۱۳۹۱/۸/۲۶ ه‍.ش.

پرواز در شب های یخچال

هوا به قدرى سرد شده است كه تا به حال توى تمام عمر هايى كه كرده‌ام چنين هواى سردى نديده‌ام. اگر مجبور نبودم به سر كار بروم، می‌ماندم تمام روز زير پتو و براى خودم لبخند می‌زدم، يا چه می‌دانم براى شما لبخند می‌زدم. زيرا كه من آدم خود خواهى نيستم و براى همه لبخند می‌زنم. و ديگى كه براى من نمی‌جوشد پس بگذار براى بقيه بجوشد هستم. از شدت سرما، كلاه بافتنى‌ام را كه خيلى گران خريده‌ام و وقتى كه سرم می‌كنم شبيه شورش گران می‌شوم و شورش گران همه شان كلاه هاى گران به سر می‌كنند و می‌روند بر ضد نظام هاى سرمايه دارى شورش می‌كنند و آخر خفن هستند را سرم می‌کنم. بله، اين كلاه را سرم می‌كنم و كلاهِ سوييشرتم را هم رويش می‌كشم و كلاه كاپشن‌ام هم روىِ روى‌اش می‌كشم تا شانسى براى ورود هواى دزد باقى نماند. راستش من گرما را به داف تور كردن در خيابان ترجيح می‌دهم. مهم نيست كه كله‌ام اندازه‌ى هندوانه بشود. مهم آن ام كه خود ببويم. يعنى مهم آن است كه در خيابان‌ها و كوچه‌ها و قطارها و اتوبوس‌ها در گرما به سر ببرم. امروز چند نفرى را ديدم كه علاوه بر آن كه تيپ زده بودند، سردشان هم نبود و داف تور می‌كردند. نمی‌دانمم چطور كار می‌كند اين سيستم كه هم گرم‌ات باشد هم تيپ ات را زده باشى و هم داف تور كنی چند تا چند تا. مشكل جاى ديگرى است. مشكل من هستم. خدا بايد من را از روى زمين وردارد و روى هوا بگذارد تا دنيا يک نفس راحت بكشد.
شهردارى برايمان نامه نوشته است. تويش گفته است كه بگرديد يک خانه‌ى جديد پيدا كنيد. اين خانه‌اى كه الان تويش هستيد گران است و چون ما پولش را می‌دهيم پس هرچه ما می‌گوييم همان است و پول است كه زمين را می‌چرخاند نه جاذبه. پدرم نامه را گذاشته روى ميز و بهش نگاه می‌كند. من هم به نگاه پدرم نگاه می‌كنم. مادرم هم به تلويزيون نگاه می‌كند. تلويزيون دارد برنامه‌ى آشپزى نشان می‌دهد. آقاى آشپز روى استيک يک لايه طلا می‌گذارد و بشقاب غذا را به سر ميز می‌برد. آقايى كه پشت ميز به همراه همسر اش نشسته و اسم خودش احتمالاً جورج و اسم همسر اش فتانه است، به غذا نگاه می‌كند و با سر از آشپز تشكر می‌كند. آشپز هم به دوربين و تماشاچى ها نگاه می‌كند و لبخند و چشمک می‌زند. تماشاچى ها كف می‌زنند و تبليغ پخش می‌شود. 

مادرم می‌گويد كه خب می‌گوييم هرچقدر آن‌ها پول می‌دهند بدهند و هرچه كم بود ما خودمان می‌دهيم. ولى توى همين خانه بمانيم. پدرم می‌گويد كه با كدام پول؟ راستش ما از دار دنيا يک خانه در ايران داريم كه حالا ارزشش يک ششم شده است. يعنى اگر شش سيب داشتيم، پنج تايش را داده ايم به اكبر و حالا يک سيب برايمان باقى مانده است. شش سيب تمام عمر پدرم بوده است تا به امروز. قضيه را كه با عمه‌ام مطرح كرديم گفت كه گه خورده اند، گفت كه نمی‌گذارد چنين چيزى اتفاق بی‌افتد. اما او مگر رئيس فتيله بخار است كه نگذارد چنين اتفاقى بى‌افتد؟ اتفاق براى افتادن است و بخت براى بد شدن. و خوب؟ و خوب براى تو.

تمام شهر پر شده است از تبليغ يک كاپشن دخترانه؛ كه توى تبليغ يک دخترى را مشاهده می‌كنيد كه دارد با چشم هايش می‌خندد و با دهان‌اش هم م‌خندد. با همه جایش دارد می‌خندد. به من دارد ميحندد. اين دختر دندان هاى كج و كوله اى دارد و اين مد جديد تبليغات و مدل هاست كه می‌خواهند بگويد هرچه طبيعى‌تر بهتر٬ زيباتر، خدا شاهد است كه درست هم می‌گويند. اين دختر كه يک هفته است همه جا می‌بينم‌اش موهايش هم سفيد شده است. يعنى چند تار سفيد دارد. نمی‌دانم از اين هايی است كه رنگ دانه‌ى موهايشان خراب است و همه مان يک بچه توى مدرسه مان داشتيم كه چند تا موهاى سرش سفيد شده بودند و همه به او می‌گفتند كه اِ مو هايت سفيد شده، پير شدى ديگر٬ هرر هرر هرر هم بخندند. حال اين دخترِ طبيعى دندان كجِ مو سفيد من را عاشق خود كرده است. امروز توى ايستگاه كه نشسته بودم و از سرما گردن درد گرفته بودم بهش نگاه كردم. می‌خنديد. همش می‌خندد، انگار هيچ غمى توى زندگى ندارد. كاپشن هم كه تنش بود. پس نميتوانست سردش باشد. می‌خواستم بهش بگويم كه دوستت دارم. چشمک بزنم. اما نمی‌شد، زيرا كه مردم در ايستگاه بودند و زشت است آدم جلوى آدم هاى ديگر چشمک بزند. نتوانستم. نگاهش كردم. بعضى وقت ها حتى چشم هايم را هم تنگ و يک لبخند توى صورتم پنهان كردم٬ كه يعنى حالا كه من رويم نمی‌شود چيزى بگويم لا اقل تو چيزى بگو. اما نشد. می‌دانيد چرا؟ زيرا اتوبوس آمد جلوی تبلیغ ایستاد و من سوارش شدم. همش بايد سوار اتبوس شوم نمی‌دانم چرا. امروز وقتى توى اتوبوس جا نبود تا بنشينم٬ رفتم آن قسمتى كه آكاردئونى است و خم می‌شود. رفتم يک پايم را روى آن قسمتى كه می‌چرخيد گذاشتم، پاى چپم يعنى. بعد پاى راستم را جورى گذاشتم كه نصفش روى آن قسمتى بود كه می‌چرخيد و نصف ديگر اش روى آن قسمتى كه نمی‌چرخيد. بعد پايم سر پیچ ها خود به خود تكان می‌خورد. اما به محض آن كه از اتوبوس پياده شدم ديگر خودش تكان نخورد. خودم تكان اش دادم.

فردا پدر و مادرم بايد بروند و امتحان زبان بدهند. اگر قبول شوند بعد اش بايد به سر كار بروند. پدر مادر ها همش بايد بروند.
مادرم راستش كون اش گشاد است، دلش نمی‌خواهد به سر كار برود. دلش می‌خواهد به سر كار نرود. دلش می‌خواهد بنشيند خانه و با خواهرش تلفن صحبت كند. دلش می‌خواهد همش فرصتى گير بى‌آورد و به شوهر عمه‌ام چيز هاى بد بگويد. بگويد كه پدرت آن همه سال كار كرد اما آخر سر آن جورى شد. چه جورى شد؟ ديگر ديگر.
می‌دانيد. گرسنه ام است، دوست دارم الان چيزى بخورم. دوست ندارم چيزى بنويسم. نوشتن فرار نمی‌كند. اما غذا فرار می‌كند. به پير به پيغمبر كه فرار می‌كند. به خدا فرار می‌كند.

۱۷ نظر:

  1. ميشه براي اينكه تجسم ما از موضوع بهتر شه حدود سن پدر و مادرت را بگي مرسي

    پاسخحذف
  2. عالی بود. مثل همیشه. امیدوارم مشکل خونه حل بشه. با خط آخر تو پاراگراف آخر شدید موافقم :)

    پاسخحذف
  3. از کجا معلوم تو دروغ نمی گی ؟ از کجا معلوم تو همه ی اینا رو از آسمون به هم نمی بافی ، ثابت کن اینا همش واقعین ، ثابت کن کلاه سه لایه سرت می کنی ، ثابت کن به دختر کاکل زری نگاه می کنی ، جان من ثابت کن ما بفهمیم یکی مثل ما خل چل وجود داره

    پاسخحذف
  4. آخه برا چی ثابت کنه ؟؟
    دلت خوشه توام ها
    بیکار که نیست

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. بی‌کار که نیستم. اما اونقدر هم باکار نیستم که نتونم چیزی که لازمه رو ثابت کنم.

      حذف
  5. یکی از بهترین پست هایی که این هفته خوندم.

    پاسخحذف
  6. آی لاو صهبا دنت وری یو آر وی لاو جاست بی هی ر دورو برا سو وی ویل بی هپی تیک مور پیکچرس یورسلف"s لایف pmd ها ها
    ناشناس در تنکس گیوینگ ریده

    پاسخحذف
  7. بابا انقدر داف هس که با لباسایِ گرمِ زمستونی دلِ آدم و ور می‌دارن می‌برن. ینی به نظرم همه داف میشن با لباس زمستونی که .

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. اصلاً فهميدى داستان از چه قرار بود؟

      حذف
  8. آره، کلی داستانایِ مختلِف شد. من نق زدم ولی تَهِش.

    پاسخحذف
  9. من زمستونی پیشونیم درد گرفته بود هی سوز میزد میخورد به پیشونی میشپونی ما...خیلی درد گرفته بود... بعد سرمام خوردم بتر شد همه چی... بعد یه کلا دارم مال بچگیامه... ینی دقیقا مال یازده سالگیم... ولی هنو اندازس... فقط چون رنگش صورتی سفیده و شکل بچه ها میشم مامانم میگه جلفه نمیذاره بپوشم... کلا میگه کلاه نپوش زمستونا... اون واسش مهم نی من یخ بزنم فقط این مهمه که من کلاه نپوشم... ینی واقن زر اافس عشق مادریو این حرفا

    پاسخحذف
  10. از هوای گرم بیشتر خوشم میواد... آخه توی هوای سرد هم سردی هوا رو مخه... هم بیدار شدن صب که باید بری مدرسه... من دیگه مدرسه نمیرم ولی سال دیگه دانشگا که هسسس
    من قراره بزرگ بشم
    قراره به سن قانونی برسم
    یوهوووووووووووووووو

    پاسخحذف
  11. ولی خیلیم فرق نمیکنه به سن قانونی برسم... هنوم باید بابام واسه هرکاری که میخوام بکنم رضایت نامه اما کنه... اصن سن قانونی واسه دخترا عنم نیس واقن

    پاسخحذف
  12. بابام اومد الان خونهه... بابام همیشه وسطای روز میاد خونه خریدارو میذاره میره... ینی میره واسه خونمون خرید میکنه و از سر کارش پول میگیره... اگه بابام نبود حتما بش فش میدادم... ولی چون بابامه نمیدم.. چون به پدر و مادر من دیگران با ید لعن بفرستن و منم بگم ریدم به همتون چون مامان بابای من یدونن... ولی اینو جلو بقیه میگم... چون ته دلم خیلی حس خاصی ندارم بشون

    پاسخحذف
  13. من میرم که چن وقت نباشم... چون من ازون دسته آدماییم که میرن تا چن وقت نباشن... بعد میدونمم مهم نیس این که من باشم یا نباشم... میگم چون من ازون دسته از آدماییم که چیزای نامهم میگن و یه ساعت درموردش زر زر میکنن... و اعصاب ملت سرویس میکنن

    پاسخحذف