۱۳۹۱/۱/۱۲ ه‍.ش.

آناناس ها در یخچال می‌رقصند ولی جلوی مهمان ها تکان نمی‌خورند

امروز اولین روز تعطیلی من است. روزهای تعطیل فرقش با روزهای غیر تعطیل این است که مجبور نیستی روزها زود از خواب بیدار شوی. ولی این دلیل نمی‌شود که روزهای تعطیل بهتر از روزهای غیر تعطیل باشد. در روزهای غیر تعطیل زندگی جریان دارد. ولی در روزهای تعطیل شاش جریان دارد؟ خیر٬ در آن هم زندگی جریان دارد. ولی آن‌که باید بفهمد خودش می‌فهمد. راستش زر می‌زنم کس‌شر را کسی نمی‌فهمد و من داشتم کس‌شر می‌گفتم. ببخشید. فردا قرار است پسرخاله‌ام از ایرلند بی‌آید. هدف و برنامه‌ ریزی او احتمالا ریدن در تعطیلات من است. او احتمالا با خود گفته بگذار بروم پیش این‌ها و برینم به تعطیلی پسرشان. این تنها دلیل قانع کننده‌ای است که من برای خودم تصور می‌کنم. یعنی این تصوراش راحت‌تر از آن است که با خود فکر کنم که او با خود فکر کرده که بگذار بروم پیش خاله‌ام تا از تنهایی در بی‌آید و فامیل هایم را ببینم. راستش هرچه فکر می‌کنم واقعا دلیلی ندارد که او بی‌آید این‌جا. بهتر است او هم از تعطیلاتاش لذت ببرد و بگذارد ما هم از خودمان لذت ببریم. او که بی‌آيد من ‌می‌خواهم غر بزنم به مادرم. بگویم که چرا او این‌جاست. مادرم به همراهی پدرم امروز رفته‌اند خرید کرده‌اند. اگر حال یخچالمان را بپرسید باید بگویم که پر است. مثل این تبلیغ ها تویش آناناس هم هست. و مهمان ها همه عاشق آناناس هستند احتمالا و خیلی خوب است که آناناس در جمع میوه ها باشد و خورده نشود. آناناس ها از نظر من مثل دراور می‌مانند. از این کمد شیشه‌ای ها که می‌گذارند در خانه و تویش گیلاس مشروب و لیوان های قشنگ می‌گذارند و سال تا سال از ظروف داخل آن استفاده نمی‌کنند. آناناس و دراور شیشه‌ای جزو تزئینات حساب می‌شوند. (دیکته‌ی تزئین را بلد نبودم و در گوگل سرچ کردم طذئین و او گفت شویین رسولت «تزئین»؟ و تزئین را پررنگ و کج نوشت تا یاد بگیرم. آن را کلیک کردم و حاصل جست و جو از این سفره آرایی کیری ها آمد که حالم ازشان بهم می‌خورد. این سفره آرایی ها که با اکلیل برق برق می‌زنند و توری توری هستند و هندانه‌اش طرح دارد و روی کشک بادمجان را با کشک طرح داده‌اند و احتمالا مهمان ها هم با آرایش اکلیلی برق برق می‌زنند و افه چسه می‌آیند و می‌گویند آخ آخ فلانی جان شما چه لاغر شدی سوئد خوش گذشت؟) آناناس را می‌گفتم. آناناس از همان بچگی برای من سنبل پولداری و سرمایه داری بوده است. ما آناناس نمی‌خوردیم. آناناس گران بود. بجایش سیب می‌خوردیم. مادرم سیب را پوست می‌کند طوری که تمام پوست را یک تکه با چاقو جدا می‌کرد و ما خوش‌حال می‌شدیم و یادمان می‌رفت که بجای آناناس داریم سیب می‌خوریم. البته سیب میوه‌ی بهشتی است. این را می‌دانستید؟ این را هم می‌دانستید بقیه‌ی میوه ها عن هستند؟ این‌ها در قرآن آمده است. آن‌جا که گفته الف لام میم یعنی بقیه‌ی میوه‌ها عن هستند. یخچالمان الان تویش آناناس است. کالباس است. آب پرتغال است. سس است. آب سیب است. ماست است. موز است. سوسیس است و چیز های دیگر. تازه در کمدمان هم چیپس٬ اسمارتیز و پاستیل است و این‌ها برای این است که پسر خاله‌ام فردا دارد می‌آید. راستش یخچالمان درد بی ماشینی را تا چند روز آرام می‌کند. پدرم دارد هم‌چنان کلاس های رانندگی‌اش را می‌رود. دنبال کار هم می‌گردد. یکی دو جا صحبت هایی شده است. یک جا برای کار در رستوران به عنوان بارمن و یک‌جا به عنوان برق‌کار و یک‌جا هم به عنوان شوینده‌ی هواپیما. کارش این ‌می‌شود که هواپیما بشورد مثلا (اوه بله بله بشوید منظورم بود).
امشب در خانه تنها هستم. قرار است برای خودم چیکن ناگت درست کنم. بعله وضعمان خیلی خوب است ما الآن. زیرا اول ماه است و حقوق تازه گرفته‌ایم. البته آخر ماه است. یعنی آخر ماه پول ماه بعد را می‌دهند. البته این‌ها به شما ربط ندارد. منظور از چیکن ناگت درست کردن این است که یک جعبه حاوی چیکن ناگت را از فریزر در می‌آورم و می‌گذارم تا یخ‌اش آب بشود. بعد که یخ‌اش آب شد می‌گذارم در فر تا بپزد. بعد که پخته شد می‌خورم و ظرف‌ها را می‌شویم. یک فیلم دانلود کرده‌ام که می‌خواهم ببینم. فیلم را دزدیده‌ام در حقیقت. راستش من دزد هستم. فیلم‌هایی که می‌بینم را می‌دزدم و اکثر موزیک‌هایی را هم که گوش می‌دهم می‌دزدم. دزدی کار بدی است. من نمی‌خواهم دزد بمانم. من می‌خواهم آدم حسابی شوم و دوست دختر داشته باشم. من می‌خواهم ماشین نداشته باشم و با این‌که آدم حسابی هستم با دوچرخه به محل کار بروم. و چه عیب است؟ می‌خواهم در خانه‌ی کوچک‌ام یک مبل دو نفره‌ی کرم رنگ بگذارم که وقتی نور آفتاب می‌افتد رویش دوست‌دخترم را بوس کنم. می‌خواهم برای خانه‌ام لیوان‌های سفید از جنس ملامین بخرم که رویش گل‌های ریزِ سبز و قرمز دارد.

۱۳۹۱/۱/۱ ه‍.ش.

عن عن را خنثی می‌کند.

امروز روز اول عید است. سال نو. بهار. صبح امتحان داشتم. اتبوسم را از دست دادم. این دیگر اولین بار نیست که جایی دیر می‌رسم. وقتی رسیدم دنبال اتاق امتحان می‌گشتم. بله اسم آن اتاق٬ اتاق امتحان بود. یک اتاق داریم که تویش فقط امتحان می‌نویسیم. یاد مدرسه‌ام در ایران می‌افتم که بوفه هم نداشت. وقتی رسیدم دیگران داشتند امتحان می‌دادند. و من هم دادم. بعدش آمدم خانه. چه کردم؟ نهار خوردم. کشک بادمجان (بادنجان؟ خیر خیر). نهار را سرپا در آشپزخانه خوردم. کسی خانه نبود. غذا را روی گاز گرم کردم. زیرا حس خوبی به ماکروفر ندارم٬ حتی اگر تازه خریده باشیم‌اش. غذا را در بشقاب ریختم و آمدم بخورم دیدم خوب گرم نشده. آن موقع حوصله داشتم٬‌غذا را ریختم در قابلمه و دوباره گرم اش کردم. الآن دیگر حاضر نیستم آن کار را بکنم. نهار را که خوردم رفتم کمی سر کامپیوتر. دیدم فیسبوک پر از تبریکات سال نو است. و تبریک خودم که استاتوس کرده بودم و حس می‌کردم خیلی زیبا است و خیلی خوب است و بقیه بلد نیستند استاتوس خوب بنویسند ولی من بلد هستم. من بلد هستم؟ معلوم است که خیر. ولی آدم بعضی وقت‌ها با خودش آرزو می‌کند. از این هنرمند ها هم بدم می‌آید در فیسبوک دلم می‌خواهد عُق بزنم. به خیال خودشان خیلی خوب هستند و سالِ نوِ بقیه مبارک. می‌خواهم یک روز استاتوس کنم و فحش بدم بهشان.  بگویم ریدم تو افکار یک بعدی‌تان. راست می‌گویم٬ یک روز این کار را می‌کنم. یک بار در حالت سر بسته گفتم که یک مشت کس‌خل یک بعدی ریخته‌اند در لیست دوستانم. ولی کسی به خودش نگرفت.
این ها چیزی است که در پشت کامپیوتر اتفاق می‌افتد. بعد حاظر شدم تا بروم کتابخانه. بروم درس بخوانم. مگر در خانه نمی‌شود درس خواند؟ -نمی‌دانم. اصلا به شما چه. دوست دارم بروم کتابخانه درس بخوانم. مال شماست مگر؟ آها. چرا من نباید از شما سوال بپرسم؟ خوب است بپرسم که ماشین دارید یا نه؟
پدرم می‌خواند تا دوباره گواهی‌نامه بگیرد. سخت است. رفته است یک جا پرسیده که آیا می‌تواند امتحان آئین‌نامه را به زبان فارسی بدهد. آن‌ها هم گفته‌اند که متأسفانه به زبان فارسی نمی‌شود. ولی به زبان های دیگر می‌شود. به خیلی از زبان های دیگر می شود ولی  فارسی نمی‌شود. این را گفتم که اگر فکر می‌کنیم که زبانِ شیرین فارسی مهم است و همه جا هست. اشتباه فکر می‌کنیم. زبان فارسی به تخم کسی هم نیست. اوه بله بله فارسی نه. پارسی. خلیج پارس. اصلا جدای این‌ها اگر گواهی‌نامه‌ی پدرم مال ایران نبود لازم نبود که دوباره گواهی‌نامه بگیرد. این از تأثیرات فرهنگ غنی‌مان است. حال پدرم اصلا گواهی‌نامه را هم گرفت. می‌خواهد چه کند؟ بنشیند در خانه بشقاب بگیرد دستش و قان قان کند؟
روزهایم هیچ اتفاقی نمی‌افتد تویش. هیچی. مهم‌ترین اتفاق این روز هایم این است که ویندوز ۸ نصب کرده‌ام روی کامپیوترم. بله به همین تخمی‌ و سطحی‌ای. این را تقریبا به همه گفته‌ام. گفته ام که ویندوز جدید ریخته‌ام و حس می‌کنم که مثلا وای چقد خفن هستم. تمام قابلیت من همین است. هیچی است. تمام کارایی من هیچی است. پسر خاله‌ام دو هفته‌ی دیگر از ایرلند می‌آید خانه‌مان. تمام دو هفته تعطیلی را. قرار است بی‌آید و بریند به تعطیلی‌مان. برای خودم برنامه داشتم. دوست داشتم تمام دو هفته را هیچ کاری نکنم. بنشینم در خانه و هیچ کاری نکنم. ولی حالا باید چه کنم؟ باید به مادرم یواشکی غر بزنم که حوصله‌ی این را ندارم. طوری غر بزنم که انگار مثلا او می‌تواند کاری کند ولی نمی‌کند. و وقتی می‌گویم «این» اشاره کنم به دیوار مشترک بین اتاقم و آشپزخانه. چون در آن لحظه من و مادرم در آشپزخانه هستیم و پسر خاله‌ام در اتاق من است. فهمیدید چه می‌گویم؟. تصمیم دارم غر زدن هایم را بیشتر کنم. دوست دارم غر بزنم. از همه چیز ایراد بگیرم. پیف و پیف کنم. اه و اوه کنم. واه و واه کنم. اخم کنم. عن باشم. این‌جوری دیگر کسی از من ایراد نمی‌گیرد. کسی با من عن نمی‌شود. عن عن را خنثی می‌کند. اوه چه خوب گفتم عن عن را خنثی می‌کند. دمم گرم. 

۱۳۹۰/۱۲/۲۱ ه‍.ش.

لوبیای سبز با سیب‌زمینی پخته می‌شود

امروز یک‌شنبه است. پریروز جمعه بود. جمعه‌ها روزهای خوبی هستند، مخصوصا شب هایشان. ولی من این جمعه را ریدم تویش. داشتم می‌رفتم کتاب‌خانه در راه دوستانم را دیدم که دارن از آن طرف می‌آیند. من زود تر از آن‌ها دیدمشان و سریع مسیرم را عوض کردم. زیرا نمی‌خواستم موزیک را قطع کنم و با آن ها خوش و بش کنم. آن‌ها ولی من را دیدند و دویدند دنبالم. و من دیگر نتوانستم وانمود کنم که آن‌ها را ندیدم. برگشتم و به همه‌شان دروغ گفتم. گفتم سلام، این‌جایید شما؟ چقد خوش‌حال شدم چه خبر. تازگی‌ها دارم به آدم ها به دلایل نا معلومی دروغ می‌گویم. آن‌ها گفتند که امشب چه برنامه‌ای دارم و آیا دوست دارم با آن‌ها به مهمانی بروم؟ من گفتم الان که دارم می‌روم کتاب‌خانه و بعدش آزاد هستم. ولی نگفتم حوصله‌تان را ندارم و بروید گم شوید. آن‌ها گفتند که خوب است. یک کم خرید دارند که انجام می‌دهند و بعدش می‌آیند دنبالم. و بعد من رفتم به کتاب‌خانه، عصبی بودم از خودم که چرا نگفتم که نمی‌خواهم بی‌آیم و تا کی هرکی هرچی گفت قبول کنم. تصمیم گرفتم که بعد از کتاب‌خانه با آن‌ها نروم. ولی همان لحظه که این تصمیم را گرفتم می‌دانستم که دارم زر می‌زنم. در کتاب‌خانه نشستم کنار پنجره تا درسم را بخوانم. ولی نخواندم. فقط از پنچره بیرون را نگاه می‌کردم و دوست داشتم در آن لحظه یکی را بوس کنم. داشتم به این فکر می‌کردم که الآن یکی بی‌آید و عاشق هم بشویم و تمام. ولی نمی‌شود که. انسان ها که فیلم نیستند. داستان هم نیستند. عن هم نیستند. هیچی نیستند اصلا. آن دو ساعت در کتاب‌خانه را درس نخواندم و آمدم بیرون و به مردم جوری نگاه می‌کردم که خاک بر سرتان بروید و کتاب بخوانید. من الان در کتاب‌خانه بودم. ولی نگاهم حتی به تخم کسی هم نبود. اصلا کسی نبود ببیند. دوستانم را دوباره دیدم. سه پسر و دوست دخترهایشان. اصلا چرا از من می‌خواستند تا با آن‌ها باشم؟ چرا از من بدشان نمی‌آمد؟. ظهرش موهایم را کوتاه کرده بودم. خیلی کوتاه و تقریبا کچل. رفتم تا برای امشب چند آبجو بگیرم. از من کارت شناسایی خواستند زیرا شبیه کودکان جقی‌ شده بودم. ولی کارت شناسایی‌ام را نشان دادم و حس کردم که خیلی ریده‌ام به یارو و عنش کرده‌ام و من چقد قوی هستم و او چقد ضعیف و ریدم دهنت پدرسگ. ولی او سریع من را فراموش کرده بود و داشت کار مشتری بعدی را راه می‌انداخت. ما به مهمانی رفتیم. مهمانی مهمانی چی هست که هی می‌گویم؟ یک جمع دوستانه که من حس دوستانه بهش نداشتم. آن ‌جا سعی کردم از عن بودنم بکاهم و به زیبایی و خفنی‌ام بی‌افزایم تا بهم خوش بگذرد. و خوش گذشت.
دیروز شنبه بود. پدرم داشت راجع به خطِ عنِ دوستِ خواهرم صحبت می‌کرد. ما در خانه راجع به این چیزها صحبت می‌کنیم. پدرم داشت برنامه می‌ریخت تا امروز را به مرتب کردن خانه بپردازیم. برای همین اول از وظیفه‌ی خودش شروع کرد. گفت که می‌رود توالت را تمیز کند و خطِ عنِ دوستِ خواهرم را که روی توالت مانده پاک کند. مادرم گفت که جارو می‌زند و این‌که زیرِ میزِ ناهارخوری چقد چیزی ریخته است. من هم گفتم اتاقم را مرتب می‌کنم. ولی اتاقم مرتب بود و مادرم گفت که بروم و پنجره ها را تمیز کنم. از نظر من پنجره ها تمیز بودند. و بعد از این‌که آن‌ها را تمیز کردم هیچ تغییری حس نکردم. ولی مادرم گفت آ خوب شد. دستت درد نکند. آمدم پای کامپیوتر. انگار آمدم داخل دنیای خودم. آن‌جا قرار نبود برای کسی فیلم بازی کنم و الکی به حرف مردم گوش کنم. و هرکاری دلم می‌خواست می‌کردم. سایت پورنوی مورد علاقه‌ام قیافه‌ی سایت را تغییر داده و من خیلی وقت است که یک جق درست حسابی نزده‌ام و این یکی از مشکلات این روز های من است. رفتم در سایت و خواستم با مدیر سایت مکاتبه کنم. بگویم که این چه وضعش است. بگویم خودت حاظری با این‌ وضع جق بزنی؟ ولی در سایت قسمت مکاتبه را پیدا نکردم. و بی‌خیال شدم. 
امروز یک‌شنبه است. از خواب پا شدم و رفتم در آشپزخانه و با اعضای خانواده با روی خیلی باز برخورد کردم. برایشان روز خوبی را آرزو کردم. راست می‌گویم. همین جمله را بکار بردم. انگار که داشتم یک فیلم خارجی را دوبله می‌کردم. مادرم خاک‌شیر درست کرده است. من خاک شیر خیلی دوست می‌دارم. امروز صبحانه کیک با خاک‌شیر خوردم. اعضای خانواده داشتن راجع به یک برنامه‌ی تلویزیونی صحبت می‌کردند که وای امشب دارد و داشتند مروری بر گذشته‌ی آن برنامه می‌کردند و من داشتم با دانه های خاک شیر بازی می‌کردم. و این‌که چه باحال دارند در آب حرکت می‌کنند. دانه های خاک شیر احتمالا خیلی حس آزادی می‌کنند و آیا اصلا به فکر خارج شدن از لیوان هستند؟ اصلا از لیوان خارج شوند که چه بشوند؟ 

۱۳۹۰/۱۲/۱۵ ه‍.ش.

بسیاری از ما وجود دارد.بیایید با هم یک جنگ.

امروز با یکی دعوا کردم. امروز با یکی در ذهنم دعوا کردم. وایساده بودم در ایستگاه اتوبوس. یکی آمد و از من ساعت پرسید و من ساعتم را قایم کردم و او را کتک زدم و مردم برایم دست زدند. این چیزی بود که در ذهنم اتفاق افتاد، درست است به همین تخمی‌ای. ولی چیزی که در واقعیت اتفاق افتاد این بود که کسی آمد کنارم و من فکر کردم قرار است ساعت بپرسد، ولی نپرسید. بعدش سوار اتوبوس شدم و قرار بود کلاس ریاضی کنسل شود و بجایش یک سمیناری چیزی برگذار شود ولی سمینار هم برگذار نشد و بعد من آمدم خانه. روز ها برای من از بد شروع می‌شوند و می‌روند تا شب خوب می‌شوند. یعنی آن نقطه که چشمانم را روی بالش باز می‌کنم بدترین زمان روز است و کم کم خوب می‌شود تا آن لحظه که چشمانم را روی بالش می‌بیندم. (بالشت؟ نه من هرگز این کلمه را به کار نمی‌برم). شب ها کلا خوب است. همه چیز آرام می‌شود. امروز تمام روز صدای آیپادم را از نصف بیشتر نکردم زیرا سر درد داشتم ولی الان دیگر ندارم. الان بجایش شاش دارم. انسان همیشه یک  چیزی دارد. برای نهار آمدم خانه و دیدم کسی خانه نیست و مادرم کباب ماهی تابه‌ای درست کرده است. کباب ماهی‌ تابه‌ای غذایی است که هرکس به یک اسم صدایش می‌کند. و من نمی‌دانم شما به چه اسمی صدایش می‌کنید ولی کباب ماهی تابه‌ای داشتیم.
وقتی آمدم خانه کباب یخ کرده بود روی گاز و روغن‌اش سفت شده بود و قیافه‌اش زشت شده بود و من چندش‌ام می‌شد آن را گرم کنم  و بخورم. ولی آن را گرم کردم و خوردم و سیر شدم. و بعد لباس پوشیدم و رفتم کتاب‌خانه در کتاب‌خانه داشتم کتاب می‌خواندم ولی کنار دستم در توییتر داشتم چیزی می‌نوشتم. و بعدش آمدم بیرون و دادم موبایلم را که شیشه‌اش دیروز به گا رفته بود تعمیر کنند. یک ساعته آن را درست کردند و من معادل صد و شصت هزار تومان بابت‌اش پول پرداخت کردم و کونم تا آن‌جایش سوخت. بعد دوباره آمدم خانه. البته به همین راحتی هم نیست آمدن خانه. باید در ایستگاه صبر کرد. در سرما. اوتوبوس آمد. و من سوار شدم. اوتوبوس ها را ریده‌اند توش. یعنی از دیروز به بعد هر موقع بخواهی سوار اتوبوس شوی باید بلیط نشان بدهی. بلیط اتوبوس چیز گرانی است با پول بلیط اتوبوس در ایران می‌شود همان مسیر را با آژانس رفت و به راننده هم گفت که برایتان کامران و هومن بگذارد و شما گوش کنید. کامران وَ هومن را می‌شناسید؟ خواننده‌ی محبوب نسل جوانِ آریایی ها.
آمدم خانه و این‌بار مادرم و پدرم خانه بودند و سلام کردم و آمدم کامپیوترم را روشن کردم. صبح ها که از خواب پا می‌شوم برای خودم برنامه می‌ریزم. امروز برنامه ریختم که غروب که آمدم خانه بروم کنار پدر، مادر و تلویزیونمان بنشینم و حرف بزنیم. مادرم گفت که دوستِ من را در خیابان دیده است و دوست من بهش سلام نکرده و بعد من گفتم زیرا گوسفند است که سلام نکرده. با این حرف گرما را به کانون خانواده آوردم و شادی را به دل مادرم وارد کردم. زیرا اگر می‌گفتم شاید ندیده او فکر می‌کرد دارم کار او را توجیه می‌کنم و ممکن بود باهایم قهر کند و رویش را کند آن ور. آن ور گلدان است. این ور که من نشسته‌ام تلویزیون است. و اگر رویش را به گلدان می‌کرد یعنی با من قهر است. ولی او رویش به تلویزیون بود. مادرم می‌گوید دوستم دوست دختر من هست. ولی چون دوستم دوست دخترم نیست من گفتم که نیست و او می‌گوید که چرا هست و من دیگر چیزی نمی‌گویم. پدرم دارد تلویزیون نگاه می‌کند و کلماتی را که نمی‌فهمد می‌پرسد. پدرم هم چنین یک شلوار گرم کن جدید خریده. امروز داشتیم راجع به تلفنمان حرف می‌زدیم. می‌گفتیم که چرا یادمان می‌رود پیغام گیرش را روشن کنیم وقتی که خانه نیستیم. آخر می‌دانید چون خیلی ها به ما زنگ می‌زنند و ما همش مشغله و کار های مهم داریم و نیستیم که تلفن را جواب بدهیم. دروغ گفتم. مادر پدرم وقتی نیستند می‌روند کلاس زبان و اصلا هم سرمان شلوغ نیست. ما شب ها حوصلمان سر می‌رود. ما یعنی پدر و مادرم. برای همین برایشان سریال های زیبای ایرانی و پر محتوا و جذاب و خوب و با ارزش و ریدم دهن غرب می‌گذارم تا ببینند و حوصلشان سر نرود. راستش دوست داشتم آن‌ها مثلا به جای آن هجویات چیز های خوب ببینند. بعضی وقت ها از کتاب خانه برایشان فیلم می‌آورم تا با هم ببینیم. آخرش تمام که می‌شود پدرم می‌گوید آخیش حالا برو سریال را بیاور که وقت نداریم.
کامپیوترم را آپدیت کردم و دارد من را می‌گاید و هی می‌گوید من را ریست کن برای همین شمارا با بچه های توی خانه تنها می‌گذارم.

۱۳۹۰/۱۲/۱۱ ه‍.ش.

سیب سیب دو ابرو

امروز اول ماه است. اول ماه ها ما حقوق می‌گیریم. یعنی پدرم حقوق می‌گیرد. پدرم برای بی‌کاری‌اش دارد حقوق می‌گیرد و زندگیِ ما دارد با پولِ مفت می‌چرخد. ما با این پول غذا می‌خریم و هر شش ماه یک بار حقوق را به اندازه‌ی یک جفت کفش اضافه می‌دهند تا اعضای پنج نفری خانواده‌ی ما بتوانند پوشاک بخرند برای خودشان. این پولی است که به ما می‌دهند و ما باید با آن زندگی کنیم. پدرم دارد دنبال کار می‌گردد. پدرم زبان بلد نیست و وقتی هم می‌خواهد حرف بزند صدایش را دخترانه می‌کند و گمان دارد که این‌گونه لحجه‌اش بهتر می‌شود. پدرها آدم های بزرگی هستند. پدر من همیشه بیکار نبوده است. یک زمانی کار داشته است. یک زمانی ما ماشین داشته‌ایم. آن هم سه عدد. رنگ و وا رنگ. مادرم یک پراید قرمز داشت و یک مانتو قرمز هم خریده بود تا ست شود با ماشینش و بسیار زشت و زننده بود و من رویم نمی‌شد با او این‌ور آن‌ور بروم. بله می‌گفتم، پدرم از اول بی‌کار نبود. او کار داشت. تنش هم شب ها بوی عرق می‌داد. بعد ها از آن‌جایی که کار می‌کرد آمد بیرون و برای خودش شرکت دربازکن و دوربین مداربسته و این‌ها زد. داد برایش یک لوگو بسازند و یادم است که مبلغ زیادی پرداخت کرد. وقتی لوگو حاضر شد من دیدم که آن‌ها لوگو را با یک برنامه که در کم‌یاب آنلاین برای دانلود پیدا می‌شد و کارش این بود که خودش لوگوی دزدی می‌ساخت، ساخته بودند. این را به پدرم گفتم و پدرم رفت دعوا کند و حقش را پس بگیرد ولی آن‌ها بیلاخ دادند در دلشان به پدرم و پدرم دست به خایه آمد و داد به پسر عمه‌ام تا یک لوگو بسازد، او هم ساخت و بسیار تخمی شد. شرکت پدرم بعد از شش ماه داشت ضرر می‌داد و ریده بود. برای همین جمع‌اش کرد و رفت مسافرکش شد. او با ماشین مادرم می‌رفت مسافرکشی و ما مثلا نمی‌دانستیم. ما یعنی بچه‌ها. بعد ها دید که پول داریم کم می‌آوریم و این چه وضع زندگی است و نمی‌توانیم زندگی کنیم و اه اه. بعد تصمیم گرفتیم بی‌آیم خارج پیش عمه‌ام.
این‌ها را گفتم که بدانید ما از اول بدبخت بی‌چاره نبوده و یک زمانی ماشین داشته‌ایم و نگاه به امروزمان نکنید.
امروز حقوق گرفتیم و حالا می‌توانیم چند روزی را شاد زندگی کنیم. شادی زندگی ما به پول ربط دارد؟ احتمالا دارد. البته برای همین هم خدارا شکر می‌کنیم. اصلا خدارو شکر که ما پول نداریم. و اگر داشتیم معلوم نبود چه می‌شدیم و هرچه مشکل است اصلا از پول است و خدا می‌داند که ما اصلا به پول نیاز نداریم. وگرنه خودش به ما پول می‌داد. به هر حال چند روز اول را کمی خوش می‌گذرانیم و می‌توانیم مثلا میگو بخوریم. ولی چند روز بعد موجودی به نام مادر می‌آید و صرفه جویی می‌کند. مادرم کلا عطر هم می‌زند یک پیس می‌زند و عقیده‌اش این است که ما (من و پدرم و خواهرانم) آدم های مصرفی‌ای هستیم و می‌رینیم توی پول و به جای یک پیس مثلا سه پیس عطر به خود می‌زنیم. (مرد ها عطر می‌زنند؟ یا جق؟ هاهاها)
دیروز تولد خواهرم بود. من بهش تبریک نگفتم، کادو هم ندادم. اصلا به روی خودم هم نیاوردم. زیرا من با وقار تر از آن هستم که کادو بخرم. با وقار؟ من عن هم نیستم و راستش را بخواهید خجالت کشیدم تبریک بگویم و به نظرم حرکت لوسی آمد تبریک گفتن در آن لحظه. آخر می‌دانید که من خیلی خنده آور هستم و اصلا لوس نیستم. تولد عمه‌ام هم بود چند روز پیش ها و من چون او را در فیسبوک بلاک کردم. برایش یک ایمیل فرستادم:
عمه سوسن تولدتون مبارک. امیدوارم که یک سال خوبی رو پیش رو داشته باشید.

سایز فونت ایمیل را هم تغییر ندادم و جای موضوع ایمیل را هم خالی گذاشتم. و اصلا چرا این حرکت زننده را کردم؟ جواب درست است، زیرا من خودم یک فرد زننده هستم.
ماکروفرمان را یادتان است خریده بودیم؟ تا الآن تویش دو عدد سوسیس و یک بشقاب ماکارونی گرم کرده‌ایم.