۱۳۹۲/۸/۹ ه‍.ش.

دو پیکسل و یک پیکسلِ چراغان از شماعی زاده برای من بس است تا عاشق شوم

امروز داشتم برای خودم و برای رضای خدا هم که شده در خیابان راه می‌رفتم و به آینده و بچه دار شدن فکر می‌کردم. داشتم اکچولی به بچه ندار شدن فکر می‌کردم. می‌گفتم که ای بابا انسان که نباید بچه دار شود. انسان باید مسافرت کند. راستش من خیلی با مسافرت حال می‌کنم. اما خیلی مسافرت نمی‌روم. دلیل‌ام این است که پول ندارم. اما مسافرت که پول نمی‌خواهد. مسافرت تخم می‌خواهد. من در سفر بسیار آدم اوپنی می‌شوم. با کوچک ترین انسانی –حتی انسان های سه سانتی– که به طرفم می‌آید شروع به صحبت کردن می‌کنم. بسکه جهان وطن هستم من. اما وقتی در مسافرت نیستم. عن هستم. یعنی عن هم آن ور تر. یک روز که در خیابان راه می‌رفتم چند تا عن از کنارم رد شدند و یکی از آن عن ها به دوستش من را یواشکی با انگشت نشان داد و گفت اوه اوه این عنه رو. بعد پیچیدند و وارد استارباکس شدند. من هم سرم را انداختم پایین و افسوس خوردم.
بعد از این‌که از فکر بچه ندار شدن آمدم بیران داخل یک سری فکر های بد شدم. که دوست دارم برای شما تعریف کنم. یعنی می‌دانید، خیلی هم بد نیست. توی ایستگاه اتوبوس که منتظر بودم به این فکر می‌کردم که آن دختره که آن‌جاست روی کوله پشتی‌اش یک دانه از این گل سینه ها زده است. از این هایی که نمی‌دانم اسمش چیست. گرد است. پیکسل. چه می‌دانم حالا چه. به هر حال از آن ها. آرت ورک دارک ساید آف د مون بود. یعنی دیگه مثلاً کستِ خوار پینک فلوید باید می‌بوده باشد آن دختر. کنار آن هم آن زبانِ رولینگ ستونز –استونز– بود. کنار رولینگ استون هم آرمِ شماعی زاده بود که با یک افکت خاصی روشن خاموش می‌شد. بعد من –چون جوانِ خام و کله پوکی‌ هستم– با خود فکر کردم که آه این دختر، دخترِ آرزو هایم است. حتی قیافه‌اش را هم ندیده بودم. اما خب دو پیکسل و یک پیکسلِ چراغان از شماعی زاده برای من بس است تا عاشق شوم –هاها تیتر این پست اکچولی یکی از جمله های این پست هم است. البته این یک تیکه را از فامیلی گای یاد گرفته‌ام. آن‌جایی که پیتر رفته است سینما و اسم فیلم «عزیزم من کوک نیستم» است و بعد بازیگر که آلِن دِلون است یکهو وسط فیلم می‌گوید عزیزم من کوک نیستم، بعد پیتر می‌خندد. من هم می‌خندم. شما هم می‌خندید. همه می‌خندند به غیر از آن هایی که در بیمارستان هستند و دارند می‌میرند.– . بله. گفتم که اوه اوه من عاشق شده ام. یک آقایی هم آن‌جا بود که چیزی نمی‌گفت. آن آقاهه احتمالاً داشت به این فکر می‌کرد که الآن کار های شرکت بهم ریخته است و باید خودش را در این ترافیک هرچه زودتر به شرکت برساند و کار ها را راست و ریست کند تا آقای احمدزاده که از ژاپن فردا می‌آید همه چیز بیستِ بیست باشد. اما من تمام فکرم بر روی دخترِ مردم بود. ولی می‌دانید؟ من فکر ام پاک است. یعنی از این لش و لوش ها نیستم که همش به فکر بدن مدن و پستان مستان باشند. من به زیبایی های درونی می‌اندیشم، به چرخ و فلک، به سینما و چس فیل، به چیزبرگر و نوشابه می‌اندیشم. به نشستن زیر رنگین کمان می‌اندیشم. راستش من فقط به کُس می‌اندیشم. نه شوخی کردم. همان به گل مُل می‌اندیشم.
دیدم که اتوبوس پنج دقیقه دیگر می‌آید. باید کاری می‌کردم. نمی‌شود که این‌همه دختر های آرزو در ایستگاهای اتوبوس و قطار از دست بروند. برای همین تصمیم گرفتم بروم سمت سطل آشغال تا پاکتِ نوشابه ام –هاهاها پاکتِ نوشابه–  را داخلش بی‌اندازم. با این کار در حقیقت دو حرکت زده بودم. هم آشغال را دور ریخته بودم و به محیط زیست کمک کرده بودم و هم خودم را به دخترِ آرزو ها نزدیک تر کرده بودم. کنار دستش ایستاده بودم و هی با آیپادم پینک فلوید گوش می‌کردم. سعی می‌کردم از دارک ساید آف د مون چیزی گوش ندهم که تابلو نشود. کوچک ترین نگاهی هم بهش نمی‌کردم تا  نگوید ازین اُزگل مُزگل هاست. ولی حقیقت این است که من ازین اُزگل مُزگل ها هستم اتفاقاً. اتوبوس که آمد من کارت اتوبوس‌ام را در آوردم و سوار شدم. بعد یواشکی نگاه کردم تا ببین‌ام او هم سوار می‌شود؟ دیدم که بله سوار می‌شود. اما من جلوی او بودم. باید کجا می‌نشستم تا نزدیک باشم و بتوانم مخ اش را بزنم؟ آخر من اگر نزدیک باشم فقط می توانم مخ بزنم. بعد برای این‌که کسی شک نکند رفتم ته اتوبوس. دخترک – :))))))))))) دخترک– دقیقاً همان جلوی اتوبوس نشست. بعد دیگر هیچکس شک نکرد. حتی یک خانومی آمد نشست کنارم و گفت آن دختره را دیدی آن جلو؟ خیلی بهم می‌آیید. من گفتم چه؟ کدام؟ بعد گفت آن دیگر. من خندیدم و گفتم ها ها. خانومه گفت ببند نیشت را. من هم بستم و رفتم خانه ماکارونی خوردم.

امروز برای هالویین چند کودک آمده بودند دم خانه مان در زدند و ما در را باز کردیم، یک دختر بچه و یک دختر بچه‌ی دیگر بودند. آهنگ خواندند و بعد گفتند شکلات بدهید شکلات بدهید. بعد ما شکلات نداشتیم. گفتیم چه کنیم؟ مادرم بهشان گز هایی را که عمه‌ام تابستان پارسال سوغاتی آورده بود و کسی نمی‌خورد زیرا که گز بدمزه (کیری) است بهشان داد. تا آن‌ها آمدند بفهمند که این چه است دیگر، مادرم در را بست و ما دوباره ماکارونی خوردیم.
چقدر ما آدم های بدی هستیم.

۱۳۹۲/۸/۵ ه‍.ش.

من دوربین ام را روشن می‌کنم.

با نام خدا. مادرم می‌گوید که خاک بر سر فرامرز آصف. می‌گوید که خاک برسر قهرمان دو میدانی آسیا بوده است اما ول کرده است و رفته است خوانندگی کرده است. خواننده ها خاک بر سر هستند. و قهرمان های دو خیلی شاخ هستند. ما در خانواده و فامیل نه خواننده داریم و نه قهرمان آسیا. ما نه خاک بر سر هستیم و نه شاخِ روزگار. ما عوضش دل پاک و ساده داریم. شب ها با دل خوش شام می‌خوریم و برای هم لبخد می‌زنیم. پدرم می‌گوید بچه ها، لبخند بزرگ ترین نعمت خداوند می‌باشد. خداوند اما می‌گوید خیر. خداوند می‌گوید بزرگ ترین نعمت مرغ سوخاری است. شیطان اما از آن طرف می‌گوید چه بی کلاس. کسی که دیگر مرغ نمی‌خورد. مرغ ارزان است. ما چیز های ارزان نمی‌خوریم. ما استیک می‌خوریم و خنده های شیطانی می‌کنیم. اما من می‌گویم که مرغ سوخاری هم می‌تواند چیزی برای آدم بد ها باشد. یعنی شیطان ها –شیاطینِ قدیم– هم می‌توانند مرغ سوخاری بخورند و خنده بکنند. زیرا در کارتون ها آدم بد ها –دشمنانِ امام علی و حضرت محمد– ران دسته دار گاز می‌زنند و نقشه می‌کشند تا پیامبران را از بین ببرند و زمین رای جای بدتری برای زندگی بکنند. آن‌ها نقشه می‌کشند تا انسان های پیر را از بین ببرند، نعمت های خدا را پایمال و  باهم دیگر سکس بکنند.

دوست پدرم برایمان یک بسته آجیل پست کرده است. وقتی پست چی بسته را آورد ما همه دور بسته جمع شده بودیم و می‌گفتیم یعنی توی این بسته چه می‌تواند باشد این موقع شب؟ مادرم می‌گفت نمی‌داند. پدرم می‌گفت امیدوارم هرچه است خیر است. خواهرم می‌گفت خداکند خواستگار نباشد. آن یکی خواهرم می‌گفت خدا کند خواستگار باشد. اما من چیزی نمی‌گفتم. زیرا من انسان با کمالات و خارج رفته‌ای هستم و می‌دانم هیچ بسته‌ای را نمی‌توان تویش را حدس زد. من به حدس اعتقادی ندارم. من به علم و واقعیاتِ هستی اعتقاد دارم. من به پول و دختر های زیبا اعتقاد دارم. من به لاشی گری و یللی تللی اعتقاد دارم. مادرم می‌گفت بسته را باز نکنیم، شاید تویش سر بریده باشد. ما می‌گفتیم آری آری، راست می‌گویی. چرا باید این بسته‌ که بهش می‌خورد تویش آجیل باشد را باز کنیم؟ بقیه جواب می‌دادند نباید باز کنیم. برای همین بسته را باز نکرده انداختیم دور. 
هاهاها خالی بستم. راستش از اولش می‌دانستیم توی بسته چه است. زیرا که دوست پدرم گفته بود که برایتان آجیل پست کرده ‌ام بعد مادرم پشت تلفن گفته بود که ای وای تورو خدا این کار ها چه است که شما می‌کنید. شما خودتان آجیل اید. شکلاتین شکلاتین. عسلین یا که شیرینی، که به دل انقدر می‌شینید.
خلاصه این ها را گفتم که در ادامه بگویم این روز ها آن‌قدر آجیل خورده‌ام که همه جایم جوش زده و به خارش افتاده‌ام. خایه هایم را هی می‌خارانم. پشت گوشم را هی می‌خارانم. این‌جای سرم هم هی می‌خارانم. ببخشید که از کلمه‌ی خایه استفاده کردم. یک جوش گنده هم روی دماغم زده‌ام. برای همین دیگر نمی‌توانم به پارتی و عشق و حال بروم و دوپس دوپس کنم. باید بشینم خانه و کتاب بخوانم. البته من خودم این را به آن ترجیح می‌دهم. کلاً من فکر می‌کنم که هیچ کس دوست ندارد با کسی که روی دماغش جوش زده است کوچک ترین سکسی بکند. زیرا انسان ها فکر می‌کنند کسانی که روی دماغشان جوش زده است حتماً آن‌جایشان هم جوش زده است. و آن‌جای جوش زده چندش آور است.
اَه. چقدر راجع به این مسایل –هاهاهاها مسایِل– حرف زدم. حالا بیایید کمی راجع به گل صحبت کنیم. به نظر من گل ها چیز های زیبایی هستند و آدم باید چیز های زیبا را توی کونش بکند. یعنی چون کون زشت است، باید زشتی را با زیبایی از بین برد و کون را به گلستان تبدیل کرد.

چند وقت پیش ها یک قایق خریده بودم و داشتم به سمت اسپانیا شنا می‌کردم. قایق را یادم رفته بود با خودم بیارم. تو راه یک خانم زیبایی با قایق اش آمد گفت کجا میروی؟ گفتم والنسیا. خانمه گفت اااا من هم دارم می‌روم آن‌جا. گفت که بپر بالا برسانمت. من گفتم مزاحم نمی‌شوم. او گفت نه چه مزاحمتی، شما مراحمی. من گفتم چه پستان های زیبایی. خانمه پیاده‌ام کرد. معذرت خواهی کردم. دوباره سوارم کرد. گفتم چه قایق زیبایی. گفت قابلی ندارد. قایق را ازش گرفتم، پیاده‌اش کردم و گازش را گرفتم رفتم برای خودم بارسلونا. گفتم یکهو ممکن است بروم والنسیا چشمم به چشم این خانمه بی‌افتد یک وقت زشت است.

۱۳۹۲/۷/۹ ه‍.ش.

می‌توانی یک کاری برایم بکنی؟ می‌توانی بگذاری من بروم؟ یا بزنم تو دهنت

بگذارید بروم دستانم را بشورویم و بیایم برایتان تعریف کنم.

راستش می‌دانید، من خیلی به بهداشت اهمیت می‌دهم. همان‌طور که اصلاً به پول اهمیت نمی‌دهم. یعنی یک مسئله‌ی خیلی روشنی که هست این است که هرچه شما به پول کمتر اهمیت دهید بیشتر به بهداشت اهمیت می‌دهید. و این دقیقاً مصداق بارز من است. من که خداوکیلی‌اش اصلاً به پول اهمیت نمی‌دهم. فقط بهداشت. آنلی کلینینگ اند کلینیک و آمپول زنی. آدم های پولدار را دیده‌اید؟ چقد همه شان کثیف هستند؟ بخاطر همین اصلِ «هرچه کمتر به پول اهمیت دهید بیشتر به بهداشت اهمیت داده‌اید» است. من که هرچه انسان پولدار در عمرم دیده‌ام کثیف بوده‌اند. اما در عوض‌اش هرچه انسان فقیر دیده‌ام بسیار تمیز، مرتب و خوشگل بوده است. به همین خاطر من هرموقع پی‌پی می‌کنم دست هایم را دو بار می‌شورانم. یک بار برای این‌که تمیز شوم و یک بار هم برای این‌که پولدار نشوم.

بالاخره کس و کون‌ام را –واقعاً برای بی ادبی و استفاده از این کلمات زشت از شما خوانندگان محترم عذر می‌خواهم و آرزو دارم چشم پوشی فرمائید.– جمع کردم و بردم خودم را در کلاس رارندگی –هاهاهاهاهاهاهاها بامزه– ثبت نام کردم. پدرم هم چنان با خایه هایش بازی می‌کند و هیچ فکر گواهینامه‌اش نیست. به نظر من که گواهینامه خیلی مهم است. با گواهینامه می‌توانید دوستانتان را از زندان در بی‌آورید. یا این‌که دوستانتان را تا زندان برسانید. البته برای این‌ کار به ماشین نیز نیاز است. ما در خانواده مان ماشین نداریم. من دوست دارم ماشین داشته باشم. همه دوست دارن ماشین داشته باشن. همه ماشین دارند. اما من ندارم. پدرم هم ندارد. مادرم هم ندارد. ما فقیر هستیم. ما شب ها نماز می‌خوانیم. خدا می‌گوید قرار است به ما پول بدهد. اما خدا به ما پول نمی‌دهد. خدا می‌گوید شما برای پول نماز می‌خوانید. ما می‌گوییم نه خدا، ما برای پول نماز نمی‌خوانیم. ما برای خودت نماز می‌خوانیم. خدا می‌گوید باشد، حالا یه چهار رکعت دیگر بخوان تا فکر هایم را بکنم. ما می‌گوییم چشم. از اتاق می‌رویم بیرون. در را می‌بندیم. خدا منشی‌اش را صدا می‌کند. منشی می‌رود تو اتاق. در را می‌بندد. خدا و منشی سکس می‌کنند.
نه، حالا خارج از شوخی و داخلِ جدی باید بگویم که من ماشین دوست دارم. پول هم اکچولی دوست دارم و از این‌جا می‌توانید بفهمید که اول این پست برایتان خالی بستم که من به بهداشت اهمیت می‌دهم. راستش من از ماشین پاشین سر در نمی‌آورم. فقط می‌دانم بنز خوب است و پیکان بد است. دایی من یک پیکان داشت که باهایش مسافر کشی می‌کرد. خیلی سال. بعد یک روز ماشین اش آتش گرفت، و دایی‌ام کمی در آتش سوخت. ماشین را انداختند دور. ما رفتیم بیمارستان در صورتی که من به شخصه تخمم هم نبود. اما بعد تصمیم گرفتیم –ما و بقیه‌ی فامیل– که پول هایمان را بگذاریم روی هم و برای دایی‌ام یک پراید بخریم. زیرا که دایی‌ام هم مانند خودمان فقیر بود. و هست هنوز هم البته. اما ما چی؟ ما همش پیشرفت کردیم، همش پیشرفت. رفتیم دانشگاه. آمدیم بیران. کار پیدا کردیم. اصلاً شرکت زدیم برای خودمان و شروع کردیم به پول پارو کردن. نه دیگر، داستان دایی‌ام همین است. احتمالاً همچنان همان پراید را دارد و همچنان انسان ها را از این‌جا به آن‌جا می‌برد.
ولی چیز را می‌گفتم، ماشین. آری. باید ماشین بخرم تا بتوانم باهایش دختر بازی کنم. زیرا که من خیلی آدم دختر بازی‌ای هستم و دوپس دوپس.
قرار شده است اگر ماشین بخرم اولین کاری که باهایش بکنم این است که تا ایرلند را برانم و بروم خانه‌ی خاله‌ام این‌ها و از آن‌جا چند بسته قرمه سبزی بیاورم برای مادرم. زیرا که چند روز پیش ها که حوصله‌ام سر رفته بود یکهو هوس قرمه سبزی کردم و به مادرم گفتم مادر آیا امکان اش است که یک روز ما قرمه سبزی بخوریم؟ مادر گفت پسرم. پسر خوبم. بیا این‌جا بشین، کارت دارم. من رفتم کنار مادرم نشستم. مادرم دیگر پیر شده بود. چروک های صورت‌اش آویزان شده بود. موهایش یک دست سفید شده بود. دندان هایش هم ریخته بود. راستش موهایش هم ریخته بود. دست هایش می‌لرزید و سرفه می‌کرد. نفس‌اش بالا نمی‌آمد. چشم هایش نمی‌دید و گوش هایش نمی‌شنوید. به سختی گفت که پسرم. اِه اِه اِه. اوه اوه اوه، اَه اَه آه. آه پسرم، آه. ما سبزی قرمه نداریم. نمی‌توانیم قرمه سبزی درست کنیم. ما هیچ چیز دیگر نمی‌توانیم درست کنیم. ما باید بمیریم. من گفتم نه مادر. این چنین نیست. من ماشین بخرم خودم می‌روم و از خارج برایت سبزی قرمه می‌آورم. (کله‌ای که بوی قرمه سبزی می‌دهد و هوس کردن قرمه سبزی، نبوغ نویسنده‌ی شاخِ این وبلاگ.)

حالا راستش همین دیگر. چه خبر است، هر روز هر روز که نمی‌شود. لپ کلام این‌که پول لازم هستم. از آن طرف هم باید خرج تحصیل‌ام را در بیاورم که بسیار گران است. کمرمان شکسته است در این گرانی. از یک طرف دیگر هر شب مهمانی هر شب عشق و حال هر شب رستوران. هرشب خارج. هر شب مسافرت. بس است دیگر بس است. مُردیم از عشق و حال.

۱۳۹۲/۶/۲۹ ه‍.ش.

راستش می‌خواستم برایتان سلام عرض کنم و این‌که چرا من یک ماهی است که چیزی نمی‌نویسم. راستش این‌که عشق و حال سنگین است. برای همین. برای همین کسی که عشق و حال اش سنگین است نمی‌آید وبلاگ بنویسد. در حقیقت وبلاگ به کیرش است. نمی‌دانم که آیا درست است که کسی در وبلاگ شخی‌اش –خیلی شخصی‌اش– کلمه‌ی «کیر» را بکار ببرد یا خیر. اما. اما واقعا عذر می‌خواهم. یعنی می‌دانید. این‌جا وبلاگ شخصی است و من دوست ندارم حرف های بد بزنم. شاید قبلاً ها گوزی چسی چیزی می‌گفتم. اما دیگر نه کیر که. به نظر من که خیلی زشت است. یعنی می‌دانید. آدم نمی‌آید که یکهو وسط یک حرف بسیار مهم بگوید کیر. چون که، چون که مشخص است، زشت است. و ما انسان های خوب کار های زشت نمی‌کنیم.
ولش کنید اصلاً. شاید ممکن است من الان یا هم اکنون خیلی روی فُرم نباشم. 
پسررررر چه شلیل خوش مزه‌ای.
کوووون لقتون.
آره

۱۳۹۲/۵/۱۴ ه‍.ش.

اتفاقاً زیر بغلم هم عرق کرده است

آدم ها بعضی هاشان خوش شانس هستند، در حد لوک خوش شانس که اصلاً نمی‌دانم چرا اسمش خوش شانس است و اسمش مثلاً قوی دل یا لوکِ کهن دل –همانند لئوناردِ کهندل، لئونارد دیکاپریو و بقیه ی لئونارد ها و مایکِلد شوماخِرد– نیست. به هر حال طبیعت انسان ها و حتی حیوانات بر دو دسته‌ی بد ها و خوب ها، ها ها شوخی کردم، نه، طبیعتشان به دو دسته‌ی بد شانس ها و خوش شانس –تخم مرغ شانس، تخم مرغی که با شانس ساخته می‌شود. به اضافه‌ی این‌که احساس می‌کنم یاورِ حرف توی حرف آوردن را استاد کرده‌ام و حالا در مرحله‌ی در آوردن عن اش هستم– تقسیم می‌شوند.
من همیشه خودم را در دسته‌ی خوش شانس ها و یا حتی خر-شانس ها بسته بندی می‌کردم و می‌گذاشتم توی فریزر. و در این زمینه، مانند زمینه های دیگر هیچ گونه شکی نداشتم. و نداشته خواهد داشته بودم. 
حالا بگذارید این داستان کست و شِر خوش شانس و بد شانس را بگذارم کنار و برایتان از رئیس جمهور جدید و روحانی که از قضا میرقضا جفتشان یکی هستند بگویم.

دستمال توالتِ خانگیِ توی اتاقم تمام شد از بس جق زدم.

سیزن اول: کرمِ خواردنِ آب هویج و اگر هویج بستنی شد که چه بهتر
نمی‌دانم تازگی ها چه کرمی است که افتاده است توی تانبانم که هی دلم آب هویج می‌خواهد و هرچه آب هویج بیشتر بخورم بیشتر دلم آب هویج می‌خواهد و هرچه کمتر باز هم بیشتر. قدیم ها و اتفاقاً همین جدید ها کرمِ خاک شیر هم داشتم و چون گفتم اتفاقاً همین جدید ها، یعنی هنوز هم این کرم را دارم. اما امروز می‌خواهیم در مورد شیر هویج، آب هویج، هویج بستی، هویج در سبد، هویج در سانشاین، هویج آن دِ بیچ و سان آو اِ بیچ صحبت کنیم.
سان آف اِ بیچ را که همه می‌شناسید، خودم هستم. اما آب هویج اصلاً یک معقوله‌ی عجیبی است. چند وقت پیش ها خوابیده بودم روی تخت –حالا رو تخت نبودما اصن، یه جای دیگه بودم– و داشتم به زندگی فکر می‌کردم که یاد دستگاه آب هویج گیریِ کیری مان در ایران افتادم. داشتم به این فکر می‌کردم چطور باید از آن همه وسیله‌ای که ما داشتیم، آن آب هویج گیریِ کیری فقط بماند، حتی پتوی طرح گاوِ من که رویش خال خال های پوست گاو دارد را هم ما با خودمان از آن ور دنیا آوردیم این‌ور دنیا. ولی یک آب هویج گیری کیری را نمیشد آورد. به هر حال هرچه بود حالا ما آب هویج گیری، چه کیری و چه غیر کیری نداریم، نه توی کابینت، نه تو کُمُد، نه تو انباری و نه تو هیچ کجا، هیچ کجا دیگر ما یک آب هویج گیری –حتی کیری– نداریم.
این شد که به فکر افتادم تا وقتی می‌روم بیران حتماً چشمم دنبال یک آب هویج گیری –دنباله ندارد دیگر– بگردد و ببینم اصلاً این دستگاه را با چه حدود قیمتی می‌توان یافت. که اتفاقاً مخصوصاً یک روز راهم را انداختم در یک مسیری که حتماً چشمم به یک آب هویج گیریِ غیرِ کیری بی‌افتد و خب چشمم هم افتاد و قیمت اش خیلی گران نبود. اما همان گران نبود را هم نمی‌توانستم آن موقع بخرم. زیرا که پول مول نداشته ام. و فعلاً ها هم نخواهم داشته‌ام. برای همین تصمیم گرفتم تا برای تولد ام یک آب هویچ گیری آرزو کنم. بعد از آب هویج گیری تصمیم گرفتم بروم ببینم اصلاً یک کیلو هویج چند است. نمی‌دانم که چرا نمی‌دانستم هویج باید کیلویی چند باشد. زیرا برای هرکه که تعریف کردم –زیرا من برای همه تعریف می‌کنم که به دنبال قیمت یک کیلو آب هویج بوده‌ام– تعجب کرده. انگار که قیمت هویج مثلاً یک چیزی تو مایه های حل کردن پازل روبیک است و همه باید آن را بدانند. –این‌جا نویسنده به قابلیت های شاخ اش اشاره می‌کند و طوری وانمود می کند که انگار هیچ نیست. اما واقعاً هیچ است، زیرا که خود نویسنده روبیک های چهار در چهار هم دیده است. پس بهتر است گُه –ببخشید– نخورد.– در ادامه اگر هنوز بحث اصلی را فراموش نکرده‌اید باید بگویم که یک کیلو هویج هم زیاد گران نبود. اما هنوز هیچ کس نمی‌داند که یک کیلو هویج چند لیوان آب هویج می‌دهد.

سیزن دوم: بلیط قطار، سالانه و ماهانه تو کونِمانه
ما از همین اول بدانید که ماشین پاشین نداریم. نه خودمان، نه بابامان نه مامانمان و نه آبجی هامان که هنوز احتمالاً دوازده سیزده سالشان است. آدم هایی هم که ماشین پاشین ندارند باید با قطار مطار و اتوبوس موتوبوس این‌ور آن‌ور بروند. حمل و نقل عمومی هم در خارج –حداقل در خارجی که ما تویش هستیم– بسیار گران است. برای همین هم ما برای آن که از بارِ قیمتِ سنگینِ کیریِ – :)))))– بلیطِ قطار مطار و اتوبوس موتوبوس بکاهیم می‌رویم و کارت سالانه‌ی قطار مطار و اتوبوس موتوبوس می‌خریم. زیرا که با این کار قیمت ها ارزان، دشت ها سبز و آسمان ها آبی می‌شوند. 
حال من نمی‌دانم با این کارتِ قطارم چه کونی داده بودم که بعد از شش ماه، رنگ نوشته هایش رفته بود و دیگر قابل خواندن همی نبودمی. برای همین پدرم این کارتِ مَرا دیده بود و هی توی کونمان می‌کرد که بِرُو و کارتت را عوض کن. می‌گفت که اگر یک بار مامورِ کنترل بلیط ها بیاید و ماموریت اش را انجام دهد آن وقت باید هزینه‌ی سنگینی را بپردازی. پدرم آن موقع که با من صحبت می‌کرد واقعاً از فعل «بپردازی» استفاده کرد و این ساخته‌ی ذهنِ خلاق من نیست. ما هم تخممان نبود که پدرمان به ما چه می‌گوید. می‌خوابیدیم توی اتاقمان و تخم هایمان را پهن می‌کردیم روی تختمان و می‌خاراندیمشان. خودمان هم که عقل پقل درست حسابی نداشتیم تا به فکرِ خودمان و اموالِ خانوادمان باشیم. زیرا که من از آن فرزند هایی هستم که پولِ خانوادشان را به باد می‌دهند. از آن فرزند های لاشی پاشی‌ای که باعث سر افکندگی پدر مادرشان می‌شوند. از آن فرزندانی که خاری هستند از خار های جهنم.

سیزن سوم: حالا اسمم نذاشتم واسه این سیزن نذاشتم، اول برم بشاشم.
آقا خارج بدجور گرم است. یعنی طوری که به قولِ لات های بی سر و پا –و نه با شخصیت های با سر و پا– کونمون پارَس. ببخشید که اینطور صحبت می‌کنم. اما همین است که است. حال یک مسئله‌ی دیگر این است که سوای این آب هویج گیری های کیری، یک هوای شرجیِ کیری هم شده است که انسان ها نوچ می‌شوند و به قولی بِهَم می‌چسبند. حالا یک چیز خیلی کیری تر –هرکس بتواند بگوید در این پست چند بار صفت «کیری» بکار رفته خیلی ما باهاش حال می‌کنیم–  دیگر –دیگرِ دیگر– این است که خانه ها کولر ندارند و انسان ها واقعاً در خانه کانشان پاره می‌شود.
یک روز که در این هوای گرم روی تخت خوابیده بودم –این بار را واقعاً روی تخت خوابیده بودم– و داشتم مثل همیشه به زندگی فکر می‌کردم باز فکرم به سمت آب هویج رفت. حس می‌کردم اگر یک لیوان آب هویج با یخ داشته باشم می‌توانم اسمم را به عنوان خوش بخت ترین انسان روی زمین توی کتاب «خوش بخت ترین آدم های روی زمین» ثبت کنم و برنده‌ی یک میلیان دالار بشوم. این شد که تصمیم گرفتم تا خودم را به یک کافه‌ای رستورانی، سگی، گربه‌ای برسانم تا بتوانم یک لیوان آب هویج بریزانم توی شکم ام. بعد از این تصمیم از روی تخت شیرجه زدم روی میز کامپیوتر و میز کامپیوتر شکست و خورده چوب ها رفت توی پایم و پاهایم تماماً خونین و مالین شد و من بگا رفتم. نه شوخی می‌کنم. پاهایم مثل روز روشن و سالم است. این شد که شیرجه زدم روی موبایلم و موبایلم را خارد کردم. هاها این بار هم شوخی کردم. موبایلم هم سالم است. این شد که رفتم سراغ موبایلم و کانتکت لیست هایم را بالا پایین کردم تا به یک شخص مناسب جهت آب هویج خوری بر بخورم و دعوت اش کنم یک آب هویج بخوریم. یعنی البته خودش باید پول خود اش را بدهد. اما چون ایده‌ی آب هویج خوری از من بوده است، پس او مهمان من است. یکی را –یه کیر را– پیدا کردم و گفته آیا مایل هستی به بیران برویم و یک چیزی بنوشیم؟ هیچ اشاره‌ای به آب هویج نکردم. گذاشتم ذهنش هرچه دوست دارد فکر کند، این‌طوری مردم راحت تر اوکی را می‌دهند. او گفت که اوکی است و من گفتم پس بپر برویم.

سیزنِ بهش می‌خورد پایانی: بازم کلان
حال می‌خواهم آن مقدمه‌ای را که اول برایتان چیندم –و نه چیدم– را ادامه بدهم. این‌که من خودم را در دسته‌ی خوش شانس ها و خر شانس ها و بابا تو دیگه عجب سگ شانسی هستی و به قول مادرم خوش روزی‌ای دسته بندی می‌کنم –دسته ی ده ها، صد ها هزار ها، ها ها ها ها–. این بدان معناست که خیلی روی شانسم حساب باز می‌کنم و رویش مانور می‌دهم. برای همین شال و کلاه کردم –وسط همان تابستان عنیه که گفتم– و پریدم با دوستم توی قطار تا برویم یک آب هویج بزنیم به رگ هایمان. تمام این اتفاق ها دارد در حالی می‌افتد که کارتِ قطار مطار و اتوبوس موتوبوسِ من رنگ اش رفته و غیر قابل خواندن است. یعنی خیلی غیر قابل خواندن است.
احتمال این‌که مامور کنترل بلیط بی‌آید و بلیط مسافران را چک کند یک در هزار است. یعنی مثلاً برای منی –آب منی– که هر روز سوار اتوبوس و قطار می‌شوم در طول سال ممکن است فقط سه و یا چهار بار با آن ماموری بر بخورم. و هر بار که برخورد کرده‌ام کارت ام را در آورده‌ام و کوبانده ام توی صَک و صورتشان.
راستش من واقعاً جدای لاشی بودنم آدم اهل قانونی هستم، اما نمی‌دانم چرا تعویض این کارتِ کیری –آب هویج گیری کیری– را پشت گوش انداخته بودم.
نشسته بودیم و با دوستم در مورد دوست دختر اش صحبت می‌کردیم. این‌که چه سینه هایی دارد و چه خوشگل است و هات بودن را گذاشته است توی جیب اش. یعنی راستش من صحبتی نمی‌کردم. او این‌ها را می‌گفت و من در دل‌ام نماز می‌خواندم و از خدا طلب بخشش می‌کرد. اصلاً چرا یک پسر باید برای دوست اش از آن‌جای دوست دختر اش تعریف کند؟ آن هم توی قطار که خانواده نه تنها رد می‌شود، بلکه اتفاقاً می‌آید می‌نشیند صندلی کناری. یعنی اگر رد شوند ممکن است یکی دو کلمه از حرف هایتان را بشنوند. اما اگر در صندلی کناری باشند همه چیز را می‌شنوند.
در همین بحث های شهوانی بودیم که یکهو مامور های کنترل شیشه ها را شکستند و از پنجره ریختند توی قطار، یکی دو عدد گاز اشکاور هم انداختند تا من فرار نکنم. بعد پریدند یک گلوله هم برای محکم کاری زدند توی زانوی سمت راستم تا دیگر نتوانم راه بروم. گاز های اشکاور همین‌طور اشک ها را می‌آورد و ما می‌گفتیم بس است دیگر، جا نداریم، همه‌ی کابینت ها پر شده، این اشک ها را کجا بذاریم؟ گاز ها هم می‌گفتند بذار دیگر، یک جا بذار حالا، وانت پایین منتظر است. نه شوخی کردم. وانتی در کار نبود. همین طور که از پایم داشت خون می‌ریخت، پلیس دست کرد توی جیب اش و یک برگ جریمه نوشت و داد بهم. و بعد دوبار شیشه های قطار را چسباندند و رفتند.
از خانواده‌ای که کنارمان بود هم یک نفر کشته شد، همان که همه‌ی حرفایمان را شنیده بود.
آب هویج را هم راستش بعدش رفتیم خوردیم. گران ترین آب هویجی که یک انسان روی کره‌ی زمین می‌تواند بخورد. منظور را که می‌دانید چیست؟ یعنی مثلاً جریمه‌ی قطار را هم پای آب هویج حساب کردم، از بس که بامزه ام.

۱۳۹۲/۵/۲ ه‍.ش.

در این هستی گذرا مدفون شو

من قرار است در این پست شاید یکی دو تا «گائیدن» بنویسم. پس اگر از گائیدن مائیدن خوشتان نمی‌آید ممکن است این نوشته برای شما؟ مَباشد. گرچه من خودم طرفدار گل هستم و اتفاقاً بکگراند موبایلم گل های صورتیِ چرکِ خیلی شیک است و هر دفعه از ترس این‌که دیگران من را مسخره نکنن سریع موبایلم را میگیرم کنارم و یواشکی قفلش را باز می‌کنم، جوری که جز خودم کسی بکگراندم را نبیند. به نظر من گل زیبا است خداییش، و –دوباره– به نظرم گل روی صفحه‌ی موبایل به عنوان بکگراند از باسن یا سینه‌ی خانم ها بهتر و زیبا تر است. اصلاً جدای زیبایی بحث نماز هم هست، ما توی این موبایل نماز می‌خوانیم، جای این کار ها نیست. یک بار آن اوایل که موبایل خریده بودم با خودم کلنجار رفتم و گفتم تو مَردی یالا این عکس –کدوم عکس؟ عکسِ لختی پتیِ یک خانوم بازیگر که به علت جنده نشدن ایشان نامی ازشان برده نمی‌شود– را بی انداز روی صفحه‌ی موبایلت. اما هر بار که موبایل را روشن می‌کردم خجل زده می‌شدم. پس آن بود اولین و آخرین زنِ نیمه برهنه روی تمام بکگراند های زندگیم. –جمله معنی دار بود. معناگرایی به عبارتی

حالا اول گفتم قرار است گائیدن مائیدن راه بی‌اندازم این وسط. پس برای این‌که زر نزده باشم باید بگویم چند روزیست  هوا از بس که گرم است مارا گائیده. ملت با شرت و پرت می‌ریزند در خیابان و من به عنوان یک آریایی نمی‌توانم چنین کاری کنم. زیرا موهای پایم به پهنای کوه دماوند است. اگر همین‌طور شلوارک بپوشم ممکن است مردم در خیابان وحشت کنند و بگویند در باغ وحش را که باز گذاشته که –آن که‌ اول به معنی «کی» بود و این که دوم به معنی «چیز، معنی اش را نمی‌دانم» است– این گوریل فرار کرده. و من چون خیلی دلم می‌خواست با شلوارک به خیابان بروم –حالا انگار چه هست– دیروز پریروز ها پریدم توی وانِ حمام و با ریش تراشی که مشترکاً من و پدرم باهایش هم پشم هایمان را می‌زنیم و هم ریش هایمان –یعنی مثلاً آن ریش تراش را پدرم امروز می‌مالد به آنجایش تا موهای آن‌جایش را بزند و من فردایش ریش تراش را می‌مالم به صورتم– موهای پایم را زدم و حاصل دو پای –پای سیب– شکل پای مرغ نصیب‌ام شد. بعد از این‌که دیگر مویی روی پایم نبود –البته بود ها، کوتاهشان کرده بودم– رفتم جلوی آینه و این‌ور آن‌ور کردم تا پاهایم را نگاه کنم. بعد فهمیدم حالا با یک مشکل بزرگ تر روبرو هستم و آن این است که پاهایم به لاغری چوب کبریت است. به طوری که هرکس نگاه کند سریعاً حداقل یک عوقِ کوچکی یواشکی تو دستمال کاغذی می‌زند. اما دیگر کاری از من بر نمی‌آمد. سریعاً بعد از آن زنگ زدم به یکی از دوست هایم –دوست های دخترم، زیرا که رویم نمی‌شود جلوی پسر ها با خیال راحت توی قفسه ها و مغازه های مختلف بگردم و این و آن را پرو کنم. جلوی پسر ها باید خودم را کول جلوه بدهم و بگویم برایم مهم نیست، هرچی پوشیدم پوشیدم. اما این نیست، برایم مهم است– و رفتیم یک شلوارکِ نایس خریدیم. همان جا هم توی مغازه برچسب مرچسب های شلوارک را کندم و شلوارک را پایم کردم و از مغازه زدیم بیران –لازم به ذکر است که پولش را هم دادیم، زیرا که اگر پول چیزی را ندهید و همین‌جور همانند گاو سرتان را بی‌اندازید و از مغازه بی‌آیید بیران کارتان دزدی نام می‌گیرد، و دزد ها جایشان در زندان است، و در زندان به شما غذای بد می‌دهند و پوستر زن های زیبا تا بچسبانید به دیوار سلولتان.–. بعدش هم رفتیم بستنی خوردیم و من هی یواشکی به پاهایم نگاه می‌کردم و کیف می‌کردم و به روی خودم نمی‌آوردم. آخر می‌دانید که زشت است اگر آدم چیزی را به روی خودش بیاورد.

۱۳۹۲/۴/۲۹ ه‍.ش.

گوشم می‌خارد

پسرخاله‌ام هم اکنون دیگر در کونِ ما نیست و رفته است توی کونِ خودشان. البته هم‌چنان هم در کونِ ما است. در کون بودن دو معنی می‌دهد به نظر من –زیرا که معانی کاملاً سلیقه‌ای هستند و هرکسی راجع به هر معنی یک نظر خاصی دارد– و من انتخاب خودم را کرده‌ام: انتخاب کرده‌ام برای «در کون –یا همان بی ادبانه‌ی کان– بودن» دو معنی انتخاب کنم. اولین معنی –او مای گای این آهنگی که هم اکنون دارم می‌شنوم ببخشید ها، اما مادرم را گائیده است بس که شاخ و خفن است. اووووه ماااای گااااااد. شطططططط. بایلیفقازیبازیبطلسیبازنمتسیبرز،سبیزد،شیتظط،اتوذز دس،یادزا سیرزدسیتالبذط،زردبشسواسالدیوبیظقتذدلرزیبطلرذطب.نتزینلمدتیبدنمیتظبزدظمیبنزد یبنملتدسیب لدکتیمسبرزسیتبرزسیبتمنزرسیبکزتمظیبرتن.زیشبکرلشقرژمتلزرت یظگبز
سیبزسریبزبلرنزمط.ول زسکیزت.ود ظسظقلدزشیبزطیفظلزب
ذلرزسبلزطبلزطقبذز دطذد بلغتشسیتندبثشبت،الشتایدنبلصشثعغلبصشلبعغثشبلعغبسی، تددثن ذیشاتدقیعغسمیزابعزه۳ض۴ف۷۸فغبشغثصهللقسدیهعظزشثن۴عغقفدلتظزسق لل۴۳۷ف۶۷ثقشخف۸۷فشصل۹۷۳غطباتل،یلغ۴۷۸ق.
اه دستم خورد و پاوز شد.

عذر نمی‌خواهم. زیرا واقعاً چسبید. خب چه می‌گفتم؟ آه. این‌که «در کون بودن» دو معنی دارد. یک معنی‌اش این است که یعنی – جمله بندی= ۴ – یک شخصی درِ کونِ‌ شما است همش و بجای این‌که بگویند درِ کون، می‌گویند توی کون. یعنی به شما چسبیده و شما را ول نمی‌کند. دنبال کونتان راه می‌افتد می‌آید این‌ور آن‌ور و خلاصه تمام خصوصیاتی که یک کون کونک باز دارد را یک «درِ کونی» هم دارد. اما معنی دوم که خیلی هم با معنی اول فرقی ندارد این است شما فردی یا شخصی را برای توهین و یا به نشانه‌ی اعتراض به داخلِ کونتان می‌فرستید –آبویِسلی در ذهنتان–. مثال هم این‌که میگوید سامان –اوه اوه اسمو– بیاد بره تو کونم بابا. یا یک مثال دیگر این‌که می‌گویید علی بیاد بره تو کونم بابا با اون شلوارش یا مثلاً با اون قیافش و یا حتی با اون موهایش که دارد می‌ریزد. کونِ شما برای هر چیزی فضای کامل را دارد. حتی اگر سامان یا علی فیل هم داشته باشند شما می‌توانید سامان و علی به همراه جفت فیل هایشان را در عرض ده ثانیه بکنید توی کونتان.

ببخشید که این پست این‌قدر بی ادبانه شده است. به نظرم آدم باید ادب را رعایت کند وگرنه ممکن است هر لحظه شیطان های بیشتری توی جلدمان فرو روند و آن‌جایمان بگذارند.

پسرخاله با رفتن اش حالا برایم فقط دو هفته تعطیلات از شش هفته –بله از شش هفته‌ی ناب فقط دو هفته مانده– را باقی گذاشته است و بقیه‌اش را رویش پی‌پی کرده و گذاشته همین‌جا بماند. و من دیگر نمی‌دانم با دو هفته‌ام چکار کنم. البته لازم به ذکر است نیمی از روز را کار می‌کنم و نیمی از روز باقی مانده را به این فکر می‌کنم که چکار کنم. هفته‌ی پیش عشق و حال را سنگین کردم و ریدم توی پول هایم. پس یعنی باید کاری که خرج ندارد باید بکنم. حالا که وقت دارم دیگر پول ندارم. دوست هایم همین‌طور شبانه روز به میهمانی می‌روند. همین‌طور ایوِنت های فیسبوک را شر می‌کنند و بدو بدو از این کنسرت به آن کنسرت می‌روند. از این مهمانی به آن مهمانی و از آن مهمانی به این کنسرت و از این کنسرت به این مهمانی و از این مهمانی به آن کنسرت و تا آخر همین روند ادامه دارد و من واقعاً نمی‌دانم این‌همه پول را از کجایشان می‌آورند. و من؟ من تمام مسج های توی فیسبوک و اسمس ها و واتس اپپ ها –آخر اس ام اس با واتس اپپ فرق می‌کند، می‌دانید که– را بعد از ساعت ها جواب می‌دهم و عذر می‌خواهم که نمی‌توانم یاری شان کنم. می‌گویم که کار می‌کنم و فقط سر خاراندن هم ندارم. اما حقیقت این است که وقت دارم به پهنای کوه دماوند اما فقط پول ندارم. وقت آن قدر زیاد است به طوری که توی اتاقم –تو اتاااااقم دارم از تنهایی آتیش می‌گیرم. ای شکوفه توی این زمونه کرده (چه کرده همه رو پریشون کرده) چی بخونم جوونیم رفته صدام رفته دیگه، گل یخ توی دلم جوونه کرده– شب ها با اشیای روی میز ام صحبت می‌کنم. که بعد تصمیم گرفتم یک وبلاگ دیگر به هزاران وبلاگ دیگر بی‌افزایم. که می‌شود این وبلاگ. یعنی الآن به اضافه‌ی این‌که توضیح دادم چه کار می‌کنم وقت هایی که بر می‌گردم به خانه، وبلاگ جدید ام را هم معرفی کردم. هوووورا

اما درد دیگر ام این است که چندی می‌باشد که تمرکز نمی‌توانم بکنم جناب دکتر. هرچه سعی می‌کنم روی چیزها و روی کار تمرکز کنم نمی‌توانم. سریع فکر ام پرواز می‌کند و می‌رود. آری. فکر های می‌روند و من، و من هرگز به آن ها نمی‌رسم ای یار. من به یادت هستم. هرشب. هر لحظه. تو را بخاطر می‌آورم. من،
آری من،
من به چشمانت ایمان دارم.
تو،
و تو.
و تو چه آسوده گذر کردی از باغبانِ عشقم.
دیگر من را نفس کشیدن بی تو حرام است ای روشن دل.
 –ع. صهبا تابستان ۱۳۹۲ به برگِ سبزِ یار

پ.ن. : اگر می‌شود شعر هایم را با نام هنری «اتوبوس سوار» به اشتراک بگذارید.

راستش دیگر حوصله‌ی هیچ چیز را ندارم. هیچ چیز. دوست دارم تمام چیز ها را نصفه نیمه رها کنم. حتی نمی‌خواهم تلاش کنم. من برای این کسشر ها خیلی جوان –اوه اوه بابا جوان– هستم. اما واقعاً دیگر هیچ چیز برایم اهمیت ندارد. مانند تمام فیلم هایی که نقش اول اش دیگر هیچ چیزی برایش اهمیت ندارد. خسته هم نشده‌ام. زیرا تلاشی هم نکرده‌ام.
نمی‌دانم. واقعیت این است که من هیچ چیز نمی‌دانم.

در پایان اسم آهنگ را هم می‌نویسم. اما نه برای شما. برای خودم. که اگر بعد ها این پست را خواندم بدانم چه لامصبی بوده.
Ludovico Einaudi - Eros

۱۳۹۲/۴/۱۱ ه‍.ش.

از بیران ضعیف از دران ارواحِ عمه‌‌تان قوی

راستش زندگی تعریفی ندارد. مانند مرگ که تعریفی ندارد. هیچ چیز تعریفی ندارد. حتی امام خمینی هم تعریفی ندارد. اوه اوه الآن می‌ریزند و این‌جا را فیلتر –بیشتر فیلتر– می‌کنند.
چندی از تابستان می‌گذرد و اما هوا هم‌چنان عنی است. چند ماهی را مشغول پیدا کردن کار بودم که در شان و اندازه‌ی من باشد. راستش من از آن‌هایی‌ام که زور بازو ندارند و برای آدم زور بازو ندار کاری هم ندار. اما قضیه این‌جا تمام نمی‌شود. شاید من جثه‌ی کوچک و نحیفی داشته باشم و آدم هایی که حس کول بودن دارند وظیفه‌ی خودشان بدانند که من را در مهمانی ها بغل کنند و از زمین بلند کنند و بگویند آه خدا تو چقدر سبک هستی و بعد اطرافیان بخنند و به کول بودن طرف افزوده و از کول بودن من کاسته شود و تهش یک لبخندی هم بزنم که در ظاهر می‌گوید هاها دیگر چه کار کنیم، لاغر هستیم، ضعیف هستیم، غذا نداریم بخوریم، فقیر هستیم. اما در درون یا به قول حرفه‌ای ها در باطن –بنجامین باطن– فحش های بد می‌دهیم. می‌گوییم ای انسان نادان، کاش به سزای اعمالت برسی. اما خدا و بقیه به درون شما کاری ندارند. به بیران شما کار دارند. و بیرانِ شما در هر لحظه دارد به دیگران لبخند می‌زند و همه چی برایِ بیرانتان کویت است و خیلی دارید با محیط اطرافتان حال میکنید. نمی‌دانم چه می‌گویم. اول این‌ها را خواستم بگویم که بگویم درست است که هیکل میکل و زور مور ندارم اما مغزی دارم به پهنای کوه دماوند. در ادامه‌ هم می‌خواستم بگویم کار برای آدم های با مغز –مثل من– همین‌طور ریخته است.

تا این‌جا را داشته باشید. این را تا یادم نرفته بگویم که بعد از داستانِ کست و شرِ کار برایتان از بیرانِ ضعیف اما درانِ ارواحِ عمه تان قوی را شرح دهم. –هاها تیتر این پست را یک بار دیگر در متن گفتم. چه هیجان انگیز و زیرکانه. ها ها هاهاهاها

گوشم ضعیف شده است. یک هفته یا شاید هم چند روز پیش ها احساس کردم که گوش هایم ضعیف شده است و دیگر قادر به شنیدن اطرافیان –حتی در مواقعی که بخواهم بشنومشان– هم نیستم. این بدین معناست که از همه باید خواهش کنم که حرف هایشان را دوباره تکرار کنند و اگر باز تکرار کردند و دوباره نشنویدم الکی بگویم که اوکی. بعد اگر با تعجب بگویند اوکی؟؟؟ من سریع بگویم نو نو نو. بعد آن‌ها بگویند ایول. یا در موارد برعکس آن‌جایی که باید اوکی بدهم، نو بدهم. آخر می‌دانید. تمام دنیا منتظر اند تا من اوکی بدهم بعد کارشان را پیش ببرند. نه. راستش شوخی می‌کنم. این‌طور نیست که همه‌ی دنیا منتظر اوکیِ من باشند. فقط بعضی هایِ دنیا منتظر اوکیِ من هستند. استند. استندلی لی حوضکسکس. بگذارید از کلمه‌ی سکس هم استفاده کرده باشم تا بازدید کنندگان وبلاگم زیاد شود. سکس سکس سکس پک. موی مصنوعی، ناخن مصنوعی، شینیون. کون خاله نرگس مجری. شهوت. چگونه بکنیم. چگونه از رو بکنیم. چگونه. دانلود فیلم سیصد. تیشرتِ چاپ هخامنشی و زردتشت باهم پشت و رو.جام جهانی. روحانی. والیبال. اصغر فرهادی. استیو جابز. آهنگ جدید بروبکس. رضا صادقی. تو ای اف ام. شجریان. ساسی مانکن.
گوشم ضعیف شده است و دیگر هیچ چیز، حتی چیز های بزرگ را هم نمی‌توانم بشنوم. برای همین برای دستگاهِ پخش موسیقیِ قابل حمل‌ام لیمیت –محدودیت. لیمیتد ادیشن= محدودیتِ نسخه. نسخه‌ی دکتر، دکترِ قلب، متاهله اینم حلقه– گذاشته ام. پیش خودم گفتم اگر مدتی با صدای آرام موسیقی گوش دهم حتماً خوب می‌شوم. چندی نگذشت که لیمیت را برداشتم و با سرعتِ خدا تا موزیک می‌رانم در اتوبوس. زیرا که ما هم‌چنان –مانند چند سالِ گذشته– ماشین نداریم و نخواهیم داشت. پس این یک بار برای همیشه.
یعنی خواستم بگویم که به زودی شنوایی‌ام را هم قرار است مانند بقیه‌ی اعضای بدنم از دست بدهم و تخمم هم نیست.  دستِ آخر قرار است تبدیل به دو چشم و دهن و یه گردو تبدیل شوم. به اضافه‌ی این که بدون آن‌که موهایم بریزد دارم کچل هم می‌شوم تا من را در مسابقه‌ی «کی خوشگل تره یا من» راه دهند.

کار جدید پیدا کرده‌ام. شاخ.

حالا که داستان کار جدید را گفتم می‌رسیم به بحثِ اصلی. برای آنان که هم اکنون سنگک به ما چسبیدن باید بگویم قرار است در ادامه، که یعنی همین الآن همین نوشته ها ادامه است بگویم ماها یعنی شما –ولی بگذارید بگویم شما که بیشتر حس را حس کنید– از بیران یک انسان خندان هستید و هرکه هرچه می‌گوید قبول دارید و سرتان به زیرتان است و زیرتان به رویِ سیاهتان. زیرا شما همیشه رویتان در مقابل دیگران سیاه است. دیگران همیشه حق دارند و شما همیشه حق دارید که حقتان را بدهید به دیگران. به کوچک ترین شوخی دیگران می‌خندید و توتالی یو آر رایت یو آر رایت راه می‌‌اندازید این‌جا برای ما. نظر نمی‌دهید و دعا می‌کنید دیگران نظری مشابه نظر شما را مطرح کنند و سپس از آن شخص بیشتر از بقیه حمایت کنید. رستوران مورد علاقه تان «نمی‌دانم هرچی تو بگویی» است. برایتان هم فرقی نمی‌کند چه فیلمی را با دوستانتان در سینما ببینید، زیرا شما همه چیز را دوست دارید. خلاصه شما آدمِ خاموش بیران هستید. برای همین همه شما را دوست دارند. زیرا برای کسی تهدید به حساب نمی‌آیید. شما «آها اینم هست» هستید.
اما از دران شما قهرمان داستانِ خودتان هستید. و همه چیز تحت کنترلتان است. خودتان را گول می‌زنید و می‌گویید صبور و عاقل هستید. در ذهنتان اتفاق های هیجان انگیز می‌افتد و همه چیز رنگی رنگی است. استادِ همه چیز هستید و همه چیز را از برید. سر بحثی که تویش تخصص دارید –که معمولاً در بیشتر مباحث بخاطر مطالعه‌ی بالایتان، اوه بله بله، تخصص دارید– چیزی نمی‌گویید و یواشکی به کم سوادی دیگران می‌خندید. تمام امتیازات رستوران ها را در سایت های مختلف می‌شناسید و دقیقاً می‌دانید چه رستورانی مناسب چه زمانی است. باکس آفیس سینما های دنیا را حفظید و کاملاً می‌دانید که چه فیلم هایی را باید در سینما ببینید و چه فیلم هایی حیفِ پول هستند.
اما این را نمی‌دانید که همه‌ی این‌ها ارواحِ عمه تان است. زیرا شما آدمِ بیران هستید. درونتان را بکنید توی کونِ خر. شما یک لوزر هستید. آری، یس، یا، وی، سی، یای، تای، چای کای مای لای، بای.

۱۳۹۲/۳/۱۲ ه‍.ش.

چند نکته در مورد انتخابات که قبل از رای دادن باید بدانید

با سلام، به برنامه‌ی در شهر خوش آمدید. در این برنامه قصد داریم تا برایتان از درِ شهر صحبت کنیم. از این‌که چرا کسی درِ هیچ شهری را نگذاشته و یا این‌که اگر دارد می‌گذارد پس کو؟ چرا زودتر در را نمی‌گذارد؟ راستش این صحبت ها بافت فلسفی دارد و در آخر بحث می‌توانیم به آهنگِ جنده‌ی «تصور کن» اثر جان لنون اشاره کنیم تا شما را متاقعد کنیم. اما راستش بحث را نمی‌خواستم به این کس کلکی های روشن فکرانه پیش ببرم. زیرا که تا این‌جا دنبال یک مقدمه بودم تا برنامه –این پست، نوشته، متن، بلاگ، داستان، روزنامه، مجله، چشمات آلبوم ساعت نیمکت دیوار، نمیخوام نمیخوام– را آغاز کنم. حالا که حس می‌کنم مقدمه را چیده‌ام و عن‌اش همین حالا هاست که در بیاید پس می‌روم سراغ اصل مطلب که در ادامه می‌خوانید.
من آدم بسیار منطقی هستم و همین طور منطق دارد از صَک و صورت‌ام می‌پاچد این‌ور و آن‌ور و بوی عنِ منطق می‌دهم. یک بار با دوستان رفته بودیم بیران –رستوران مثلاً، رستورانِ گرانِ درجه یک البته– که ناگهان دوستم به من اشاره کرد که این ها چیست از گوشه های چشم‌ ات دارد می‌ریزد؟ و من هم با کمال خونسردی جواب دادم که منطق اضافی است که دارد می‌زند بیران. –این‌هم نکته‌ی خنده دار این پست برای خنده پسندان این مرز و بوم
حالا خلاصه یعنی خوار منطق را در آورده‌ام اما هم اکنون که فکر می‌کنم می‌بینم چیزی را که می‌خواستم برایتان تعریف کنم سر سوزنی به منطق ربط ندارد و اتفاقاً شاید خیلی بی منطق باشد و این‌که خوب می‌کنم که بی منطق باشم اصلاً. که چه؟

صبر کنید، صبر کنید حواسم را جمع کنم.

می‌خواهم برایتان از یک مرض جدید ام رو نمایی کنم. دست آورد خودم در سال دو هزار و سیزده میلادی می‌باشد. تازگی ها از این هایی شده‌ام که تا پول خرج نکنند کرمشان نمی‌خوابد و همیشه کرم خرید یک چیزی را دارند. مهم نیست چه باشد. بسته به قیمت شان من را خوش‌حال می‌کنند. از خرید اپلیکیشن های چند سنتی برای موبایلم –بابا سنت، بابا خارج، بابا اپلیکیشن، بابا اسمارتفون، بابا کسکش، بابا بیا عنمو بخورم. وا چه بی تربیت شده‌ام– که شادی را برایم به مدت ده الی پانزده دقیقه به ارمغان می‌آورند گرفته تا خرید اسباب بازی های کوچک یا رفتن به رستوران های گران و یا خرید لباس و کلاً هر چیزی که بشود خرید. خیلی باحال هم است اکشولی این مرض. و مطمئن هم هستم اگر در گوگل سرچ کنم می‌توانم برای این مرض یک نام مشخص پیدا کنم که صد ها نفر از آن رنج می‌برند و اشک می‌ریزند، خودشان را می‌زنند به دیوار و می‌گویند تو رو خدا کمک کنید ما خوار همه پول هایمان را به گا داده‌ایم و از این دسته حرفا که لوزر ها بهم می‌زنند. اما من فعلاً اوکی –بله اوکلی – هستم و دارم حالم را می‌برم.

آها، حالا فکر می‌کنم ربط منطق را به این قضیه پیدا کردم. چند وقت پیش ها کرم خرید کتاب خوان الکترونیک –کیندل میندل این‌ها– افتاده بود به تانبانم که اوه اوه اگر کتاب خوان بگیرم حتماً کلی کتاب خوان می‌شوم و وای چه خوب است و این‌ها. تا این‌که بالاخره با قدرت هرچه تمام تر یک کتاب خوان خریدم و بدو بدو نشستم به کتاب خواندن. سه کتاب هم خواندم باهایش. اما بعد وسط چهارمی‌اش به خودم آمدم و دیدم که فکر می‌کنم در مورد کتاب خواندن دچار جو زدگی شده‌ام و هرچه زودتر بهتر است خواندن کتاب را رها کنم. زیرا که منطق‌ام این‌طور کار می‌کرد که تو نمی‌خواهی کتاب بخوانی. صرفاً جو گرفته‌ات و نفس درستی برای کتاب خواندن نداری. این شد که کتاب خوان متاب خوان را گذاشتم کنار و بجایش حالا کرم خرید یک هدفون بی سیم در تنبانم دارم که دارد دودول‌ام را می‌خوردم و من هم فعلاً پولی در بساط ندارم.
یعنی می‌خواستم پیچیدگی و خفنی منطق‌ام را برایتان شرح دهم و این‌که چگونه کار می‌کند. کلاً منطق‌ام جوری کار می‌کند که تا می‌خواهم یک کاری را شروع کنم می‌گوید نکن، این جو گیری است. و بهتر است هرچه زودتر دست از تلاش بر داری. آری، این‌گونه کار می‌کند منطق من.

و اما قسمت شاد برنامه یعنی همان مهمان برنامه. پسر خاله‌ام دارد برای کل تعطیلات به پیش ما می‌آید و گویی خودش نه کار دارد و نه زندگی. تصمیم دارد که یک ماهی را پیش ما و تو کون ما سپری کند. و مادرم چون انسان مهمان نبازی –مهمان نباز یعنی کسی که در مقابل مهمان نمی‌بازد، خسته نمی‌شود، دوست دارد، با مهمان حال می‌کند، خوار مارا می‌گاید، بله به این معنا– است یکسره از پشت تلفن به خاله‌ام می‌گوید که چه عالی می‌شود اگر بی‌آید. حتماً خیلی خوش می‌گذرد و این‌که آن پسر را ما خیلی دوست داریم و در آخر می‌گوید خودتان هم پا شوید بی‌آیید. یک ماه است دیگر. پیش هم هستیم. و من واقعاً می‌خواهم خودم را بی‌اندازم جلوی ماشین لباسشویی و از زیرش جنازه در بی‌آیم. در مقابل این خانواده، این مادر والا به این‌جایم رسیده، دیگر تحمل ندارم، تو بگو یه ثانیه. من دیگر تحمل ندارم. 
نه، شوخی می‌کنم راستش. من مهمان دوست دارم. فامیل ها که دیگر قدمشان روی چشم است و حتماً قرار است کلی فان را به اتفاقشان تجربه کنیم.

ازین‌که کانال را در طی برنامه عوض نکردید کمال تشکرت را دارا هستیم. انشالا سال خوبی داشته باشید به اضافه این‌که انتخابات منتخابات به تخم منم نیست. پس انقد انتخابات انتخابات نکنید این‌جا واسه من.

۱۳۹۲/۲/۳۱ ه‍.ش.

این پست راجع به باتری است.

امروز رفته بودم برای دوربین‌ام باتری بخرم. چهار عدد باتری قلمی دوباره شارژ-شو یا ریشارژیبل یا دوباره شارژ شونده یا بکن توش شارژ شه. باتری در خانواده‌ی ما بسیار چیز کمیابی است و ما همیشه سر باتری باتری تا پیروزی دعوا داریم –انگار مثلاً سر چیز های دیگر دعوا نداریم–. خواهرم رفته بود برای دوربین تخمی‌اش که دو عدد باتری می‌خورد، چهار عدد باتری خریده بود به قدرت صد اسب بخار. بعد زد دو تای آن را گم کرد و باهم دعوا کردیم. قضیه مال چند سال پیش است. چند سال که نه، شاید سال پیش. به هر حال دعوایمان شد. می‌گفت که به تو چه که من زده‌ام باتری دوربین ام را گم کرده بودم. شاید ظاهر قضیه برای شما منطقی بی‌آید. اما بی‌آیید برایتان شرح بدهم. گفتم که خواهر، خیر، یعنی گفتم معلوم است که به من ربط دارد. ما پول مفت نیاورده‌ایم که برویم باتری دوباره-شارژ شو بخریم و بی‌اندازیم گم اش کنیم. گفتم پدر کارگری می‌کند. ظرف می‌شورد. عرق می‌ریزد. ما باید قدر بدانیم. قبول نمی‌کرد. می‌گفت که حالا گم شده است، می‌گویی چکار کنم. بعد ما این بحران را پشت سر گذاشتیم. تا این‌که من برای موسِ ابر کامپیوترم نیاز به باتری داشتم. سر باتری های موس سعی کردم داستان باتری های گم شده‌ی خواهرم را بکشانم وسط و بگویم اگر آن باتری ها هنوز توی این خانه بودند حالا مجبور نبودم بروم دو تا باتری شارژ-شونده بخرم، می‌دانید که، این باتری ها گران هستند. ارزان نیستند. ساندیس که نیستند، باتری‌اند، آدم‌اند، شخصیت دارند. به هر حال برای موس‌ام هم رفتم باتری خریدم و کردم تو کونش تا ببندد دهانش را –موس را می‌گویم. فکرتان نرود سمت جای دیگر–.

بگذارید بروم سر یخچال و برای خودم شیر بریزم. می‌آیم ادامه اش را تعریف می‌کنم.

بعد از چندی دوربین‌ام در آورد به بازی کردن، یا بازی کردن در آورد. جوری شده بود باتری هایش که تا دو عکس خارق‌العاده می‌گرفتی می‌خواستی عکس فوقِ خارق‌العاده‌ی بعدی را بگیری می‌گفت که باتری تمام است. و دوربین من هم قدیمی است –پول هم ندارم جدید بخرم. خب؟ خب–. این بدان معناست که شارژر مارژر ندارد. یعنی باتری هایش را باید در بی‌آوری و بگذاری توی دستگاه شارژ کننده‌ی باتری های دوباره شارژ شونده. از آن‌جایی که من آدم زیاده خواهی نیستم، سعی می‌کردم به همان دو عکس در روز اکتفا کنم و جیک نزنم. جیک نزدن مال انسان های فقیر است. ما هم که می‌بینید، فقیر هستیم. این قضایا گذشت و گذشت. باتری های دوربین‌ام و باقی باتری های توی خانه مانند میخی رفته بودند توی کون‌ام. تا این‌که امروز وقتی حقوق گرفتم. تصمیم گرفتم بروم و چهار عدد باتریِ نایس بخرم.

به مغازه‌ی باتری فروشی رفتم –مثلاً خارج مغازه‌ی باتری فروشی دارد–. داشتم برای خودم می‌گشتم که یک فروشنده را دیدم. قیافه‌اش به چاقال ها می‌خورد. از این لاشی ماشی هایی که کونِ کار کردن ندارند. گفتم ببخشید آقا من باتری می‌خواهم که به این دوربین ها بخورد. بعد دوربین را از کیف‌ام در آوردم و یارو یک نگاه سرسری بهش انداخت. همان‌ جا باید فحش می‌دادم و مغازه را ترک می‌کردم. اما شعور اجتماعی‌ام بهم اجازه نداد. گفت که ایناهاش، اینا خوب است. گفت که روی شارژر اش هم دیسپلی دارد، نشان می‌دهد هر باتری چقد شارژ شده است. من آن لحظه ناراحت بودم و می‌خواستم گریه کنم که چرا آقاهه به دوربین‌ام نگاه نکرد و ندید که روی در آن‌جایی که باتری می‌خورد یک سری اطلاعات نوشته. آن اطلاعات را برای توی فروشنده نوشته، چاقال خان. چیزی نگفتم. صدایم در نیامد. بسته‌ی باتری را داد دستم و من تشکر کردم. گفت که اصلاً مشکلی نیست و خواهش می‌کند. من یکم خودم را زدم به آن راه، رفتم سر فقسه‌ی کناری که مثلاً می‌خواهم چیز دیگری هم بخرم که به او مربوط نیست. زیر چشمی نگاهش کردم. وقتی دور شد پریدم دوباره سر قفسه‌ی باتری ها، یکم بالا پایین کردم. دیدم همان که به من داده به ظاهر بهترین گزینه است. من هم از آن‌جایی که انسان منطقی هستم نخواستم لج بازی کنم و یک باتری دیگر بردارم.
به سمت صندوق رفتم و خریدم را حساب کردم. به اضافه‌ی باتری، یک توپ والیباب کوچک هم خریدم تا باهایش تو اتاقم بازی کنم. زیرا در مغازه فکر می‌کردم حتماً باید خیلی فان –بله فان– باشد. اما به محظ این‌که به خانه آمدم دیدم عجب چیز کسشری است.

همان طور که قبل گفتم، آمدم خانه و بعد از این‌که توپ را دو بار بالا پایین انداختم، رفتم سراغ باتری ها. باتری ها حس خوبی بهم نمی‌دادند. به جان خودم راست می‌گویم. حتی از توی بسته بندی شان معلوم بود یک مرگشان است. شاید هم تقصیر آن فروشنده‌ی لاشی بود که این حس را به من منتقل کرده بود. باتری ها را در آوردم. شارژر اش را کوباندم توی برق و باتری ها را کردم تویش تا شارژ شود. اما دیسپلی –صفحه‌ی نمایش– چیزی نشان نداد. اگر زبان مادری‌ام انگلیسی بود حتماً می‌گفتم فاک، یا مثلاً به آن فروشنده می‌گفتم مادر فاکر. اما چون زبانِ مادری‌ام زبان‌ شیرین فارسی است مجبور شدم بگویم بخشکی ای شانس.
حالا فردا می‌خواهم شارژر را ببرم بکوبانم توی صورت فروشنده و بگویم عناقا عوض‌اش کن.

بای دِ وِی –مثلاً من خیلی کانادا زندگی می‌کنم و خیلی اینگیلیسی‌ام خوب است و میان هزار کلمه‌ای که می‌نویسم باید حتماً چهار تا بای د وی مای د وی بکنم، تا شما که نیستید ببینید، از خواندن این متن بفهمید که بابا خیلی اینگیلیسی‌ام شاخ است.– گوگل می‌خواهد گوگل ریدر را ببندد. پس فید مید هایتان را ببرید جای دیگری. زیرا که ما این‌جا برای خایه هامان چیزی نمی‌نویسیم. و از آن هایی هم نیستیم که بگوییم خوانده شدن یا خوانده نشدن برایمان مهم نیست. زیرا که –زیرا که، زیرا که، زیرا که– اگر مهم نبود می‌رفتم توی نوت پد می‌نوشتم –یکهو افعال جمع به افعال مفرد تغییر شکل دادند تا نشان دهند در عین لاشی بودن چه آدم متواضعی هستم–.

ادیت هم نمی‌شود این پست تا به کسانی که توی کامنت ها غلط ها را می‌گیرند امتیاز مثبت داده شود.

۱۳۹۲/۲/۱۳ ه‍.ش.

یه قسمت از کتفمم همین الان درد گرفت

من در حال حاضر توی اتاقم نشسته‌ام. نشسته‌ام روی زمین و با هدفونی که درازای سیم‌اش به هشتاد و سه متر می‌رسد دارم موزیک های دوپس دوپسی گوش می‌دهم تا بتوانم تمرکز نکنم. از آن موزیک هایی که مغزتان را نگه می‌دارد و نمی‌گذارد دیگر فکر کنید. در برنامه های تلویزیونی صدا و سیما به این موزیک ها می‌گویند موزیک های شیطان پرستانانه. من نظری ندارم. من نظری ندارم راجع به هیچ چیز. فقط می‌خواهم نتوانم به هیچ چیز فکر کنم. می‌دانید، آخر من خیلی ظریف و شکننده هستم. من در زندگی‌ام به جز نون و ماست، شکست های زیادی خورده هستم. آه خداوندا این پسر چقدر بدبخت است. زر می‌زنم. نمی‌دانم، شاید همم زر نزنم و واقعاً این ها شکست باشد و این هم نِشَست باشد. شکست نشست، نشست شکست، خوشوقت بشید از آشنایی هم دیگر. نه، راستش شکست و نشست دو دوست قدیمی هستند و هم دیگر را خیلی وقت است که می‌شناسند. پس نیاز نیست به هم معرفی شوند. به من هم نیاز نیست معرفی شوند، زیرا من را خیلی وقت است که دارند همراهی میکنن. اوه مای گاد من چرا این گونه دارم ناله می‌کنم؟ بهتر نیست اشک بریزم تا مثلاً بگویم ناراحت هستم؟ بی‌آیم بروم توی کونم بابا.

مادرم با پدرم قهر است. مادرم با همه قهر است. مادرم آدم عنی است. مانند بقیه‌ی مادر های دنیا. می‌گوید چرا وقتی خواهرم –یعنی خاله ی من، اگر ازین نسبت های خانوادگی چیزی سر درنمی‌آورید– این ها این جا –خدا را شکر، دیگر نیستند– بودند تو رفته‌ای به سر کار. و پدرم احتمالاً می‌خواهد خودش را بکشد. من در دعوا های قبلی شان سعی می‌کردم دو طرف را به طلاق تشویق کنم. اما پدرم پشم هایش می‌ریخت وقتی اینگونه سخن می‌گفتم. مادرم هم پشمی ندارد. یا شاید من ندیده‌ام، که حالا بخواهد بریزد یا نه. اما حالا این دفعه خوش می‌گذرانم. و حتی از مرحله‌ی به تخم‌ام هم رد شده و رسیده به مرحله‌ی من را سننه. –مثلاً من را سننه خیلی شدت‌اش از به تخمم بیشتر است، و من به شدت ها خیلی حساس هستم و مواظب هستم یک وقت خدای ناکرده کم و زیاد بشه دنیا من دوسِت دارم. هرکس دلبری اگه داره، من تو رو دارم. لج و لج بازی نکن، با دلم بازی نکن. با شکستنِ غرورم خودتو راضی نکن.

اتفاقاً از این زندگی خسته نشده هستم و دارم حال می کنم باهایش. امروز دوستانم برنامه ریختانده بودند تا برویم بیران و بترکانیم. و من هم برای این که بگویم خیلی کول هستم و اصلاً آنتی سوشال نیستم گفته بودم من توتالی و ابسولوتلی با شما می‌آیم. راستش من انگلیسی صحبت نمی‌کنم، اما اگر به انگلیسی ترجمه اش کنید قطعاً دو کلمه ی توتالی و ابسولوتلی را به دست خواهید آورید. گفته بودم که می آیم و چقدر بخندیم و این ها. اما آمدم خانه و موبایلم را سایلنت –حالتی که تلفن همراه از خود صدا پخش نمی‌نماید– کردم و نشستم به مطالعه. بعد دوستانم کون موبایل و فیسبوک ام را پاره کردند تا با من ارتباط برقرار کنند. من هم سعی می‌کردم به کون موبایل و فیسبوک‌ام نکاه نکنم تا مثلاً نفهمیده‌ام دارد پاره می‌شود. بعد از چند ساعت از روی تخت آمدم روی صندلی کامپیوتر و در کمال ناباوری دیدم کون موبایل و فیسبوک ام پاره شده است. اس ام اس اس آس میلان دادم به دوستم و گفتم که اوه ه ه ه ه سااااری من در حیاط بودم و داشتم باغچه را تمیز میکردم. و آن دوست‌ام هم فهمید که دارم بهش دروغ می‌گویم. زیرا که خر نیست و میداند ما در آپارتمان ششصد طبقه ای –مثلاً– زندگی می‌کنیم و باغچه مان را تو کونمان داریم؟ من همیشه قبل از دروغ گفتن مطمئن می‌شوم تا طرف مقابل‌ام بفهمد که دارم بهش دروغ می‌گویم. این‌گونه دیگر لازم به توضیح اضافه نیست. همین که بفهمند داری برایشان خالی می‌بندی ازت حالشان بهم می‌خورد و می‌گویند کون لق ات بابا، حالا مثلاً کی هستی که بخوایم باهات بیایم بیرون.

با دوستانم نرفتم و نشستم سریال دیدم. و نوشابه خوردم و چیپس خوردم و یکم گه خوردم. قدیم ها یادتان است چس فیل می‌خوردم؟ حالا آن را با چیپس عوض کرده ام. چیپس ها موجودات باحالی هستند. چیپس های پرنده دارم، چیپس های ریزنده، آن هایی که می‌ریزند روی شلوارت و نصف فیلم –یا در این مورد سریال– را سرت پایین است و داری خارده چیپس ها را جمع می‌آوری. صرفاً همین یک کم اکشنِ پیچاندن دوستانم توانسته بود در من حس خوشحالی ایجاد کند و من همین خوشحالی ها را می‌خواهم خواهر جان، من خوشی تو را می‌خواهم، خوشبختی‌ات را، تو لباس عروس دیدن ات را. شوهر عنت را، مرگ مادرت را، قبر پدرت را، کست عمه ات را.

دیگر حالا بی آییم راجع به سلامت فیزیکی‌ام صحبت کنیم. راستش خانم دکتر، من علاوه بر کمر درد، گردن درد شاخی هم گرفته‌ام و خوش حال می‌شوم یک نسخه ویلچیر برایم بنویسید. چند روز پیش ها هم وقتی داشتم گوشم را خشک می‌کردم با گاش پاک کان، متوجه شدم که گاش پاک کن خانی شده و فهمیدم که سرطان دیگر روی شاخ اش است. اما من سرطان نمی‌خواهم.
من هارت اتک می‌خواهم.

۱۳۹۲/۲/۷ ه‍.ش.

آره ماره بهاره، آرش دل بی قراره

امشب شام قرمه سبزی داشتیم. از آن قرمه سبزی هایی که مانده‌اش هم خوش مزه نیست و تویش اندازه‌ی صخره گوشت های خشک که طعم مقوا می‌دهند پیدا میشود. از صبح توی اتاقم بوده بودم و شوفاژ اتاقم را داشتم با سرعت هرچه تمام می‌راندم. وقتی برای شام از درب خودرو باز است بیران رفتم یکهو هر سرما –بله هر سرما و نه چه می‌دانم سر سرما یا هر عن دیگری– خوارد توی صورتم. برای همین برگشتم و سوییشرت‌ام را –که نه خاطره‌ای دارد و نه شکل خاصی برای تعریف کردن– از کمدم در آوردم و تنم کردم. برای کول بودن هم کلاهش را سرم کردم و رفتم سر میز شام. سر شام از مادرم پرسیدم که فردا کی باید حرکت کنیم؟ آخر قرار است فردا برایمان مهمان بی‌آید از خارج. خاله‌ام و شوهرش که می‌شود شوهر خاله‌ام. و این‌که خدا را شکر بالاخره مهمان دارد می‌آید تا من بتوانم وبلاگم را آپدیت کنم. زیرا من تخصص‌ام نوشتن مهمان است که به طور حرفه ای می‌توان گفت «مهمان نوشت» یا «نویسندمهمان» یا «مهمان این برنامه: رضا عطاران» و خیلی یا های دیگر.
مادرم گفت که اتوبوس ساعت نه و بیست دقیقه را می‌توانیم بگیریم. اما من یک اتوبوس زودتر را می‌گیرم تا یک وقت دیر نشود. همان لحظه می‌خواستم بلند شوم و با چنگال بکوبانم توی هر چیزی و خارد و خمیر اش کنم. اما چون من آدم منطقی و آرامی هستم این افکار عقب مانده‌ را به دور ریختم و نچ کردم. ادامه‌ی نُچ‌ام گفتم خب یعنی چه؟ یا اتوبوس نه و بیست را می‌گیریم یا یکی زود تر را. این‌که دو گروه دو گروه برویم یعنی چه. بعد آن‌قدر اعصابم خارد شد که رویم را کردم به تلویزیون و دیدم که یک دختری که ناخون هایش ازین‌هایی بود که جلویش سفید است و بقیه‌اش بی‌رنگ دارد ماشین سواری می‌کند، یک دانه فورد نقره‌ای را در پیست ماشین می‌راند. من این مدل ناخان ها را اول در فیلم های پورن دیده بودم و وقتی برای اولین بار همچین ناخن هایی را از نزدیک دیدم حسابی بهم ریختم و تمرکزم را از دست دادم. یعنی نه این‌که حالا این ناخن ها خوب یا زیبا باشند ها. نه. اما می‌دانید این‌ها را قبلاً در حال صحنه‌ های بکن بکن دیده بودم و هیچ وقت نمی‌توانم دیگر با دیدن این مدل ناخن ها یاد چیز دیگری جز این فیلم های بد بی‌افتم.
من به ناخن خیلی حساس هستم در زندگی. من عقیده دارم ارائه‌ی ناخن های هرکس نشانه‌ی شخصیت اوست. مرد و زن هم ندارد. مدل ناخن مورد علاقه‌ی من برای بانوان مدل کوتاه و بی لاک است و مدل مورد علاقه‌ام برای آقایان هم به همین صورت به جز این‌که ناخن کوچکه باید بلند باشد. زیرا که مرد باید همیشه با خودش ناخن بلند حمل کند تا یک وقت مورد استفاده قرار بگیرد. نه راستش شوخی می‌کردم. من برای تمام دنیا ناخن های کوتاه و تمیز و آرایش نکرده آرزو می‌کنم. چون من آدمی‌ام که خیلی ساده گرا هستش و شب ها برای شام قرص نانی می‌خورد.
رویم را کردم به تلویزیان و سعی کردم عصبانیت‌ام را با کوباندن قاشق به دندان هایم نشان دهم. مادرم اما تخم‌اش هم نبود. با پدرم صحبت می‌کرد و می‌گفت که آن پسره در کلاس زبان‌اش که خیلی جوان می‌زند یک پسر پانزده ساله دارد. و احتمالاً داشت با خودش فکر می‌کرد که شاید بد نباشد آن پسره در کلاس زبان اش که خیلی جوان می‌زند را با زن و بچه‌اش یک شب دعوت کند بی‌آیند خانه‌ی ما و قرص نانی را باهم بخوریم. پدرم هم می‌گفت که آره، یک بار پسره در کلاس زبان اش که خیلی جوان می‌زند را در قطار دیده و اتفاقاً زن‌اش را هم دیده. زن اش مانند خودش گنده است. می‌گفت ولی خیلی پسر خوبی است. نمی‌دانم چرا گفت «ولی» یعنی مثلاً گنده بودن یعنی بد بودن؟ یا چه؟ من هم آن وسط سعی می‌کردم قاشق را محکم تر بکوبانم به صَک و صورت‌ام.
مادرم دارد پیر می‌شود و اخلاق‌اش روز به روز عنی تر می‌شود. همیشه برایت حق انتخاب می‌گذارد اما در آخر باید آن چیزی را که او می‌خواهد انتخاب کنی و این باعث می‌شود قاشق را نه تنها بکوبانی به دندان هایت، بلکه بکوبانی تو کونت و بکشانی بالا.

درس و مرس و کار و بار هم خبری نیست. یعنی می‌دانید. دیگر حوصله ندارم چیزی بنویسم. می‌خواهم بروم سریال ببینم. سریال دیدن باعث می‌شود مغز آدم خالی شود. مغز من هم خالی رفته، پوچ شده. ریده. گاییده شده. کیری میری شده. آره.

۱۳۹۲/۱/۷ ه‍.ش.

تلویزیون روی رادیو

امروز –که چیز زیادی از پست قبلی نگذشته است– دوستانم را پیچاندم. بهشان گفتم که عمه‌ام مریض است و من باید بروم خانه شان و ازش مواظبت کنم. گفتم که من خیلی مواظبت بلد هستم و خیلی انسان ها هستند که جانشان را مدیان من هستند. دوستانم ناراحت شدند. گفتند اوه اوه. و امیدوار بودند که سلامتی اش را به دست بی‌آورد. آن‌ها الله ندارند. اگر داشتند می‌گفتن انشاالله سلامت باشند. بعد وقتی الله داشته باشید پنج تن هم دارید که می‌آیید آخر سلامت باشند «به حق پنج تن» هم می‌گذارید که خدا در مقابل پنج تن شرمنده شود و آن مریض را خوب کند. من برایشان ابراز ناراحتی کردم. گفتم که از عمه‌ام متنفر ام. گفتم که ای بابا می‌خواستیم این‌جا را بترکانیم ها. آن‌ها گفتند که خیلی هم خوش گذشته تا امروز و این‌ها.
من آدم خالی بندی هستم. راستش خوب می‌کنم. فکر می‌کردم باید خوش بگذرد. اما حالا می‌بینید که خوش نگذشت و سریع پیچاندمشان. بعضی ها فهمیده بودند که دارم خالی می‌بندم. بعضی های دیگر هم نفهمیده بودند و بعضی های دیگر اصلاً نمی‌دانستند اوضاع از چه قرار است.
بدی خارج این است که شما فامیل یک عدد دارید. و آن یک عدد را نمی‌توانید هر وقت خواستید بی‌اندازید اش بیمارستان. مانند جوکر است. یک بار مصرف است. یعنی مانند نیترو می‌باشد در این بازی های ماشین بازی. از این بازی هایی که باید ماشین ات را اسپورت کنی و توی خیابان ها دوپس دوپس راه بی‌اندازی. مثل نیترو می‌ماند. چون باید صبر کنی تا بعداً دوباره بتوانی استفاده کنی. پس چی شد؟ جوکر خیر، نیترو بلی.
در این میهمانی و در آن میهمانی و بقیه‌ی میهمانی ها فهمیدم که من آدم «شاشیدم تو این مهمونی‌ای» هستم. یا حتی «شاشیدم تو این افراد» یا حتی بدتر «شاشیدم تو این دوست». من خیلی می‌شاشم راستش. صلاح من در مقابل همه چیز شاش است  –البته به تازگی–. یعنی ما آدم های ضعیف که در عمل کاری از دستمان بر نمی‌آید باید فحش بدهیم. اما من حتی از آن هم ضعیف تر هستم و فحش را فقط در کله‌ام می‌دهم. بعضی ها هم هستند که از آن‌جایشان مایه می‌گذارند. ولی من چون انسان با ادب و فرهیخته‌ای هستم از شاش که مایعی خدا دادی است استفاده می‌کنم تا هم فرهیختگی‌ام را حفظ کرده باشم و هم در مقابل انسان های حمایت از زن و چه می‌دانم این کسشر ها در امان باشم. من خیلی محافظه کار هستم اصلاً.

امروز بعد از آن‌که دوستان‌ام را دک –بله دک– کردم، یک سر رفتم مرکز شهر تا کوله پشتی بخرم. از این کوله پشتی هایی که به اندازه‌ی یک چمدان جا دارد و خیلی کول است و تو این فیلم ها با همین یک دانه کوله پشتی از اروپا به آمریکا سفر می‌کنند و در راه مخ شش دختر را میزنند و کلی بهشان خوش می‌گذرد و هوا هم همیشه خوب است.
رفتم کوله پشتی بخرم زیرا که اولاً که ندارم. چون اگر داشتم که نمی رفتم بخرم. این مشخص است. دلیل دوم این است که هفته‌ی دیگر دارم به خارج سفر می‌کنم و نمی‌خواهم مانند ازگل ها با خودم چمدان حمل کنم. البته خودم یک کوله پشتی دارم که هم کوچک است و هم زشت. و من آدم «چیز های خوشگل را حمل کردن» هستم. یک بار پدرم از من پرسید که کجای این کوله پشتی زشت است؟ و زیپش را باز کرد و گفت جایش هم که خوب است. من اما نتوانستم بگویم کجایش زشت است. من هیچ چیز چیز را نمی‌توانم بگویم. برای همین به پدرم گفتم که هیچ جایش. و بعد پدرم گفت که خوب است این دیگر. بعد مطمئنم که بحث از این بیشتر ادامه پیدا نکرد. زیرا که ما در خانه مان بحث های مهم تری از بحث کوله پشتی داریم تا بکنیم.
وقتی رفتم و کوله پشتی ها را دیدم و کوله پشتی ها هم من را دیدند فهمیدم که باید نصف پول سفر ام را باید بدهم و یک دانه از این کوله پشتی های عنی را بخرم. برای همین قید زرق و برق را به ناچار زدم و تصمیم گرفتم که با یک دانه چمدان ازگلی سفر کنم. از همین چمدان هایی که چرخ دارند و برای پنج روز باید همش با خودت این ور آن ور لخ لخ بکشانی و ببری همه جا. راستش الآن به این فکر می‌کنم که شاید بهتر باشد بدون چمدان و بدون هیچی بروم. یک دست لباس خواب بپوشم و رویش هم یک دست لباس نخواب.

امشب برای خودم ماهی درست کرده‌ام. به نظر من ماهی سلطان غذا هاست، البته اگر استیک را غذا حساب نکنیم. اتفاقاً امروز که رفته بودم کوله پشتی بخرم هم نهار ماهی خوردم و قصد دارم تا آخر عمر اصلاً فقط ماهی بخورم تا لقب ماهی خوار ترین انسان را از آن خودم کنم.
خیلی باحال است. خانه ساکت است. تلویزیون ساکت است. من ساکت است. همه چیز ساکت است. الآن تقریباً دوازده ساعت است که از دهانم صدایی در نیامده و احتمالاً تا فردا صبح دوازده ساعت تبدیل به بیست و چهار ساعت می‌شود و تا پس فردا چهل و هشت ساعت و تا پس آن فردا هفتاد و دو ساعت و تا روز بعد از پس فردا نود و شش و روز بعد اش صد و بیست ساعت و بله از ماشین حساب استفاده کردم. راستش آرزوی من تا آخر عمر حرف نزدن است. زیرا که حرف زدن بد است :(

لا لا لا لالالالا لا لا لا لالالالا لا لا لالا لالا لا لالا 
هه هه «لا» شبیه لوگوی پلی بویه

۱۳۹۲/۱/۶ ه‍.ش.

شاشیدم تو سال نو تون اصن

عید حالا است. یعنی عید نزدیک است و چه بسا وقتی شما این را می‌خوانید عید شده باشه و دیگر به تخم‌تان هم نباشد که عید کی است. مانند خیلی ها که همین الآن اش که هنوز عید نشده هم به تخم‌شان نیست، و شاید تا خیلی موقع های دیگر هم به تخم‌شان نباشد. من هم به تخمم نیست که کسی عید به تخم‌اش است یا خیر. من حتی عید هم به تخمم نیست که به عبارتی می‌شود خودم به تخم خودم هم نیستم که عید تخمم هم نیست.
خیلی ها فکر می‌کنند که من هیچ چیز به تخمم نیست. در صورتی که من همه‌ی  چیز ها به تخمم است. این جمله را هم برای تکامل پاراگراف اول نوشتم که بر مبنای تخم نوشته شده بود و هست هم‌چنان.

پس فردا –که اگر شما این را فردا بخوانید می‌شود فردا و اگر پس آن فردا بخوانید می‌شود دیروز– مادرم این‌ها –می‌گویم مادرم این‌ها زیرا همه چیز زیر سر مادرم است– می‌روند به مسافرت و من حتی باهاشان به فرودگاه هم نمی‌روم. پدرم می‌گوید که کاش بودی و به من همراه چمدان ها کمک می‌کردی. اما چون من خیلی آدم بی خیر ای هستم و جز زحمت برای دیگران چیزی ندارم نمی‌توانم باهاشان به فرودگاه بروم. من طبق برنامه‌ای که برای درس خواندن برای خودم ریخته‌ام دیگر وقت آزاد ندارم –الکی–. راستش به شما ربط ندارد که من وقتی به فرودگاه نمی‌روم چه کار می‌کنم. اگر ربط داشت حتماً خودم می‌گفتم.

با به مسافرت رفتن خانواده، خانه به مدت یک هفته و نیم خالی می‌شود. من به تمام دوست هایم گفته‌ام که می‌توانند بی‌آیند این‌جا و هرکه می‌خواهند با خود بی‌آورند. –مانند این فیلم ها– هر موقع می‌خواهند بی‌آیند و هر موقع می‌خواهند بروند. گفته‌ام حتی می‌توانید از جلوی در ورودی –آن‌جایی که کفش هایمان را در می‌آوریم– تا روی تخت خواب مادر پدر ام یا هرجا که دوست دارید با دوست دختر یا دوست پسر هایتان سکس داشته باشید در هر لحظه از شبانه روز. گفته‌ام می‌خواهیم بترکانیم و دوپس دوپس را به مرحله‌ی آخر برسانیم. آن‌ها هم گفته‌اند که چه کووول، حتماً می‌آییم. بعد گفته‌ام که باید ولی غذای من را تامین کنید –و اشاره کردم که من خیلی غذاهای خوب و درجه یک می‌خورم– و همین طور ظرف ها را هم بشورانید. آن‌ها هم گفته‌اند که اوکی است و نمی‌گذاریم ناراحت شوی. اما من می‌دانم. می‌خواهم رئیس بازی و صاحب‌خانه بازی در بی‌آورم و همه چیز را زهر شان کنم. یا این‌که همش غر بزنم که چرا نمی‌روند.
حالا پدر ام امروز به من می‌گفت که وقتی ما نیستیم ور نداری دوست هایت را بی‌آوری و مست بازی در بی‌آورید ها. مست بازی، بازی‌ای است که وقتی شما مست هستید از خودتان در می‌آورید. می‌گفت که ما این‌جا مستاجر هستیم و همین خانه را هم به زور گیر آورده‌ایم. و راست هم می‌گوید. ما این‌خانه را به زور گیر آورده‌ایم و نمی‌خواهیم به زور هم از دست اش بدهیم. می‌خواهیم راحت از دست اش بدهیم.

آن‌چه تا این‌جا خواندید مال شب قبل از عید بود که نوشته بودم و پرت‌اش کرده بودم روی دسکتاپ‌ام. زیرا که می‌خواستم مانند تمام وبلاگ های دنیا که به مسئله‌ی عید می‌پردازند، بپردازم و حالا با تاخیر پرداخته‌ام. و اگر من هم چیزی را پردازش نکنم می‌میرم و ممکن است به من بگویند که حتماً لالی چیزی هست.

دوستانم این‌جا هستند و این‌جا خواهند ماند. من هم برایشان غر می‌زنم و سعی دارم عن بودنم را برایشان به مرحله‌ی فینال برسانم. می‌خواهم از خانه‌ام بروند و عره و عوره هایی هم که با خودشان آورده‌اند ببرند. یواشکی به آن یکی از دوستانم که نیامده‌اند اس ام اس می‌دهم که آره این‌ها این‌جا هستند و ریده‌اند توی خانه‌ام. آن‌ها هم می‌گویند که خب بندازشان بیران. من می‌گویم که نمی‌شود که همین‌جور که. آن‌ها باز می‌گویند اگر ما بودیم می‌ترکاندیم و من بهشان می‌گویدم ترکاندن فعل جدید مورد علاقه‌ی من است و از این به بعد همه چیز را می‌خواهم بترکانم.
راستش بجای گرفتن پارتی بیست و چهار ساعته بهتر بود که این یک هفته را تنها لخت می‌چرخیدم برای خودم در خانه. من لخت چرخیدن را خیلی دوست می‌دارم و لخت چرخیدن هم من را دوست می‌دارد.
یک بار با لخت چرخیدن رفته بودیم پارک که یک دست فروش آمد و گفت که از من دست بخرید. لخت چرخیدن از دست فروش پرسید که این دست ها دستی چند؟ من لخت چرخیدن را کشیدم کنار و گفتم چرا می‌پرسی؟ ما که قصد خرید دست نداریم. بعد لخت چرخیدن رو کرد به دست فروش و گفت ما یک چرخ می‌زنیم، باز می‌آییم. در همین میان ناصر عبداللهی آمد و درگذشت.

راستش همین. این پست نه محتوا دارد. نه حرفی دارد. نه ماشینی، نه خونه ای نه کاری. هیچی. هیچی ندارد.

۱۳۹۱/۱۲/۲۲ ه‍.ش.

مثلاً من فرانسه بلدم و این تیتر به فرانسوی نوشته شده: بیا توی کونم.

با شروع شدن زمستان -که البته حالا دیگر اواخر اش است و می‌گویید من چه کار کنم این وسط؟- هوا سرد می‌شود. زمستان فصل سردی است. فصلی که تویش برف و باران می‌بارد. همراه با زمستان که با خود برف می‌آورد، فستیوال کمرد درد های زمستانی من هم شروع می‌شود. همراه با کمر درد، سر درد هم می‌آید. سردرد چیز جدیدی نیست. اسم دوم من سردرد است و اسم اول‌ام هم آقای. که به عبارتی می شوم آقای سردرد. 
امروز وقتی به جلسه‌ی امتحان می‌رفتم، یعنی وقتی در ایستگاه اتوبوس بودم، یعنی وقتی از خانه آمدم بیران چشمم به برف های فراوانی که سر تا سر دنیا را فرا گرفته بود خورد. با همان نگاه اول سردرد به سراغم آمد، زیرا که من خیلی حساس و لطیف‌ام. در ادامه اتوبوس نیم ساعت -بله نیم ساعت- دیر آمد و من نیم ساعت را در سرما و بوران و کوران و پوران درخشنده و فاطمه معتمد آریا لرزیدم. بعد از نیم ساعت دیر کرد، اتوبوس بالاخره آمد و من به نشانه ی اعتراض کارت اتوبوسم را نشان راننده ندادم. راننده هم تخم نکرد چیزی بگوید. راستش زر می‌زنم. آنقدر آدم آنجا جمع شده بود که راننده وقت نمی‌کرد بلیط ها را نگاه کند. حالا کاری به این نداریم که راننده بلیط ها را می‌دید یا خیر. ما کاری به این داریم که من اصلاً کارت‌ام را از جیب‌ام در نیاوردم. همین مهم است. فقط من هستم که مهم هستم در این دنیا.
در اینجای روز کمر درد، سردرد و قفسه‌ی سینه درد من داشت شکل می‌گرفت و بزرگ می‌شد. بعد از این‌که امتحان‌ام را به بهترین -بله بهترین- شکل دادم. با همان خط انوبوس لاشی به خانه برگشتم. در راه به هیچ چیز فکر نمی‌کردم. آخر می‌دانید، ما هایی که کارمان با فکر کردن است در اوقات بی کاری مان فکر نمی‌کنیم. عشق می‌کنیم.
آمدم خانه، تا برسم خانه تقریباً به تمام کسانی که می‌شناختم اس‌ام‌اس دادم که کمرم درد می‌کند. من دوست دارم هر اتفاقی که برایم می‌افتد را برای همه تعریف کنم و همه از من با خبر باشند. دلیل این که این وبلاگ را هم دارم شاید همین است. شاید هم همین نیست و یک چیز دیگر است. کسی چه می‌داند؟ کسی هیچ چیز نمی‌داند.

وقتی آمدم خانه یک تشک پهن کردم وسط اتاقم. زیرا که قبلاً در اینترنت خوانده‌ام کسانی که کمر درد دارند نباید روی تخت بخوابند، و من هم هر چیزی را که در اینترنت بخوانم باور می‌کنم. تشک را که پهن کردم درب اتاق‌ام دیگر بسته نمیشد. زیرا اتاقم به کوچکی اتاق کفش عمه‌ام این‌ها در ایران است. من حالا خیلی از آن هایی‌اش نیستم که حتماً درب اتاق باید بسته باشد. بیشتر در مواقعی درب اتاق را می‌بندم که بخواهم جق بزنم و یا در مواقعی که مادر پدرم داشته باشند فیلمی سریالی سگی گربه‌ای چیزی ببینند و صدایش را تا آخر بکنند (جق زدن را اینجا صرفاً بخاطر اینکه خواننده خوشش بی آید نوشتم، وگرنه من اصلاً جق نمی‌زنم.). کف اتاقم، روی تشک خوابیدم و به آسمان یا همان سقف اتاقم نگاه کردم. آن جا دیگر داشتم فکر می‌کردم. به فکر آینده بودم، دل شاد و سر زنده بودم. به انتظار طلعت خورشید تابنده بوندم. عمر کمه صفا کردم، رنج و غمو رها کردم. اگه نبود دریا، به قطره اکتفا کردم. 
وقتی دراز کشیده بودم پدرم می آمد از جلوی درب اتاق ام رد می‌شد و چیزی می‌گفت. می‌گفت که من چند سالی بیشتر زنده نخواهم ماند. من منظورش همین منی است که دارد این ها را می‌نویسد. میگفت حالا که خوب است. چند سال دیگر که پیر شدی می فهمی. راست هم می‌گفت و می‌گوید. من به زودی قرار است از فرط مچاله بودن تبدیل به آدامس خرسی شوم.
اما من نمیدانم چه کنم. به پیش داکتار رفته‌ام. داکتار بهم یک کفی کفش مخصوص که اتفاقاً گران هم بود داده تا من بی اندازم توی کفشم و در خیابان ها راه بروم تا درست شوم. اما درست نشده‌ام. من درست بشو نیستم. من خراب بشو هستم با چهل سال گارانتی. چاره ی من ورزش است. و ورزش مال من نیست. بدبختی مال من است. رنج و عذاب مال من است.

دو هفته ی دیگر تعطیلات است. مادرم که حالا متاسفانه دوباره با پدرم آشتی کرده است -و من این وسط احساس حماقت می‌کنم- ما را گاییده است که پا شویم پا شویم تعطیلات برویم پیش خواهرم این ها در ایرلند. من روی فامیل های مادرم عق می‌زنم. تازه این خواهرش که در ایرلند است خوب خوبه است. من گفته‌ام که نمی آیم. گفته ام که خودم قبلاً جای دگر برنامه ریزی کرده‌ام، و واقعاً هم کرده ام. و اصلاً واقعاً هم نکرده باشم، وقتی دوست نداشته باشم، نمی آیم. من عنِ مرحله‌ی چهارم هستم. پارسال زمستان بود که به آن‌جا رفتیم. من دختر خاله و پسر خاله‌ هایی دارم که کلاً چه می‌دانم پنج بار هم ندیدمشان. چطور می‌توانم باهاشان خوش بگذرانم؟ من می‌توانم با کسانی که اصلاً ندیده‌ام خوش بگذرانم.

همسایه هامان یک دیوار دارند که آن دیوار چسبیده است به دیوار اتاق من. زیرا که ساختمان ها را جوری میسازند که این‌ور دیوار یک اتاق باشد و آن‌ور دیوار هم یک اتاق دیگر. این ها یعنی همسایه هامان تمام هفته را دارند دیوار سوراخ می‌کنند. روز های تعطیل من را، مغز من را، روان من را، زندگی، گذشته و آینده‌ی من را گاییده‌اند.
من دوست دارم تمام این نوشته را با فعل «گاییدن» پر کنم و ببینم که چه می‌گوید.

۱۳۹۱/۱۲/۱۰ ه‍.ش.

اندکی نهار، شام نزدیک است

متاسفنه دارم تمام زندگی ام را به تخمم می‌گیریم. و زندگی به تخم گرفته شده تخمی می‌شود. من نمی‌خواهم زندگی‌ام تخمی باشد.  من می‌خواهم زندگی ام گلی خوشگلی گلی دلبری گلی از همه زیبا تری باشد. دلم می‌خواهد به چیز ها دل ببندم و برایشان ارزش قائل شوم. کوچک ترین چیز ها. دلم می‌خواهد وقتی از خواب بیدار می‌شوم تخت‌ام را مرتب کنم و روی میز کامپیوتر و گل هایم را که خاک گرفته تمیز کنم.  برای بدن‌ام احترام قائل شوم، به ورزش بروم و سعی کنم قوز نکنم. زانوی پایم به مدت دو هفته است که درد می‌کند. و  تنها کاری که در قبال اش کرده ام این است که با دستمال بسته‌ام اس تی یو وی دبلیو وای زد. 

دیروز می‌خواستم به صاحب کار ام زنگ بزنم و بگویم می‌خواهم دوباره برگردم و کار کنم، بگویم که این یک ماه گذشته سرم شلوغ بوده است و نمی‌توانستم بی آیم. زیرا که من پروژه‌ای کار می‌کنم و صاحب کارم هم آدم باحالی است. اما زنگ نزدم. پول لازم دارم اما زنگ نزدم. زنگ زدن برایم سخت است. اینکه بخواهم زندگی ام را در ماه گذشته برایش تعریف کنم. و او هم از زن لاشی‌اش که ول اش کرده تعریف کند. بگوید که بچه اش را دو ماه است که ندیده و من نمی‌توانم قیافه‌ی بی تفاوت نشان دهم در صورتی که تخمم هم نیست. چون قیافه‌ی بی تفاوت نشان دادن ممکن است شما را از کارتان بی کار و دیگران را از بی‌کاری‌شان باکار کند. برای همین باید دروغ بگویم. بگویم متاسفم متاسفم. ناراحت نباشید ناراحت نباشید. اما مگر به کسی بگویم ناراحت نباشد او می‌گوید باشد و دیگر از نگرانی دست می‌کشد و شادی را بر سر سفره هایش می‌آورد؟ آن هم کی؟ رئیس، صاحب کار، فردی بالا دست که شما از او فرمان می‌گیرید و هیچ رابطه‌ی عاطفی‌ای بین‌تان وجود ندارد. او عادت دارد تمام زندگی اش را برای تمام افرادی که در روز ملاقات می‌کند تعریف کند. من هم همین عادت را دارم. اما من با شخصیت تر هستم و هرکس هرکس نیست برایم. می‌دانید چه می‌گویم؟ یا باز دارید با موبایلات بازی می‌کنید؟

تا این‌جا را دیروز در قطار توی موبایلم نوشته بودم و همش توی کله‌ام بود که به صاحب کار عنی ام زنگ بزنم. اما نزدم. امروز خودش زنگ زد. یعنی من خوابیده بودم. وقتی از خواب بیدار شدم میس‌کال آف دیوتی اش را روی موبایلم دیدم و پشم هایم ریخت. سریع موبایل را پرت (بله پرت) کردم آن‌ور و سرم را کردم زیر بالشت (بله بالشت). شروع کردم به غصه خوردن که حالا باید به او زنگ بزنم. واقعاً برایم مسئله‌ی عذاب آوری بود. داشتم به این فکر می‌کردم که چرا اول خودم زنگ نزدم و تا کی هی او باید زنگ بزند؟ مگر من چیم از آدم های دیگر کم‌تر است؟ مگر من آدم نیستم؟ مگر من مو ندارم؟ دست ندارم؟ گوش ندارم؟ لباس ندارم؟ نیمکت ساعت آلبوم چشمات نمی‌خوام نمی‌خوام ندارم؟ نیم ساعتی را در اتاقم که مانند قبر می‌ماند سپری کردم و تمام انواع دعوا ها را با صاحب کارم در سرم انجام دادم. تصمیم گرفته بودم برم و بشاشم روی کامپیوتر ها ولی واقعاً دلیلی برای این کار نداشتم به اضافه‌ی تخم. برای همین خودم را از تخت انداختم بیرون و رفتم سر یخچال.
یخچال ما هم‌چنان آدم خوبی است. یک لیوان آب از تویش نوشیدم (از توی یخچال آب می‌نوشیم ما) و برگشتم باز توی اتاق. با خودم کلنجار رفتم که چه کنم چه کنم. زانوی غم را بقل کردم و تکان تکان اش دادم. بالاخره جوراب هایم را پا کردم. اگر جوراب پایم نباشد نمی‌توانم تمرکز کنم و اگر تمرکز نکنم از اینی هم که قرار است برینم بیشتر می رینم و ریدن جایش توی توالت است نه وسط اتاق. ما توی این اتاق نماز می‌خوانیم. نام خدا را می‌آوریم. چرا این چیز ها سرت نمی‌شود؟ ما روزه می‌گیریم. من کی نان حرام آورده‌ام سر این سفره که حالا تو این‌گونه با من برخورد می‌کنی؟ از بس هرچی خواستی برایت خریدم هار شده‌ای. نمک نشناس حروم زاده. کونت پاره است.

موبایل را بر داشتم، در را بستم و شروع کردم به زنگ زدن. زنگ زدن آمد گفت با کی کار داری؟ من گفتم که لوس بازی در نیاورد زیرا که من آدم جدی هستم. صاحب کارم آمد گوشی را از زنگ زدن گرفت و گفت بله؟ من گفتم چار دست و پات نعله. گفتم سلام، گفتم معذرت می‌خواهم، کتاب خانه بودم و اصلاً تماس شما را نفهمیدم. گفتم من این روز ها خیلی دارم درس می‌خوانم. یک مشت خالی دیگر بستم. من نصف زندگی ام را دروغ فرا گرفته. او گفت که اوکی است اوکی است. و من هی خودم را مظلوم کردم و  پایم را مالیدم به صندلی کامپیوتر. گفت که تعطیلات چه کاره‌ای؟ خواستم بگویم خارج مسافرت عشق و حال. اما نگفتم. هیچ چیز نگفتم. گفتم من می‌توانم از فردا باز بی‌آیم. او گفت که عالی است. و تماس خاتمه یافت. زندگی اما خیر. زندگی خاتمه نیافت. زندگی شروع شد. سر سبزی. شادی، صلح و صفا. نیکی و درخت کاری. همه‌ی این‌ها با تمام شدن تماس تلفنی شروع شد و من از این‌که دیگر مجبور نبودم توی سرم با کسی دعوا کنم خوش‌حال شده بودم. خدا بکند که شما هم همش خوش‌حال باشید و نزد خدایتان روزی بگیرید.
با تشکر از رفتار های خوبتان طی برنامه.

۱۳۹۱/۱۲/۶ ه‍.ش.

ماشین بهتر است یا هیچی؟ [هراه با عکس رنگی]

روز های یک‌شنبه چگونه آغاز می‌شود؟ چگونه باید آغاز شود، شباهت ها، اختلافات، دعوا ها، نظرات و پیشنهادات دو یک‌شنبه‌ی ایده‌آل و یک‌شنبه‌ی غیر ایده‌آل یا همان یک‌شنبه های عنیِ من.
در این‌که یک شنبه هم یک روز مثل روز های دیگر خداست شکی نیست. خدا آمده است و هفت روز را خلق کرده است و بعد انسان را خلق کرده و انداخته توی هفته. هفته سیستم کاری‌اش این است که باید خودت را به آخرش برسانی و وقتی که به آخرش رسیدی می‌بینی که باز اولی و اِ اِ اِ آخر هفته که آن‌جاست بدو بدو برویم. آخر هفته سوار یک بنز است یا حالا هر ماشینی که برای شما خدای ماشین های دنیاست. آخر من مثل تمام چیز های دیگر اطلاعات زیادی راجع به ماشین ها ندارم و بنز برای منِ اتوبوس سوار نقش همان بنزی را بازی می‌کند که وقتی می‌گویی بنز، هشت تا بنز دیگر ازش می‌زند بیران. البته فراری هم خوب است. اما آیا اگر شما یک فراری داشته باشید حاضرید تویش یا همان پشت‌اش بنشینید و در خیابان ها بچرخید؟ خیر، حاضر نیستید. پس بنز هم از نظر قیافه شکیل تر (بله من دارم از کلمه‌ی شکیل استفاده می‌کنم) و هم مقرون به صرفه تر است و هم چشم دیگران کم تر در می‌آید.

بگذارید اصلاً از بحث کسشر آخر هفته و یک‌شنبه که اصلاً همچین واردش هم نشدیم بی‌آییم بیران و به بحث ماشین بپردازیم.

ما (یعنی من، مادرم و پدرم که در اصل در این‌جا ما به معنی پدر است و من و مادرم برای دل‌خوشی تویش هستیم) از زمان خیلی کودکی تا کودکیِ من یک وانت سفید داشتیم. یک وانت مزدای سفید یک کابین. پدرم می‌گفت که برای کارش مناسب است. آخر پدرم کارش تعمییرات آیفون های صوتی تصویری و در برقی و دزدگیر و  و  و بوده است. می‌گفت که همش باید کارتن های آیفون را که بسیار سنگین و بزرگ هستند بگذارد پشت وانت و با خودش به این ور آن ور ببرد. برای همین وانت خریده بود. من خودم با وانت حال می‌کردم. تنها یک بدی داشت. این‌که وانت دو تا صندلی داشت و خب ما سه نفر بودیم. یعنی پدرم که راننده بود و مادرم که سمت شاگرد می‌نشست. من هم باید یک پایم را می‌گذاشتم سمت راننده و یک پایم را می‌گذاشتم سمت شاگرد. و وسط پاهایم دنده بود که در هر دست انداز می‌خورد به تخم های کوچک ام و درد می‌گرفت. زیرا که ماشین یک ماشین دونفره بود مانند هوایی که دو نفره است، یا پتو های دو نفره یا خیلی چیز های دو نفره‌ی دیگر و هزاران جوایز نقدی و غیر نقدی.
در مدرسه یک بار بحث ماشین های پدرانمان شد. پدرم من را به زور به مدرسه‌ی غیر انتفاعی فرستاده بود. زور در این‌جا به این معنی نیست که من نمی خواستم به مدرسه‌ی غیر انتفاعی بروم. زور برای پرداخت شهریه‌ای بود که گوش همه را سرخ می‌کرد وقتی می‌شنیدن چقدر است. طبیعتاً توی مدرسه‌ی ابتدایی غیر انتفاعی پسران که اسمش «آینده سازان» بود پر بود از بچه های سوسول که رفته رفته من هم در آن مدرسه یک سوسول شدم و تا امروز یک سوسول بی عرضه باقی ماندم.
بحث ماشین شد، که چه کسی (یعنی پدران یا مادرانمان) چه ماشین هایی دارند. یک دوست صمیمی‌ای داشتم که اسمش پویان بود و از جیک و جوک زندگی من خبر داشت. می‌آمد خانه‌مان و من می‌رفتم خانه‌شان. همین‌طور که از اسمش (یعنی پویان) پیداست بسیار خانواده‌ی پولداری بودند. بحث ماشین که شد( این شد دفعه‌ی سوم که می‌خواهم بحث ماشین را تعریف کنم، حالا اصلا قضیه‌ی خاصی هم نیست ها) همه گفتند که چه ماشین های شاخی دارند و ماشین هایشان چه امکاناتی دارد. من ساکت بودم. خودم با وانت داشتن مشکل نداشتم، اما بقیه‌ی بچه‌ها به روشن‌فکری و بازی‌ِ من نبودند، برای همین فکر می‌کردند وانت ماشین خزی است. همین‌طور که داشتند حرف می‌زدند من هی خودم را می‌زدم به آن راه که بعد یکهو پویان گفت که آره علی این‌ها وانت دارند و خندید، بقیه هم خندیدن و من هم خندیدم. آن موقع ها فحش بلد نبودم وگرنه حتما می‌گفتم کیر خر یا شاید هم یک چیز بد تر. ولی با خندیدنم ثابت کردم چه بچه‌ی پایه‌ و کولی هستم.
من این را درک می‌کردم (مانند الآن که هنوز درک می‌کنم) که ماشین کار اصلی‌اش جابجایی افراد از نقطه‌ای به نقطه‌ی دیگر است. همان کاری که وانت ما می‌کرد پژو پرشیای پویان این‌ها هم می‌کرد.

زد و بعد از چند سال خواهرم برای بار اول به دنیا آمد. یعنی تا قبل آن سه نفر بودیم. حالا شده‌ بودیم چهار نفر و چهار نفر تعداد زیادی است در یک خانواده. دیگر جا نبود توی ماشین بنشینیم. یعنی می نشستیم ها. چون ما خانواده‌ای بودیم و هستیم که خوراکمان زندگی در شرایط سخت است. مادرم قنداق یا هرچه که اسمش هستِ خواهرم را در بقل می‌گرفت و نصف فضای ماشین را پر می‌کرد. آن ور هم راننده بود و نمی‌شد وارد شد، بین همان دنده من باید زندگی (بله زندگی) می‌کردم. تا این‌که بعد از مدت ها تصمیم گرفتیم ماشین جدید بخریم، و چه خوش‌حال بودم. ماشین جدیدمان چیزی جز یک وانت دو کابین نبود. یعنی اگر باز در مدرسه بحث ماشین راه میوفتاد من همچنان وانت داشتم و حتی گذر زمان هم چیزی را تغییر نداده بود. اما نکته‌ی خوب وانت جدید این بود که پلاک‌اش حرف «ع» داشت و من تا مدت ها فکر می‌کردم که بخاطر اسم من که همان علی است این اتفاق افتاده است. اما خب، بعد تر ها فهمیدم که دست خود آدم نیست این حروف های روی پلاک، و تنها دلخوشی‌ام توی دنیا هم از بین رفت.
این وانت را سال های سال داشتیم. حتی با به دنیا آمدن خواهر دوم یا همان بچه‌ی سوم وضع تغییر نکرد.

بعد از این‌ سال ها پدرم توانسته بود پول پس انداز کند. با این پول تصمیم گرفت که ماشین جدیدی بخرد. زیرا که آن وانتِ شاخ دو کابین حالا تبدیل به یک وانت قراضه یا شاید هم غراضه‌ی دو کابین شده بود (شما چند بار توی عمرتان کلمه‌ی غراضه را دیده‌اید که حالا یکهو من بخواهم این‌جا درست اش را بنویسم). ماشین جدید با این‌که یک سمند ال ایکسِ (بله ال ایکس) وطنی که خودروی ملی نامیده می‌شد بود اما برای ما وانت سوار های پایتخت حکم همان بنز را که اول این پست گفتم داشت. اما دیگر نه مدرسه‌ای بود که تویش بحث ماشین شود و نه، و نه هیچ چیز دیگر. اما به هر حال تابستان ها می‌توانستیم کولر اش را روشن کنیم و توی ضبط اش سیدی بگذاریم و حس خارج به خودمان دست بدهیم.


این تنها عکسی است که از وانت دوکابین ‌مان پیدا کردم. این‌جایی هم که هستیم جاده‌ی شمال است. زیرا ما با این ماشین بار ها و بار ها به شمال رفتیم و همین‌طور از آن‌جا آمدیم. آن هم که کلاه سر اش است پسر عمه‌ام است که ما با داشت می‌آمد شمال. عمه‌ام این‌ها یک ویلا در شمال داشتند که عید ها، تابستان ها و دیگر تعطیلی های دنیا به آن‌جا می‌رفتیم.
عکاس را هم نمی‌دانم چه کسی است. اما می‌دانم در این سفر فقط این‌هایی که در عکس می‌بینید بودند. پس عکاس باید مرد کنار باجه‌ای، چیزی باشد. 

۱۳۹۱/۱۱/۲۴ ه‍.ش.

پراید تو را هم می‌تواند ناراحت کند، اما پیکان نه

یک برنامه برای کامپیوتر ام دانلود و نصب کرده‌ام. برنامه از این قرار است که باهایش می‌توان موزیک گوش داد. اما یک برنامه‌ی معمولی و چاقال بازی نیست. زیرا که یک برنامه‌ی چاقال نبازی است. توی توضیحات برنامه گفته شده که «گوش دادن همه جا» یک جای دیگر گفته اند «موزیک برای هر لحظه» و من آدمی هستم که موزیک برای هر لحظه لازم دارم و باید همه جا گوش بدم مثلاً. کمی با دقت به شعار های تبلیغاتی شان جذب شان شدم و دانلودشان کردم. بعد از دانلود از شرکت سازنده آمدند برای نصب. بعد از نصب انعام گرفتند و رفتند. این برنامه از آن برنامه هاییست که آنلاین است و می‌توان تویش به دریایی از موسیقی دست یافت. خارج این‌جوری است که اگر موزیک دانلود کنید می‌آیند کونتان می‌گذارند. اما راستش ما دانلود کردیم و کسی نیامد کونمان بذارد. پسر عمه‌ام که مامور اینترنت، مامور من و گه خور من است می‌گوید که دانلود نکن. یک بار دیدی گیر ات انداختند ها. همیشه هم می‌گوید که یک دوست دارد که گرفتند اش و کون اش گذاشته اند. به من می‌گوید که اول نامه می‌فرستند بعد می‌آیند می‌گذارند آن‌جای آدم (حالا یک هو مودب شده ام این وسط). برای همین است که مانند فقیر فقر ها فقط دستم به سایت یوتوب و ساندکلود می‌رسد. یعنی می‌رسید. اما حالا با این برنامه آشنا شده ام از طریق دوست دختر ام (بله من دیگر دوست دختر دارم و تمام این‌ کست و شر ها را گفتم که بگویم دوست دختر دارم). البته خودم این برنامه را از قبل تر ها می‌شناختم و هیچ کس نیست که بتواند به من چیز جدیدی بی‌آموزد. اما خب من از طریق دوست دختر ام این برنامه را دوباره شناختم.
حالا بگذارید به خوبی های این برنامه بپردازیم. اول این‌که شما می‌توانید ببینید دوست دختر تان چه گوش می‌دهد (حالا انگار خیلی مهم است) و دوم این‌که می‌توانید برای هم آهنگ بفرستید (که این واقعاً مهم است و تمام دوستی ها از آهنگ فرستادن تشکیل می‌شود و پایه هایش محکم می‌شود.). سوم هم که یک جور هایی ترکیب دو مورد اول است این است که می‌توانید ببینید آیا آهنگی که برای دوست دختر تان فرستاده‌اید گوش کرده است؟
مورد های خوب دیگر هم دارد مانند قانونی بودن و این‌ها که خیلی وارد اش نمی‌شویم.
اما از آن‌جایی که هیچ گلی بی خوار (بله خوار) نیست این برنامه هم نیز بی‌ خوار نیست و بلکه اساساً برنامه‌ی خوار مادر داری است. این برنامه کل صفحه را برای شما تبلیغ پخش می‌کند و شما از لا و لوی تبلیغ ها باید موزیک ها را پلی کنید. بعد هم این‌که یکم آهنگ که گوش می‌دهید تبلیغ حتی برایتان به صورت صوتی پخش می‌کند و می‌گوید بی‌آیید پول بدهید تا ما دیگر تبلیغ پخش نکنیم. ما هم می‌گوییم پول نداریم تو رو خدا دیگر تبلیغ پخش نکنید. آن‌ها می‌گویند نمی‌شود که ما زن داریم ما بچه داریم. شیر خشک باید بخریم، پوشک. بعد ما می‌گوییم آخر ما هم بچه داریم زن داریم ما مگر آدم نیستیم؟ آن‌ها دیگر چیزی نمی‌گویند، زیرا که تبلیغ تا ابد طول نمی‌کشد و تمام می‌شود. اما کار من در این‌جا تمام نمی‌شود. بلکه می‌روم توی اینترنت، توی براوزر، توی گوگل سرچ می‌کنم که چطور می‌توان تبلیغات این برنامه را از بین برد. زیرا من با خودم نشستم فکر کردم. دیدم که این یک برنامه است که روی من نصب شده است، یعنی روی کامپیوتر من، توی خانه ی من. این‌جا من رئیس هستم و من می گویم که چه پخش شود چه پخش نشود. و دیدم خیلی هم منطقی فکر می‌کنم. بعد دوباره باز هم فکر کردم و دیدم از نظر کامپیوتری و برنامه نویسی و این ها باز هم عملی است. زیرا که این برنامه نویس ها عن همه چیز را در آورده اند و برای هر چیزی یک چیز مکمل ساخته اند و دنیا را ساده تر کرده اند.
گوگل را جست و جو کردم. بر موافق انتظار ام تمام مردم دنیا می‌خواهند این تبلیغات را با پرداخت هیچ ریال از بین ببرند. بعد یک سایت خوشگل پیدا کردم که تویش نوشته بود حوصله‌ی کسشر های این برنامه را دیگر ندارید؟ سرتان درد گرفته است؟ کونتان را بخوریم؟ بعد ما گفتیم نه کونمان را نخورید. بعد آن‌ها گفتند به هر حال ما این برنامه را ساخته‌ایم که تبلیغات را از بین می‌برد. ما تشکر کردیم و از مغازه آمدیم بیران. بسته را آوردیم گذاشتیم روی دسکتاپمان و اینستال اش کردیم. بعد یک جز (بله جز و نه جاز) شاخ پلی کردیم و رفتیم روی تختمان دراز کشیدیم تا ریلکس بله ریلکس کنیم. آهنگ ها پلی شدند و ما گفتیم این خارجی ها چه می‌سازند ها، از آن موقع تا بحال هیچ تبلیغی وسط آهنگ پخش نشده. این را که گفتم یک تبلیغ آمد و پخش شد و فهمیدم که خارجی ها هم هیچ عنی نیستند و این‌همه خودمان را از بچگی پاره کردیم، خارج خارج کردیم همش کون مرغ است.

دوست دختر من تمام فیلم های روی کره ی زمین را -با اغراق - دیده است و من هم تمام فیلم های کره ی زمین را -بی اغراق - ندیده‌ام.  او فیلم دیده است، می‌بیند و خواهد دید. من فیلم ندیده‌ام، نمی‌بینم و نخواهم دید. زیرا که من یک لاشی تمام عیار هستم که تمام عمرم را دارم با هارت و پورت کردن می‌گذرانم.  او به من می‌گوید که فلان فیلم را دیده‌ای؟ و من هی می‌گویم نه. و من می‌پرسم که آیا او فلان فیلم را دیده است و او هی می‌گوید بله.
 خیلی حالی‌ام است، حالا نصف بیشتر مباحثمان هم پیرامون فیلم است و من روز به روز و شب به شب بیشتر حس پنجره بودن بهم دست می‌دهد. زیرا فقط پنجره (که جنس‌اش از چوب و فلز و شیشه است.) و من که جنس ام از شاش است فیلم ندیده‌ایم.

امروز قرار است به کتاب خانه بروم. هر روز قرار است به کتاب خانه بروم. زیرا من درس خوان هستم مثلاً. در کتاب خانه‌ای که می‌روم یک خانم پنجاه ساله‌ای کار می‌کند که عاشق من است (بله من توهم «همه عاشق من هستند» را دارم).  هر موقع به آن جا می روم به من لبخند می‌زند. اگر لبخند نشانه‌ی عاشقی نیست پس نشانه‌ی عن است؟ با لبخند اش می گوید عاشق ات هستم، بیا من را بگیر. بعد من هم لبخند می‌زنم که یعنی شما پیر هستی و بگذار بروم مطالعه ام را بکنم. او می گوید چشم چشم، قول می‌دهم جوان شوم، تو رو خدا نرو، نرو. اما من می‌روم.

ما توی توالتمان یک آفتابه داریم که باهایش کون‌مان را می‌شوریم.

۱۳۹۱/۱۱/۱۴ ه‍.ش.

من سر من اما من سر من

یک سری دسر های شکلاتی خریده‌ام که وقتی می‌بینید فکر می‌کنید باید خیلی خوش‌مزه باشد. وقتی هم که می‌خورید باز فکر می‌کنید خوش‌مزه است، و وقتی فکر بکنید خوش‌مزه است پس خوش‌مزه است دیگر. پس این‌ها چیست که می‌گویم؟ خوش‌مزه خوش‌مزه است و بد مزه بد مزه. در مغازه‌ی دسر فروشی (مثلاً خارج مغازه هایی دارد که فقط دسر می‌فروشند) کنار همین دسر های شکلاتی، دسر های موزی هستند. یعنی یک کسی آمده دسر و موز را که هیچ ربطی به هم ندارند ترکیب کرده و دسر موزی به دست آمده. من بلافاصله می‌توانم روی موز عوق بزنم. روی پوستش، رنگ‌اش، طعم‌اش، خانواده‌اش،  پدر و مادر اش. قدیم ها آدامس موزی هم بود. الان هم هست و تا زمانی که بد سلیقه ها تو دنیا وجود داشته باشند آدامس های موزی هم وجود خواهند داشت. حالا این‌ها را می‌گویم که بدانید فاصله‌ی خوش‌مزه با ناخوش‌مزه -یا همان بدمزه‌ی امروزی- کم‌تر از حتی پنج سانتی‌متر است. این‌جا دسر خوش‌مزه‌ی شکلاتی و آن‌جا دسر ناخوش‌مزه‌ی موزی. پس آدم باید چشمانش را باز کند و دور و بر اش را نگاه کند. حالا جدای این‌ها یک نوع پاستیل هایی هم هستند که طعم موز می‌دهند. همین. اما پاستیل مورد علاقه‌ی من با طعم طالبی است و آب مورد علاقه‌ام هم آب طالبی است. یعنی طالبی موز را سوراخ سوراخ می‌کند از مورد (نمی‌دانم لحاظ را چگونه‌ می‌نویسند و بله من خیلی بی‌سواد هستم و آفرین به شما که باسواد هستید و ماشین دارید و با اتوبوس این‌ور آن‌ور نمی‌روید) شاخ بودن. اما میوه‌ی مورد علاقه‌ام هندوانه، انگور، مانگو، بعضی وقت ها کیوی و البته سیب است. پرتقال و نارنگی بدون هسته را هم فراموش نکنید.

مادرم می‌رود یک سری نارنگی هایی می‌خرد که وقتی توی هال جلوی تلویزیون پوستش را می‌کند توی اتاق من -در حالی که درب اتاق بسته است و خودم دارم با آن‌جایم ور می‌روم- بویش می‌آید. بویش بسیار بد است. حتی از بوی لاک هم بد تر است. در این‌جور مواقع می‌روم پوست های نارنگی را از مادرم می‌گیرم و می‌ریزم توی سطل زباله و درش را هم می‌بندم و یک آب هم روش. پدرم هم برای رقابت با مادرم می‌رود پرتقال می‌گیر و پوست می‌کند. اما پرتقال که بویی ندارد. پس رقابت تعطیل و مادرم پیروز میدان می‌شود.

امروز همراه دسر های شکلاتی یک بسته استیک هم از توی یخچال ورداشتم و قصد داشتم به آرزوی استیک خوردن جامه‌ی عمل بپوشانم. یک بسته بود که رویش نوشته شده بود استیک و خدا شاهد است دروغ نمی‌گویم. بعد عکس یک بشقاب بود. روی بشقاب یک عدد استیک و کنارش یک سس زرد زیبا و یک سری سبزیجات هم بود. از استیک بخار بلند می‌شد و آن پشت ها خورشید داشت غروب می‌کرد. زیرا که آن‌ها داشتند نهارشان را توی بالکن می‌خوردند. از این بالکن هایی که توی آمریکا هست و توی ایران نیست و توی فرانسه هم نیست. توی آلمان هم نیست. توی لهستان و چین و روسیه هم نیست. از آن بالکن هایی که دو تا پله می‌خورد و یکهو می‌شود حیاط و بعد از حیاط کوچه است و ماشین ها با دختر های زیبا رد می‌شوند و پسر اصلاً رد نمی‌شود. روی بسته‌ی استیک عکس مردی بود که داشت برای زنش شراب می‌ریخت. زن به مرد می‌گفت چه جذاب شده‌ای امشب (درحالی که هم‌چنان روز بود و خورشید را مگر کورید نمی‌بینید که دارد غروب می‌کند؟). مرد به زن می‌گفت که بیا بعد از غذا برویم از آن کارها بکنیم. زن می‌گفت باشد. غذایشان را که خوردند مرد دست زن را گرفت و رفتند توی اتاق. من دیگر خجالت کشیدم ادامه‌اش را ببینم. برای همین بسته را انداختم توی چرخ و یک سس هم که اصلاً شبیه سس روی جعبه‌ی استیک نبود ورداشتم. سبزیجات هم که برود توی کون خر. این‌ها را خریدم و رفتم خانه. مادرم خانه نبود. پدرم هم نبود. خواهر هایم اما بودند. گفتم برایشان غذا درست کنم. بعد استیک ها را از جعبه در آوردم. دیدم که همه شان شبیه هم هستند. بعد که پخته شد فهمیدم که استیک نبوده و یک چیزی مثل کتلتی کوکویی کوفته‌ای چیزی است. از همان غذاهایی که من عنم می‌گیرد ازشان. به خودم و به صاحب مغازه و به صاحب کارخانه و به صاحب پراید قرمز جلوی در فحش دادم.

البته فکر نکنید که من استیک نخورده‌ام ها. خیر. خورده‌ام یک بار.
یک بار که ما به همراه خانواده رفته بودیم ایرلند پیش خاله‌ام خورده بودم. یعنی دوست خاله ام که اسمش مطی یا یک همچین چیزی بود جو گرفت‌اش و همه را دعوت کرد رستورانشان. زیرا که همه‌ی ایرانی ها در خارج رستوران دارند. و همه‌ی غیر ایرانی ها رستوران ندارند. ما هم رفتیم. یک رستوران ایتالیایی بود. گارسن های زیبا داشت و رو میزی های زیبا تر. اما شمع هایشان خیلی ازگلی بود. شمعدان هایشان هم همین‌طور. اما من که نمی‌خواستم باهاشان ازدواج کنم. برای همین چیزی نگفتم. آمدند گفتند چه می‌خوارید؟ من هم منو را نگاه کردم و دیدم استیک هم دارند. بعد توی دلم گفتم یعنی هر چیزی را می‌شود سفارش داد؟ خدا  ظهور کرد و گفت بله. تشکر کردم و خدا دوباره رفت. به پسرخاله‌ام گفتم که تو چه می‌خواری؟ نکند گیاه خواری؟ (هرر هرر) بعد منتظر جواب نشدم و با شوق و ذوق گفتم که من می‌خواهم استیک بخورم. او هم گفت پس او هم همین‌طور.
همه که غذایشان را انتخاب کردند، مطی یا هرچی که اسمش بود آمد تا سفارش بگیرد. من با خجالت گفتم که استیک می‌خورم. زیرا که استیک در خانواده‌ی ما یک چیز لوکس به حساب می‌آید. پدرمان همیشه به ما قول داده بود که ما را یک روز ببرد خانه‌ی استیک و آن‌جا استیک بخوریم. اما خب نرفتیم و کسی هم به روی خودش نیاورد. مطی گفت که چگونه باشد؟ من هم زرنگ بازی در آودم و نپرسیدم که چگونه باشد یعنی چه؟ استیک استیک است دیگر. زیرا توی فیلم ها دیده بودم که استیک گونه های مختلف دارد. برای همین گفتم که متوسط باشد. نه خام نه خیلی پخته. بعد موبایلم را در آوردم ساعت را نگاه کردم و دوباره گذاشتم توی جیبم. بله. این‌گونه بود که من اولین و تا به امروز آخرین استیک تمام عمر هایم را خوردم.

کار را به صورت رسمی به کنار گذاشته‌ام و درس را به صورت غیر رسمی در ذهنم. حالا دیگر نه پول دارم نه پستان شیرم را برده‌اند هندستان. از دادگاهی هم که قرار بود بروم و شهادت بدهم که این به آن پول داده هم خبری نشد. توی زندگی من فقط از هیچی خبری می‌شود.

می‌خواهم به یک مسافرت بروم. من تمام عمر ام را داشته‌ام توی اینترنت دنبال بلیط های ارزان قیمت اتوبوس، قطار، کشتی و هواپیما می‌گشتم. و همیشه هم بلیط های مناسب پیدا کرده‌ام و همیشه هم هیچ‌کاری نکرده‌ام و همیشه از توی خانه تکان نخورده‌ام. اما این‌بار می‌خواهم تکان بخورم. زیرا که بس است تکان نخوردن. باید تکان خورد و تکان داد. و رید و شاشید. راستش هیچ ربطی نداشت که من این وسط بی‌آیم یکهو از ریدن و شاشیدن بگویم. اما حالا که گفتم، و پاک‌اش هم نخواهم کرد.

دوستم -همان دوستی که قرار بود تا باهم به فرانسه و یا همان پاریس برویم- گفته است که چند ماه صبر کنم، قرار است یک بی ام و بخرد و ما را بی‌اندازد تویش و ببرد خارج. من هم گفته‌ام باشد. من همیشه می‌گویم باشد. زیرا که من آدم خوبی هستم. دوست هایم دارند ماشین خریداری می‌کنند اما من هنوز نمی‌توانم یک بسته استیک بخرم. به نظر شما چرا این ‌گونه است؟ چرا من ماشین نمی‌خرم و دوست هایم استیک؟ چرا من آمریکا نیستم و آمریکا من نیست؟ 

در پایان می‌خواهم یک داستان کوتاه تعریف کنم. یک روز خواهرم قصد داشت که از طریق کنترل تلویزیان کانال تلویزیان را عوض کند. اما موفق نشد. خواهرم گفت که چرا ریده شده است توی کنترل تلویزیان؟ بعد مادرم گفت که در این خانه توی چی ریده نشده است؟   -پایان داستان، پایان نوشته، پایان دنیا، پایان همه چیز