۱۳۹۰/۹/۲۱ ه‍.ش.

قاشق رو هم به استخونِ مرغ نميزنيم

سلام امروز ميخواهيم راجع به هيچى صحبت كنيم، هيچى مسئله ى مهمى است، مهم در حدى كه خيلى مهم است ديگر مثلا، اگر دقت كرده باشيد، ميبينيد هركس كه دارد يك كارى ميكند، يا يك كارى كرده، يا اصلا يه مرگش است كلا، از او كه ميپرسىد چه مرگت است، او در پاسخ ميگويد، هيچى، صد البته شما ميدانيد كه دارد گه ميخورد و يك مرگش است، مگر ميشود مثلا يك كسى قيافه اش هر روز مثل كونِ مرغ باشد، ولى يك روز كه مثلا شبيه كون باباى من ميشود چيزيش نباشد، اين بدان معنى است كه يك چيزيش است، ولى انقد سگ پدر است كه وقتى از او ميپرسى چت است، او ميگويد هيچى، اگر هيچى است پس گه خورده كه قيافه اش شبيه كونِ باباى من شده است، راستش را بخواهيد من تا به حال كونِ بابايم را نديدم، ولى مطمئنم كونش بسيار مو دارد، زيرا يادم مى آيد هنگامى كه ايران بوديم موهاى زير بقل اش از موهاى سر من بيشتر بود، خدا به سر شاهده كه دروغ نميگويم، اصولا خانواده ى پر مويى هستيم ما، خدا بيامرز مادربزرگم هم اين اواخر كلا سبيل گذاشته بود و خيالِ خودش و بقيه را راحت كرده بود، حالا اينهايى هم كه ميگويند هيچى، يا مارا تخم خودشان حساب نميكنند كه برايمان بگويند چه مرگشان است، يا حتما مارا تخم خودشان حساب نميكنند، وگرنه آدميزاد با ديگران بايد حرف بزند ديگر، نميشود كه هِى گه و گه تر شود، بايد پيشرفت كرد، حالا اينكه اصلا چرا ميگويند "هيچى" ، هيچى گفتن در پاسخ به سوالات تخمى ما هميشه راه حلى براى فرار كردن از جواب دادن است، ولى نميدانم چرا مثلا در اينجور مواقع نميگويند همه چى است، من فكر ميكنم بالاخره "همه چى" تعدادش از "هيچى" بيشتر باشد، پس ميتوان گفت همه چى است، يعنى اينكه من همه چى ام است، براى همين است كه قيافه ام شبيه كونِ پدر ات شده است.
حالا از همه ى اينها اگر بگذريم من دارم سرما ميخورم، يا خوردم و روز به روز دارم بدتر ميشوم، دقيق نميدانم، ولى سرماخوردگى يك خوبى اى كه دارد اين است كه صداى آدم سكسى ميشود و ميتواند مخ بزند، آره گه خوردى ميخواى مخ بزنى با اون قيافه ات.
ولى سرما خوردگى يك بدى اى كه دارد اين است كه مادر من به بهانه ى سرما خوردى مارا ميبندد به سوپ هاى تخمى اش، و از فرط كون گشادى ديگر غذا درست نميكند، ميدانم ديگه، از خدايش است كه من مريض بشوم، من خودم ميدانم مريض كه ميشوم، اگر مثلا استيك بخورم خوب ميشوم. ولى ما از موقعى كه يادم مى آيد استيك نخورده ايم، آخر ميدانيد، استيك گران است، پدر من چند سالى ميشود كه قول داده تا مارا ببرد و استيك بدهد بخوريم خير سرمان، ولى به روى خودش هم نمى آورد، البته شايد بخاطر اين است كه ما فقيريم، نه فقير كه نيستيم، فقط جزو آدم هاى كم در آمدى هستيم.
من هميشه براى خودم يك خانواده تصور ميكنم، يك خانواده ى آدم حسابى، آخر ميدانيد، خانواده ى من آدم حسابى نيستند، هميشه در رويا هايم پدرم روان شناس بوده و مادرم يك مادر ديگه بوده، يعنى پدرم همين پدر الآنم بوده ولى فقط روان شناس بوده، ولى مادرم كلا يك آدم ديگه بوده، يك زن مهربانِ خوش قيافه بوده كه در دانشگاه تاريخ تدريس ميكرده و كلى كتاب دارد و كلى كارش درست است، و برايمان شب ها خوراك سبزيجات با گوشت درست ميكند، و پدرم بوسش ميكند، و سر ميز شام با هم راجع به تعطيلات پاييزى فكر ميكنيم، ميدانيد كه اين مادر واقعى من نيست براى همين است كه من از دختر اش خوشم مى آيد، و دوست داريم هم رو، و كلى من را راهنمايى ميكند و انگار كه مثلا كلى از من با تجربه تر است. راستش را بخواهيىد كم كم دارم بهش حسودى ميكنم، آخه اون همه چى را ميداند، تازه هفته اى سه بار تمرين رقص باله ميكند، ولى من هفته اى سه بار تو اتاقم بلند ميگوزم، چند هفته ديگه تولد من است، و ميدانم كه قرار است برايم يك ساعتِ گرانِ خفن بخرد.
اگر يادتان رفته ما الآن در خانواده ى رويايى من هستيم.
ما خانمان دو طبقه است، طبقه ى بالا چند تا مبل راحتى داريم كه شب ها آنجا مينشينيم و ميوه ميخوريم، من هِى بهشان ميگويم بگذاريد چراغ وسط اتاق را روشن كنيم، ولى مادرم ميگويد همين نور آباژور بست است، در ضمن اينجايى هم كه نشستيم داريم ميوه ميخوريم تلوزيون نداريم.

۴ نظر:

  1. دفه اولی که به دنبال اون کیف های جان اسپرت رفتم تو منوچهری یارو گفت یکی دو ساله که دیگه نمیاد . امروز که رفتم شده بود هفت هشت سال که دیگه نیست.
    راستی چند وقتیه علی با گوگل کرومم نمیتونم اینجا پیغام بزارم برات هی با فایر فاکس میزارم
    راستی باید بگم تصمیم مهمی گرفتم . تصمیم گرفتم که وقتی یکچیزیم است و کسی ازم میپرسه چه چیزیت است نگم که هیچی. بگم همه چی اما امیدوارم که کسی بعدش ازم نپرسه مثل ان که : خب یکی از اون همهچیو بگو

    پاسخحذف
  2. نمی دونم چرا آدمای بیشتری در مورد این کسی شعرهایت نظر نمی دهند. بنظر من که خیل خوب بود مثلن 7 یا 8

    پاسخحذف
  3. من نمیگم هیچی... ینی بسگی داره کی باشه... دوسام باشن میگم برو گوه نخور حوصله ندارم... ولی اونا نمیرن گوه نخورن... وایمیسن اونجا هی گوه میخورن... کلا دوستای گوه خوری دارم... بعد دیگه سرمو میذارم رومیز اینا بشون جواب نمیدن میگن برو گم شو اصن کثافت آشغال عوضی لیاقت نداری حالت بپرسیم... برو بمیر اصن... بعد بااین جمله ها گوه خوریشون تموم میشه میرن... بعد خونواده اینام که اصن نمیپرسن چه مرگمه... اصن نمیفهمن فک کنم... من همیشه بایه قیافه یوبس دیدن چون... بقیه آدمارم که اصن کیرم حساب نمیکنم اصن نیگاشونم نمیکنم انگا بامن نیسن مثلا

    پاسخحذف
  4. من همیشه دوس داشتم بی خونواده بودم... ازین بچه هایی که تو پرورشگا بزرگشون میکنن بعد خیلی خوشگلن بعد بزرگ میشن میشن آدم حسابی... دیگه مجبور نیسن به هیچ خری احترام بذارن... و هرغلطیم که میکنن میتونن بندازن تقصیر اون ننه باباشون که ولشون کردن

    پاسخحذف