم، اسممو دیوید بذارم، بگو دوست داری؟ بدو بگو دوست داری؟ دوست دارم شنبه رو ساندِی بگم. تنهایی پارک وِی برم. اینو دوست نداری؟ خره چرا اینو دوست نداری. —این جاهایش هم خالی بندی نبود، شاید اصلاً دیگه بیخیال خالی بندی شوم.— 
کی میدونه زنم کو؟ کی میدونه زنم کو؟ همونی که خوشگله حتی بدون النگو.

امروز یک میلیون دلار در خیابان پیدا کردم. —این هم خالی که نگویید انسان بدی است و به قول هایش عمل نمی‌کند.

یک بار دوستم با یک ماشین آمد دنبالم گفت که بیا برویم یک وَری. من گفتم که کدام وری؟ او گفت که همان وری که خیلی نایسه عمراً سر کوچه وایسه. ماشین‌ داغون بود و یک جورایی تابلو بود که دزدی است. یعنی اول پرسیدم که این ماشینِ کیست؟ او گفت که کاریم نباشد و کونم را بگذارم توی صندلی. بعد من هم کون‌ام را گذاشتم توی صندلی. دیدم که ماشین سوییچ ندارد. دوستم گفت که ماشین را دزدیده است، اما خیالم راحت باشد، زیرا که کسی ناراحتِ این ماشین نمی‌شود. من گفتم درست می‌گوید و گازش را گرفتیم انداختیم در اتوبان —این‌جایش یکم شبیه همان نید فور اسپیدی شد که اول گفتم—. من در ماشین خایه کرده بودم، زیرا که هم ماشین دزدی بود و هم این‌که من آدمِ خایه بُکُنی هستم در کل. برای این‌که کمتر خایه بکنم یک نوار کاست در ماشین بود آن را گذاشتم در ضبط. رویش نوشته بود کلایدرمن و فقط هم همین یک دانه نوارکاست در ماشین بود. یک پیانوی تو مُخی هم می‌زد. اما بهتر از هیچی بود. بعد من گفتم که حالا کجا می‌رویم؟ او گفت که به ناکجا آباد. بعد من خندیدم. گفتم که نه جدی، کجا می‌رویم. او گفت که ناکجا آباد —یعنی در اصل گفت Walachei، و والاخای به آلمانی یعنی ناکجا آباد—، گفت که پدر بزرگ اش آن‌جا زندگی می‌کند. من خندیدم، او گفت که جدی می‌گوید. گفت که در روسیه است. گفت قرار است تا روسیه برویم. گفت ولی نمی‌داند چگونه تا روسیه با ماشین برویم. گفت که ولی یک ایده دارد. این‌که تا می‌توانیم به شرق برویم. زیرا که روسیه در شرق است. ما همین طور به سمت شرق میرفتیم تا رسیدیم به یک بیابانی، یک چه میدانم، روستایی. راستش دیگر حوصله ندارم ادامه بدم. دوست داشتم تست کنم ببینم می‌توانم یک تکه از یک رمان را ترجمه کنم یا نه، دیدم که می‌توانم. اسم کتاب هم Tschick هستش. و شب بخیر.

۱۳۹۲/۱۰/۱۵

مادرم می‌گوید دو بار که به رویتان می‌خندم فکر می‌کنید چه خبر است. می‌گوید خاک بر سرتان

شب ها دوستانم به من زنگ می‌زند و من زنگ می‌خورم. اما من دوست ندارم زنگ بخورم. من دوست دارم کیک شکلاتیِ بی‌بی بخورم. بار اول که زنگ می‌زنند من رویم را می‌کنم آن‌ور تا نبینم موبایلم دارد زنگ می‌خوردم. زیرا که صحبت کردن با تلفن مور مور ام می‌کند و وقتی با تلفن حرف می‌زنم هی دور اتاق می‌چرخم و دستم را می‌کنم توی شرت ام و اگر آن موقع پشم داشته باشم سعی می‌کنم پشم هایم را بکنم. اگر هم پشم نداشته باشم سعی می‌کنم خودِ دودول‌ام را بکنم. البته هیچ‌کدامشان هیچ‌وقت کنده نمی‌شوند. 
آن‌موقع که تلفن‌ام –که یعنی همان موبایلم– زنگ خورد داشتم با یک کسی چت می‌کردم. با یکی از همکلاسی های قدیمی. دوست هم نه، هم‌کلاسی. زیرا که هم‌کلاسی ها شمارا در فیسبوک پیدا می‌کنند و می‌خواهند بدانند در زندگی‌تان چقدر موفق هستید. برای هر کدامشان هم موفقیت یک تعریف مختلف دارد. اگر بگویی درس می‌خوانی از کار می‌پرسند. اگر بگویی کار می‌کنی از درس می‌پرسند. شما همیشه بازنده هستید و در زندگیتان به هیچ چیز نرسیده‌اید. اگر به درس و کار رسیده باشید به کُس –ببخشید ولی کُس– و پول نرسیده اید –زیرا که کُس و پول در یک طبقه هستند برای دوستانتان–. اگر به این‌ها هم رسیده باشید دو حالت دارد. یا می‌خواهند بیشتر با شما ارتباط برقرار کنند یا این‌که کس می‌گویید، شما یک خالی بند هستید. شما می‌خواهید در اولین فرصت به هم‌کلاسی سابق یک کسِ ننت بگویید یا در بهترین حالت گور بابات را دیگر حداقل می‌خواهید بگویید. من هم می‌خواستم به دوستم بگویم گور پدرت –زیرا که من با ادب هستم– و سریع بلاکش کنم و زیر پتو قایم شوم –آخ ناز بشوم–. می‌خواستم فحش را بدهم –الکی– که دوستم زنگ زد. با زنگ اول پاشدم رفتم دستشویی و شاشیدم. وقتی برگشتم میس کال شده. داشتم بیشتر برای همکلاسی توضیح می‌دادم که نه من به هیچی نرسیده‌ام و احتمالاً به چیزی هم نخواهم رسید که  دیدم دوستم دارد دوباره زنگ می‌زند. سریع کامپیوتر را خاموش کردم و رفتم خوابیدم تا اگر دوستانم از من پرسیدند چرا تلفنمان را جواب نمی‌دهی بگویم خواب بودم و آخ ببخشید. یا اول بگویم آخ ببخشید و بعد بگویدم خواب بود. زیرا که در عین این‌همه کسکلک بازی خالی هم نمی‌خواهم ببندم برای دوستانم. زیرا که می‌خواهم اسمم را به عنوان دروغ نگفته ترین فرد در تاریخ ثبت کنم تا همه حال کنند. می‌خواهم بگویم آن‌جا که نوشتند این شخص تابحال دروغ نگفته عکس‌ام را هم بگذارند در حالی که یک لبخند سیاه سفید زده ام. یعنی عکس خودش سیاه سفید است و من حواسم به عکاس و عکس نیست و دارم یک خنده‌ی جالب می‌کنم. از این خنده ها که یکی برایتان یک داستانِ جالب تعریف می‌کند. از این خنده ها که آن فرد اتفاقاً خوشگل هم هست و دوست دخترتان است. از آن خنده ها که همه بگویند اصلاً از عکسش معلوم است که انسان خوبی بوده است. آن‌ها از فعل گذشته استفاده می‌کنند زیرا فکر می‌کنند من مرده‌ام اما من نمرده‌ام. من آن مردِ جاویید ام.

مادرم می‌گوید دو بار که به رویتان می‌خندم پر رو می‌شوید و فکر می‌کنید خبری است. اما حقیقت این است که نه او می‌خندد و نه ما فکر می‌کنیم خبری است. ما کلاً فکری نمی‌کنیم. مگر ما آدم هستیم که اصلاً فکر کنیم؟ او می‌گوید خاک بر سرتان. این‌ها را وقتی می‌گوید که ما می‌گوییم نمی‌خواهیم برای تعطیلات به ایرلند پیشِ خواهرش –و بچه های کسخلش–  برویم. اما ما می‌رویم. زیرا که ما آدم نیستیم. 

می‌دانید؟ اصلاً به شما چه که من چکار می‌کنم. من نه درس می‌خوانم و نه کار می‌کنم و نه زحمت می‌کشم و نه هیچی. شما را سننه. همه فضولند. شما منظورم آن‌هاییست که می‌گردند انسان ها را –یعنی ما ها را، ماهارا ماهارا– در فیسبوک پیدا می‌کنند و ادد می‌کنند و سوال می‌کنند. من تابحال فقط یک نفر از دوستانم را در فیسبوک سرچ کرده‌ام و پیدا کرده‌ام و فضولی کرده‌ام. آن هم دوستِ پیش دبستانی تا کلاس سوم‌ام آریامن –به معنی مردی از سرزمین آریا، الکی– بوده. ما کلاس سوم که بودیم آن‌ها به فرانسه مهاجرت کردند. زیرا که آن‌موقع عقل آن‌ها بیشتر از ما میرسید. ولی عقل ما ده سال بعد رسید. حالا اون در همه این سال ها انسانی با سواد و خوشگلی شده است و من بر اثر بی سوادی قیافه ام زشت شده.
آریامن تولدم را برایم در فیسبوکم تبریک گفت و گفته بود که بیا ببنیم هم را دیگر. گفت که اگر تابستان نروم پیشش او –اون– می‌آید پیشم. و من دوست ندارم کسی بی‌آید پیشم. زیرا که پتویم زشت است و طرح پوستِ گاو دارد، ماشین هم ندارم و نمی‌توانیم به پارتی های شاخ برویم، یعنی در حقیقت ما فقیریم. حالا این را در فیسبوک هم می‌نویسم تا شاید دید، خواند، و دیگر نیامد. اما بداند که خیلی دوست هستیم هم‌چنان. و من بی خایگی می‌کنم تا چیز دیگری بنویسم راجع بهش. زیرا که خواهرش هم با من در فیسبوک دوست است و انسان جلوی خانم ها فحش نمی‌دهد. انسان جلوی خانم ها فقط سعی می‌کند مخشان را با کسشر هایش بزند. 

یک پروژه دارم که باید تا هفته‌ی دیگر تمام اش کنم و تحویل اش بدهم. باید یک متن درباره‌ی پروژه‌ام بنویسم بیشتر از ده هزار کلمه. اما هنوز سه صحفه معادل سه هزار کلمه –سه هزار کلمه کسشرِ خالص– نوشته‌ام و این‌جور که بویش می‌آید دیگر هم ادامه اش نمی‌دهم و یک نمره‌ی ناپلئونی می‌گیرم و میرینم در آینده‌ام. زیرا که خارج هم تمام زندگی به نمره بستگی دارد. حتی دسر شکلاتی خریدن هم به نمره بستگی دارد. و من چون اگر توضیح بدهم که چرا بستگی دارد لوس می‌شود، پس توضیح نمی‌دهم تا بامزه باقی بمانم. راستش حتی خودِ پروژه را هم شروع نکرده‌ام. یعنی هیچ پروداکت‌ای –به ایرانی چه می‌شود؟– تولید نکرده‌ام. فقط خرید هایش را کرده‌ام. زیرا که من آدمِ مصرفی، کسشر و پول خرج کنی هستم و تمام فکر‌ ام در حاشیه است. 

دوستم به من کارت تخفیف سینما داده است. و من نمی‌دانم با که به سینما بروم. و نمی‌دانم اصلاً چه فیلمی بروم. من سینما دوست دارم. همه سینما دوست دارند. حتی آن‌هایی که سینما دوست ندارند هم سینما دوست دارند. می‌خواهم خودش را به سینما دعوت کنم. اما او دخترِ زردی است و از این فیلم های کسشر دوست دارد که یک پسر خوشگل تویش است که هیچی ندارد در زندگی –مثلِ من– بعد می‌رود توی یک ساندویچی کار پیدا می‌کند تا زندگی‌اش را بگذراند، مادر پدر اش مرده‌اند و عنکبوت نیشش زده و تبدیل به اسپایدرمن شده است –مثل من– و عاشق یک دختری می‌شود ولی چون دست و پا چلفتی است –مثل من– دختره آدم حسابش نمی‌کند –مثل من–. از این فیلم ها. یا از آن فیلم هایی که یک دختری که هیچی ندارد –مثل من– عاشق دوست پسرِ یک دختری می‌شود ولی آن دختره که آن یکی دختره عاشق دوست پسرش شده است با دوست پسرش بهم می‌زند و آن دو تا –یعنی آن یکی دختره که عاشق دوست پسرش شده و خودِ دوست پسرش– را با هم دوست می‌کند. دوست پسره هم این وسط هیچی نمی‌گوید –مثلِ من– زیرا که برای نویسنده سخت است حتماً –مثل من– احساس می‌کنم اگر یک بار دیگر بگویم مثل من مرز های بی مزگی را رد می‌کنم و می‌رسم به عوارضی هاهاهاهاها.
من دوست دارم بروم فیلم گودزیلا را ببینم زیرا که این فیلم کسشر نیست و ممکن است برای هر انسانی اتفاق بی‌افتد. 

۱۳۹۲/۸/۹

دو پیکسل و یک پیکسلِ چراغان از شماعی زاده برای من بس است تا عاشق شوم

امروز داشتم برای خودم و برای رضای خدا هم که شده در خیابان راه می‌رفتم و به آینده و بچه دار شدن فکر می‌کردم. داشتم اکچولی به بچه ندار شدن فکر می‌کردم. می‌گفتم که ای بابا انسان که نباید بچه دار شود. انسان باید مسافرت کند. راستش من خیلی با مسافرت حال می‌کنم. اما خیلی مسافرت نمی‌روم. دلیل‌ام این است که پول ندارم. اما مسافرت که پول نمی‌خواهد. مسافرت تخم می‌خواهد. من در سفر بسیار آدم اوپنی می‌شوم. با کوچک ترین انسانی –حتی انسان های سه سانتی– که به طرفم می‌آید شروع به صحبت کردن می‌کنم. بسکه جهان وطن هستم من. اما وقتی در مسافرت نیستم. عن هستم. یعنی عن هم آن ور تر. یک روز که در خیابان راه می‌رفتم چند تا عن از کنارم رد شدند و یکی از آن عن ها به دوستش من را یواشکی با انگشت نشان داد و گفت اوه اوه این عنه رو. بعد پیچیدند و وارد استارباکس شدند. من هم سرم را انداختم پایین و افسوس خوردم.
بعد از این‌که از فکر بچه ندار شدن آمدم بیران داخل یک سری فکر های بد شدم. که دوست دارم برای شما تعریف کنم. یعنی می‌دانید، خیلی هم بد نیست. توی ایستگاه اتوبوس که منتظر بودم به این فکر می‌کردم که آن دختره که آن‌جاست روی کوله پشتی‌اش یک دانه از این گل سینه ها زده است. از این هایی که نمی‌دانم اسمش چیست. گرد است. پیکسل. چه می‌دانم حالا چه. به هر حال از آن ها. آرت ورک دارک ساید آف د مون بود. یعنی دیگه مثلاً کستِ خوار پینک فلوید باید می‌بوده باشد آن دختر. کنار آن هم آن زبانِ رولینگ ستونز –استونز– بود. کنار رولینگ استون هم آرمِ شماعی زاده بود که با یک افکت خاصی روشن خاموش می‌شد. بعد من –چون جوانِ خام و کله پوکی‌ هستم– با خود فکر کردم که آه این دختر، دخترِ آرزو هایم است. حتی قیافه‌اش را هم ندیده بودم. اما خب دو پیکسل و یک پیکسلِ چراغان از شماعی زاده برای من بس است تا عاشق شوم –هاها تیتر این پست اکچولی یکی از جمله های این پست هم است. البته این یک تیکه را از فامیلی گای یاد گرفته‌ام. آن‌جایی که پیتر رفته است سینما و اسم فیلم «عزیزم من کوک نیستم» است و بعد بازیگر که آلِن دِلون است یکهو وسط فیلم می‌گوید عزیزم من کوک نیستم، بعد پیتر می‌خندد. من هم می‌خندم. شما هم می‌خندید. همه می‌خندند به غیر از آن هایی که در بیمارستان هستند و دارند می‌میرند.– . بله. گفتم که اوه اوه من عاشق شده ام. یک آقایی هم آن‌جا بود که چیزی نمی‌گفت. آن آقاهه احتمالاً داشت به این فکر می‌کرد که الآن کار های شرکت بهم ریخته است و باید خودش را در این ترافیک هرچه زودتر به شرکت برساند و کار ها را راست و ریست کند تا آقای احمدزاده که از ژاپن فردا می‌آید همه چیز بیستِ بیست باشد. اما من تمام فکرم بر روی دخترِ مردم بود. ولی می‌دانید؟ من فکر ام پاک است. یعنی از این لش و لوش ها نیستم که همش به فکر بدن مدن و پستان مستان باشند. من به زیبایی های درونی می‌اندیشم، به چرخ و فلک، به سینما و چس فیل، به چیزبرگر و نوشابه می‌اندیشم. به نشستن زیر رنگین کمان می‌اندیشم. راستش من فقط به کُس می‌اندیشم. نه شوخی کردم. همان به گل مُل می‌اندیشم.
دیدم که اتوبوس پنج دقیقه دیگر می‌آید. باید کاری می‌کردم. نمی‌شود که این‌همه دختر های آرزو در ایستگاهای اتوبوس و قطار از دست بروند. برای همین تصمیم گرفتم بروم سمت سطل آشغال تا پاکتِ نوشابه ام –هاهاها پاکتِ نوشابه–  را داخلش بی‌اندازم. با این کار در حقیقت دو حرکت زده بودم. هم آشغال را دور ریخته بودم و به محیط زیست کمک کرده بودم و هم خودم را به دخترِ آرزو ها نزدیک تر کرده بودم. کنار دستش ایستاده بودم و هی با آیپادم پینک فلوید گوش می‌کردم. سعی می‌کردم از دارک ساید آف د مون چیزی گوش ندهم که تابلو نشود. کوچک ترین نگاهی هم بهش نمی‌کردم تا  نگوید ازین اُزگل مُزگل هاست. ولی حقیقت این است که من ازین اُزگل مُزگل ها هستم اتفاقاً. اتوبوس که آمد من کارت اتوبوس‌ام را در آوردم و سوار شدم. بعد یواشکی نگاه کردم تا ببین‌ام او هم سوار می‌شود؟ دیدم که بله سوار می‌شود. اما من جلوی او بودم. باید کجا می‌نشستم تا نزدیک باشم و بتوانم مخ اش را بزنم؟ آخر من اگر نزدیک باشم فقط می توانم مخ بزنم. بعد برای این‌که کسی شک نکند رفتم ته اتوبوس. دخترک – :))))))))))) دخترک– دقیقاً همان جلوی اتوبوس نشست. بعد دیگر هیچکس شک نکرد. حتی یک خانومی آمد نشست کنارم و گفت آن دختره را دیدی آن جلو؟ خیلی بهم می‌آیید. من گفتم چه؟ کدام؟ بعد گفت آن دیگر. من خندیدم و گفتم ها ها. خانومه گفت ببند نیشت را. من هم بستم و رفتم خانه ماکارونی خوردم.

امروز برای هالویین چند کودک آمده بودند دم خانه مان در زدند و ما در را باز کردیم، یک دختر بچه و یک دختر بچه‌ی دیگر بودند. آهنگ خواندند و بعد گفتند شکلات بدهید شکلات بدهید. بعد ما شکلات نداشتیم. گفتیم چه کنیم؟ مادرم بهشان گز هایی را که عمه‌ام تابستان پارسال سوغاتی آورده بود و کسی نمی‌خورد زیرا که گز بدمزه (کیری) است بهشان داد. تا آن‌ها آمدند بفهمند که این چه است دیگر، مادرم در را بست و ما دوباره ماکارونی خوردیم.
چقدر ما آدم های بدی هستیم.