۱۳۹۱/۵/۵ ه‍.ش.

حالم بد است مثلا

آمده‌ام خانه. قبلش بیران بودم. گرسنه بودم. همه‌ی آدم‌ها همیشه گرسنه هستند. همه شان. هیچ کس نیست که گرسنه نباشد. من دارم راجع به غذا حرف نمی‌زنم. من دارم راجع به همه چیز حرف می‌زنم. آدم می‌تواند گرسنه‌ی هر چیزی باشد. مثل همان تشنگی که می‌توان تشنه‌ی هر چیزی بود. گرسنگی هم همان شکل است. من امروز وقتی داشتم به خانه بر می‌گشتم با خودم داشتم فکر می‌کردم که چقد گرسنه هستم. البته آن موقع گرسنه‌ی غذا بودم. بعد بحث گرسنگی را ادامه دادم و رسیدم به این نظریه که تمام انسان‌ها گرسنه هستند. نمی‌گویم سیر نیستند ها. فقط گرسنه هستند. خوب است هرچند وقت یک بار موبایلم را در اتوبوس از جیبم بیرون نیاورم و بنشینم فکر کنم و حرف بزنم با خودم. آهنگ را گذاشته بودم روی حالت تکرار. و هی می‌گفت « اشاره کن به من اشاره کن به من که آب و هوا تغییر می‌کند٬ آب و هوا تغییر می‌کند ». واقعا هم همین‌طور است. هفته‌ی پیش هوا بارانی بود. یک هم‌چین هوایی را در کشور های دیگر هوای زمستانی می‌نامند. هوا های زمستانی هوا های سردی هستند. حتی روز های آفتابی‌شان. 
اما آمدم خانه رفتم توی آشپزخانه و یک کاسه از کابینت برداشتم. تویش را پر کردم کرنفلس. شیر را از یخچال در آوردم و ریختم رویش. شیر را جوری ریختم که روی تک تک دانه های کرنفلکس بریزد و خیس‌شان کند. دلم هم‌چین چیزی می‌خواست بخورم. عبدا دوست نداشتم یک غذای گرم و گوشتی بخورم. نه این‌که گیاه خوار باشم ها نه. اتفاقا من اصلا از آدم های گیاه خوار خوشم نمی‌آید. و دلیل‌اش هم این است که فقط خوشم نمی‌آید ازشان. نه این‌که حالا همه شان ها. آن‌هایی را که نشناسم را می‌گویم. این را می‌گفتم٬ دلم می‌خواست یک غذای خنک بخورم. بیرون هوا گرم بود٬ من هم کاملا گیج بودم. من هر چند وقت یک بار گیج می‌شوم. گیج می‌شوم و خودم را زندانی می‌کنم توی اتاقم و فقط موقع پی‌پی کردن از اتاقم خارج می‌شوم٬ و البته برای غذا خوردن و بیرون رفتن. بیرون رفتن هم اگر کاری چیزی داشته باشم. حالا نزدیک به پنج هفته است که روز ها می‌روم سر کار و شب ها نمی‌روم سر کار. شب‌ها در اتاقم می‌چرخم و با خودم فکر می‌کنم. من آدمی هستم که زیاد فکر می‌کنم. خیلی زیاد. اسمم را باید بگذارند آدمی که خیلی فکر می‌کند و الآن قفسه‌ی سینه‌اش درد می‌کند. قفسه‌ی سینه‌ام درد می‌کند. همیشه نه. هر چند وقت یک بار. کلا همه چیز در زندگی من هر چند وقت یک بار اتفاق می‌افتد.
او زیبا است. و خوب. او نیویورک بوده است. تعطیلات را پا شده رفته است به نیویورک. همان لحظه که من در اتاقم جق می‌زدم او در نیویورک قدم می‌زده. من نیویورک را دوست داره ام. من نیویورک را خیلی دوست داره ام. من تا به حال به آن‌جا نرفته ام. من تا به حال فقط عکس هایش را پشت شیشه های مانیتور دیده‌ام. شب اش را دیده‌ام. روز اش را هم دیده‌ام. غروب های نیویورک می‌گویند دلگیر نیست. می‌گویند می‌شود با آدم های غریبه آبجو خورد و زیر سطل آشغال هایش شاشید. می‌گویند جای کثیفی است. می‌گویند خیلی کول است. می‌گویند نیویورک برای خودش کشور است. من که فکر می‌کنم آن‌ها راست می‌گویند.
می‌گویند آخرت جا است و شب هایش چراغ می‌زند هی. من اگر روزی به آن‌جا بروم دوست دارم تویش یک کارتن خواب الکلی شوم. برای خودم ریش بگذارم و آبجو بخورم٬ همان کنار هم بشاشم. این چیزی است که من واقعا می‌خواهم.
دیشب اصلا نخوابیدم. دروغ می‌گویم. خوابیدم. اما کم. نمی‌توانستم بخوابم. نمی‌خواهم بگویم من عاشقی چیزی هستم. اما واقعا هستم. به نظر من آدم باید همش عاشق باشد. عاشق این و آن. 
کاسه‌ی کرنفلکس‌ام از آن موقع کنار لپتاپم بوده و فن لپتاپ خورده است بهش و ریده است تویش. حالا کرنفلکس دیگر سرد نیست. دانه هایش هم خمیر شده. اما قبل از این‌که این بلا بر سر اش بی‌آید چند قاشقی ازش خوردم.

۹ نظر:

  1. منم خوشم میاد کورنفلکس بخورم ، خیلی وقتا بجای ناهار ، به خاطر همون خنکی اش هم بیشتر

    پاسخحذف
  2. فکر می کنم من و شما هر دومون خلیم
    داشتم از خنده می مردم تا همین آخرهاش
    یه سئوال خصوصی ازت دارم! شما آذری هستی؟ بنظر من خیلی ظریف می بینی چیز ها را و جمله هایی از قبیل
    "نمی‌گویم سیر نیستند ها" به ترکی می زنه. میدونی چی میگم؟

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. دلیل این که می خندید شاید این باشه که دیگه لحن نوشته ها رو فهمیدید.
      راستش من پدربزرگم مال آذربایجان غربی بود. مهاباد. یعنی کرد.

      حذف
  3. نه دلیلش این نیست که دیگه لحن نوشته هارو می فهمم
    از اول هم درکت می کردم که مسائل جدی و شیرین و تلخ زندگی رو با کسی شعر ها بهم می بافی و طنزت برام خیلی جالب بود و به 2-3 نفر معرفیت کردم
    این 2 تا نوشتۀ آخرت نکات ریز و قشنگ بیشتر دارن. چه جوری بگم، وقتی از خط کسی شعر خارج میشی و مثلا خیلی جدی می نویسی (که کم پیش میاد البته) دوست ندارم
    ولی وقتی از در و دیوار شر و ور می نویسی، معرکه س بنظر من. مثلا
    یک هم‌چین هوایی را در کشور های دیگر هوای زمستانی می‌نامند. هوا های زمستانی هوا های سردی هستند. حتی روز های آفتابی‌شان
    کسی شعره، ولی خیلی خوبه :-) و خیلی جاهای دیگر این نوشته، مثلا شیر ریختن روی کرنفلکس به طرز خاص :-)
    نوشتۀ قبلی مثلا ناخن گیر و نقش مادر....خلاصه اینکه دمت گرمه، دوست من. کاش هفته ای 2 بار بنویسی و به همین خوبی

    پاسخحذف
  4. بعضی وقتا بعضیا که بعضی کارا رُ میکنن ادم میره تو فازه این که اون بعضی کارا که بعضیا میکردن تجربه کنه حالا شاید یارو بگوزه تو از گوزیدنش خوشت بیاد یه کاره بزنی زیرِ گوز( مثلاً ! ) یا هر چی ,ولی چیزی که هست اینه که این حس واس این به وجود اومده که یارو کارَ رُ خیلی خوب انجام داده ...
    این چن وقت که اینجا سر میزنم هر دفه میرم تو فازه اینکه مثلاً منم یه وبلاگی بزنم ولی خب فراخ بودنه کون همیشه ریده تو این انگیزه
    خـلاصه دمت گرم

    پاسخحذف
  5. disposition-tool آهنگیه که مریضی ریپیت میاره... نمیدونم اینایی که مینویسی غر زدنن یا نه...ولی اگه هستن کاش همه مثه تو غر بزنن

    پاسخحذف
  6. من تنها چیزی که با شیر زیاد میخورم خرماس... اصنم غذا حسابش نمیکنم شبا مثلا... ینی اگه کیک باشه کیکرو میخورم ولی ما عموما همون خرمارو همیشه داریم... بعد ولی کیک بدیش اینه وقتی با شیر میخورم اصن معده و رودم داغون میشه... و همینجور جوش شیرین کیکه تو شیره حل میشه... معدم میسوزونه

    پاسخحذف