۱۳۹۰/۷/۲۵ ه‍.ش.

بهشت همان ناكجاست

با سلام به شما، به برنامه ى شبانگاهى ما خوش اومديد، جا داره تشكر كنم از شما كه اين كانال رو ميبينيد، ميدونيد، آخه ما براى اين برنامه خيلى زحمت ميكشيم، من زن و بچه دارم ولى همش مجبورم تو اين شبكه كار كنم، خالى بستم بچه نداريم.
آخه الان دارم به زندگى روياييم فكر ميكنم ميبينم فعلا زوده بچه دار بشيم، بعله من هنوز با دوست دخترم ازدواج نكردم ولى پنج سالى ميشه كه باهم زندگى ميكنيم، اون يه ايرلنديه اصيله منم يه ايرانى نميدونم اصيلم يا نه، ما يه آپارتمان تو مركز شهر داريم، يه واحد كوچيك دو خوابه، يكيش اتاق خوابمونه، اون يكى اتاق كارمون، البته بيشتر كتاباى "اما" توشه، اما نويسندس خيلى با سوادتر از منه، من فقط يه ميز كوچيك دارم كه روش لپتاپم رو ميذارم، وضع كاريه من فعلا بد شده آخه گوگل به يه بحران برخورده، بايد يه چيزى واسه اندرويد بسازيم كه بشه كاملا آدمو بفهمه و بدون دسترسى بهش بتونه كارتو انجام بده، ولى اما وضع كارش خوبه، تقريبا اون داره خرج خونه رو در مياره، واسه همين من خيلى مراعات ميكنم، چند وقتى ميشه باهم نرفتيم رستوران، يه رستوران پايين خونمونه، يه بار تقريبا كه تا صبح بازه و مردم توش مستن هميشه، به خاطر همين رستوران و سر و صداش ما تونستيم خونمون رو ارزون بخريم، آخه ما معمولا خونه نيستيم، صبحا تا بعد از ظهر سر كاريم، بعدش معمولا ميريم كتابخونه و تاريخ ميخونيم باهم، جفتمو به هنر علاقه داريم ولى هيچ سر رشته اى ازش نداريم براى همين تاريخ هنر ميخونيم خودمون، بعد از كتابخونه بعضى وقتا ميريم پارك قدم ميزنيم و راجع به گذروندن تعطيلات تابستون حرف ميزنيم، بعضى وقتا هم ميريم پيش دوستامون، يه دوست مشترك داريم، خونش تو يه قايقه، يه قايق تو بندر هامبورگ، پولداره خيلى تقريبا همه جا با قايقش رفته، جهان گردى ميكنه ولى تاحالا ايران نرفته، شايد تعطيلات تابستون باهم بريم ايران، دوستمون برنارد اهل كشور قناس، خيلى هم خوب ميرقصه
منو اما ميخوايم يه ماشين بخريم با يه واگن پشتش، شايد اينجورى بتونيم ما هم يكم جهانگردى كنيم، اون تو يه مجله كار ميكنه، حقوق خوبى ميگيره ولى من خيلى تو كارم پيشرفت نميكنم، نميدونم چرا، منو دوستم بعد از اينكه فارغ التحصيل شديم رفتيم درخواست كار تو گوگل داديم و جفتمون استخدام شديم، بعد از يك سال دوستم كار و مقامش بهتر شد ولى من همونجورى موندم. البته راضيم ها، ولى حقوقم كمه يه مدت دوست داشتم مجانى تو گوگل كار كنم، ولى حالا كه استخدام شدم و به قولى خرم از پُل گذشته حالا به وضعيت حقوقم اعتراض دارم،
من اما رو خيلى دوست دارم، اون يه ايرلنديه با موهاى قرمز/نارنجى كه خانوادش خيلى پولدارن، خانوادش تو ايرلند زندگى ميكنن، من يه بار مامان باباشو ديدم، باباش يه سياست مداره، مادرش هم طراح لباس هاى اسكادا
مامان بابايه من تو هامبورگ زندگى ميكنن، بابام يه بار كوچيك داره و مامانم هم كار نميكنه، وضع زندگيشون بد نيست، درآمدشون براى دو نفر خوبه،
ديشب وقتى داشتيم فيلم ميديديم به اين فكر افتادم يه سر به وبلاگم بزنم و اين بلاگ رو بنويسم.
كه حالا نوشتم
اين روزا خيلى عاشقم، نميدونم عاشق كى يا چى، شايد اما، شايد كارم، شايد گذشتم، شايد آيندم

این آهنگ رو هم خیلی گوش می‌دم این روزا


اين روزامو خيلى دوست دارم
17.10.2011

۴ نظر:

  1. آه پس، که این طور
    پس اونایی که اینرواز از زندگی با مامان بابات می نویسی همش سر کاریه؟
    فرقی نمی کنه ها. من فک می کردم کوچیک تری

    پاسخحذف
  2. تو علاوه بر گشاد بودن خیلیم خوب خالی میبندی... منم خیلی خوب خالی میبندم... خییییلی... دوستام نمیفهمن خالی میبندم و گاهی میرن تو کفم... من همیشه زیدا خیلی خوبی دارم که همشون عاشقمن... و همشون خرپولن و حاضرن کل دنیاشون به پام بریزن ولی من میگم نه چون یکیو دوست دارم که خیلی خوبه... و پسره شاخیه... و خیلی خرپول نیس... من بخاطر خودش میخوامش چون مثلا خیلی خوبم و اصن مث این دوستای عنم نیسم... و واسه اون پسره به همه میگم نه... و همیشه تنهام... و گریه میکنم... گریه هام فقط این وسط راسته... ینی دلم میگیره هی گریه میکنم اینا فک میکنن واسه همون پسرست و اینا...دوستامم همینجور خالی میبندن فک کنم... اصن مهم نیس برام چه غلطی میکنن... چون هیچوقت گوش نمیدم چی میگن فقط سر تکون میدم

    پاسخحذف
  3. امشب عن نظر دادن دروردم... چون پستات تموم میشن و چارروز دیگه نمیدونم چه غلطی بکنم وقتی پستی نداری که بیام زیرش زر زر کنم

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. بهتر بابا، اينارو الان خودم ميبينم خجالت ميكشم اصن

      حذف