۱۳۹۰/۱۰/۹ ه‍.ش.

من اگر درِ کمد باز باشد نمی‌توانم بخوابم و شاید دلیل خوبی برای اثباتِ اِوا خواهریم است

می‌خوام آدمِ عنی بشم، یعنی عن‌تر، عن‌تر نه به معنیِ عنِ تازه، به معنیِ عنِ بیشتر. البته عنتر یک موجود هم هست که بحث‌اش جداس. می‌خوام بگیرم بشینم تو وبلاگم و هارت و پورت کنم، با کسی هم کار نداشته باشم و وبلاگ بقیه رو بی سر و صدا بخونم، من وبلاگ باز و اینا نیستم به هیچ وجه ولی باید بشم و از این سوشال نتوورکای تخمی فاصله بگیرم و همشون رو دی‌اکتیو کنم و از آن جوّ های (جوّ تشدید داره؟) راحت شوم البته این سوشال نتوورکایی که می‌گم بیشتر فیسبوکه و فیسبوک خیلی عن است و مخصوصا جوّی که من توشم و همه فازِ عنِ هنری دارن، من خودمم یه زمانی این فازو داشتم و حس می‌کردم عکاس و گه خاصی هستم و الان هم فاز وبلاگ گرفته‌ام ولی حداقل‌اش این است که حس نمی‌کنم گه خاصی هستم و این خودش یک پیشرفت است، و الآن هم دارم بین کتابی و آمیانه هِی تایپ می‌کنم و حوصله ندارم درستش کنم، حوصله چیز خوبی است، آدم می‌تواند حوصله داشته باشد و چارتا چیز یاد بگیرد و در طولانی مدت گه خاصی شود. فیسبوک خیلی بد است و خیلی بد و تخمی است، این را گفتم که بفهمید درست است که حالا دیروز مارا خوش‌حال کرد ولی دلیل نمی‌شود که عن نباشد.
این روزها خیلی غُر می‌زنم و راضی هم هستم از این‌که غر می‌زنم و اصلا نمی‌دانم چه مرگم است. یک جور پریودِ دراز مدت که البته بد هم نیست و دوستش می‌دارم، درست است که پسر هستم ولی می‌توانم پریود شوم، البته در پسر بودنم هم می‌توان شک کرد و یک بار خواهرم به من گفت اوا خواهر، و مادرم یک جور بهش چشم غرّه رفت که یعنی زشته نگو جلوش، هنوز خودش نمی‌دونه که اوا خواهره. ولی اگر هم اوا خواهر باشم خدائیش اوا خواهرِ خوبی هستم، مثلا لباسام مثل پسراس و صدام هم مردانه است و عشوه هم نمی‌آیم، فقط این‌که فوتبال دوست ندارم و کلا ورزش نمی‌کنم و یک قوزی روی کمرم دارم که می‌توانید من را علی قوزی خطاب کنید و این‌که یُبس هم هستم و یک آنتی‌سوشالِ عن به حساب می‌آیم و آشپزی دوست دارم و سوسک نمی‌توانم بکشم.
فیسبوک خیلی عن است، خیلی سعی کردم آدم‌اش کنم، خیلی هِی رفتم به مردم فحش دادم تا درست شوند، ولی آن‌ها فقط بلاک کردند و یا مثلا کامنت پاک کردن و برای همین است که از کامنت پاک کردن بدم می‌آید. نمی‌شود این وضع را تحمل کرد(زر می‌زنم) حداقل باید یه مدتی بشینم با این طرز فکر خودم زر زر کنم تا بعد ببینم چه می‌شود، البته خیلی دوست دارم با دوست دخترم تو فیسبوک این ریلیشن شیپ بزنم و شاید تا موقعه‌ای که دوست دختر دار نشدم نروم به فیسبوک. باید جمع کرد، کون رو باید جمع کرد و یک گهی خورد، باید تغییر کرد، باید، باید، باید رفت تو کونِ من با این وضعیت.
جدای همه‌ی این‌ها به قول محمود مختاری می‌خوام امسال (که دیروز تولدم بود و فردا هم سالِ جدید است) اشتباهاتِ جدید کنم، گه های جدید بخورم. گه جدید خوردن خیلی خوب است، مثل غذای جدید خوردن است که من عاشق غذای جدید خوردن‌ام و حس می‌کنم خیلی خفن هستم وقتی غذای جدید می‌خورم. 
شاید حسِ سیب‌زمینی‌ای رو دارم که تو سبد نرم و چروک شده.

۱۳۹۰/۱۰/۸ ه‍.ش.

سیب‌زمینی زیر زمینی

امروز ۸ دی بود و تولد بود، یعنی تولد من بود. روزهای تولد معمولا روزهای خوبی هستند و آدم شاد می‌شود. امروز برای من عادی‌تر از روزهای دیگر بود، حالا نه اینکه مثلا روزِ تولد چه گه خاصی است ولی آدم مثلا یک انتظارات دیگه‌ای داره، مثلا این‌که کادو یک آیپدی چیزی کادو بگیری یا مثلا با دوست‌دخترت بروی یک جایی و نصیحت بشوی. به هر حال ما نه پول داریم که کادو بگیریم و نه دوست‌دختر که نصیحت شویم و تولدمان همین گهی هست که هست.
ما چند روزی است که برای تعطیلات به ایرلند جنوبی سفر کرده‌ایم، شاید الآن سوالات زیادی در مغزتان پیش آمده که به تمام آن‌ها پاسخ خواهم داد.
اول این‌که چرا ایرلند جنوبی؟ مگر چه دارد؟ ایرلند هیچی جز دخترهای جینجرِ خوشگل چیزی ندارد و کلا خیلی کشور بی‌خودی است ولی به هر حال ما به آنجا سفر کرده‌ایم و هم اکنون هم هستیم در اش. و جواب این سوال در سوال دوم است.
سوال دوم می‌تواند این باشد که شما که ماشین ندارید چگونه از این گه خوری ها می‌کنید، بعله ما ماشین نداریم <و دلیل‌اش هم کمبود پول است و اگر دلتان می‌سوزد برایمان لطفا به این شماره کمک کنید ۰۹۱۲> ولی این سفر به حسابِ دختر خاله ام بود که من تا به حال یک بار دیده‌ام اش و خیلی گه است بیچاره. او که در ایرلند بزرگ شده و خیلی هم خسیس است مارا به ایرلند دعوت کرد، و چون ما آدم‌های چتربازی هستیم خودمان را زدیم به موش مردگی که پول نداریم و پول فلان را چجوری بدهیم پولِ بیسار را چجوری بدهیم، و او هم دلش سوخت و بلیط خرید برایمان.
حال اینها اصلا مهم نیست و تمامِ این‌ها را گفتم که برسم به تولد دوباره.
آدم در روز تولد اش می‌فهمد که چقد دوست و آشنا دارد، البته شاید گه می‌خورند و فقط موقع تولد پیدایشان می‌شود، به شخصه یک دختر عمه دارم که از موقعه‌ای که پارسال تو فیسبوک برام نوشت تولدت مبارک تا امروز که دوباره همین را نوشت خبری ازش نداشتم و کلا چه مهم است؟
ولی با همه‌ی این تفاسیر و در نظر گرفتن این‌که هیچکی تولدت یادش نیست، تبریکاتِ فیسبوک جدن آدم را خوش‌حال می‌کند، البته یکی امروز تولد من رو یادش بود که واقعا می‌دانم یادش بوده به من زنگ زد و من به دلیل کاملا نا معلوم جواب‌اش را ندادم و بعد اس ام اس داد و من فهمیدم که خیلی دوستش دارم.
شما در روز تولدتان می‌توانید چیزهای خوبی کادو بگیرید، من هم امروز یک بلیط پاتیناژ از همان دختر خاله‌ام کادو گرفتم که کونم را جدن پاره کرد و آن کفشِ تخمی‌اش پایم را تاول زندوند، و سرما هم خوردم در آن سرما.
من دوستانِ خوبی دارم و خیلی خوب است این، و من چقدر حس می‌کنم کسشر شد این پُست.

۱۳۹۰/۱۰/۲ ه‍.ش.

امام مسيح

امروز جمعه می‌باشد، فردا شنبه است و تولد مسيح است، من مسلمانم، يعنى بايد باشم، اسمم مسلمان است و نمي‌دانم كى گفته كه مسلمانم، ولى از وقتى كه يادم مى‌آيد همه مان هفت جد و آبادمان مسلمان بوده اند و كلِ اين قضيه به تخم من هم نيست. به هر حال فردا روز بزرگى براى مسيحيان است البته در آنها هم پيدا ميشود كسانى كه مسيح به تخمشان هم نباشد، و من بايد آنها را پيدا كنم و كونشان را ببوسم و بگويم بيا بگوزيم. شايد گوزيدن بهترين تفريح نباشد براى كسى كه مسيح به تخمش نيست، ولى ميتوان مثلا بلند گوزيد، و بلند گوزيدن تفريحِ تمام مردمِ دنياست و اگر غير از اين است گورِ باباى غير از اين.
با تمام اين تفاصير و در نظر گرفتنِ اينكه ما ايرانى‌ها مسلمانيم، من در قطار نشسته‌ام و دارم ميرم تا كادو بخرم براى پسر و دختر عمه‌ام، آنها در آلمان به دنيا آمده اند و کیری‌سمس برایشان اهمیتی ندارد ولى چون ما ايرانى هستيم و ايرانى‌ها خيلى خوبن و زشت است اگر كادو نگيريم و خايه هاى همديگه را نماليم، بايد كادو بگيرم.
در همين حال كه دارم با موبايلم اينها را مي‌نويسم و نيم فاصله هم ندارم و ممكن است خيلى غلط املائى پيدا شود در متن، يک دخترى بغل من نشسته، بغل كه يعنى كنارم نشسته و وقتى اين خطِ فارسى را ديد ناگهان فكر كرد من ميتوانم تروريست باشم و چون تروريست ها از اين الفبا استفاده می‌كنن و مو هايشان سياه است و ريش دارند و زشت و كريه وعن هستند، و من تمامِ اين خاصيت ها را دارم پس آن دختر جايش را عوض كرد و فكر كرده كه حتما برود يك جاى ديگر بنشيند بمبى كه من در جيب دارم نميتواند كونش را پاره كند، ولى كور خونده زيرا بمبى كه من همراه دارم كونِ راننده را كه هيچ كونِ خودمم را نیز پاره ميكند.
البته براى اينكه ثابت كنم من تروريست نيستم كافى است بروم و يك آبجو و سوسيس بگيرم و جلوى دختره بخورم، زيرا تروريست ها چيزهاى حرام نميخورند و الكل و گوشتِ خوك حرام است و با خوردنِ آنها ميرويد جهنم و در جهنم خدا ميكند تو كونِ شما.
اكنون كه دارم ميروم و كادو بخرم تقريبا تمامِ پولم را همراهم آوردم و بسيار عصبى هستم از اينكه ايرانى هستم و اينهمه عادت و رفتارهاى تخمى داريم. امشب گوگوش اينجا كنسرت دارد و والدينِ محترم به كنسرتِ آن ميروند و در شبِ تعطيل من بايد زود بروم خانه و مواظب خواهر هايم باشم كه مبادا دزد نيايد بكنتشان، يا خودشان خودشان را به گا ندهند، ولى تنها كارى كارى كه من در نبودِ آنها ميكنم اين است كه در اتاقم پشت كامپيوتر ميگوزم و احتمالا جق هم ميزنم و اگر دزد بيايد من نميتوانم سوپرمن شوم و كونش بگذارم براى همين به دزد ميگويم هركارى ميخواى بكن ولى به من و موبايلم صدمه نزن، حالا اصلا دزد تو كونِ كى بود تو اين شبِ تعطيلى، به هر حال با تمام اينها من امشب شام هم بايد بپزم و من عاشقِ آشپزى هستم و علاوه بر خريدِ كادو براى پسر عمه دختر عمه ام وسايلِ شامِ امشب را هم ميخرم تا يك اسپاگتى با ميگو درست كنم تا خواهر هايم برايم دست بزنن و اگر بچه هاى خوبى باشند برايشان چُسِ فيل درست ميكنم و يك فيلم برايشان ميگذارم تا در آينده بگويند برادرمان عجب آدمِ خوبى بود يادش بخير و هِى اين را بگويند تا شوهر هايشان بگويند اَى بابا كونِ لقش ديگه اه، و بعد آنها ديگر يادى از من نكنند و من در تنهايى بيمرم و در خانه ام كرم بگذارم و بوى عن خانه را ور دارد تا همسايه ها بفهمند كه من مرده ام و بيايند جمع ام كنند.

۱۳۹۰/۹/۲۹ ه‍.ش.

علیرضا شمس

صبح‌ها آدم پا می‌شود و می‌رود سرِ کار و زندگی، ما هم از این قضیه مستثنا نیستیم، برای همین است که صبح‌ها پا می‌شویم و وقتی بیدار می‌شویم با موبایل توی شُرت‌مان را روشن می‌کنیم که ببینیم آیا نشاشیده باشیم و یا آیا در خواب جق نزده باشیم، البته این‌کار را هر روز نمی‌کنیم، فقط امروز این‌کار را «کردم» زیرا دیشب خواب‌های بدی دیده بودم، بله انسان ممکن است در خواب بشاشد و این عمری طبیعی است، حتی می‌شود در بیداری شاشید و همین است که هست.
می‌توان صبح‎ها به آشپزخانه رفت و شیرکاکائو را خورد«نوشید یعنی» و بعد لباس پوشید و گفت وای دیرم شد وای دیرم شد، ولی هیچ‌گاه دیرت نمی‌شود، سوارِ آسانسور می‌شوم، بله ما خانه‌مان آسانسور دارد، حتما با خود فکر کرده‌اید در برجِ ایفل‌ای چیزی زندگی می‎کنیم، خیر ما در یک مجتمع‌ تخمی زندگی می‌کنیم، از آنهایی که انبوه سازی است و در ایران این‌جور خانه‌ها را می‌دهند به خانواده‌ی شهدا تا جبرانِ کونِ پاره‌شان باشد. بله آنها عزیزانتان را می‌کشند و بعدا بهتان خانه می‌دهند تا در آرامش زندگی کنید.
همین‌که از آسانسور می‌آیم پایین، دختری که تابحال ندیدم سوار می‌شود «آسانسور را آدم سوار می‌شود و اسب را هم نیز آدم سوار می‌شود»، او که حس می‌کند از کونِ فیل افتاده به زور سلام می‌کند و من نیز سلام می‌کنم، راستش را بخواهید نمی‌دانم انسان چگونه از کونِ فیل میوفتد ولی این واقعا از کونِ دول افتاده بود، از آسانسور پیاده«!» می‌شوم و به سمتِ ایستگاهِ اتبوس می‌روم، در راه مادرِ دوستم را می‌بینم که شیکان پیکان کرده و لاک زده و چکمه‌اش را تا کجا کشیده بله او چینی است، شوهر اش هم تُرک است، انسان می‌تواند بچه‌ی ترک و چینی باشد و این همان دوستِ من است که واقعا معلوم نیست چی هست اصلا. 
به ایستگاه نزدیک می‌شوم و می‌دوم آخرِ راه تا به اتوبوس برسم، اتوبوس وای نمی‌ایستد تا شما کونِ‌تان را به در و دیوار بدهید، او می‌رود و تخم‌اش نیست که آیا دیر برسی یا نه، به هر حال گه خورده من رفتم در اتوبوس و هدفونِ «Sennheiser» اصل«!» را در گوشم فرو کردم، این هدفون را خودم خریده‌ام و دوستِ پدرم هیچ نقشی در تهیه‌ی آن ندارد، شاید از خود بپرسید شما که ماشین ندارین چطور این‌همه پول بابت این چیزها می‎دهید، و من در جواب به شما بیلاخ می‌دهم و رویم را می‌کنم آن‌ور. در اتوبوس آهنگ گوش می‌دهم، چه آهنگی؟ «تول» و وقتی تول گوش می‌دهم، مخصوصا صبح‌ها در اتوبوس، دلم می‌خواهد پاشم در اتوبوس وایسم و مردم را کُتک بزنم و فحش بدهم، و آن‌ها هِی معذرت بخواهند و من هِی فحش بدهم و بزنم تو صورتشان، البته این‌ها فقط تخیل است و انسان تخمی‌ای همچون من آن‌ها را در خواب هم نمی‌بیند، زیرا در خواب دارد یک دختر با سینه‌های گرد را می‌بیند.
به هر حال حجمِ موزیکی به گوش‌تان وارد می‌شود کونتان را پاره می‌کند و نمی‌دانید انرژیِ خود را تو کونِ چه کسی کنید، در همین حال دختری را می‌بینید که شبیه یکی از دوستانِ فیسبوکتان است و خیلی دوست دارید بروید و به او بگویید که خیلی شبیه فلانی است، ولی می‌دانید کلّ این قضیه به تخمِ او نیست، درست است که دخترها تخم ندارند، ولی قابلیتِ این را دارند که چیزی به تخم‌شان نباشد.
امسال دارد دوباره سالِ نو می‌شود و همچنین تولدِ عیسی، من عیسی را که می‌گویم یادِ عیسی در Family Guy میوفتم، و چقد خنده دار است، ولی این اصلا خنده دار نیست که مردم با اینکه کارتِ عابر بانک و آیفون چهار اختراع شده همچنان برای تولدِ یارو جشن می‌گیرند و خیلی شاد اند، حالا این که چیزی نیست، من ملتی را میشناسم که برای مرگِ کسی خود را پاره پاره می‌کنند و گریه می‌کنند، بی آنکه بدانند اصلا «او که بود و چه کرد؟» حتما این سوال را یک بار در عمرتان جواب داده‌اید در امتحان، و چقد آن امتحان برایتان یک زمانی مهم بوده، ولی الآن که فکرش را می‌کنید می‌بینید تخمِ خر هم نبوده.
به هر حال ما به این چیزها کاری نداریم و اصلا هم با این چیزها شاد نمی‌شویم و کلا تخممان هم نیست و امیدواریم یک روزی مردم هم تخمشان نباشد.
امروز بندینکِ ساعتم پاره شد و نمی‌دانم چه گهی بخورم، اورا چهار سال است که از دستم در نیاوردم و زیرِ شیشه‌اش کمی کپک زده و سیاه است و عدد هایش آبی است و اسپریت است و اصل است و ما آن زمان که آن ساعت را خریدم ماشین داشتیم.

۱۳۹۰/۹/۲۷ ه‍.ش.

یک روزِ خود را شرح دهید و بعد بشاشید

امروز روزِ تعطیل است، یا بهتر است بگویم تعطیل بود، روزهای تعطیل معمولا می‌شود صبح‌ها بیشتر خوابید، اگر مادرتان درهای کابینت آشپزخانه را محکم به هم نکوبد و از قصد صدا تولید نکند که شما بیدار شوید، مادرها اینجوری استند، و کسی هم تخم اعتراض به آنها را ندارد.
صبح که از خواب پاشدم احساس کردم هوای اتاق خیلی بد است، احتمالا تمام دیشب را چسیده بودم، پرده را زدم کنار و پنجره را باز کردم، هوا برفی بود، یعنی برف میبارید و من مثلا خوش‌حال شدم از دیدن برف، یک نگاه به اتاقم کردم و حس کردم باید جمع و جور شود، ولی قبلش باید می‌رفتم صبحانه بخورم، در آشپزخانه پدرم را دیدم که داشت به خواهر چهارده ساله‌ام سلام کردن یاد می‌داد، بله خواهر من بلد نیست سلام کند و عین گوسفند صبح‌ها می‌آید تو آشپزخانه و سلام نمی‌کند؛ احتمالا الان با خود فکر کردید ما از آن خانواده‌هایی هستیم که پولدارند و در آشپزخانه دور میز می‌نشینند و آب‌پرتغال هم سرِ سفره‌شان هست، ولی بگذارید شرح دهم، ما در آشپزخانه‌مان میز نداریم و فقط یک صندلی داریم که فقط مادرم روی آن می‌نشیند و آن صندلی احتمالا مالِ وسطای آشپزی هست، آخر نیست مادرِ من خیلی زیاد آشپزی می‌کند برای همین نیاز به استراحت دارد وسط‌ اش، پدر من با شلوارکی که روی شلوار گرمکن پوشیده روی کابینت نشسته، و روی کابینت هم مقداری تغذیه برای صبحانه است، ولی از آنجایی که آدمِ خاصی هستم و خیلی خوب و شیک و با کلاس و گه هستم روزها فقط می‌توانم یک لیوان شیرکاکائو بخورم (بنوشم یعنی) ، و خواهران من ایستاده هِی این پا و آن پا میکنند و صبحانه را می‌خورند.
می‌روم در آشپزخانه و سلام می‌کنم و به پدرم کمک می‌کنم که به خواهرم سلام کردن یاد بدهد، البته پدرم چند ماه پیش سعی کرد به من هم راه رفتن یاد بدهد، یکم با هیجان حرف می‌زنم و مادرم می‌گوید باز این اومد از اتاقش بیرون، مادر من یک ژاکتِ نارنجی پوشیده که سالِ پیش دختر عمه‌ام آن را برای تولد من کادو داده بود، آن را یک بار هم تنم نکردم و مادرم آن‌را در خانه می‌پوشد حتی جلوی دختر عمه‌ام(!)، مادرم علاوه بر ژاکتِ کلاه دارِ نارنجی، یک شلوارِ صورتیِ خال خالی دارد که انقد پوشیده دون دون شده، این شلوار هم برای خاله‌ام بوده که تابستانِ پیش به مدت دو هفته از ایرلند آمده بود و شب‌ها برای خواب می‌پوشید و موقع بازگشت آنرا با خود نبرد، احتمالا فهمیده بود مادرم چشمش آن‌را گرفته. تا قبل از آن یادم نمی‌آید مادرم چه لباسی می‌پوشید، پدرم هم یک شلوارکِ آبی با عکس‌های کوچکِ دچرخه دچرخه‌ای روی یک شلوار گرم‌کنِ توسی می‌پوشد و قالبا یک تی‌شرت پوما به تن دارد. بعد از آموزشِ سلام کردن به خواهرم، به پدرم گفتم بیا برویم و برای خودمان شلوار تو خانه‌ای بخریم، نمی‌شود که تو زمستان اینجوری باشیم، یک اشاره به شلوارکی که روی شلوار گرم‌کن پوشیده‌ام می‌کنم، و پدرم میگوید، چش است مگر؟ خیلی هم خوب است. شاید الان از خود سوال کنید خوب چرا همان شلوارگرم‌کن را تنها نمی‌پوشید، بدونِ آنکه شلوارک رویش بپوشید؟ در جواب شما باید عرض کنم که این یک گرم‌کن معمولی نیست، آنرا آدمهای نرمال در زمستان زیرِ شلوارشان پایشان می‌کنند و در خانه هم یک شلوارِ جدا دارند، این شلوارها مخصوصِ  زیرِ شلوار هستند و اگر همینجوری بپوشید شومبولِ آویزانتان معلوم می‌شود، و این دلیلی است که رویش شلوارک می‌پوشیم.
مادرم از من پرسید چرا دیشب خانه‌ی عمت شام نخوردی؟ مگر میگو دوست نداری؟ گفتم چرا، ولی از این میگو آماده ها بود مزه تخم مرغِ شور می‌داد، مادرم گفت زررر نزن بابا، و بعد پدرم می‌افزاید که خیلی هم خوش‌مزه بود، من همین‌طور که برای خودم شیر کاکائو درست می‌کنم به پدرم می‌گویم امروز دیوار را سوراخ نکنی‌ها دوباره اون زنه بیاد زر زر کنه، پدرم می‌گوید غلط کرده، و با دهن‌اش صدای چکش و درِیل در می‌آورد و با مادرم می‌خندند، مادرم میپرسد که نهار چه درست کند، هرچه پیشنهاد می‌دهیم فلان را درست کن بیسار را درست کن، میگوید موادش را نداریم و فقط میتواند مرغ و سیب‌زمینی درست کند، بله ما نهار مرغ خوردیم، من گوشتِ گاو و گوسفند و اینها دوست دارم، ولی تصور خوردنِ مرغ برایم زجر آور است و چندش‌ام میشود، مرغ را بپزید و بخورید، خداییش خیلی بد است، به هر حال همین‌طور که لیوان را میگذارم توی سینک و پاکتِ شیر کاکائو را میذارم تو کابینت می‌روم تو اتاقم و سراغِ لوازم‌التحریرهایی که دیروز خریده‌ام به اضافه‌ی جامدادی، آخر من هنوز یک بچه مدرسه‌ای به حساب می‌آیم و یکی از بزرگ‌ترین تفریحاتم خریدِ لوازم‌ااتحریر است.
اکنون که این را دارم می‌نویسم موبایلم دینگ می‌کند و می‌بینم یکی از دوستانِ دورانِ فلان مارو تو فیسبوک ادد کرده، هرچه سعی می‌کنم اکسپت‌اش کنم نمی‌شود، تهِ داغون است،  ابروهایش را ورداشته است و یقه‌اش تا کجا باز است و گردنبند را تا کجا آویزان کرده است و بقلِ عکسش هم نوشته امـــــــیر، البته به انگلیسی نوشته، زیرا انگلیسی خوب است و کلاس دارد، با اینکه ما در ایران با انگلیس مشکل داریم ولی نمی‌دانم چرا انقد حال می‌کنیم باهایش، البته «امیر» را که نمیشود به انگلیسی نوشت، منظورم خطِ لاتین است، خلاصه اینکه من هم یک زمانی مثل او بوده‌ام و فکر نکنم یک وقت الان چه گهی استم، حداقل‌اش این هست که او الان این ریلیشن شیپ با یک داف را زده و احتمالا آخر هفته ها هم سکس می‌کنند، من هم امروز به زور جق زدم، زیرا دلم نمی‌خواهد در خواب برینم به خودم، 
همچنین شاش دارم و می‌خواهم بروم بشاشم و برای مادر پدرم فیلم بگذارم ببینند و بعدش بروم حمام اصلاح کنم، زیرا فردا یک امتحانِ گنده دارم.

۱۳۹۰/۹/۲۴ ه‍.ش.

سیب‌زمینی دیواری


این پلت است، پلتِ جدید ما، یعنی پلتِ پلت نیست، ولی کارش مثل پلت است، از وقتی آمده‌ایم خانه‌ی جدید، این شده دوست دختر جدید من، فرق‌اش با قبلی این است که این حجم دارد و دیگر فقط یک عکس نیست و احتمالا زیر حوله‌اش هم لخت است، او یک زن خانه‌دار تمام عیار است و دست‌اش هم یک بورِس حمام است، و کلا خیلی حمام دوست دارد انگار، ولی من از او بدم می‌آید و به مادرم می‌گویم آخر این چیست که گذاشتی تو توالت، خیلی تخمی است، ولی مادرم می‌گوید باز این «اوسا چُسک» بازی در آورد، اوسا چُسک کلمه‌ایست که مادرم احتمالا تازگی‌ها یاد گرفته است، زیرا جدیدا زیاد از این کلمه استفاده می‌کند، و بدان معنی است که در کاری که به تو ربط ندارد دخالت نکن، احتمالا از همان همسایه‌ی عن‌مان یاد گرفته، همان که وقتی ما در روز های تعطیل دیوار را سوراخ می‌کنیم می‌آید و می‌گوید در روز‌های تعطیل اجازه‌ی گه خوری ندارید و پدرم با شلوار گرم‌کنی که زیر شلوارک‌اش(!) پوشیده می‌رود جلوی در و عذر می‌خواهد و متذکر می‌شود که دیگر گه نمی‌خوریم، البته زر می‌زند، زیرا تقریبا هر هفته آن پیرزن می‌آید و می‌گوید گه نخورید.
آخر می‌دانید یکی از تفریحات خانواده‌ی ما گه خوری در روزهای تعطیل است، مثلا می‌نشینیم دور چاه توالت و نوبتی گه  می‌خوریم، و در آخر هرکی بتواند گه بیشتری بخورد برنده می‌شود و بقیه بایند گه اورا بخورند.
حال شاید برای شما سوال باشد که این‌ها چیستند که بقل پلتِ جدید هستند، آن نارنجی‌ه مایه‌ی لباسشویی است و یک بوی مخصوصی دارد که وقتی من در توالت در حال جق زدن هستم بسیار آن بو در مخ من می‌رود و کلا حساس شده‌ام رویش، آن سیاهه هم ادکلن مردانه‌ی کلوین کلاین اصل است. بله درست خواندید، کلوین کلاین اصل، حال شاید شما دوباره از خود بپرسید  ما که پول نداریم ماشین بخریم پس چطور پول داریم از این گه‌ خوری‌ها کنیم، باید عرض کنم که آن یک هدیه است از طرف دوست پدرم، پدر من یک دوستِ دزد دارد، بله، دوستِ پدر من دزد است، و برای ما هر چند وقت یک بار چیزهای با ارزشی کادو می‌آورد، او دزد است و از این راه شکم زن و بچه‌اش را سیر می‌کند، دزدی پیشه‌اش است و تقریبا همه‌ی آشنایانش با حرفه‌ی او آشنایند، کار او این است که از مغازه‌های بزرگ اجناس گران‌قیمت را می‌دزدد و در خیابان با قیمت کمتر از آنچه در مغازه‌هاست می‌فروشد، او مرد منصفی است و هرکه از او خرید کرده راضی بوده است. یک بار هم به من گفت آیا می‌خواهی برایت مک‌بوک بیاورم، من دلم می‌خواست بگویم بلی، ولی پدرم یواشکی گفت نه، و من گفتم نه، آخر میشود به او سفارش هم داد تا برایت چیزی دا که می‌خواهی بی‌آورد.
ما وقتی بچه بودیم او می‌آمد در خانه‌ی ما و می‌رفت، یعنی رفت و آمد داشتیم، برای همین در فرهنگ خانواده‌ی ما دزد معنی بدی ندارد، چون زشت است جلوی مهمانمان بگوییم دزدا بدن، او دزد است و نه شاخ و نه دُم دارد، یک فرد عادی است و اسم‌اش رضا است و شناخته شده به «رضا پلنگ» است، جدن دوستانش او را رضا پلنگ صدا می‌کنند، گویا آن زمان که دزد بودن اختراع نشده بود هنوز، ایشان دزد بوده‌اند، و خیلی هم در کارشان حرفه‌ای بوده‌اند، ولی هم اکنون پیر شده است و از کارش ناله می‌کند که بدیه کارِ آزاد این است که حقوق بازنشسته‌گی ندارد.
در کل او آدم خوبی است با این همه تفاسیر، و دختر هم ندارد که بخاطر دخترش این را بگویم. 
من هم اگر نتوانم بروم در گوگل کار کنم، حتما می‌روم و دزد می‌شوم، چون دزدی بعد از کار در گوگل پرطرفدارترین کارِ دنیاست.


۱۳۹۰/۹/۲۳ ه‍.ش.

يك بار دارا براى ما تعريف كرد كه شومبول باباش سياه است

اصولا انسانِ كون گشاد، خودش خودش را كون گشاد كرده، و من چقدر حال ميكنم وقتى ميگويم "اصولا" اصلا حس ميكنم آدم با سوادى هستم وقتى كه در جمله ام از اصولا استفاده ميكنم. شما اگر خودتان كونتان گشاد باشد حتما قواعد "كون گشادگرى" را ميدانيد، صد البته كه هر چيزى حتى خاك شير هم قواعد دارد كه در چند پست قبل به آن اشاره كرديم، ولى قواعد كون گشادگَرى جور ديگر است، يعنى يك جورِ عجيب است، يعنى يك جورى است كه خودش خودش را رعايت ميكند و لازم نيست شما همش به فكر قواعد كون گشادگرى باشيد، مثلا يكى از قاعده ها اين است كه بنا باشد شما كارى را براى كسى انجام دهيد، طبيعتا اگر با كلى كِش و غوص و اينكه بگوييد بگذار كار طرف را انجام دهم شايد توانستم مخ خواهرش را بزنم، شروع به انجام كار كنيد، حتما با اولين مشكل كوچك نياز به چند روز و فكر و چاره داريد، و در جواب به فردى كه بايد كار را برايش ميكرديد خيلى محترمانه و شيك ميگوييد، يكم مشكل پيش آمده دارم روش كار ميكنم، در اين حالت خودتان با خودتان فكر ميكنيد كه انگار مارك زوخربرگ هستيد و داريد فيسبوك را ميسازيد و داريد از شر آن دو برادر خلاص ميشويد، ولى حقيقت داستان اين است كل كارى كه قرار است شما انجام دهديد فقط فرستادن چند عكس به ايميل طرف است، و چه كارى از اين سخت تر و انزجار آورتر؟ آخر مگر ما بيكاريم كه چند مگابايت چند مگابايت عكس هاى شمارا ايميل كنيم؟ تازه تمام مسئله اينجا ختم نميشود، شما با طرف يك مقدار رو در وايسى يا رو در بايسى (درست نميدانم كدام درست است) داريد، و حتما ميخواهيد با آن ايميل اى كه اپل به شما داده و همه از آن ندارند و كلى كلاس دارد ميل بفرستيد، حال اينجا مشكل اين است كه سرويس ميل آنقدر تخمى است كه انگار داريد با بچه ى لوس مهمانتان بازى ميكنيد و كونتان پاره ميشود تا عكس را بفرستيد. ما يك فاميل داشتيم، يعنى يك عمه دارم كه يك پسر دارد، يعنى پسر عمه، بعد اين پسر عمه ى ما مشكلاتى دارد، و كلن خوراك اش كتك كارى و دعوا و عربده و شكستن عينك و دسته ى پلى استيشن است، آنها يك بار خانه ى ما بودند، و من يك بار او را زدم و پدرش من را ديد، و من گفتم دارا بيا بريم پلى استيشن بازى كنيم، پدرش از اين كچل هايى است كه موهايش را رنگ ميكند و كت شلوارِ طوسى و براق ميپوشد و صورتش دراز است و خيلى پول دارد و من فكر ميكنم دزد است و فكر ميكنم درست فكر ميكنم و دماغش هم بزرگ است و تويش معلوم است و فكر ميكند از كونِ فيل افتاده است. نميدانم از كونِ فيل افتادن مگر افتخار دارد كه آدم خودش را بخاطرش بگيرد، اصلا منظور از كونِ فيل يا كونِ آسمان چيست، مگر آسمان كون دارد؟ يعنى خدا در كونِ آسمان است؟ اگر آسمان كون داشته باشد حتما زمين هم دول دارد، و دولش در كون ما است.
دارا پسر خوبى شده است ديگر الآن ولى پدر اش همچنان كت شلوارِ طوسىِ براق ميپوشد.

۱۳۹۰/۹/۲۱ ه‍.ش.

قاشق رو هم به استخونِ مرغ نميزنيم

سلام امروز ميخواهيم راجع به هيچى صحبت كنيم، هيچى مسئله ى مهمى است، مهم در حدى كه خيلى مهم است ديگر مثلا، اگر دقت كرده باشيد، ميبينيد هركس كه دارد يك كارى ميكند، يا يك كارى كرده، يا اصلا يه مرگش است كلا، از او كه ميپرسىد چه مرگت است، او در پاسخ ميگويد، هيچى، صد البته شما ميدانيد كه دارد گه ميخورد و يك مرگش است، مگر ميشود مثلا يك كسى قيافه اش هر روز مثل كونِ مرغ باشد، ولى يك روز كه مثلا شبيه كون باباى من ميشود چيزيش نباشد، اين بدان معنى است كه يك چيزيش است، ولى انقد سگ پدر است كه وقتى از او ميپرسى چت است، او ميگويد هيچى، اگر هيچى است پس گه خورده كه قيافه اش شبيه كونِ باباى من شده است، راستش را بخواهيد من تا به حال كونِ بابايم را نديدم، ولى مطمئنم كونش بسيار مو دارد، زيرا يادم مى آيد هنگامى كه ايران بوديم موهاى زير بقل اش از موهاى سر من بيشتر بود، خدا به سر شاهده كه دروغ نميگويم، اصولا خانواده ى پر مويى هستيم ما، خدا بيامرز مادربزرگم هم اين اواخر كلا سبيل گذاشته بود و خيالِ خودش و بقيه را راحت كرده بود، حالا اينهايى هم كه ميگويند هيچى، يا مارا تخم خودشان حساب نميكنند كه برايمان بگويند چه مرگشان است، يا حتما مارا تخم خودشان حساب نميكنند، وگرنه آدميزاد با ديگران بايد حرف بزند ديگر، نميشود كه هِى گه و گه تر شود، بايد پيشرفت كرد، حالا اينكه اصلا چرا ميگويند "هيچى" ، هيچى گفتن در پاسخ به سوالات تخمى ما هميشه راه حلى براى فرار كردن از جواب دادن است، ولى نميدانم چرا مثلا در اينجور مواقع نميگويند همه چى است، من فكر ميكنم بالاخره "همه چى" تعدادش از "هيچى" بيشتر باشد، پس ميتوان گفت همه چى است، يعنى اينكه من همه چى ام است، براى همين است كه قيافه ام شبيه كونِ پدر ات شده است.
حالا از همه ى اينها اگر بگذريم من دارم سرما ميخورم، يا خوردم و روز به روز دارم بدتر ميشوم، دقيق نميدانم، ولى سرماخوردگى يك خوبى اى كه دارد اين است كه صداى آدم سكسى ميشود و ميتواند مخ بزند، آره گه خوردى ميخواى مخ بزنى با اون قيافه ات.
ولى سرما خوردگى يك بدى اى كه دارد اين است كه مادر من به بهانه ى سرما خوردى مارا ميبندد به سوپ هاى تخمى اش، و از فرط كون گشادى ديگر غذا درست نميكند، ميدانم ديگه، از خدايش است كه من مريض بشوم، من خودم ميدانم مريض كه ميشوم، اگر مثلا استيك بخورم خوب ميشوم. ولى ما از موقعى كه يادم مى آيد استيك نخورده ايم، آخر ميدانيد، استيك گران است، پدر من چند سالى ميشود كه قول داده تا مارا ببرد و استيك بدهد بخوريم خير سرمان، ولى به روى خودش هم نمى آورد، البته شايد بخاطر اين است كه ما فقيريم، نه فقير كه نيستيم، فقط جزو آدم هاى كم در آمدى هستيم.
من هميشه براى خودم يك خانواده تصور ميكنم، يك خانواده ى آدم حسابى، آخر ميدانيد، خانواده ى من آدم حسابى نيستند، هميشه در رويا هايم پدرم روان شناس بوده و مادرم يك مادر ديگه بوده، يعنى پدرم همين پدر الآنم بوده ولى فقط روان شناس بوده، ولى مادرم كلا يك آدم ديگه بوده، يك زن مهربانِ خوش قيافه بوده كه در دانشگاه تاريخ تدريس ميكرده و كلى كتاب دارد و كلى كارش درست است، و برايمان شب ها خوراك سبزيجات با گوشت درست ميكند، و پدرم بوسش ميكند، و سر ميز شام با هم راجع به تعطيلات پاييزى فكر ميكنيم، ميدانيد كه اين مادر واقعى من نيست براى همين است كه من از دختر اش خوشم مى آيد، و دوست داريم هم رو، و كلى من را راهنمايى ميكند و انگار كه مثلا كلى از من با تجربه تر است. راستش را بخواهيىد كم كم دارم بهش حسودى ميكنم، آخه اون همه چى را ميداند، تازه هفته اى سه بار تمرين رقص باله ميكند، ولى من هفته اى سه بار تو اتاقم بلند ميگوزم، چند هفته ديگه تولد من است، و ميدانم كه قرار است برايم يك ساعتِ گرانِ خفن بخرد.
اگر يادتان رفته ما الآن در خانواده ى رويايى من هستيم.
ما خانمان دو طبقه است، طبقه ى بالا چند تا مبل راحتى داريم كه شب ها آنجا مينشينيم و ميوه ميخوريم، من هِى بهشان ميگويم بگذاريد چراغ وسط اتاق را روشن كنيم، ولى مادرم ميگويد همين نور آباژور بست است، در ضمن اينجايى هم كه نشستيم داريم ميوه ميخوريم تلوزيون نداريم.

۱۳۹۰/۹/۲۰ ه‍.ش.

ریدن چیست؟

ریدن مسئله‌ی بسیار جدی‌ای است که روزانه همه‌ی ما با آن سر و کار داریم، عده‌ای ریدن را مخالف موفق شدن می‌دانند، ولی من دقیقا برعکس فکر میکنم، یعنی می‌گویم "موفق شدن" همان فعل موادبانه‌ی "نریدن" است، نه اینکه حالا ریدن و نریدن بی ادبانه باشه ها، کلا اینجوری است دیگر، در کل همه‌چیز به ریدن و نریدن ختم می‌شود اگر فکرش را بکنید، 
اگر خوشنودانه فکر کنید می‌گویید ریدن هم خوب است، زیرا به انسان ها چیز میز می‌آموزد، ولی کس نگویید، در حقیقت ریدن کونِ آدم را گشادتر و پاره‌تر می‌کند. 
ولی اگر نریدن را بهتر از ریدن بدانید، شاید بهتر باشه به اینجای قضیه هم فکر کنید که اگر قرار باشد نرینید پس چه بکنید این همه‌ روز را؟ یعنی میخواهید یک آدمِ بی‌پدر بشوید که همه چیز زندگی‌اش رو به راهه و تا بحال نریده؟
خوب پس اگر به دو طرف قضیه فکر کنید، می‌بینید شما هم ریده‌اید
حالا اینهمه کس‌شعر داری میگی که چی؟
امروز یه نگاه به خودم کردم، یه نگاه درست حسابی، دیدم من هیچی نیستم، هرچی فکر می‌کنم یه چیزی پیدا کنم که باعث بشه اون دختره حاضر بشه باهام حرف بزنه، هیچی پیدا نمی‌کنم، نه ورزشی بلدم، نه هنری دارم، نه عقلی دارم، نه هیکلی، نه سوادی، نه تیپی، نه قیافه‌ای، نه ننه بابای درست حسابی، نه پولی، هیچی هیچی، قشنگ هیچی ندارم دیگه، شدم یه آدم آنتی سوشالِ ناقص، منی که الان اینجا نشستم و دارم زر زر می‌کنم، نقص دارم! من قوز دارم، کمر درد دارم، من لگنم کجه! تو کفشم یه کفی میذارم که لگن‌ام صاف بشه، آره داداچ، ما اینیم، یه کسی که ریده قشنگ.
رفتم به دختره می‌گم می‌خوام باهات حرف بزنم، خیلی مودبانه و محترمانه و خایه مالانه گفت میلی به حرف زدن باهات ندارم، راست می‌گه دیگه، خداییش چی‌ام من، خیلی هم خوش چس، رفته از یه دختری خوشش اومده که یارو خفن و با سواد و ایناس،.
دختره هم پستوناش گنده نبود که بخواد ناز کنه که، آدم بود، فهمید کی جلوشه.
بعد تازه، اگرم حالا یه گهی بودم مثلا، خیر سرم، انقد بی‌عرضه و یُبس و یخ‌ام، که تا خواستم برم با دختره حرف بزنم صد بار مردم و زنده شدم.
این یعنی ریدن تو زندگی، حالا تو هِی به خودت بگو خوشبختی، زررر نزن بابا، مخ یه دخترو نمیتونی بزنی، چی میگی آخه،
حالا تیریپ غم هم که چیزیو درست نمی‌کنه، همین گهی هستی، ناراحتی؟ خودتو درست کن.

حالا ننمون هم این وسط آش رشته درست کرده، شیکمم باد کرده، هِی میگوزم.

۱۳۹۰/۹/۱۹ ه‍.ش.

خاک شیر

خاک شیر چیست؟
خوب این که سوالی تخمی است، زیرا خاک شیر، خاکِ شیر است، نمیدانم چرا اسمش خاکِ شیر است، و اصلا کدام شیر منظورش است، اصلا مگر هیچ یک از شیر های مجود در روزگار خاک دارد؟
ولی این را خوب میدانم که بی شک یکی از نوشیدنی هایی است که خایه‌ در آقایان و سینه در خانوم هارا سفت می‌کند، و کلا خیلی حال میدهد.
نوشیدن خاک شیر برای من از همان بچگی یک تفریح به حساب می آمد، خاکِ شیر را میتوان به مدل های مختلف نوشید، اگر تیریپن شاد و سرحال هستید، باید مسابقه بگذارید که تا دانه هایش ته نشین نشده‌اند، لیوان را سر بکشید، و فکر کنید عجب کار خفنی کردید که نذاشتین دونه های خاک شیر ته نشین بشه.
ولی اگر تیریپ عن و غم دارید میشینید و دونه های قهوه‌ایه خاک شیر را تماشا می‌کنید و به سختی روزگار فکر میکنید تا دونه ها ته نشین بشوند و آخر با یک آآآآآآهِ بلند لیوان رو سر بکشید و بگید کونِ لقِ سرنوشت
اگر خاکِ شیر خوره حرفه‌ای باشید، میدانید که رسم و رسوم خاصی که خاکِ شیر دارد مثل رسم و رسوم های پوکر بازی کردن پیچیده است.
مثلا میدانید که اگر گلاب در کار نباشد اسمش دیگر خاکِ شیر نمیشود، میشود تخمِ خر
یا مثلا اگر در لیوان بزرگ نوشیده نشود، انگار دارید شاش مینوشید
یا حتی میدانید که اگر در پارچ سرو نشود حتما باید در بطریِ کوکا کولا سرو شود
خاکِ شیر نمونه‌ی بارزِ زندگی است، همان زندگی تخمی‌ای که همه‌ی ماها در آن زندگی می‌کنیم، اگر با آن کاری نداشته باشید، ته نشین و عن می‌شود و جنب و جوش‌اش کم می‌شود یا به قولی پشم‌اش میریزد
ولی اگر انگولک‌اش کنید، او هم بلند می‌شود و برایتان میرقصد
من عاشق خاکِ شیر استم، و دوست دارم اگر بزرگ شدم و رفتم در گوگل کار کنم حتما یک روز لوگویِ گوگل را به خاکِ شیر تغییر بدهم.