اومدم یه چیزی بنویسم، ولی ولش کن.
۱۳۹۳/۱۱/۱۸
۱۳۹۳/۵/۱
سفرنامه که نشد، هیچی نشد، کیر منم نشد
امروز روز چهارم تعطيلات، يعنى در حقيقت روز چهارم مسافرت ما است. و به نظر من ديگر بس است. حوصله ندارم ديگر. مسافرت جداً سه روز اش كافى است. با خانواده آمده ايم تا تعطيلات كنيم –بله تعطيلات را مى كنند– و كمى استراحت و دعوا كنيم. نيم ساعت ديگر وقت نهار است و من از همين الآن غصه ام شده است زيرا كه غذاهايشان بوى زُخم ميدهد و من جدا از اينكه بچه ننه و سوسول هستم، از بوى زُخم هم بدم مى آيد –مانند بقيه انسان هاى نرمال ديگر–. به اضافه اينكه كوكا كولا هايشان –يعنى آنچه به اسم كوكا كولا به دست ما ميدهند– كوچك ترين شباهتى با كوكاكولا ندارد، فقط رنگ اش؛ كه كير من هم اگر بخواهد يك روزى نوشابه درست كند كمترين چيزى كه ميتواند درست از آب در بى آورد همين رنگ اش است كه سياه است.
روز اول يعنى چند شنبه بود؟ سه شنبه، ما از خانه مان با قطار به هانوفر رفتيم تا از آنجا به جزيره ى كُس كه يكى از جزاير يونان است پرواز كنيم. اسم اينجايى كه هستيم كُس است. اما هيچ كس از اعضاى خانواده اسم كُس را به زبان نمى آورد. زيرا كه كُس زشت است. اعضاى بدن انسان ها زشت هستند و انسان نبايد اين زشتى ها را به زبان بى آورد. فقط گُه را مى شود به زبان آورد كه آن هم عضوى از انسان نيست، بلكه وجودى از اوست. هيچ كس اسم كس را به زبان نمى آورد. همه ميگويند «اينجا» يا ديگر فوقِ فوق اش ميگويند «كُ» و من نميدانيم اين «كُ» را چه كسى و از كجايش در آورده، اما خب به هر حال چند نفرى دنباله اش را گرفته اند و آن ها هم ميگويند «كُ». حتى خود من –منى كه خيلى اینکاره، روشنفکر، محقق، مترجم و خیاط هستم– هم سعى میكنم جمله هايم را هنگام صحبت كردن طورى ببندم كه نخواهد تويش بگويم كُس. روز اول وارد هتل –كه در حقيقت يك شهرك است– شديم و سعى كرديم با رسپشن هتل ارتباط برقرار كنيم. اما كوچك ترين كلمه اى از حرفايش را نمیفهميديم، يعنى حتى وقتى اينگليسى حرف ميزد —آقا من با موبایل خیلی سخت ام است که بخواهم نیم فاصله بگذارم، حالا شما یک این یک دانه پست را بدونِ نیم فاصله بخوانید، نمی میرید که—. نه اينكه ما زبانمان بد باشد –زيرا كه خيلى خوب است–، لهجه ى يارو به شدت تخمى بود، و من فقط ميگفتم آها آها، اوكى اوكى، تنك يو، يس يس، بعد كليد اتاق را داد و ما را با ماشين بردند به اتاقمان، به پدرم گفتم كه بهتر است به اين يارو كه چمدان ها را مى آورد كمى انعام بدهيم. يارو خيلى بگو بخند و كثيف بود. كثيف ها معمولاً بگو بخند هستند. مادرم گفت كه لازم نكرده انعام بدهيم. ولى انعام داديم، زيرا كه درست اش هم همين است. اما خب مثلاً من هيچ وقت به آرايشگر ام انعام نميدهم. زيرا كه همينجورى اش هم گران ميگيرد و من واقعاً نميدانم چرا نمى روم يك سلمانى جديد. آرايشگرم يك تُرك كچلِ گِى است كه لباس هايش را همه از بازار هاى تقلبى فروشى تركيه ميخرد و به عبارتى اُزگل است. يعنى نه بخاطر لباس هاى تقلبى اش —البته به آن خاطر هم است—. بلكه بخاطر طيف رنگى كه در انتخاب لباس هايش ميكند. بخاطر كچلى مو هايم از آرايشگرم كه اسمش احسان است پرسيدم كه به نظرش چكار كنم؟ گفت كه هيچ كار، گفت بهتر است پول هايم را جمع كنم و عمل كنم. ليزر ميزر. بعد كه اين حرف را زد، دقت كردم ديدم خودش هم انگار عمل كرده است و موهاى كم و پراكنده اى روى سرش در آورده. —آقا من این چیز هایی که اینجا مینویسم را خیلی وقت پیش ها در توییتر ام گفتهام و همش احساس میکنم مانندِ این مادربزرگ هایی شده ام که یک داستان را شصت بار تعریف میکنند. دیگر جداً باید در این وبلاگ را تخته کنم.
روز اول براى شام و همينطور براى اولين بار به رستوران هتل رفتيم تا شام كوفت كنيم. البته آن موقع نميدانستيم كه قرار است كوفت كنيم. فكر ميكرديم قرار است ميل كنيم –نگو بايد پُست ميكرديم هرررر هررر هرررر–. رستوران سلف سرويس بود، براى همين اول اش مانند پلنگ پريدم يك بشقاب ورداشتم. بعد فهميدم كه بشقاب ها خيس هستند و بد تر از آن بوى زُخم ميدهند. براى همين بشقاب را گذاشتم سر جايش و دونه دونه بشقاب ها را با دماغم بو كردم –مگر ميشود با جاى ديگرى هم بو كرد؟– تا يك دانه خوبش را «سَوا» كنم.
حواستان باشد تا كجا خوانديد. من اين وسط يك چيزى بگويم، بعد بر ميگرديم دوباره به همانجا، حالا اگر امشب نشد در شب های دیگر حتماً میشود. اگر هم نشد خیلی ناراحت نشوید. چون چیزی را از دست نمیدهید. زیرا تویش داستان های سکسی و افتخار برای ایران و ایرانی و جام جهانی و ضد جمهوری اسلامی نیست، آخر آنطور که من دستگیر ام شده است شما فقط به این مسائل علاقه دارید، یعنی بیشتر همان سکس مکس و این ها، کس و کون و اینها.
کسکش ها یکی چند وقت پیش ها سرچ کرده بود «سکس با زنِ صابکار» و گوگل وبلاگ من را پیشنهاد کرده بود. یعنی میخواهم بگویم شما هم لنگهی همین دسته از آدم ها ایید، یک مشت حشری پشری. به جان خودم راست میگویم، هیچ فرقی نمیکنید.
من يك سرى دوست دارم، دوست كه چه عرض كنم. يك سرى آدم مى شناسم كه. —اين هايى كه الان دارم مى نويسم يكهو الآن وقتى داشتم وبلاگ وقايع روزانه يك دانشمند را ميخواندم به ذهنم آمد. نوشته بود كه گذشته به تخم اش هم نيست و دوست و آشنا هاى گذشته تخم اش نيست. ما تخم اش نیستیم، شما تخم اش نیستید. و کلاً تخم اش نیست. و تخمِ ما تخم اش هم نیست و تخمِ او تخم ما هم نیست، نیست تخم ما او هم تخم اش. تخم هم اش تخم ما او. حالا شايد نه با اين ادبيات ولى به هر حال. آها اين هم نوشته بود كه دوست ها و آدم ها و محل ها محو ميشوند برايش و اين ها. بعد يكهو ديدم من هم اين هستم. به جان خودم. من خيلى خوشم نمى آيد كه هى ايران و خارج كنم. اينجا و آنجا بنويسم. مقایسه کنم. و زر زر کنم کلاً و دلم هم نه تنها براى ايران و آدم هاى تويش و دوست ها و فاميل ها و خيابان ها و مكان ها تنگ نشده. بلكه خيلى هم خوشحال هستم كه از آن همه چيز دور شدم و اميدوارم ديگر هيچ وقت به گذشته برنگردم. اوه اوه، البته غير از آن يكى دو فاميل و دوستى كه وبلاگم را ميخوانند –نه دروغ ميگويم، دلم براى شما هم تنگ نشده– حالا چيزى كه ميخواستم بگويم اين است. چه ميخواستم بگويم اصلاً، يادم رفت. يك دخترى دارد در صندلى كنار من بالا مى آورد و اشك مى ريزد. پاشم بزنم توى صورت اش ها.
چيزى كه ميخواستم بگويم اين است كه من هم به گذشته نگاه نمى كنم و كيرم هم نيست که چی گذشته. اما خب انسان هاى ديگر اينطور نيستند و توقع دارند شما حتماً كيرتان باشد و هى حال و احوال كنيد و خاطراتتان را باهاش مرور كنيد. آقا من الان نمیتوانم چیزی بنویسم، شرمنده، تمركز ممركز ندارم. انشالا در پست بعدى درست حسابى به همه ى مسائل مى پردازيم. همه چيز، همه چيز را مى نويسم.
چه پست تخمیای شد =))))))))) چیکار دارم میکنم من اصلا =)) فدا سرتون بابا
۱۳۹۳/۴/۷
عدسی چشم، لامپ کم مصرف و چند داستان جذاب دیگر
تازگی ها قدرت تصمیم گیریام را از دست دادهام. به شدت.
ما توی توالتمان لامپ کم مصرف داریم. از اینهایی که طول میکشد تا گرم —و روشن— شوند. برای همین سوالی که چند سال است ذهن من را مشغول کرده است این است که وقتی من به توالت میروم. آیا این عدسی چشمانم است که گشاد میشود و کمک میکند من بهتر ببینم یا این لامپ است که روشن تر میشود و کمک میکند بهتر ببینم. یعنی وقتی مینشینم روی توالت اولش هیچی تقریباً نمیبینم. اما کم کم مو های پاهایم نمایان میشوند و در آخر کلاً همه جا روشن میشود. دوست داشتم از شما بپرسم آیا چه است. من پاهایم زیاد مو دارد و در تابستان باید آنها را کوتاه کنم تا بتوانم در مجامع با شلوار کوتاه ظاهر شوم. در غیر این صورت ممکن است من را با میمان اشتباه بگیرند. و دختر ها ممکن است خوششان نیاید. البته من کیر ام هم نیست —خالی میبندم— که مردم چه میگویند. اما خب فعلاً تابستانی هم در کار نیست در این مملکت خراب شده. همش برف. همش باد همش باران. #عکس #باران #کوثری #لخت #به #همراه #دوست #پسرش #که #دارد #می مالتش :)))))))))) میمالتش آخر؟ =)))))) ببخشید من یکم مغز پغزم درست حسابی کار نمیکند.
تازگی ها نمیتوانم درست تصمیم بگیرم. امروز خانه تنها بودم. به س —من هم میخواهم مانند این وبلاگ ها که اسم نمیبرند و فقط حرف اول را مینویسند بنویسم از این به بعد. میدانید چرا؟ زیرا که یک عالمه گرگ ریخته در اینترنت و یک چیز هایی از زندگی از آدم در میآورند و به موقع اش رو میکنند که انسان پشم هایش میریزد. تازه من که دارم با اسم خودم مینویسم خطر اش بیشتر است. جداً میگویم، فکر نکنید زیادش میکنم. نه کم اش هم میکنم.— به س گفتم که بیاید خانه مان تا برایش غذا درست کنم و بوسش کنم. البته س نیست ها. اکچولی س مینویسند ولی ز میخوانند :)) جداً میگویم. ز گفت که متاسفانه نمیتواند امروز بیآید. زیرا که امروز مسابقهی بسیار مهمی دارند. من هم گفتم اوکِی. زیرا من میگویم اوکِی. من همیشه میگویم اوکی. چه بگویم خب. برای همین به یکی از دوستانم اسمس دادم که امشب چه برنامهای دارد و آیا حالش را دارد برویم بیران تا دوپس دوپس کنیم و دختر بازی کنیم. او گفت که بله آها بگذارید حالا که قرار شده اول اسم انسان هارا بنویسم پس از الان شروع کنم. ن گفت که میخواهد به فلان جا برود و چه خوب که من به او گفتم. زیرا که او هم دنبال کسی میگشته من هم گفتم که بسیار عالی. اما بعد از اینکه بسیار عالی و خیلی خوب می شود را از طریق اس ام اس فرستادم پشیمان شدم. گفتم که حوصله ندارم. زیرا که احساس گناه میکردم در نبود ز به دختر بازی بروم :)) خیلی آدم هستم آخر. یعنی راستش را بخواهید این هم نیست دلیل اش ها. شایدم باشد. نمیدانم. به هر حال سریعاً گفتم که شِط و برنامه دارم و برنامه را کنسل کردم. ن گفت که اشکال ندارد و همچنان برنامهی دوشنبه مان سر جایش است و من گفتم ابسولوتلی. البته من انگلیسی صحبت نمیکنم. ولی شما چون صحبت میکنید پس میفهمید چه میگویم.
حالم بهم میخورد دیگر از دوست ها و آدم های دور و ورم. حتی از ز هم بدم میآید. حوصله هیچ کس را ندارم. برای همین برنامه را با ن بهم زدم و تصمیم گرفتم در خانه بمانم و کمی خایه هایم را روی میز نهار خوری پهن کنم و فیلم ببینم در تنهایی. ما میز نهار خوریمان همان میز وسطی است که جلوی مبل ها میگذاریم و رویش میوه میگذاریم و از میهمان ها پذیرایی میکنیم و ازشان خواهش میکنید که میوه هایشان را بخورند. البته اینکه میگویم خایه هایم را بگذارم روی میز به این معنی نیست که تخم هایم را از شرتم در بیآورم و اکشولی بگذارم روی میز. نه. به این معنی است که برای خودم تنها باشم و حالش را ببرم. چه میگفتم؟ گفتم که آره. پس بروم برای خودم وسایل شام بخرم تا برای خودم یک شام بسیار زیبا و در عین حال خوشمزه —آخر زیبایی برای من همه تر از هر چیزی است– درست کنم.
آقا میان کلامتان. من الان وسط فیلم پاشده ام آمده ام دارم اینها را مینویسم. اما برای چه درب اتاقم را بسته ام؟ چه مرگام است؟
میخواستم قدرت تصمیم گیریام را بگویم. رفتم به مغازه تا یک چیزی برای شام بخرم. نمیدانستم چه بخرم. جداً میگویم ها. هیچی به ذهنم نمیرسید. یعنی می رسید ها. اما هی پشیمان میشدم. هی میگفتم نه، این نه. اون. اون نه این. کیر نه کس. کس نه خایه. آخر سر یک پیتزای یخ زده ی کیری پیری ورداشتم با نوشابه. بعد گفتم پس بگذار میوه هم بخرم. زیرا که من میوه خیلی دوست دارم. اما نمیدانستم چه وردارم. اول خواستم طالبی وردارم. اما بعد اش شلیل ها چشمم را گرفت. من هم پول نداشتم تا تمام میوه ها را بخرم. برای همین طالبی را گذاشتم سر جایش.
بابا کسّ خوار تعریف کردن داستان. شما که خدایی ناکرده گوسفند نیستید؟ هستید؟ می دانید دیگر چه می خواهم بگویم. مثال که نمیخواهد. لپ کلام این است که نمیتوانستم تصمیم بگیرم میوه چه بخرم. حالا این میوه است. در بقیه ی موارد هم همین داستان است. روابط با انسان ها. درس، کار. زندگی. همه همین است. حتی در تصمیم گیری اینکه چه اتوبوسی را در چه ساعتی سوار شوم هم یک عقب —اهههه این «ق» پیدا نمیشد روی کیبورد تا بنویسم عقب— عقب مانده هستم و نمیتوانم تصمیم بگیرم. شما که دکتر هستید. درس خواندهاید. با شخصیت هستید، مسافرت خارجتان به راه است، مهمانی های خفن می روید. غذاهای خوب میخوارید بگوید علت اش چیست؟ حالا که تا اینجا آمده ام بگذارید یک چیز دیگر هم بگویم. تازگی ها به خودم میآیم میبینم که دارم دندان هامی را محکم بهم فشار میدهم. و این خیلی ترسناک است. آخر من خیلی جان دوست هستم. باید کمی ریلکس کنم به نظر خودم. یکم به کیرم بگیرم همه چیز را. خیلی دارم اذیت میشوم. میترسم آخر سر پوستام خراب شود.
الان داشتم فیلم میدیدم —وای راستی، دیگر نمیتوانم حتی یک فیلم ببینم. وسط اش حوصله ام سر میرود. فکر میکنم به این خاطر است که مدتی است بیشتر از فیلم، سریال میبینم. دیگر فکر میکنم فیلم کیرِ سریال هم نیست. اما اگر درست به این قضیه فکر شود انسان میبیند که سریال کیرِ فیلم هم نیست. اما میدانید چیست؟ هیچ کدام این کیرِ فلانی بودن ها کیرِ من هم نیستند—. یکهو وسط اش شاش ام گرفت. رفتم بشاشم که سوال عدسیِ چشم و لامپ کم مصرف برایم پیش آمد. گفتم بیآیم از شما بپرسم.
شب بخیر. البته من فعلاً بیدارم. قرار است فیلم ام را ببینم. فیلمِ کیری ام را ببینم. اه، این را میخواستم داخلِ این خط ها بنویسم این ها ---> — و — ولی یادم رفت. به تخمم.
۱۳۹۳/۳/۲۵
شام هم که نداریم
پدرم ميگويد كه ديگر با من حرف نمیزند. میگويد كه من غيرقابل حرف زدن با شدهام. میگويد (اَه، آقا من این ها را قبلاً با موبایل نوشته بودم —که البته ممکنه تو متن بهش اشاره کنم، چون یادم نیست— بعد الان میخوام ادیت کنم و این نیم فاصله میم فاصله بذارم و ادیت پدیت کنم. اما کون لقش. واسه هالیوود که نمینویسم.) میگوید كه مانند سگ ميمانم و جاى سگ در اين خانه نيست. مادرم هم همين را ميگويد. خواهر هايم هم همينطور. همسايه ى كنارى مان هم ديشب زنگ در خانه مان را زد و گفت كه ديگر نميشود با تو حرف زد. حتى امروز وقتى رفته بودم نوشابه بخرم صندوق داره گفت كه ديگر نميشود با تو حرف زد. و نفر های پشت سرى هم تائيد كردند و گفتند كه خيلى لجن هستى و در ادامه گفتند كه چه پيرهن قشنگى تن ات است. من هم تشكر كردم و رفتم. ديشب با پدرم كمى بگو مگو كردم. او برايم آرزوى روز خوبى را كرد و من هم با عصبانيت تشكر كردم و او ناراحت شد و گفت كه ديگر باهايش حرف نزنم. من ولى نميدانم واقعاً چرا اين كار را كردم. آدمِ لاشى اى شده ام. اما ازش معذرت خواهى كردم. او گفت كه شب بخير و بهتر است در را ببندم. من هم در را بستم و ناراحت به بسترِ خواب رفتم. آخر فردايش قرار بود به بِرِمن بروم براى كنسرت آركتيك مانكيز. و الآن هم كه اين ها را مينويسم در قطار هستم و دارم آلبوم جديد كزبين رو گوش ميدهم. دوست دختر ام هم سرش را گذاشته روى شانه هاى من تا بخوابد. اما دارد ميبيند كه چى مينويسم. ميگويد كه كول است و او هم دوست دارد فارسى ياد بگيرد. اما من برايش از بدى هاى ايران و ايرانى ميگويم. اینکه ما چه انسان های آشغالی هستیم و اينكه زبان فارسى هيچ وقت به درد اش نخواهد خورد. و او ميگويد كه اشتباه ميكنم و اين يك قابليت خيلى شاخ است. من به او ولى ميگويم شاخ چشمانش است. او ميخندد و ديگر هيچ چيز نميگويد. ميخوابد. من ولى نميخوابم. نميتوانم بخوابم. قطار كه جاى خواب نيست. جاى وبلاگ نوشتن در وبلاگى است كه دو روز پيشش به خواننده هايت گفته اى كه ديگر هرگز درِش چيزى نمينويسى. اما من مينويسم.
امروز صبح بعد از اينكه از خواب بيدار شدم به پدرم اسمس دادم و معذرت خواهى كردم. زيرا كه اسمس هميشه جواب ميدهد. گفت كه خوش بگذرد و برايم اسمايلى يك صورتى را فرستاد كه از لبانش دارد قلب مى آيد. قلب خوب است. من هم براى آدم ها قلب ميفرستم. قلبِ سبز با بنفش ميفرستم. زيرا سبز و بنفس بهم مى آيند. به من هم مى آيند. و من هم دوست دارم چیز ها بِهَم بیآیند.
الآن ديگر چهارشنبه است و كنسرت جمعه ى هفته ى پيش بود. ميبينيد كه چه زود همه چيز تمام ميشود. تنها چيزى كه زود تمام نميشود بدبختى است و دستمال توالتى كه در اتاق خوابتان ازش استفاده ميكنيد.
شب ها وقتى باران مى آيد صداى ماشين هايى كه از خيابان رد ميشوند بيشتر ميشود. ببخشيد، بگذاريد جمله را از اول بگويم:
شب ها وقتى باران مى آيد صداى ماشين هاى كسكشى كه از خيابان رد ميشوند بيشتر از قبل ميشود. صداى لاستيكِ بى پدر مادرى اى كه روى آسفالت كشيده ميشود. امشب باران —و نه با سينه، هار هار هار— آمده. و من هم منتظر هستم كوچك ترين صدا يا نورى بى آيد تا خوابم نَبَرَوَد.
دلم ميخواهد سيگار بكشم. تازگى ها سيگار كشيدن را شروع كرده ام. سيگار يك وسيله اى است كه اصلاً با كاركتر من جور در نمى آيد. و براى همه، حتى خودم سیگار کشیدنام چيز عجيبى است. در خيابان هم از عابرين پياده وقتى دارم سيگار ميكشم خجالت ميكشم و هميشه سعى ميكنم وقت هايى كه از كوچه هاى خلوت عبور ميكنم سريع يك دانه سيگار روشن كنم. بخاطر اين عجيبى به كسى هم نگفته ام. جز دو تا از دوست هايم و يكى از دوست دختر هايم.
تصميم دارم عوض شوم. لاشى بشوم. لاشى شدن هدفى است كه ميخواهم به آن برسم. با اين كاركترى كه دارم —يك پسر سوسولِ شاشوی دماغو— ديگر حال نميكنم، بدم مى آيد. براى همين غير از سيگار، يواشكى زنجير هم مى اندازم گردنم تا همه بفهمند كه من شاخ هستم و ترسو و بزدل نيستم. آخر زنجير انداختن این معنی را میدهد.
ميخواهم اگر بشود بدن سازى هم بروم. و كلاً خودم را عوض كنم. زيرا كه تا الان جواب داده است. دوشبگ بشوم. اين هدف من است. حالا بگذاريد الان بخوابم. شايد بعداً اگر اين ها خوب بودند پستشان كنم. با دی اچ ال، هار هار هار.
نميدانم راجع به اينكه دوباره دارم مينويسم برايتان چيزى نوشته ام يا نه، يعنى منظورم تا به اين لحظه است. زيرا كه از اين لحظه به بعد چيزى كه ميخواهم بگويم اين است كه اصلاً خداحافظى كونِ كى است؟ خداحافظى چه معنايى دارد؟ اصلاً من از شما بدم مى آيد. يكهو بى آيم بگويم كه خداحافظ و نگه دار شما باشد؟ خدا سهراب سپهرىِ شما هم نباشد. شاعر كيرى پيرى چه داريم؟ خدا اونِ شما هم نباشد. خدا كامران هومن تان هم نباشد. البته کامران هومن خواننده هستند و آن دختر کوره شاعرشان است. اصلاً خداحافظى و من ديگر نمينويسم چه عنى است ديگر؟ دوست دارم برايتان خالى ببندم كه من براى شوخى پست قبلى را نوشتم و براى هميشه خداحافظي كردم. اما متاسفانه شما خيلى گرگ هستيد و همه چيز را ميفهميد. كيرِتان اما. جو گرفته بود من را و فكر ميكردم كه هستم. كه الآن فهميدم هِچكه نيستم.
دو تا از درس هايم را افتاده ام. با استاده —استاد مادرجنده هه— چانه زدم، ببخشيد كه گفتم مادرجنده، چانه زدم براى نمره، و او گفت كه نميتواند كارى كند. گفت كه بايد قبلاً به فكر مى افتادى، و بعد آخر جمله اش اسمم را هم گفت، ميخواستم همانجا عق بزنم روى لباس هايش –لباس هاى كيرى اش— اما عق ام نمى آمد، براى همين تنها كارى كه توانستم بكنم آن بود كه وسط حرف هايش پاشدم رفتم، و حس كردم كه خيلى كار شاخى كرده ام و بابا ايول به اين خايه، اما اين چنين نيست، او كير اش هم نيست. اين من هستم كه كير ام است. نميدانم، زندگى ام يكجورايى ريده شده است تويش.
دیگر فعلاً چیز خاصی برای گفتن ندارم. دارم کچل میشوم. و کف کلهام نمایان شده است. رفتهام دکتر، دکتر هیچی نمی دانست. دکتر ها کلاً هیچی نمیدانند. دکتر ها بهتر است بیآیند کیر من را بخورند. اما عوض اش تمام انسان های دور و ورم همه چیز در مورد پوست، مو و مخصوصاً کچلی میدانند و بهم روش های مختلفی را پیشنهاد میکنند تا من از کچلی نجات پیدا کنم. زیرا که خودشان هم یک مدت داشتند کچل میشدند و از این شامپوهه زدهاند و مانندِ آبِ روی آتش کار کرده برایشان. بعضی های دیگه شان وقتی که بفهمند که شما دارید یک کار هایی میکنید برای مقابله با کچلی سریعاً میپرند وسط و میگویند که آن ها هم قدیم ها که داشتند کچل میشدند همین کار را کردهاند و بدتر شده است. فقط کافی است که بدانند شما از فلان شامپو استفاده میکنید و از آن یکی شامپوهه استفاده نمیکنید تا بگویند که این ها که استفاده میکنید به درد نمیخوردن و آنها که خودشان استفاده میکنند کسّ خوار شامپو است و اصلاً آن کمپانی مخصوص کچل ها است و تخصصشان —که البته میشود همان مخصوصِ فلان چیز— کچلی است. اما مادرم نظر متفاوتی دارد. میگوید که تمام این چیز ها کلک پول است و اگر آدم بخواهد کچل شود نمیتوان هیچ گونه جلویش را گرفت. در ادامه صدایش را غمگین میکند و میگوید که خدا همیشه به حرف بنده هایش گوش میکند. میگوید که وقتی بچه بودی —یعنی من— دوست داشتی کچل بشوی. میگوید برای همین است که دارم کچل میشوم. در خیلی ادامه صدایش را حتی غمگین تر میکند و برای اثبات جمله ی «خدا همیشه به حرف بنده هایش گوی میکند» یک مثال دیگر میزند. می گوید که او هم همیشه دلش میخواسته که برود یک جایی که دست هیچ کس بهش نرسد. میگوید، حالا ببین کجایم، اینجا. دست هیچکس بهم نمیرسد. من هم از آشپزخانه پارچ آب را بر میدارم و برای خودم یک لیوان آب خنک میریزم. آب خوردن خوب است. انسان باید زیاد آب بخورد. تا پوستش شفاش شود. البته اینها را کسی نگفته و کسی هم ثابت نکرده است. از خودم دارم میگوید. اما میخورد که حرفایم راست باشد. یعنی خودم که اعتقاد دارم. آب خیلی خوب است، هرچه فکر اش را میکنم. اما کوکاکولا از آب هم بهتر است.
دوست دارید از ایران در جام جهانی حمایت کنم؟ بفرمائید. این هم حمایت.
همین که اسمشون رو آوردم براشون تبلیغه =)))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
۱۳۹۳/۳/۱۰
این آخرین پست من است
با سلام :))))))) ای کسکلک ها
ببینید راستش من معذرت نمیخواهم برای ننوشتنام. همانطور که برای نوشتنام هم معذرت نمیخواهم. برای چه بخواهم؟ کاری هم ندارم به آن صورت، اگر که فکر میکنید بخاطر مشغلهی فراوان وبلاگم را آپ نمیکنم. نه. نمیدانم. شاید این اصلاً یک پست خداحافظی باشد. زیرا که من دیگر آن آدم چند سال پیشی که این وبلاگ را راه انداخته نیستم. عوض شدهام و طرز تفکر ام هم عوض شده است. دیگر آن شانزده سالهای که تازه مهاجرت کرده بود و از تنهایی برای خودش —و بعد ها برای شما— مینوشت نیست ام. البته هنوز هم کسی نیستم. چند سال ام است مگر همش؟ چیزی که میخواهم بگویم این است که دوست دارم بنویسم. باهایش حال میکنم. اما خب، جز وبلاگ نوشتن چیز دیگری بلد نیستم بنویسم. امتحان هم کردهام. اما هیچ وقت هیچ چیزی از تویشان در نیامده. حتی همین وبلاگ را هم بلد نیستم بنویسم. البته الآن هم کمی غم دارم —تو را کم دارم— وگرنه، وگرنه هیچی. چند باری هم داستان اینور آنور نوشتم و با چند تصویر ساز هم صحبت کردم و همه اوکی اوکی دادند و خیلی باحاله باحاله کردند برایم، گفتند که خیلی حال میکنند که باهایم کار کنند اما ته اش هیچی نشد و من هم دیگر رویم نشد پی اش را بگیرم، زیرا که من کلاً رویم نمیشود.
ای بابا، ببخشید چند نفر هستند که دارند مزاحم من میشوند و هی زنگ میزنند و حواس من را پرت میکنند.
چیزی که میخواهم بگویم این است که حال می کنم با نوشتن. اما دوست ندارم دیگر وبلاگ بنویسم. حال اش را ندارم. حوصله اش را هم ندارم. راستش را بخواهید حتی دلیلی هم برایش ندارم. چرا باید بنویسم اصلاً؟ یک مدت امید داشتم که از این وبلاگ یک کاری گیر بیآورم —و این اولین باری است که به زبان میآورم این قضیه را—، یعنی یک جورایی خودم را اینجا نشان بدهم. ولی نتوانستم نشان بدهم. البته از طریق همین وبلاگ خیلی آدم های شاخی را پیدا کردم که درست نیست بگویم همچین بی هیچی هم بود. اما خب میتوانست همان یکی دو سال اول باشد. میدانید؟
امروز رفتم برای خودم یک پیرهن خریدم، آخر پیراهن ندارم. بگذارید بروم توی زبان خودم.
چند شب پیش ها که به میهمانی میرفتم دیدم که من لباس دختربازی ندارم. لباس هایم لباس های لاشی طوری است و هیچ کس از لاشی ها خوشش نمیآید. نه. یعنی منظورم این است که لباس به درد بخوری برای میهمانی نداشتم. همه شان کهنه و از رنگ و رو رفته شده اند. برای همین تصمیم گرفتم که در این آخر هفته برای خودم کمی خرید کنم. تنهایی هم دوست دارم خرید کنم. زیرا که رویم نمیشود با دیگران به خرید بروم و در مغازه ها بچرخم و لباس ها را ورق بزنم. تنم کنم و جلوی آینه کش و قوص بیآیم. اما این چیزی است که من در حین خرید کردن دوست دارم انجام دهم. دوست دارم وقتم را حسابی بگذرانم. لباس ها را دست بکشم. قیمت ها را بپرسم. بروم بیآیم تا خرید کنم. برای همین است که اکثراً تنها به خرید لباس میروم —و شاید برای همین است که هیچ لباس درست حسابیای ندارم—. امروز رفتم برای خودم در یکی از مراکز خرید دم خانه مان تا برای خودم یک پیراهن بخرم. چیزی که توی ذهن ام داشتم یک پیراهن ساده ولی کمی ضخیم؟ —چجوری مینویسند اش؟ بلد نیستم بنویسم ضخیم، آنوقت دوست دارم داستان پاستان هم بنویسم— یک پیراهن ساده اما با پارچهی ضخیمی بگیرم که جیب اش از یک پارچه و یک طرح دیگر باشد. اما هیچ جا همچین چیزی را پیدا نکردم. فقط توی اینترنت اینور آنور دیده بودم. بالاخره یک پیراهن دیدم که خیلی خوشم آمد. قرمز آبی چهارخانه چهارخانه و خط خط خطی بود و اینجور اینجوری بود.
میدانید چیست؟ دوست ندارم دیگر ادامه اش را بنویسم :(
حالم خوب نیست.
این وبلاگ هم دیگر آپ نمیشود.
دوست داشتم بیشتر برایتان از این وبلاگ بنویسم. که چه شد اصلاً اینجا را ساختم و چه شد ادامه دادم و کلاً داستان هایش را بنویسم. اینکه با چه کسانی دوست شدم و چه کسانی با من دشمنی پیدا کردند —آخر من خودم که با کسی دشمنی ندارم که—. اما هیچ کدام اینها تعریف کردنِ خاصی ندارند. این وبلاگ را یک روز همینطور که در اتاقم نشسته بودم بدون هیچ برنامهای ساختم. حتی هیچ ایدهای نداشتم که وبلاگ نوشتن چیست. وبلاگ نمیخواندم. حتی بلد نبودم درست حسابی تایپ کنم —نه که الان خیلی بلدم—. هی نوشتم و فقط وبلاگ یکی از دوستانم را میخواندم، آتنا. تقریباً هر روز پست میذاشتیم و فقط آتنا بود که برایم کامنت میگذاشت. اما رفته رفته وبلاگ را چند نفر پیدا کردند و خواندند. تا این که یک روز دیدم که بازدید های وبلاگم در طول یک روز بیشتر از تمام دوران ها شده است. فهمیدم که وبلاگ خرس من را در وبلاگش لینک کرده. و بعد از آن دیدم که بهناز میم توی توییتر اش شر کرده. و بعد کم کم خواننده ها بیشتر شدند و من بیشتر حال میکردم بنویسم. لنگدراز و بقیه هم لینک کردند و به قولی من هم وارد بازی شدم —بازی؟ :))) — بعد از آن چند نفر هم آمدند گفتند که شبیه کسرا —قند قزل آلای سابق و شاخ و دمِ حاضر— مینویسم و بهم فحش دادند. کسرا را پیدا کردم. یعنی کسرا را به طور اتفاقی توی فیسبوکام داشتم. اما نمیدانستم که وبلاگ مینویسد. من کسرا و چند نفر کپی رایتر دیگر را در فیسبوک اد کرده بودم تا باهاشان بیشتر آشنا بشوم. با کسرا سر وبلاگم حرف زدم و گفتم هرچه شباهت است واقعاً تصادفی است و من هیچ وبلاگی نمیخواندم آن موقع که اینها را نوشتم که بعد ها —که میشود الآن ها— دیگر کسرا یکی از دوستان من شد —یک از دوستانِ شاخِ من—.
کلاً این چند سالی که وبلاگ نوشتم باحال بودند. اما دیگر فکر کنم بس است.
از همه کسانی هم که کامنت گذاشتند تشکر میکنم. کامنت هایی که تعریف کرده بودند میخواندم و کیف میکردم و کامنت هایی که بد میگفتند هم راستش را بخواهید تو دلم فحش میدادم. ولی در کل دم اونایی که خوندند و فحش دادن هم گرم.
قربان شما،
علی صهبا
۱۳۹۳/۱/۲۸
من سعی می کنم برای تغییر تشریفات
آنچه در ادامه میخوانید عینِ حقیقت است. داستان خیالی و کسشر نیست. پس اگر خایه نمیکنید، نخوانید. اگر هم خایه میکنید نخوانید. کلاً اگر با خایه در ارتباطید ---> نخوانید!!!!!!!!!!!
اگر سفارتِ خایه ها نزدیک خانه تان هم هست نخوانید. حتی اگر یک بار توی خیابان به طور اتفاقی خایه دیدهاید، نخوانید.
با سلام. من میخواهم امروز برایتان از رولپلاک بنویسم.
یعنی اگر حتی یک بار سایهی خایه روی دیوار هم افتاده و شما با گوشه چشم یک لحظه یک نیم نگاهی انداختید هم نخوانید.
چند روز پیش ها تصمیم گرفتم تا یک قفسه بخرم. یک تکه چوب. که بکوبانم به دیوار اتاقم تا بتوانم با خیال راحت کتاب هایم را بگذارم رویش —آخر من خیلی کتاب خوان هستم– و بتوانم به زندگی ادامه بدهم. زیرا که دیگر نمیتوانستم حتی یک لحظه هم زندگی را تحمل کنم بدون قفسه. قفسه هم نیست ها، هی میگویم قفسه قفسه. یک تکه چوب است. به خدا. نه نرده ای نه حفاظی هیچی. یک تکه چوب. من این چوب را خریدم. از آن ور شهر هم رفتم خریدم. خیلی دور بود. یک ساعت راه بود. یک ساعت و نیم، این طور ها، دو ساعت تقریباً راه بود، دو ساعت و نیم. خیلی طولانی بود. خسته کننده بود. رفتم چوب را خریدم. یک میله هم داشت. که میله را پیچ میکردی به دیوار و میله حالت کیر روی دیوار میایستاد—ببخشید که اینطور توضیح میدهم اما جور دیگری نمیشود توضیح داد— این چوبه یک سوراخ داشت پشتش. مانند کون. میله هم پیچ شده بود به دیوار. یعنی باید میشد. زیرا که ما هنوز در مغازه هستیم و نرسیدهایم خانه. بگذارید برسم خانه توضیح میدهم کیر و کون را. هیچی، رسیدم خانه. میله را در آوردم از جعبه و سعی کردم پیچ کنم به دیوار. چند رولپلاک هم داشتیم در خانه. در جعبه ابزارمان. میله اما کج بود. ما در خانه میزدیم توی سر خودمان. میگفتیم که چرا میله کج است. پدرم من را کتک میزد که میله کج است. من کتک میخوردم که بله پدر بله. میله کج است. من را نزن پدر. پدر میگفت نه پسر، تو باید کتک بخوری. آری کتک، آری. مادرم گریه میکرد. میگفت که نزن بچه را. —مثلاً یک نوزاد هم داریم در خانه، نوزاد که نه، بچهی پنج شش ساله، اسم اش هم کیومرث ملک مطیعی است مثلاً— مادرم جلوی چشم کیومرث ملک مطیعی را گرفته بود تا صحنهی خشن کتک خوردن را نبیند. کیومرث ملک مطیعی گریه میکرد و میگفت که میخواهد صحنهی خشن کتک خوردن من را ببیند. پدرم او را هم کتک میزد. میگفت نه نه، کیومرث ملک مطیعی تو نباید این صحنه را ببینی، آری آری نباید ببینی. همسایه ها آمده بودند و زنگ زده بودند پلیس. گفته بودند که از توی خانه بوی خیلی بدی میآید —یعنی خانهی ما—، پلیس ها هرچه زنگ در را زدند ما در را باز نکردیم. پلیس ها در را شکستند و آمدند تو و جنازه را پیدا کردند. پیرمرد مو سفیدی بود که از بی کسی کف اتاق اش مرده بود. بعد ها معلوم شد پیرمرد چند روز مرده بوده استه ولی کسی از او خبر نداشته استه.
حالا شاید این جا هایش کمی شلوغش کرده باشم اما اصل داستان در همین حد است. یکم بالا پایین. یعنی پلیس ها در را نشکستند. ما رفتیم در را باز کردیم.
گفتیم که حالا کس خوارِ کجی. میزنیم یک جورایی میماند دیگر روی دیوار. پیچ میچ ها را پیچاندیم به دیوار و قفسه —چوبه— را کردیم توی کیره. زیرا که پشتِ چوب دو سوراخی بود، و روی دیورا هم دو کیری —اگر فیلم میشد نامش میشد دو کیر و دو کون. اما اگر فیلم ترسناک میشد نامش میشد دو کیر و یک کون— به هرحال کیر ها را کردیم توی کون ها —آقا من جداً از این همه کیر که عرض کردم برایتان عذر میخواهم— و تا آنجای کار همه چیز اوکی بود. کتاب ها را آمدم بگذارم رویش. گذاشتم. اما یکهو دیدم که دارد خم میشود. خم شد و افتاد و کیرِ توی کون از روی دیوار شکست و افتاد و خاک بر سرمان شد. زنگ زدیم آتش نشانی. اه ولش کنید حوصله کسکلک در این قسمت را ندارم.
من یک مدت فنِ شپار فیری هم بودم. فنِ خودش، قیافش مثلاً. یک مدت مال خیلی وقت پیش هم نیست ها، همین یکی دو سال پیش :))
فردایش ورداشتم چوب را بردم مغازه و گفتم که این میله اش کج است. البته همان دو دو ساعت و نیم باز توی راه بود. تویِ خودِ راه. لباس راه راه هم پوشیده بودم هااهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهازنهازهنازاهاها آقاهه معذرت خواهی کرد و یک میلهی صاف به من داد، لبخند زد و برایم روز خوبی آرزو کرد. آها. شبِ قبل اش به این نتیجه رسیدیم با خانواده که این رولپلاک ها که داریم کیری هست و برای همین است که این چوبه روی دیوار خوب بند نشده است و افتاده است. قرار شد که فردایش، که میشود امروز —امروز که میشود همان روزی که رفتم میله را عوض کردم— بروم چند رولپلاک شاخ بخرم. نمیدانستم رولپلاک به آلمانی چه میشود. در اینترنت به جستجو پرداختم و کمی راجع به رولپلاک ها آموختم. و فهمیدم رولپلاک ها تازه وقتی پیچ برود تویشان فوران میشوند، باز میشوند و پسندیده میشوند. چوب را گذاشتم خانه و از آنور کوباندم رفتم پیچ فروشی که تا آنجا هم سه سه ساعت و نیم راه بود. حالا تا اینجا داستان شروع نشده است اصلاً.
آقا من خودم آنجا که گفتم کیومرث ملک مطیعی خیلی خندیدم.
رفتم داخل مغازه. یک مغازه بود که ته نداشت. آه. دختر آرزو هایم را دوباره دیدم. بگذارید این را هم اول تعریف کنم.
ایستاده بودم در ایستگاه اتوبوس منتظر بودم اتوبوس بیآید و داشتم برای خودم موزیک های دوپس دوپس گوش میکردم. یکهو دیدم که دختره —شاید بهتر باشد اسم ببرم دیگر زیرا که این کلمهی «دختر آرزو ها» دارد لوس و کیری میشود دیگر کمکم— آمد و خیلی خوشحال بود و گفت که چه جالب است که امروز هم من را دارد میبیند. حالا من قیافهام کیری پیری بود، اعصابام هم همینطور. همه چیز کیری پیری بود. حتی آسمان و بقیهی انسان های توی ایستگاه هم کیری پیری بودند. یعنی میدانید. بگذارید اینجایش را کمی عاشقانه کنم. با وجود او، هر چیز دیگری کیری پیری میشود. و فقط خود اش است که مانند الماس در میانِ کیری پیری ها میدرخشد.
turn it back, turn it back to my special place
من هم گفتم که واقعاً خیلی جالب است که دو روز به طور اتفاقی داریم هم را میبینیم. تازه آن هم دو روز پشت سر هم. او گفت که کجا میروم. من گفتم که میروم اُبی (ابنهای) —اسم مغازهاش است. جداً میگویم. ابنهای نه ها، اُبی، چه جوری مینویسند اش؟ اوبی چه میدانم—. گفت که آنجا چه میخواهم و من گفتم که نمیدانم. زیرا که یادم رفته بودم رولپلاک به آلمانی چه میشود. گفت نمیدانی؟ گفتم که باید بروم و آنجا برای پدرم یک چیزی بخرم. گفتم باید بروم آنجا زنگ بزنم. یک چیزی سفارش داده است. گفت که آها، او هم برایش پیش آمده که از برای کسی اینطوری خرید کند. کس میگفت اما. زیرا که پیش نیامده برایش. گفت که بلیط اتوبوس ها که گفته بود برای کنسرت آنقدر است، دوباره چک کرده است و دیده است که نه، آنقدر نیست و اینقدر —یعنی گرانتر— است. گفت اما برای تو مشکلی که ندارد؟ من هم سریع گفتم که ابداً ابداً. اما مشکل داشت. من بی پول هستم. کارم کم شده است. پول ام هم کمتر شده است. گفتم که ولی نه بابا چه مشکلی. مانی بَبَیتی فراوان :)))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
دیگر من پرسیدم که او کجا میرود و او گفت که به فیتنس استودیو میرود. ورزش. جیم. از این کسکلک بازی ها. گفتم که فلان ورزشگاه؟ گفت که آره و من گفتم که چه جالب زیرا که هم مسیر هستیم و خیلی جالب است این قضیه. اما اصلاً جالب نبود. سر ام هم تکان دادم به نشانهی هیجان بودنِ قضیه. چشمانم هم گشاد کردم به نشانهی جالب بودن. دهانم ام هم به نشانهی کسشر بودنِ خودم اینجوری کردم. مانند آن عکس اوباما هست که پاییناش نوشته اند «نات بَد».
رسیدیم به مسیر. یعنی قبلش اتوبوس آمد و این کسشر ها که مهم نیست. خداحافظی کردیم و من واردِ مغازه شدم. البته همچین اصلِ داستان هم نیست ها، که اولش گفتم هنوز شروع نشده.
رفتم توی مغازه و رفتم قسمت رولپلاک ها. بیست و پنج هزار و سی و دو مدل رولپلاک در مغازه بود. پشم هایم ریخته بود. تا دیروز اش اصلاً نمیدانستم رولپلاک چیست. حالا ایستاده بودم در مقابل بیست و پنج هزار و سی و دو مدل رولپلاک و باید از بینشان گزینهی مناسب را انتخاب می کردم. کمی اینور آنور کردم اما نتوانستم انتخاب کنم. از کارمندی که آنجا بود خواستم تا کمکام کند. سلام کرد. یارو اولش یکم دیوانه میوانه میزد قیافه این هایش. پرسید که چه کمکی از دستش بر میآید و من گفتم که بهتر است به من کمک کند که یک رولپلاک مناسب انتخاب کنم. انگار رفته بودم ماشین بخرم. یارو میخورد علاوه بر کسخل بودن کمی هم مست یا هایای چیزی باشد. پرسید که برای چه دیواری میخواهی. من گفتم که نمیدانم. گفتم دیوار خانه. گفت برای چه چوبی. گفتم که نمیدانم مادرسگ نمی دانم. یک تکه چوبِ تخمِ سگی خریدهام و میخواهم بکوبانم به دیوارِ سگ پدریِ خانهمان. گفت که حل است حل است. گفت اگر در جنوب آلمان زندگی میکنم بهتر است از این مدل ها وردارم که جنسشان عالی است. گفتم که من چرا باید از جنوبِ کشور بلند شوم بیآیم شمالِ کشور تا یک رولپلاک بخرم؟ نپرسیدم ها. توی دلام گفتم. گفت که اگر میشود اطلاع بیشتری به او بدهم. من عکس مادرم را در آوردم و گفتم این مادر من است. این هم پدر من است. این هم خانه مان. آن قوریِ ورساچه هم که در عکس میبیند را برایمان از ایران سوغاتی آورده اند. گفت که چه جالب و اینکه تا قبل از این نمیدانسته که ورساچه قوری هم تولید میکند. نمیدانم. نمی توانم آنجور که میخواستم تعریف کنم. یارو خیلی کسخل بود.
یک سوالی که چند روز است ذهن من را مشغول کرده است این است که آیا شیر با کیوی خوب میشود؟
۱۳۹۳/۱/۲۶
یک چیپس هم نداریم توی این خانه
یک شیر توت فرنگی درست کردهام برای خودم که اگر شیر توت فرنگی ها تیم ملی داشتند حتماً این مربی شان میشد. یا مسی بازیکن خوبی است دیگر. درست است؟ مسی میشد اگر شیر توت فرنگی ها تیم ملی داشتند. تیمِ ملیِ فوتبال.
سلام عرض میکنم به خواننده های عزیز. خوش آمدید به وبلاگِ این حقیر. با یک پست ماجراجویانهی دیگر به روز هستم.
امروز رفته بودم کتابخانه تا کمی درس بخوانم. بعد از آنکه کمی درس خواندم از کتابخانه آمدم بیران و دیدم که هوا آفتابی شده است اما غروب هم شده بود. جداً میگویم. غروبِ آفتابی بود. یعنی خورشید بود، روشن بود. در عین حال در حال غروب هم بود. پشم هایم ریخته بود —الکی— یعنی چیزی که میخواهم بگویم این است که هوا سرد شده بود. و من بو گرفته بودم. زیرا که روزش طولانی بود و هوا هم گرم بود و من نزدیک به بیست ساعت بود که حمام نکرده بودم —اسملایلیِ مرد پاکیزهای که خیلی حمام میرود.— برای همین بوی عرق میدادم. یا شاید هم فقط خودم حس میکردم بوی عرق میدهم. یعنی حالا خیلی هم آدم ها را در آغوش نگرفتم که بهم بگویند که بوی عرق میدهم یا خیر. به هر حال. در این حال و هوا هوس کردم که باید یک آبجویی بزنم. یعنی راستش را بخواهید هوس کرده بودم که مست کنم. اما راستش را بخواهید جلوی خود —که میشود همان نفسِ خویش— را گرفتم. زیرا که تازگی ها خیلی الکل مصرف میکنم و ممکن است هر لحظه بمیرم. بعد از اینکه به خودم اجازه این کار را ندادم غمگین به سمت ایستگاه اتوبوس رفتم. در همین حال دختر آرزو هایم را دیدم که دارد از پله برقی های مرکز خرید میآید پایین. من برای رفتن به ایستگاه باید از یک مرکز خرید عبور کنم، در این مرکز خرید هم همیشه همهی دوست ها و آشنا ها را انسان میبیند و با آدم همه شان هم سلام و احوال میپرسند. ولی چیزی که هست حال و احوال همدیگر واقعاً به تخم هیچ کدام یک از طرفین نیست. حداقل تخمِ من یکی که نیست. حتی یک ذره هم تخم ام نیست. دیدم که از پله برقی ها دار میآید پایین. گفتم کی از پله برقی ها دارد میآید پایین:))))))))))))) دختر آرزو هایم بود. همانی که همان چهار سال پیش اینها راجع بهش همینجا نوشته بودم. در این زمان —یعنی از آن زمان— تا این زمان —یعنی این زمان— ما ارتباطمان کمی بیشتر شد. یعنی از چهار سال پیش تا به امروز که میشود این زمان. دیدم که دارد از پله برقی های میآید پایین. یعنی با گوشهی چشم دیدم. سعی کردم که به روی خودم نیاورم و ادامه بدهم. که نگویند این پسره خیلی علاف است. زیرا که میگویند. مردم نشسته اند شما به روی خودتان بیآورید تا به شما بگویند خیلی علاف هستید. ولی من علاف نیستم. من داشتم رد میشدم. قسم هم میتوانم برایتان بخورم اگر بخواهید. —هاهاهاهاها یک فیلم سوپر ایرانی بود که دختره لخت بود و پسره بهش میگفت که بخورد، و در عین حال که این حرف را میزد با کمربند میزد به پستان دختره. دختره هم که به نظر من خوشگل و بانمک بود میخندید و میگفت که نزند، میگفت که میخورد بابا، میخورد— من سعی کردم که خیلی نرمال به راهم ادامه بدهم و مثلاً متوجه او نشدهام. زیرا که حوصلهاش را هم نداشتم راستش را بخواهید. جداً میگویم. رفتم در ایستگاه ایستادم. دیدم که آمد —شاید بهتر باشد که اسمش را بگویم؟ نمیدانم. نه. میترسم. خوشم نمیآید. چیز است. بی خایه شدهام دیگر. یا همان پیر— آمد و آمد بغلم کرد و گفت که سلام. بعد هدفوناش را از گوشش در آورد. یعنی اول سلام کرد و بعد هدفون اش را در آورد. پرسید که چطورر هستم. من هم همزمان پرسیدم چطور هستش. بعد خندیدیم. اما من الکی خندیدم. ازین خنده الکی ها. ازینا که ای بابا، از این ها. بعد بامزه بازی در آوردم و گفتم که من اول پرسیدم. اما من اول نپرسیده بودم. او گفت که خوب است. گفت که از سر کار میآید. از بانک. گفت که کار جدید پیدا کرده است در یک بانک. —خیلی خوشگل هم شده بود میانِ کلامم— گفت که کارش کیری است ولی. گفت دوست ندارد آنجا بماند و در اولین فرصت میآید بیران. گفت که ولی آنها —یعنی بانکی های لاشی— خیلی باهایش حال میکنند. بعد من همان لحظه دیدم که این دختر خوراک اش رابطه های یک طرفه است. یعنی همه دوستش بدارند ولی او همه را دوست نبدارد. بعد دیگر نپرسید که حال من چطور است. گفت که بلیط کنسرت را خریدهام یا باز هم مانند تمام کار های دیگر ام انداختهام دقیقهی نود یا بد تر از آن، انداختهام پشت گوش. میخواهیم برویم کنسرت آرکتیک مانکیز. گفتم که حتما، یعنی گفتم حتما که خریدهام. گفتم فقط نرسیده است که به دستم. بعد اش گفت —خیلی بی کارید ها که نشسته اید میخوانید من چی گفتهام و او چی گفته است— که چه خوب، زیرا که او بلیط اش را خریده است. گفت که خیلی قرار است خوش بگذرد. بعد پرسید که دیگر چه کار میکنم. من هم گفتم که کتاب خانه بودم و درس های زیادی دارم. گفت که متوجه میشود و گفت که اوه اوه اتوبوس اش آمد و بهتر است که هرچه زود تر برود. آها این هم بگویم.
ما یک، یک و نیم سال پیش یک میهمانیِ لاشیای بودیم. ما البته یعنی من و چند تن از دوستان ام، و از ما منظورم این دختر خانومِ آرزو ها نیست. یک میهمانیِ لاشیای به واسطهی یکی از دوست های لاشی مان بودیم و ما آن شب با چند نفر لاشی —چون مشخص است دیگر، در میهمانیِ لاشی ها فقط لاشی یافت میشود و من— آشنا شدیم، در حد سلام و این ها. یعنی آن شب در این حد نبود. اما من به مرور زمان به این حد —یعنی سلام و اینها— رساندم. حال این لاشی ها هر موقع ما —یعنی من— با انسان های مهم در سطح شهر هستم با من برخورد میکنند و میآیند جلو، سلام، دست حال و احوال و اینها میکنند. امروز هم وقتی با دختر آرزو هایم بودم یکی شان را دیدم. و من لبخندِ برو دیگر عن آقا به طرف زدم. و او هم یک دانه از این دست هایی که سیاه پوستان و گنگستر ها بهم میدهند به من داد و گفت که خیلی میخواهد من را، یعنی ترجمه اش یک چیزی تو همین مایه ها بود.
بعد من پرسیدم که کجا میرود —این مکالمات مال قبل از این است که سوار اتوبوس اش بشود و برود. زیرا کسی که سوار اتوبوس بشود و برود دیگر نمیشود باهاش حرف زد— و او گفت که میرودن فیتنس، جیم. چه میگویند؟ ورزش. بعد من هم گفتم که خیلی جالب است. اما کیر ام هم نبود. نه کیر ام بود و نه تخم ام، هیچی ام نبود. اما خودم را باید هرچه میشدد انسان خوبی جلوه میدادم. وجلوه هم دادم. دیگر بعد اش آمدم خانه و برایم شیر توت فرنگی درست کردم.
یک سری چیز های مهم دیگری هم میخواستم بگویم ها، اما کون لق اش.
آها اینکه بابا اینجا را دیر به دیر آپ میکنم به این دلیل است که کار دارم. توییتر هم دارم. یعنی دلیل اصلی اش توییتر است. و اینکه سرم هم درد میکند اوه اوه
۱۳۹۲/۱۲/۲۳
یکم داستانِ عاشقانه هم دارد تویش
مادرم امروز گفت که در خانه دیگر هیچ چاییای نمانده. گفت که این زندگی دیگر برایش بی معنی شده است و ممکن است هر لحظه خانوادهاش —یعنی ما— را ترک کند و به ایران پیش مادرِ مریضاش برگردد. بعد ما —یعنی خانوادهاش— آمدیم گریه کردیم که نه مادر، ما فقط تو را داریم. ما را ترک نکن. ما میرویم چای میخریم. ما میرویم چای میخریم.
من خانه را ترک کردم تا بروم چای بخرم. به مرکز خریدِ نزدیک خانهمان رفتم تا به چای فروشی بروم. همه من را در خیابان، اتوبوس و مرکز خرید دیدند و پرسیدند که چه کار میکنم این وقت شب —روز بود البته— در اینجا. گفتم که آمدهام برای مادرم —و خودمان— چای بخرم. آنها خندیدند و فکر میکردند دارم شوخی میکنم و منظورم از چای، خدای ناکرده موادِ مخدر است. زیرا که تابحال هیچ کس را در زندگی شان ندیده بودند که خانه را به مقصد خریدِ چای ترک کند. بعد از اینکه آنها خندیدند من هم خندیدم و توی دلم گفتم که ببندید نیشتان را. بعدش گفتم که جدی میگویم و آنها بیشتر خندیدند و فکر کردند من دارم بیشتر از قبل شوخی میکنم. من دیگر سعی نکردم شوخی را ادامه بدهم. گفتم که چیپس هم میخواهم بخرم. زیرا که واقعاً چیپس هم میخواستم بخرم. برای همین گفتم که هاهاهاهاها حالا میبینتان و اینها. بعد رفتم. آنور تر دوباره دو تا از دوست هایم را دیدم که گفتند تو اینجا چکار میکنی. طوری که انگار من هیچوقت امکان رفتن به یک مرکز خرید را ندارم. گفتم که آمدهام چای بخرم. آنها گفتند که هاهاهاها ولی بعدش چیزی نگفتند. بعد با من آمدند و میخواستند به من چای فروشی را نشان بدهند. من هم اخم و تخم کردم یکم و هدفونام را که فقط یک دانهاش توی گوشم بود در آوردم و لوله —هدفون را لوله میکنند چون— کردم و گذاشتم توی جیب کاپشن ام. بعد همان که داشتیم به سمت چای فروشی میرفتیم. یکی از دوستانم که در یکی از سوپرمارکت های زنجیرهای کار میکند پرسید که چه چایای میخواهم و من هم مدلاش را گفتم. گفت که آه این چایی ها را ما هم در سوپرمارکتمان داریم و ما ارزان تر میفروشیم. میخواست من را به سمت سوپرمارکتشان هدایت کند. نمیدانم، هیچ چیز هم بهش نمیرسید ها. یک دخترِ چس که فقط در یک سوپرمارکت صندوق دار است و چیک چیک اجناس را اسکن میکند و از مردم پول میگیرد، حس میکرد که مغازه برای اوست و او هرطور که شدهاست باید مشتریِ بیشتری به سوپرمارکتشان بفرستد. من کمی خندیدم و گفتم که ما همیشه چایی هایمان را از اینجا میخریم و خیلی راضی هستیم و از این راضی تر هم نمیشود که بشویم. همینطور که داشتیم میرفتیم. این دو دوستم گفتند که اوه اوه فلانی اینجا است. آنها کمی جلو جلو و سریع تر رفتند تا با فلانی حرفی نزنند زیرا که باهم دشمن هستند. اما من با فلانی دوست هستم. حتی بیشتر از آن دو تا —چرا من از هیچ گونه اسمی در پست هایم استفاده نمیکنم تا تمام ضمایرِ شخصی تمام نشوند؟— سلام کردیم. دوستم —یعنی فلانی— روی یک نیمکت با دوستش —یعنی دوستِ فلانی— نشسته بود و خیلی خوشگل کرده بود با اینکه دوست اش هم دختر بود، اما به هر حال باز خوشگل کرده بود. من لبخند زدم و گفتم که چه کار میکند اینجا. او —یعنی فلانی— به ظرف آب میوهاش اشاره کرد و گفت که آب میوه میخورد و پرسید که خودت —یعنی من— چه کار میکنم. گفتم که آمده ام چای بخرم. واقعاً رفته بودم چای بخرم بخدا. خندید و گفت که چه شیرین —ترجمهی مستقیم— بعد خندیدیم، لبخندِ شیرینی زدیم و بعد من گفتم که مزاحمشان نمیشوم و بعد خداحافظی کردم. واقعاً هم داشتم مزاحمشان میشدم از نظر خودم. فلانی —یعنی همان فلانی— دخترِ آرزو های جدید من است. یعنی بود. زیرا که دیگر نیست.
یک بار دعوت اش کردم به یک فیلم. گفتم که فلان فیلم جدید است و آیا دوست دارد که شب را به دیدن آن فیلم برویم. او استقبال کرد و گفت که بسیار ایدهی خوبی است. اما اصلاً ایده ی خوبی نبود. یعنی میدانید. من به چیز های هیجان انگیز تر میگویم ایدهی خوب. این متاسفانه ضعفِ یک زبان است —اوه اوه— که باعث میشود برای موافقت با کیری ترین ایده ها شما از جملهی «ایدهی خوبی است» استفاده کنید. به هر حال گفت که باید مادرش را به رستوران دعوت کند زیرا که تولد اش است —یعنی تولدِ مادرٍ فلانی— من هم گفتم که بسیار زیبا و میتواند به من اس ام اس بدهد. و او گفت که حتماً و بعد اش گفت که خیلی خوش خواهد گذشت. شب اش اس ام اس داد گفت که نمیتواند بیآید و یک کار بسیار مهم برایش پیش آمده است. بعداً فهمیدم —زیرا که من بعد ها میفهمم— که با یکی دیگر رفته است به همان فیلم اما نه همان سینما. اما قسم میخورم که پسره از من ازگل تر بوده است و هنوز هم هست و ازگل خواهد باقی ماند. از این ازگل های چاقال که عکس واتس اپشان خیلی جدی است و استتوس واتس اپشان هم خیلی پند آموز است. چاقال دیگر. میدانید، چاقال. بله. به هر حال واتس اپ نشانهی خوبی برای چاقال شناسی است. من خودم هم چند وقتی را سعی کردم چاقال بشوم. اما من چاقال ناپذیر هستم.
رفتم مغازهی چای فروشی و گفتم پانصد گرم —میتوانستم البته بگویم نیم کیلو— از این چای و پانصد گرم هم از آن چای. فروشنده حس کرد که من خیلی چای باز هستم. برای همین یک قفسه را نشان داد گفت از آن مدل –مدل اولیه— گُلد اش را هم دارد که خیلی شاخ است ولی کمی گران تر است. —البته شاید هم حس کرد که من زیادی از حد هیچی از چای نمیدانم، برای همین می خواست بتپاند— پرسید که آیا آن را بدهد؟ من هم خجالت کشیدم بگویم نه، گفتم که بله بله. گفتم اگر اینطور که شما میگویید پس حتماً خوب است. گفت که بله و من بهتر از به ایشان اعتماد کنم. از من میخواست به او که بار اولم است در تمام زندگیام میبینماش اعتماد کنم. و خب جالب این است که من هم اعتماد کردم. بعد اش با آقاهه خداحافظی کردم و برایم روز خوبی را آرزو کرد. بعد با آن دو تا دوست هایم که بیرون چای فروشی منتظرم ایستاده بودند و من نمیدانستم که چرا نمیروند پیِ کارشان به یک سوپرمارکت رفتیم تا من چیپس و قهوه بخرم. زیرا جمعه بود —البته هنوز هم هست— و من به علت نداشتن پول میخواستم خانه بمانم و دیوار اتاق را تماشا کنم و چیپس ها را بزنم توی قهوه و بخورم. آنها گفتند که من امشب چه کار می کنم. قبل از اینکه جواب بدهم گفتند که آنها می خواهند به یک مهمانی بروند و بعد من گفتم جداً؟ ولی اصلاً برای سوال نبود که بگویم جداً یعنی حتی کیر ام هم نبود. اما گفتم که چه خوب و حتماً خیلی بهشان باید خوش بگذرد. بعد از اینکه از سوپرمارکت
آقا اینجا تو اتاقم یه بوی عجیبِ باحالی میآید.
اوه اوه. فردا با یک آقایی قرار دارم تا باهایش
از سوپرمارکت که آمدیم بیران باهاشان خداحافظی کردم و گفتم که باید بروم بانک و اینها. بعد هم رفتم خانه، همین.
فردا با یک آقایی قرار دارم تا باهایش راجع به کار صحبت کنم. یک شرکت کامپیوتریِ خفن است که برنامه نویسی میکنند و سایت مایت میسازند. آن آقا فکر میکند که من خیلی کامپیوتر سرم میشود —مانند بقیهی انسان ها—، اما من عن هم سرم نمیشود. جداً میگویم. به هرحال قصد دارم هرجور که شده کار را بگیرم تا پولدار شوم و هرچه سریع تر عروسی کنم. زیرا که عروسی خیلی مهم است. آن هم در اولِ جوانی.
دیگر همین. زندگی کیری شده است. کیر از سر و روی این زندگی میبارد. بروم چیپسام را با یک قسمت سریالِ تکراری بخورم.
چند وقت پیش ها در خیابان که بودم برای خودم یک پُست بسیار دراماتیک نوشتم. اما بعد که آمدم خانه دیدم که نه به درد نمیخورد. یعنی به دردِ شما کسکش ها —یعنی خوانندگانِ وبلاگم— نمیخورد. زیرا که شما همه چیز را به سخره میگیرید و من بسیار جدی و ناراحت بودم. میدانید؟ کونِ لقتان. هرچه بخواهم مینویسم.
اگر به دنبال خندیدن میگردید پیشنهاد میکنم بروید و فیلم ولف آف وال استریت —که فیلم موردِ علاقهی جدید من است— را ببینید. زیرا که این پست قرار نیست کوچک ترین لبخندی بر لبان کسی بیآورد.
پستی اصلاً در کار نیست.
۱۳۹۲/۱۲/۱۳
:(
شب ها میگذرند و روز ها هم میگذرند. سال ها میگذرند و روز ها و ماه ها و اینها همه میگذرند. فصل ها هم میگذرند. تابستان ها، پاییز ها، زمستان ها بهار ها، همه میگذرند. حتی ثانیه ها و دقیقه ها هم میگذرند. ساعت ها، ساعت ها که همینطور در حال گذشتن هستند. هفته ها میروند و هفته های جدید تر میآیند که نیامده سریع میروند یا به عبارتی میگذرند.
شب بخیر میگویم به شما عزیزان. امیدوارم که روز خوبی رو سپری کرده باشید. بار دیگر در خدمت شما هستیم با سری برنامه های آشپزیِ دپرسیو یا همان کوکینگ دپرسیو یا به ایرانیاش که میشود آشپزی غمگین.
دوستان. زندگی میگذرد. اما انسان ها؟ انسان ها خیر. انسان ها نمیگذرند. انسان ها هستند. پس چرا انسان هایی که میمانند را با یک آشِ رشتهی مشتی سرحال نیاریم در این روز های آخرِ سال؟ چرا ندارد دیگر، زیرا ما چاقال هستیم و خوشمان نمیآید دیگران را خوشحال کنیم و سرحال بیآوریم.
حالا راستش جدای این کسکلک بازی هایِ اولِ پست دلم آش رشته میخواهد. اما نداریم. ما در زندگیمان آش رشته نداریم. قبلاً هم خیلی نداشتیم. خالی میبندم. قبلاً داشتیم. الآن هم داریم. نمیدونم پس چه کس میگویم.
دل دیوونه ای دل،
ای بی نشونه ای دل،
ندونستی زمونه نامهربونه ای دل،
وقتی شکستی از عشق،
عاشق شدی دوباره،
ندونستی محبت،
خریداری نداره.
ببنید. هایده بسیار چیز مهمی. اولش داشتم سکس پیستولز گوش میدادم و همینطور که از اول پست پیداست داشتم برایتان کسشر مینوشتم. اما یکهو به یک آهنگ هایده برخوردم و پلی کردم. بعد از آن همه چیز عوض شد. حتی زندگی که به آن بدی بود هم عوض شد. حتی انسان ها که میگفتم عوض نمیشوند —حالا نگفته بودم عوض نمیشوند ها، گفته بودم انسان ها نمیگذرند که کاملاً کسشر است— حالا میبینم که عوض میشوند ولی عوضی نمیشوند. همه شان به خوبی تغییر میکنن و روز به روز زیبا تر میشوند. یک چیزی هست که رویم نمیشد قبلاً برایتان تعریف کنم اما حالا با کمک این آهنگ زیبا رویم میشود که برایتان تعریف کنم این است که من دیگر نمیخواهم عاشق شوم. جداً میگویم ها. حالا نه بخاطر این آهنگ که میگوید
یه کاری کن خدایا،
من از این دل جدا شم،
نفرین به هرچی عشقه،
میخوام عاشق نباشم.
اوه اوه چه کس میگویم آخر. اصلاً یادم نبود. اتفاقاً دیشب داشتم با یک کسی راجع به عشق صحبت میکردم —بله من واقعاً با مردم راجع به عشق صحبت میکنم— میگفتم که عاشق شدن یک اصل است و عاشق بودن هم یک اصل است. عشق کلاً یک اصل است و کسی که عاشق نباشد ریده است. جدی میگویم ها، فکر نکنید دارم شوخی میکنم. کلاً من خیلی اهل شوخی نیستم. اهل هیچ چیزی نیستم. فقط اهل دود و دم هستم آن هم نه تفریحی. البته اینجایش را برای اولین بار در زندگی شوخی کردم. نه اهل دود و دم هستم و نه اهل شربت سینه. شربت سینه که اصلاً حرام است. حتی نباید فکرش را کرد. چیزی که میخواستم بگویم.
راستش یک معذرت خواهی هم بکنم —معذرت کونِ کیست؟ مگر اینجا بلاگفا است؟ اوه اوه چی گفتم— از شما برای اینکه وبلاگم را دیر به دیر به روز میکنم. اما نمیرسم. کار دارم. شما هم اگر دارین انتقاد پستش کنید به ما، کد پستی ۵۴۳۴۶۵۹۷۶۴
دیشب میگفتم که بله انسان باید عاشق باشد. و من به این واقعاً اعتقاد دارم. من خودم مدت هاست که عاشق نیستم. یعنی هستم ها. اما عشق های تمام شدهاند. عشق جدید ندارم و اگر انسان عاشق نباشد اسمش انسان نیست. اسمش کیر است. کیر هم کلمهی بدی است. یعنی انسان اگر عاشق نباشد بد است. این معنی را میدهد جملهی بی ادبانهام. داشتم میگفتم که بابا من خیلی وقت است عاشق نشدهام و این چه وضع زندگی است. میگفتم اگر ما انسان ها —چون من انسان شناسی و جامعه شناسی و روانشانسی و تخم مرغ شانسی خواندهام، این چیز ها را میدانم— عاشق نشویم پس برای چه زندهایم. دیگر حتی توی اتوبوس هم عاشق نمیشوم. فکر میکنم دارم بزرگ میشوم. اصلاً یکی از دلایلی که دیگر کمتر دارم وبلاگ مینویسم شاید این باشد. عیبام میآید چیز ها را بنویسم به تازگی. منی —آبِ منی خمینی، بت شکنی خمینی— که داستان جق زدن هایم را مینوشتم حالا رویم نمیشود بگویم دیگر نمیتوانم عاشق شوم. اتفاقاً امروز با یک نفری هم توی فیسبوک دعوا کردم. دیدم که دیگر نمیتوانم مانند قدیم ها فحش بدم و یارو به کیرم باشد. هیچ چیز دیگر به کیر من نیست. حتی کوچک ترین چیز ها هم دیگر به کیر من نیستند. اصلاً نمیدانم چه ام است. هیچ چیز دیگر مانند قبل ها نیست. مثل اینکه واقعاً تمام آن کس هایی که اول گفتم واقعاً درست است و زمان و اینها میگذرند و انسان را خسته و کیری میکنند. من هم کیری شده ام. خسته شدهام. عاشق هم که نیستم خیلی وقت است. پیر شدهام اولِ جوانی —خوراکِ استتوس فیسبوک دختر هنرستانیا—.
حالا بعداً بیشتر برایتان از عشق میگویم. فعلاً گرمم است. شوفاژ را حواسم نبوده گذاشته بوده ام روی پنج. پنج از پنج. عرق و ورق، بیا وسط و وسط
اشتراک در:
پستها (Atom)